امام حسين (علیه السلام) وشورى
امام حسين (علیه السلام) وشورى
مى دانيم كه امام حسين (ع) پس از وفات يافتن برادرش نيز بر بيعت معاويه كه دنبال معاهده صلح حاصل شده بود همچنان تا مرگ معاويه متعهد ماند. گـفته مى شود كه پس از وفات امام حسن از ميان شيعيان اهل كوفه پيشنهادات و دعوتهائى از ايشان بعمل آمد تا رهبرى جنبشى را بر عليه معاويه بدست گـيرد اما ايشان در پاسخ با اشاره به معاهده صلح و نافذ بودن آن ، نقض تعهد را مجاز ندانست. اما هنگـامى پس از مرگ معاويه براى امامت خود از مردم دعوت بعمل آورد كه معاويه آشاكارا معاهده صلح را نقض نمود و خلافت را براى فرزندش يزيد منحصر كرد. امام از بيعت با يزيد سرباز زد و براى اصلاح امر امّت و جلوگـيرى از اين انحراف بزرگ بپاخاست ودر عراق با وجود تعداد اندك طرفداران با لشكر ستم رويارو شد، و در سال 61 هجرى در كربلا بشهادت رسيد. شيخ مفيد اين امر را صريحا ذكر مى كند كه امام حسين در زمان معاويه از كسى براى بيعت خود دعوت نكرد و علت اين امر را در تقيه و لزوم وفادارى به عهد و استفاده از فرصت آتش بس ِ حاصل از معاهده ، تفسير مى كند. [1][1]
در تمامى سرگـذشت رويداد كربلا، ما شاهدى براى تاييد نظريه (نصّ) نمى يابيم. نه دعوت شيعيان كوفه از امام ونه پاسخهاى مكتوب امام علت قيام را تثبيت (امامتِ منصوص) قلمداد مى كند. شيخ مفيد در (الارشاد) مى نويسد:" شيعيان كوفه در منزل سليمان بن صرد الخزاعى گـرد آمده و از شنيدن خبر هلاكتِ معاويه خداى سپاس گفتند. سليمان بن صرد به آنان گفت: حسين پس از هلاكت معاويه از بيعت با اين قوم سرباز زده و به مكه در آمد وشما شيعه پدرش هستيد. پس اگـر كه خود را عملاً ياور او مى دانيد و حاضر هستيد با دشمنان تا مرز فداكارى و قربانى شدن به جهاد و مبارزه برخيزيد پس براى او دعوت بنويسيد و او را آگـاه كنيد اما اگـر از ضعف و شكست در هراس هستيد ، پس هشدار! كه اين مرد را بادعوت خود فريب ندهيد. پس آنان يكا يك گـفتند: ما در مقابل دشمانش پيشمرگ او خواهيم بود. او گـفت پس بنويسيد وآنان نيز چنين نوشتند:
- به حسين بن على از سوى سليمان بن صرد ، مسيب بن نجيه و رفاعة بن شداد البجلى و حبيب بن مظاهر و پيروان مؤمن ايشان و عموم مسلمانان كوفه: سلام بر تو ، خداى را در پيشگـاه تو سپاس مى گـوئيم كه جز او خدائى نيست.. اما بعد: سپاس خداى را كه كمر دشمن جبار منش وسركش تو را شكست ، دشمنى كه به نا حق مسلط شد وسرنوشت امت را در قبضه خود گـرفت و در آمدهاى بيت المال را تصاحب نمود. با خودخواهى امر و نهى كرد، نيك انديشان را به قتل رساند و زشت سيرتان را بر مردم چيره كرد. مال و ثروتى را كه از آن خدا بود در ميان ثروت اندوزان و دولتمردان جبار متمركز كرد. نفرين خدا بر او باد.
ما امام و پيشوائى نداريم ، پس به سوى ما آى. شايد خداى متعال تو را وسيله اى براى اجتماع ما بر سرِ حق قرار دهد. و بدان كه نعمان بن البشير (والى امويان در كوفه) هم اكنون در قصر خود پناه گـرفته و بر اوضاع چيره نيست. كسى با او ملاقات نمى كند و كسى از ما براى نماز عيد هم به او اقتدا نمى كند. اگـر بدانيم تو به سوى ما مى آئى ، ما بيدرنگ او را به سوى ديار شام خواهيم راند.
وپاسخ امام چنين بود:- "از حسين بن على به مردمان مؤمن و مسلمان.. اما بعد من آخرين بار نامه هاى شما را از دست هانى وسعيد دريافت كردم و از آنچه ذكر نموديد و خواست همگـى شما بود چنين فهميدم كه " ما امام و پيشوائى نداريم پس به سوى ما آى تا خداوند تو را سبب اجتماع ما به گـرد حق و هدايت قرار دهد" بنا بر اين من برادرم و پسر عموى مورد اعتماد مسلم بن عقيل را براى شما مى فرستم. پس اگـر او براى من گـزارش كند كه اتفاق رأىِ همگـان و همينطور خواص صاحبان فضل و اهل نظر برهمان موضوعى قرار گـرفته كه در نامه هايتان آمده است پس من انشاء الله بزودى نزد شما خواهم آمد. به جان خود سوگـند مى خورم كه امام كسى است كه با كتاب خدا حكم كند ، داد را بر پا دارد ، بر دين حق متعهد باشد وخود را وقف خشنودى پروردگـار بداند والسلام".
ملاحظه مى كنيم كه مفهوم "امام" در نزد امام حسين شخص معصومى كه از سوى خداوند از پيش تعيين شده نيست ، بلكه "حكم به كتاب خدا ، برپائى عدل و بطور خالص خود را وقف كردن" صفت هاى اصلى امام را تشكيل مى دهد.
همچنين از روى نامه امام اين امر را آشكارا در مى يا بيم كه مطالبه او به خلافت ، بدليل "فرزند امام بودن" نيست ، از اينروست كه امام حسين خود نيز امامت را به هيچ يك از فرزندانش منتقل نمى كند وحتى وصيت نامه خود را نه به نام تنها فرزند باقيمانده اش (على بن الحسين) ، بلكه به نام خواهرش زينب و دخترش فاطمه قيد مى كند. اين وصيت آنچنانكه تاريخ ذكر مى كند وصيت نامه ايست عادى كه به امور خانوادگـى ومالى احتصاص دارد و بكلى از موضوعات مربوط به خلافت و امامت خالى است.
آنچه بيشتر ، نشاندهنده عدم رواج نظريه (امامت الهى) در آن زمان است ، اشاره نكردن امام على بن الحسين به چنين موضوعى در خطبه مشهور خود هنگـام اسارت در شام است. او در مسجد اموى و در برابر يزيد حاكم ستمگـر ، شجاعانه فرياد برآورد: "اى مردم.. ما – اهل بيت- از شش صفت نيكو بر خوردار هستيم ، وبه هفت فضيلت بر ديگـران بر ترى يافتيم. ما از علم و بردبارى ، بخشش و فصاحت و از شجاعت و محبت قلبهاى مؤمنين بر خوردار شديم. و اما فضيلت هاى خاص ما اينست كه پيامبر و افرادى چون صدّيق ، طيار ، شير خدا ، شير رسول خدا و دو سبطِ اين امت از ما هستند". و سپس چنين به ذكر فضائل امام على – نياى خود – مىپردازد: "من فررزند صالحترين مؤمنان ، وارث پيامبران ، يعسوب مسلمانان ، نور مجاهدان و شكست دهنده ناكثين و قاسطين ومارقين هستم. اوست كه با پايدارى در اعتقاد و استوارى در جهاد ، لشكر احزاب را پرا كند. او پدر سبطين اين امت ، على بن ابى طالب است".
در اين سخنرانى كه امام سجاد اصولاً در پى بيان فضائل خويش بر آمده و شجاعانه و بدور از هرگـونه تقيه مى خواهد در ميان حقانيت و برترى خويش را بازگـو كند ، اشاره اى به موضوع (وصيت و امامت الهى) در ميان نيست. حتى ايشان اين موضوع را كه (امامت مشروع ومفترض الطاعه) پس از پدرش از آن اوست ، ذكر نمى كند. آيا مى توان اين همه را حمل بر تقيه وترس ايشان تفسير كرد؟.
دورى جستن امام سجاد از امر سياست
مى دانيم كه امام على بن الحسين پس از واقعه حره رسماً با يزيد بيعت مى كند.[2][2] و از پذيرش رهبرى شورشيان كه از او براى انتقامخواهى از خون امام حسين و برپا داشتن يك انقلاب دعوت مى كردند ، پرهيز مى كرد. او در هيچ جائى براى امامت خويش دعوت بعمل نياورد و با عموى خود (محمد بن الحنفيه) كه ادعاى امامت او در آن عصر مطرح بود منازعه نكرد. شيخ صدوق در اينباره مى گـويد:" ايشان چنان از مردم عزلت جستند كه با كسى ديدار نمى كرد و تنها برخى از اصحاب خواص به ديدار وى مى رفتند. او چنان مشغول انجام عبادتهاى خويش بود كه از علم او جز اندكى بهره نيافتم".[3][3]
حتى شيخ صدوق در مواردى به افراط نيز دچار شده وچنان امام سجاد را توصيف مى كند كه گـويا ايشان ، شيعيان را به خضوع و اطاعت محض از حاكم دعوت مى كرد تا دچار خشم سلطان نشويد. وگـويا حتى ايشان طرفداران قيام و جنبش را متهم مى كرد كه مسؤوليت ستمگـرى سلطان نتيجه اقدامات آنهاست.[4][4]
انتخاب سليمان بن صرد الخزاعى به پيشوائى شيعيان
پس از واقعه كربلا و در آن هنگـام كه خلأ رهبرى در ميان شيعيان كوفه سخت چشمگـير بود، اجتماعى از شيعيان كوفه در حضور پنج تن از سرانِ آنها صورت گـرفت كه نتيجه آن ، انتخاب سليمان بن صرد خزاعى (براى نخستين بار شخصى از خارج اهل بيت) به پيشوائى بود. در اين جمع مسيّب بن نجيبه سخنانى چنين به زبان مى راند:" اى قوم كسى را از ميان خود به ولايت برگـزينيد زيرا كه ناگـزيريد به پيشوائى اقتدا كنيد و به گـرد پرچمى در آييد". رفاعه بن شداد نيز پس از او گـفت:"گـفتى كسى را به ولايت برگـزينيد تا به او اقتدا كنيد وبه گـرد پرچم او متحد شويد. رأى ما نيز همين هست. اگـر تو بپذيرى ، آن مردى باشى كه توصيف كردى ، اين مورد رضايت ما هست و اگـر رأى شما و رأى اصحاب ما چنين باشد كه ولىِّ ما در اين امر شيخ الشيعه صحابه رسول خدا و مسلمان با سابقه سليمان بن صرد باشد ، اين هم بسيار نيكو است و ما به نيك انديشى او اطمينان كامل داريم". سپس عبد الله بن وال و عبد الله بن سعد بن سخن در آمدند و از وى ستايش كردند.. سر انجام مسيّب بن نجيبه گـفت:" تصميم درستى گـرفتيد ، موفق باشيد ، من هم نظر شما را مى پذيرم ، ولايت امر را به سليمان بن صرد واگـذاريم".[5][5]
چنانكه مى دانيم سليمان بن صرد پس از اين انتخاب جنبشى را براى انتقامخواهى از مسببين واقعه كربلا سازماندهى كرد كه به (جنبش توابين) مشهور شد.
امامت محمد بن الحنفيه
آن هنگـام كه مختار بن عبيده الثقفى حركت خود را – باز هم با عنوان خونخواهى امام حسين- سامان داد ، نامه اى به امام سجاد فرستاد و آمادگـى خود را براى بيعت با او ، و اعلام آشكار امامت ايشان نشان داد و پول فراوانى را نيز براى امام فرستاد ، اما امام سجاد از پذيرش دعوت او امتناع كرده و حتى پاسخ نامه وى را نداد.
مختار از ايشان مأيوس گـشته دعوت مشابهى را از عموى امام سجاد (محمد بن الحنفيه) ارسال داشت.[6][6] بدين ترتيب محمد حنفيه عملاً زمام رهبرى شيعه را در آن برهه از زمان بدست گـرفت و از قيام مختار در كوفه حمايت كرد. ممانعتى نيز از سوى امام سجاد در اين خصوص ديده نشد.
همواره ديده شده است كه اهل بيت حق امت مسلمانان را در تعيين ولىّ امر زمان خود و ضرورت نظر خواهىِ شورائى را به رسميت شناخته و استفاده از زور براى تسخير قدرت را محكوم و نكوهش مى كردند. حديثى از امام رضا از قول پيامبر (ص) و با سلسله روايت امامان در كتاب شيخ صدوق (عيون اخبار الرضا) چنين مى گـويد:" من جاءكم يريد ان يفرق الجماعه ويغصب الأمة أمرها ويتولى من غير مشورة فاقتلوه ، فان الله عز وجل قد أذن ذلك" يعنى:" اگـر كسى به نزد شما آمد كه قصد تفرقه افكندن بر رأى متفق جماعت داشته باشد تا ولايت امرِ امت را بدون مشورت غصب نمايد او را بقتل برسانيد. خداوند عزوجل اجازه چنين كارى را داده است".[7][7] وما در اين حديث والاترين و آشكارترين پيام صريح ديدگـاه اهل بيت در ايمان به شيوه شورائى را مشاهده مى كنيم. و اگر آنها مردم را دعوت به طاعت خويش مى نمودند ، آن از باب اعتقاد به برترىِ و اولويت خود نسبت به "خلفاء" كه با موازين قرآن و عدل و دين راستين رفتار نمى كردند ، بوده است.
از اينرو و با تبعيت از چنين فهمى از امر ولايت ، گـروهى از نخستين نسل شيعه بويژه در قرن اول هجرى بنا به گـفته نوبختى (از نخستين مورخان شيعه) مى گـفتند:" على (ع) بعد از رسول خدا (ص) بسبب علم و فضيلت و سابقه اى كه بر همگـان برترى داشت. و در شجاعت ، كرم و پرهيزگـارى هيچ كس را ياراى او نبود ، اما با اين همه امامتِ ابو بكر و عمر و عثمان را به رسميت مى شناختند. آنان مى گـويند: كه على (ع) داوطلبانه با آندو بيعت كرده و از حق خود گـذشته است ، پس ما نيز به آنچه مسلمانان بدان راضى شدند خشنوديم. بر ما روا نيست كه انديشه ديگـرى را بپذيريم. ولايت ابو بكر با تسليم وبيعت على ديگـر گـمراهى به شمار نمى رود".[8][8] و باز هم به نقل از كتاب نوبختى (فرق الشيعه) فرقه ديگـرى از شيعه مى گـويد:" على برترين مردم است زيرا كه با فرستاده خدا پيوندى نزديك دارد وسابقه وعلم او بيش از ديگـران است. اما مردم آزاد بودند كه ديگـرى را به ولايت برگـزينند وچنانچه شخص برگـزيده شده به وظايف خود به خوبى عمل كند ولايت او مجزى است. ولايت كسى كه از سوى خودِ – مردم- برگـزيده شود حتما راه هدايت و رشد و اطاعت از معبود است. اطاعت از وى نيز مانند اطاعت از معبود واجب است".[9][9]
گـروهى ديگـر مى گـفتند:" امامت على بن ابى طالب هنگـامى قابل قبول است از وقتى كه ايشان از مردم براى اينكار دعوت خود را آشكار كرد".[10][10]
از حسن بن حسن بن على ، بزرگ خاندان ابو طالب در عهد خود پرسيدند: مگـر فرستاده خدا نگـفتند: "من كنت مولاه فهذا على مولاه" گـفت: بلى اما به خداى سوگـند منظور پيامبر از اين سخن ، امامت و حكومت نبوده است و اگـر چنين مى خواست به صراحت بيان مى فرمود.[11][11]
عبد الله فرزند حسن بن حسن نيز عقيده داشت: "امتيازى در امر خلافت براى ما اهل بيت بيش از ديگـران وجود ندارد. هيچ امام مفترض الطاعه اى در ميان خاندان اهل بيت از سوى خدا تعيين نگـشته است". عبد الله ، اين امر را كه امامت على از سوى خدا نازل شده ، نفى مى كرد.[12][12]
مى توان از مجموعه سخنان گـفته شده نتيجه گـرفت كه در ميان نسل اول شيعه انديشه موروثى بودن قدرت و انحصار قدرت و امامت در اهل بيت ومستند بودن امامت به (نصّ) آنچنان كه در دوره هاى بعد متداول شد ، اعتبارى نداشت. از اينرو ديدگـاه نسل اول شيعه در آن هنگـام نسبت به شيخين (ابو بكر و عمر) مثبت بوده است. آنان شيخين را "غاصبان" خلافت نمى دانستند بلكه بر اين اعتقاد بودند كه پيامبر امر را به شورى واگـذاشت. وبه شخص معينى وصيت نفرمودند. براى اين بود امام صادق شيعيان را امر به تولى شيخين مى كردند.
[1][1] - المفيد: الارشاد ، ص 199-200
[2][2] - الصدوق: اكمال الدين ، ص 91
[3][3] - الصدوق: اكمال الدين ، ص 91
[4][4] - الصدوق:الامالى ، ص 396 مجلس 259
[5][5] - تاريخ طبرى ، ج7 ص 48
[6][6] - مسعودى: مروج الذهب ، ج2 ص 84
[7][7] - الصدوق: عيون اخبار الرضا ، ج2 ص 62
[8][8] - النوبختى : فرق الشيعه ، ص 22 و21 والاشعري القمى: المقالات والفرق ، ص 18
[9][9] - النوبختى : فرق الشيعه ، ص 22 و21 والاشعري القمى: المقالات والفرق ، ص 18
[10][10] - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 54
[11][11] - ابن عساكر: التهذيب ، ج4 ص 162
[12][12] - الصفار: بصائر الدرجات ، ص 153 و156
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ فِي السَّمَاءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فِي الْأَرْضِ فَإِنَّهُ مَكْتُوبٌ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِصْبَاحٌ هَادٍ وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍوَ إِمَامٌ غَيْرُ وَهْنٍ وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ وَ بَحْرُ عِلْمٍ وَ ذُخْر....