فصل ششم : ترجمه مختصرى از احوالات جناب حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

حضرت ابو طالب (عليه السلام) از عليا مخدره فاطمه بنت اسد داراى چهار فرزند ذكور بود كه هر كدام ده سال از ديگرى بزرگتر بودند باين تربيت:
اول جناب طالب و دوم جناب عقيل و سوم جناب جعفر ذوالجناحين (طيار) و چهارم حضرت اميرالمومنين على عليه الصلوة والسلام.
حديثى در شرافت و فضيلت جناب عقيل در امالى صدوق است باين شرح:
حدثنا الحسين بن احمد بن ادريس، قال: حدثنا ابى عن جعفر بن محمد بن مالك، قال: حدثنى محمد بن الحسين بن زيد قال: حدثنا ابو احمد، عن محمد بن زياد، قال: حدثنا زياد بن المنذر، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس قال: قال على عليه الصلوة والسلام لرسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم):
يا رسول الله انك لتحب عقيلا؟
قال: اى والله، انى لا حبه حبين، حباله و حبا لحب ابيطالب له و ان ولده لمقتول فى محبة ولدك فتدمع عليه عيون المومنين و تصلى عليه الملائكة المقربون، ثم بكى رسول الله حتى جرت دموعه على صدره ثم قال: الى الله اشكوما تلقى عترتى من بعدى.

يعنى: ابن عباس مى‏گويد: على (عليه السلام) محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرض مى‏كند:
يا رسول الله آيا عقيل برادرم را دوست داريد؟
حضرت مى‏فرمايند: آرى به خدا قسم، من دو محبت به او دارم يكى آنكه بخاطر خودش به او محبت دارم ديگر آنكه چون ابو طالب به او محبت دارد من نيز دوستش دارم.
و فرزندش در محبت فرزند تو كشته خواهد شد و چشمان اهل ايمان برايش مى‏گريند و فرشتگان مقرب بر او درود مى‏فرستند.
سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چنان گريست كه اشگ‏هاى مباركشان بر سينه‏اشان جارى گرديد و پس از آن فرمود: از آنچه به عترت و ذريه من مى‏رسد به خدا شكايت خواهم نمود.
بهر صورت مادر جناب حضرت مسلم از قبيله نبطيّه و ام ولد بود و از كلام اهل تاريخ چنين بر مى‏آيد كه آن جناب در وقت شهادت تقريبا بيست و هشت ساله بود.
همسرش عليا مخدره رقيه دختر حضرت اميرالمومنين عليه الصلوة والسلام است كه مادرش از قبيله بنى تغلب مى‏باشد و جناب مسلم از اين خاتون دو پسر به نامهاى على بن مسلم و عبدالله بن مسلم و يك دختر به نام عاتكه داشت و در برخى تواريخ نام دو پسر را عبدالله و محمد ثبت كرده‏اند و همان طورى كه قبلا گفتيم هر دو پسر در سرزمين كربلاء در روز عاشوراء شهيد شده و عاتكه نيز كه هفت ساله بود پس از شهادت سيدالشهداء در اثر هجوم وحشيانه سپاهيان عمربن سعد ملعون زير دست و پاى مهاجمين پامال گرديد و مورخين دو فرزند ذكور ديگر براى آن جناب نام برده‏اند به نامهاى محمد و ابراهيم كه از اسم مادر ايشان اطلاعى در دست نيست و اين دو طفل پس از واقعه عاشوراء در پشت كوفه بدست حارث شهيد شدند.
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه مى‏گويد:
معاوية بن ابى سفيان روزى به عقيل بن ابيطالب گفت اگر ترا حاجتى باشد بگو؟
عقيل گفت: كنيزكى را به چهل هزار درهم مى‏فروشند و اين مبلغ را ندارم اگر در مقام انفاذ حاجتى آن را به من بده.
معاويه از روى مزاح گفت: تو كه نابينائى چنين كنيزى را براى چه مى‏خواهى؟ در كنيزى كه پنجاه درهم ارزد كفايت است.
عقيل گفت: آنرا براى اين خواهم كه فرزندى آورد كه چون او را به خشم آورى با شمشير گردنت را بزند.
معاويه گفت: قصدم از اين سخن مزاح بود، پس چهل هزار درهم را شمرد و به عقيل تقديم نمود و عقيل كنيزك را خريد و پس از عقيل مسلم كه به سن هيجده رسيد به معاويه گفت مرا در مدينه مزرعه‏اى است كه آن را به صد هزار درهم خريده‏ام، اكنون آن را به تو مى‏فروشم.
معاويه گفت: آن را از تو خريدم، پس قيمت آنرا پرداخت و سپس به عمالش نوشت كه آن زمين را متصرف شوند حضرت امام حسين (عليه السلام) كه اين را شنيديد به معاويه نوشتند: پسرى از بنى هاشم تو را بفريفت و زمينى را كه مالك نبود بفروخت، تكليف آن است كه زمين را به ما واگذارى و پول خود را از او بستانى.
معاويه مسلم را خواند و نامه حضرت را به او نشان داد و گفت: مال ما را پس بده و زمين را بستان.
مسلم خشمناك شده و گفت: نخست با اين شمشير سرت بردارم و سپس زر بشمارم.
معاويه خنديد و گفت: به خداى سوگند اين همان سخن باشد كه آن روز عقيل به من گفت و نامه‏اى خدمت امام (عليه السلام) نوشت كه زمين را به شما باز گذاشتم و از آنچه به مسلم دادم نيز صرف نظر كردم. مولف گويد:
در مناقب ابن شهر آشوب است كه در جنگ صفين حضرت اميرالمومنين حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقيل را در ميمنه لشگر قرار دادند.
اين جنگ در محرم سال 37 هجرى قمرى واقع شده و با توجه باين نكته كه عمر شريف جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) در وقت شهادت 28 سال بوده هنگام اين جنگ سن مباركش 16 سال و دو ماه‏ بوده چنانچه سيدالشهداء عليه الصلوة والسلام در اين جنگ از سن مباركشان 34 سال و پنجاه و پنج روز گذشته بود.

نامه نوشتن حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) براى اشراف بصره و دعوت ايشان براى نصرت خود

همان طورى كه ذكر شد حضرت امام حسين (عليه السلام) پس از دريافت نامه‏هاى اهل كوفه جناب مسلم بن عقيل را به عنوان نائب خود به جانب كوفه گسيل داشتند، قبل از فرستادن وى جواب نامه‏ها را نوشته و با هانى بن هانى و سعيد بن عبدالله ارسال داشتند.
بهر حال امام (عليه السلام) امر فرمودند كه قيس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبدالله السلولى و عبدالرحمن بن عبدالله الارحبى همراه جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) روانه شوند و در ضمن نامه‏اى به اشراف و بزرگان بصره همچون: مالك بن مسمع البكرى و منذربن الجارود العبدى و مسعود بن عمرو و احنف بن قيس و قيس بن هيثم و يزيد بن مسعود النهشلى و عمرو بن عبيدالله بن معمر بدين مضمون مرقوم فرمودند:
اما بعد: فان الله اصطفى محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم) على خلقه و اكرمه بنبوته، و اختاره لرسالته، ثم قبضه الله عليه (صلى الله عليه و آله و سلم) و قد نصح لعباده و بلغ ما ارسل به (صلى الله عليه و آله و سلم) و كنا اهله و اوليائه و اوصيائه و ورثته و احق الناس بمقامه فى الناس، فاستأثر علينا قومنا بذلك فرضينا و كرهنا الفرقة و اجبنا العافية و نحن نعلم انا احق بذلك (استحق المستحق علينا) فمن تولاه و قد بعثت اليكم رسولى بهذا الكتاب و انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه (صلى الله عليه و آله و سلم) و سلم، فان السنة قد اميتت و ان البدعة قد احييت و ان تسمعوا قولى و تطيعوا امرى اهدكم سبيل الرشاد والسلام عليكم و رحمة الله.
يعنى خداوند متعال جد بزرگوار من محمد مصطفى را از جمله كائنات برگزيد و به رسالت گرامى داشت تا مردمان را بذل نصيحت فرمود و ابلاغ رسالت نمود و چون به جوار رحمت حق پيوست وصايت و ميراث خود بما كه اهل بيتش هستيم واگذاشت، پس قومى حق ما را برده و امور را بدست گرفتند و ما بجهت آنكه فتنه برنخاسته و خون‏ها ريخته نشود ساكت نشستيم، اكنون اين نامه را به سوى شما نوشته و شما را به سوى خدا و رسولش مى‏خوانم چه آنكه سنت و شريعت نابود گشت و بدعت زنده شد و اگر دعوت مرا اجابت كنيد و امر من را اطاعت نمائيد شما را از طريق ضلالت بگردانم و به راه راست هدايت كنم والسلام.
سپس نامه را به سليمان كه كنيه‏اش ابو رزين بود دادند و وى را بطرف بصره روانه فرمودند.

رسيدن نامه خامس آل عبا (عليه السلام) بدست يزيد بن مسعود نهشلى و سخنرانى وى براى اشراف

پس از آنكه ابو رزين نامه امام (عليه السلام) را به دست يزيد بن مسعود داد و وى از مضمون آن مطلع شد مردم بنى تميم و بنى حنظله و گروه بنى سعد را طلب فرمود و انجمنى تشكيل داد و سپس آغاز سخنرانى نمود و گفت:
اى قوم: مرا در ميان خود چگونه يافتيد؟
گفتند: به خدا سوگند كه تو همواره خير خواه و پشتوانه ما بوده و اسباب شرف و باعث افتخار و سربلندى ما بوده‏اى، انت والله فقرة الظهر و اصل الفخر.
فرمود: من شما را امروز در اين انجمن گرد آورده‏ام كه با شما مشورت كرده و از شما استعانت جويم.
جملگى گفتند: مطلب خود را بيان كن، آنچه از دستمان بر آيد در نصرت و يارى تو كوتاهى نكرده و از آن مضايقه نخواهيم كرد.
ابن مسعود فرمود: اى ياران، معاويه مرد و جان به مالك دوزخ سپرد و بدين ترتيب اركان ظلم و ستم خراب شد، اكنون يزيد شارب خمر و مايه هر فسق و فجور مدعى خلافت بر مسلمين شده، سوگند به ذات اقدس الهى كه جهاد با اين گبر زاده پليد بدگهر در راه دين افضل است از جهاد با مشركين.
سپس به مدح و منقبت سرور آزادگان پرداخت و گفت:
اى مردم، اين است شاه سرافراز و ماه خطه حجاز حضرت ابا عبدالله و پسر رسول خدا و نسل ذبيح الله و نجل خليل الله و ذريه نجى الله و باقى مانده صفى الله كه شرافت اصل و طهارت نسل و پاكى طينت و صافى سريرت و علو همت و سموّ رتبت و وجاهت عقل و وفور علم و فضل و ظهور حلم و خلق عظيم وجود جسيم و صفاى ظاهر و سيماى زاهر و عدل كامل و بذل شامل دارد اولى الناس به خلافت او است.
اى مردم از جاده نورانى حق قدم نكشيد و در بيابان بطلان گمراه نگرديد و در تبه ضلالت قرار نگيريد در روز جمل اگر صخر بن قيس اسباب خذلان شما گشت بيائيد امروز خود را از آن خسران و خذلان بيرون آريد، پسر پيغمبر و نور ديده حيدر و سرور سينه فاطمه اطهر را يارى و در ركاب ظفر اثرش جان نثار كنيد و نبايد در نصرتش تقصير نمائيد كه مقصر در يارى حضرت شهريارى او مورث ذلت و خوارى در اولاد و ذرارى وى خواهد شد و نسلش منقرض خواهد گشت.

سر چه متاعى است در راه دوست   بار گرانى است كشيدن به دوش

اينك من لباس حرب بر خود تنگ پوشيدم، زره حراست در بر و سپر صبر بر سر گرفتم. اين است نيت من، اكنون منتظر جواب شما مى‏باشم، خدا شما را رحمت كند، جواب شافى و وافى بدهيد.

جواب حضار در انجمن

ابتداء بنو حنظله آغاز سخن كرده و گفتند:
اى بزرگ ملت و سرور جماعت و اى پناه دولت: ما خدنگ‏هاى كمان توئيم و رزم آزمودگان عشرت توئيم اگر ما را از كمان گشاد دهى بر نشان زنيم و اگر بر قتال فرمان دهى نصرتت كنيم، چون به درياى آتش زنى واپس نمائيم و چندان كه سيلاب بلاء بر تو رو كند روى نتابيم بلكه با شمشيرهاى خود به نصرت تو آمده و جان و تن را در پيش تو سپر سازيم.
والله در هيچ بحر حرب غوطه نخواهى خورد مگر آنكه ما را همراه خود خواهى ديد و در شدائد دچار نخواهى گشت مگر آنكه ما را با شمشير آتشبار از عقب خود خواهى ديد.
شعر

تمام اهل قبيله ستاده چاكروار   بهر چه حكم كنى نافذ است فرمانت

پس بنو تميم با اخلاص تمام و غير قابل توصيف به سخن آمده و اظهار متابعت و مطاوعت نموده و زمام انقياد خود را بدست ابن مسعود سپرده و گفتند:
هر وقت ما را از براى هر مطلبى بطلبى جان را نثارت مى‏كنيم.
بنو سعد بن يزيد ندا در دادند كه اى ابا خالد: نزد ما هيچ چيز مبغوض‏تر از مخالفت با تو نيست و هرگز از فرمان تو سرپيچى نخواهيم نمود، صخر بن قيس ما را به ترك قتال مامور ساخت و هنر مادر ما مخفى و مستور ماند، اكنون لحظه‏اى ما را مهلت بده تا با يكديگر مشورت كنيم، پس از آن صورت حال را به عرض رسانيم.
از پس ايشان بنو عامر بن تميم شروع به سخن نموده و گفتند:
ما فرزندان پدران تو بوده و خويشان و هم سوگندان تو مى‏باشيم، خوشنود نشويم از آن چه تو را به غضب آورد و ما رحل اقامت نيفكنيم در جائى كه ميل تو روى به سفر آورد، دعوت تو را حاضر اجابتيم و فرمان تو را ساخته اطاعتيم.
ابو خالد گفت: اى بنو سعد اگر گفتار شما با كردارتان راست آيد خداوند پيوسته شما را حفظ نموده و مشمول نصرتش قرار دهد.

جواب نامه خامس آل عبا (عليه السلام) به وسيله يزيد بن مسعود

ابو خالد چون بر مكنون خاطر آن جماعت مطلع شد نامه‏اى مستمندانه محضر خامس آل عبا (عليه السلام) بدين مضمون نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
نامه شما به من رسيد و بر مضمونش آگاه شدم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود دعوت و به يارى خويش طلب فرموده‏اى خداوند متعال جهان را از عالمى كه كار را به نيكوئى انجام دهد خالى نگذارد، شما حجت خدائيد بر خلق و امان و امانت او در روى زمين هستيد و شما شاخه‏هاى زيتونيه احمدى بوده و آن درخت را اصل رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بوده و فرعش شما مى‏باشيد، اكنون به فال نيك بسوى ما سفر كنيد كه من گردن بنو تميم را در خدمت شما خاضع داشته و چنان در طاعت و متابعت شما شائق گماشتم كه شتر تشنه مر آبگاه را و قلاده طاعت شما را در گردن بنو سعد انداختم و گردن ايشان را براى خدمتتان نرم و خاشع ساختم و طوائف ما از بنى سعد و بنى تميم تماما مشتاق لقاى شما و طالب ديدار جمال دل آراى شما هستند.

اگر چشم دلت در هواى ديدن ما است نهاده‏ايم سر خويشتن به راه وفا   بيا كه جان به ره انتظار در تن ما است كه بار حق عزيزان وبال گردن ما است

عريضه ابن مسعود كه به سلطان دنيا و آخرت رسيد در حق وى دعاء خير نمود و فرمود:
خدا تو را در روز وحشت ايمن دارد و در روز تشنه كامى سيراب فرمايد.
صاحب روضة الصفا مى‏نويسد: حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) به اهل بصره نوشتند كه من از مكه معظمه عزيمت كوفه نمودم بايد شيعيان و يك رنگان من در آنجا حاضر شوند كه مجمع جيوش و سپاه آنجا است.
صاحب رياض القدس مى‏گويد: اهل بصره انتظار مقدم پادشاه حجاز را داشتند و ديده به راه انتظار باز و خبر نشدند كه حضرت در كربلاء محصور شده و راه را تنگ به عزم جنگ بر آن حضرت گرفتند چون خبر دار شدند كه آن جناب پنج و شش روز است با بنه و اساس و عون و عباس و عيال و اطفال به كربلاء رسيده و محصور كوفيان شده.
مرحوم سيد مى‏فرمايد: يزيدبن مسعود از ورود موكب مسعود حضرت به كربلاء مطلع شد تجهيز سپاه نمود اهل قبائل و طوائف جنود و جيوش احزاب اعراب را مكمل و مسلح ساخت، شيران صف شكن و دليران شير افكن قريب دوازده هزار تن به مدد و نصرت محبوب القلوب مرد و زن آراست.
آه، ثم آه، فلما تجهز المشاراليه للخروج بلغة قتل الحسين (عليه السلام).
يا رب مكن اميد كسى را تو نا اميد.
اين جوان مرد با فتوت عازم كربلاء بود، عربى رسيد گفت امير به كجا مى‏روى برگرد و رنج راه به خود مده، حسين را در غريبى سر بريدند، تن پاكش به خاك و خون كشيدند، به روى نازنينش آب بستند، دلش از هجر فرزندان شكستند.
يزيد بى اختيار شده گفت: خدا دهانت را بشكند اين چه خبرى است كه مى‏گوئى، خدا نكند يك موئى از سر مولى الكونين كم بشود والا بقرت بطنى (شكم خود را مى‏درم).
ابن مسعود به سر راه آمد عربى ديگر رسيد پرسيد از كجا مى‏رسى؟
گفت: امير چه بگويم.

خود چه گويم آن چه از اين ديده‏تر ديده‏ام از براى قتل يك تن در زمين كربلاء زينت عرش خدا را ديده‏ام فرش زمين فاش گويم بهر قتل شاه مظلومان حسين از سرش پرسى بود اكنون به نوك نيزه‏ها گر ز پادارى عباس جوان جويا شوى گر ز اكبر پرسى اندر پيش چشم شاهدين دختران بوتراب اندر شترها بى نقاب آه واويلا كه از دست جفاى ساربان   راستى پرسى زمن غوقاىمحشرديده‏ام كوه وصحراءدشت و هامون پرز لشگرديده‏ام از كواكب در بدن زخمش فزون‏تر ديده‏ام خنجر بران بدست شمر كافر ديده‏ام وز تنش پرسى به خاك تيره همسر ديده‏ام دستهاى او جدا از جسم اطهر ديده‏ام پاره پاره جسم او از پيش خنجر ديده‏ام سر برهنه، پا برهنه، خوار و مضطر ديده‏ام دست شاه دين جدا از جسم انور ديده‏ام

يزيد بن مسعود از شنيدن اين خبر دهشتزا سخت محزون و مغموم گرديد و از حرمان اين سعاوت پيوسته جزع مى‏نمود.
بارى احنف بن قيس كه يكى ديگر از اشراف بصره بود به مقتضاى دوستيش با امويان و ابن زياد عريضه‏اى منافقانه براى آن سرور فرستاد كه مضمونش اين بود:
اما بعد: فاصبر فان وعدالله حق ولا يستخفنك الذين لا يوقنون‏(25)
تمام رؤساى بصره نامه‏هاى آن حضرت را پنهان و از ابن زياد مخفى نمودند مگر منذربن الجارود كه بحريه دخترش در خانه عبيدالله بود، وى از حيله عبيدالله مخذول بينديشيد، از بيم نامه را نزد وى برد و آن لعين سليمان را گرفته آن شب كه صبحگاهش به كوفه مى‏رفت او را به دار آويخت و به قولى گردن زد در آن هنگام زنى شيعه كه او را ماريه بنت سعد يا بنت منقذ مى‏گفتند شيعيان بصره در خانه‏اش انجمن داشتند يكى از ايشان به نام يزيد بن ثبيط (ثبيت ب خ) از قبيله عبدالقيس كه ده پسر داشت مصمم خدمت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) شد و در خانه آن زن قصد و عزيمت خود را با ياران گفت.
ايشان گفتند: عبيدالله كسان بر راهها گذاشته از آنها بر تو بيم داريم.
گفت: چون به راه افتادم اينان را كسى نشمارم با عبدالله و عبيدالله پسران خود آهنگ خدمت آن جناب نمود در ابطح (جنوب مكه) وارد و محرم كعبه حضور آن قبله عالميان شد، و چون سعادت نصيبش شد ملازم ركاب بود تا در كربلا با هر دو پسرش به درجه شهادت رسيد.

فصل هفتم : حركت حضرت مسلم بن عقيل به جانب كوفه

قبلا گفتيم چون نامه‏هاى كوفيان غدر و مكار بطور متواتر و متناوب به آن حضرت رسيد و گاهى در يك روز تعداد آنها به ششصد تا مى‏رسيد و مضمون تمام آنها اين بود كه ما امام و پيشوا نداريم و از ظلم و ستم بنى اميه به تنگ آمده و ايشان را نمى‏خواهيم از اين رو بر ما منت گذارده و به شهر ما قدم رنجه فرما و با قدوم همايونت به اين ستم و ظلم‏ها خاتمه بده.
و پيوسته حضرت در رفتن كوفه تعلل مى‏ورزيدند تا به گفته مورخين تعداد نامه‏ها به دوازده هزار نفر رسيد و حضرت تمام را در خورجينى ريخته و محفوظ نگه داشته تا اگر از آن جناب سوال شود براى چه به كوفه آمده‏اى آنها را نشان داده و بفرمايند موجب آمدن دعوت اهل كوفه بود و اين نامه‏ها
شاهد بر اين ادعا مى‏باشند.
بهر صورت وقتى اصرار اهل دغا و پافشارى آن مردم بى وفا از حد فزون شد قبله ارباب وفا و سلطان سرير حشمت و جاه حضرت اقدس مسلم پاكيزه كيش را پيش طلبيد.

مر او را به رفتن اشارت نمود   سراى دلش را عمارت نمود

فرمود: اى پسر عم مكرم بايد در اين راه آن قدر بلند همت باشى كه شهادت را در خود آشكارا ببينى چنانچه من از بشره تو علائم و امارات شهادت را مشاهده مى‏كنم.
يابن عم ارجو الله ان يوصلنى و اياك الى ما نريد و يرفعنا الى درجة الشهادة.
اى پسر عم از پروردگار اميد دارم كه ما را به آن مقامى كه مى‏خواهيم يعنى مقام قرب و جوارش برساند و اميد دارم كه حق تعالى من و تو را به درجه شهادت كه اعلى درجات قرب است برساند.
پس گريه راه گلو حضرت را گرفت، مسلم را پيش كشيد و در بغل گرفت و دست بگردنش انداخت وَبَكى و بَكى مسلم بكاء عاليا، هر دو با صداى بلند همچون ابر بهارى گريستند، ياران و جوانان از اينحال متأثر شده، ايشان نيز بناى شيون و زارى را گذاردند و صحنه‏اى دلخراش و غم افزا آفريدند.

وداع جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) با سلطان سرير ولايت خامس آل عبا صلوات الله و سلامه عليه

پس از آنكه حضرت خامس آل عبا صلوات الله و سلامه عليه جناب مسلم را مأموريت رفتن به كوفه دادند وى از خدمت آن سرور بيرون آمد و در گوشه‏اى نشست همچون باران بهارى شروع به گريه و بيقرارى نمود، گفتند: اى غره پيشانى آل عقيل چرا مويه مى‏كنى؟
فرمود: از مفارقت نور ديده پيغمبر و سرور سينه فاطمه اطهر كه مدتها در زير سايه‏اش بودم و پاى بند رشته محبتش هستم اكنون مى‏روم و مى‏ترسم كه ديگر او را نبينم.

مى‏روم از سر حسرت بقفا مى‏نگرم مى‏روم بيدل و بى يار يقين مى‏دانم پاى مى‏پيچم و چون پاى سرم مى‏پيچد   خبر از پاى ندارم كه زمين مى‏سپرم كه من بيدل و بى يار نه مرد سفرم بار مى‏بندم و از بار فرو بسته ترم

عاقبت به موجب فرمان همايونى امام (عليه السلام) تدارك سفر ديد و سپس به جهت وداع آل عقيل و اهل و عيال خود به خانه آمد همه را ديدن نمود و با همگى خداحافظى كرد.

چو بلبل ز دل ناله بيناد كرد چو در برگ ريزان ز آسيب باد   وداع گل و سرو شمشاد كرد خروشى بمرغان گلشن فتاد

دو مرتبه به جهت وداع و خداحافظى آمد و خود را بر قدم‏هاى مبارك امام انداخت و از روى حسرت پاى مباركش را بوسيد همان طورى كه جبرئيل (عليه السلام) پاى آن سرور را بوسيد و دست آن سرور را بوسيد چنانچه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و فاطمه زهراء عليها السلام آن را بوسه و گريان عرضه كرد:
آقا جان به موجب فرموده خود اين وداع باز پسين است معذورم دار مى‏خواهم توشه كامل از جمال مهر مثالت بردارم.

وداعت مى‏كنم جانا وداع آخرين اى دل ندارم طاقت غربت، ندارم تاب مهجورى بود حاصل مراد من گرت بينم ولى ديدن   ز كويت مى‏روم و ز غصه دارم قصه مشكل عجب دردى است بي درمان عجب كارى است بيحاصل چسان آيد ز مهجورى به خون آغشته زير گل

امام (عليه السلام) به گريه در آمد، مسلم را نوازش بسيار فرمود و درباره‏اش دعاء خير نمود، مسلم از محضر مبارك امام (عليه السلام) مرخص شد و آستانه را بوسيد با چشم گريان پا به حلقه ركاب نمود و بطرف مدينه و از آنجا به جانب كوفه رهسپار گرديد، شهزادگان و جوانان آل عقيل از مشايعت و بدرقه مسلم برگشته و ديگر آن جناب را نديدند و مسلم نيز آنها را نديد.

رفتن حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) به كوفه از طريق مدينه منوره

چون جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) رخصت طلبيد و به نيابت از طرف آن حضرت عازم رفتن شد سه نفر از رسولان كوفه كه عريضه اهل كوفه را آورده بودند بنامهاى: عماره و عبدالرحمن و قيس به فرمان امام (عليه السلام) مسلم را همراهى نمودند و مسلم و همراهان از طريق مدينه منوره راهى كوفه گرديدند و به فرموده مفيد در ارشاد وقتى جناب مسلم به مدينه رسيد در مسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نماز گذارد و سپس قبر مطهر حضرت را زيارت نمود و پس از آن به منزل خود رفت و اهل بيت و دوستان خويش را وداع گرده و بيرون آمد.
مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
جناب مسلم دو نفر را به منظور دليل راه اجير نمود و از مدينه بيرون آمد و بطرف كوفه حركت نمودند دو نفر راهنما راه را گم كرده از بيراهه رفتند و چون مسافت زيادى را در بيابان خشك و بى آب طى نمودند تشنگى مفرطى بر آنها غالب شد به طورى كه از رفتار باز ايستاده حتى قدرت حرف زدن نيز از آنها سلب شد و رفته رفته حالشان سخت گرديد و بالاخره بواسطه تشنگى بى حد هلاك شدند ولى حضرت مسلم (سلام الله عليه) خود را به جاده رساند و پس از قطع مقدارى از مسافت خود را به منزلى معروف به مضيق رساند كه در آنجا آب بود، حضرت در آنجا فرود آمد و رفع تشنگى نمود و عريضه‏اى مشتمل بر آنچه واقع شده بود نوشت و به قيس من مسهر صيداوى داد كه در مكه آن را محضر امام (عليه السلام) برساند.
مضمون نامه اين بود:
من با دو راهنما از مدينه به جانب كوفه حركت كرديم و چون راه را گم كرديم در بيراهه واقع شده و هر چه رفتيم به آب نرسيديم، دو راهنما در اثر تشنگى و عطش مفرط هلاك شدند ولى من خود را توانستم به منزلى معروف به مضيق كه در آن آب بود رسانده و رفع عطش كنم و اين نامه را از اينجا محضر مبارك شما فرستادم و چون هلاك اين دو راهنما را به فال بد گرفتم لذا متمنى است اگر رأى جهان آراى شهريارى باشد ما را از اين سفر معاف داشته و ديگرى را به آن گسيل دارند والسلام.
پس از آنكه نامه به امام (عليه السلام) رسيد در جواب نامه مرقوم فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحيم
اما بعد:
اى پسر عم از نامه تو تنها اين را فهميدم كه جبن و ترس به تو رسيده، به آنجائى كه تو را مامور نمودم برو.
پس از آنكه نامه امام (عليه السلام) به جناب مسلم رسيد و آنرا خواند به ياران گفت:
به خدا سوگند من به جان نترسيدم بلكه از اين فال ادبار حال مولايم را استنباط كرده ترسيدم اين حادثه مقدمه براى نتيجه بدى باشد وگرنه من چگونه سر از حكم مولايم كه مالك رقاب عالميان است بيرون مى‏كنم.
شعر

نتابم سر ز فرمانش به تيغم گر زند هر دم   مراعيد آن زمان باشد كه قربان رهش گردم

فورا از آن منزل حركت نمود روبراه نهاد و همچنان مى‏رفت.
در تاريخ الفتوح (ترجمه تاريخ اعثم كوفى) آمده است كه:
مسلم در اثناء راه مردى را ديد كه شكار مى‏كرد و آهوئى بگرفت و بيانداخت و بكشت، مسلم آن حال را به فال نيكو گرفت و گفت:
انشاء الله دشمنان خويش را مى‏كشم و خوار و ذليل مى‏نمايم.

ورود حضرت مسلم (سلام الله عليه) به كوفه و وقايع و حوادث در آن

چون حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به نيابت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) روى به كوفه نهاد همه جا طى طريق مى‏نمود تا به آن شهر رسيد و بدون اينكه كسى را خبر دهد به شهر وارد گرديد.
برخى از مورخين همچون ابن اثير در كامل بر آنند كه حضرت مسلم در بدو ورود به منزل مختار بن ابى عبيده ثقفى وارد شد و بعضى ديگر گفته‏اند كه در منزل سليمان بن صرد خزاعى فرو آمد و به گفته صاحب حدائق الانس بين اين دو گفتار تهافت و تنافى نيست زيرا ممكنست ابتداء آن جناب در منزل سليمان وارد و سپس به خواهش مختار به خانه او منتقل شده باشد.
بهر صورت رفته رفته دوستان و شيعيان خبر شدند به زيارت آن جناب آمده و بيعت كردند و روز به روز به تعداد گرويدگان افزوده مى‏شد تا جائى كه در اندك زمانى نفرات بيعت كنندگان به هيجده هزار نفر رسيد و رئيس ايشان سليمان بن صرد خزاعى بود كه از جمله اصحاب نبى (صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرالمومنين محسوب مى‏شد.
و نيز مسيّب بن نجيّه فزارى و عبدالله بن سعيد بن نُفَيل ازدى و رفاعة بن شداد بجلى و عبدالله بن دال تميمى و عابس بن شبيب شاكرى و حبيب بن مظاهر اسدى و مسلم بن عوسجه و ابو تمامه صيداوى و مختاربن ابو عبيدة ثقفى و امثال ايشان كه جملگى از اعيان و اشراف بوده و صاحبان شمشير و ايل و قبيله بودند.

سخنرانى برخى از اعيان و اشراف كوفه در حضور جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

در مقتل ابو مخنف است كه چون عابس بن شبيب شاكرى خدمت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) مشرف شده و نامه اميد بخش حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) را ديد از جا برخاست و حمد و ثناى الهى بجا آورد و سپس درود بر حضرت رسالت پناهى فرستاد و بعد رو به جانب جناب مسلم نمود و عرض كرد: فدايت شوم من از دلهاى مردم كوفه و مكنون قلبى ايشان اطلاعى ندارم كه تا بچه حد ارادت و اخلاص دارند ولى از ما فى الضمير خود خبر مى‏دهم كه منافق نيستم آن چه در زبان دارم با دلم موافقت دارد.
شعر

بر آنم كه چون خاك پاى تو باشم بهر جا روى در پى صيد دلها   تو شاه من و من گداى تو باشم چو نقش قدم در قفاى تو باشم

با اين شمشير خون ريز آن قدر از اعداء و دشمنانت بكشم و در خون بكشم تا خدا را ملاقات كنم.
سپس حبيب بن مظاهر از جا برخاست و رو كرد به عابس و فرمود:
اى برادر تو حق گفتار اداء كردى خدا ترا رحمت كند انا والله على مثل ذلك من كه حبيب بن مظاهرم به ذات پاك ايزد يكتا بهمين منوال عمل خواهم نمود.
بهر صورت اهل كوفه دسته دسته مى‏آمدند و با جناب مسلم بيعت نموده و اظهار متابعت مى‏كردند و چون بر مى‏گشتند هر كس به فراخور حال و به حسب رتبه و مقام خود هدايا و تحفه هائى كوچك و بزرگ محضر آن حضرت مى‏فرستاد و آن جناب اصلا قبول نمى‏نمود و از نان احدى تناول نمى‏فرمود بلكه از مال خويش گذران مى‏كرد.

كلام مرحوم صدرالدين قزوينى در كتاب رياض القدس در توصيف حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

مرحوم صدرالدين قزوينى عطرالله مرقده در كتاب رياض القدس كه كتابى است بسيار نورانى در تعريف و توصيف جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) چنين مى‏نويسد:
حكماء گويند رسول پادشاه زبان پادشاه است هر كه خواهد عنوان ضمير و ترجمان دل كسى را بداند از گفتار و كردار فرستاده او معلوم كند لهذا در باب ارسال رسول تاكيد بسيار و مبالغه بى شمار نموده‏اند، بايد رسول داناترين قوم و فصيح‏ترين مردم باشد در اطوار و افعال ممتاز باشد، اسكندر ذوالقرنين را رسم آن بودى كه تغيير لباس مى‏نمود و خود به رسالت مى‏رفت و مى‏گفت‏

هژبرانى كه شير شكارند   پيام خود به پاى خود بيارند

و بزرگى در اين باب گفته:

فرستاده بايد كه دانا بود از او هر چه پرسند گويد جواب   بگفتن دلير و توانا بود به نوعى كه باشد طريق صواب

از اين بيانات جلالت قدر و عظمت شأن جناب مسلم بن عقيل (عليه السلام) مفهوم و معلوم مى‏گردد كه پادشاه دنيا و آخرت از ميان اقرباء و نزديكان او را به رسالت و سفارت و نيابت به جانب كوفه فرستاد.
مسلم در دين دارى مسلم و در تقوى و پرهيزكارى بى سخن بود، حضرت هم در فرمان نيابت خاص وى او را به تعريف چند اختصاص داده كه:
ثقةالحسين است، امين است، برادر من است، ابن عم من است، عالم است، عادل است، فاضل است، عامل است، و كان رضوان الله عليه صهرا لاميرالمومنين على (عليه السلام) با اين همه علو مراتب و سمو مناصب داماد شاه اولياء على المرتضى بود، رقيه خاتون عيال آن بزرگوار بود و كان رضى الله عنه شجاعا در شجاعت بى دل و در رشادت ضرب المثل بود و كان يأخذ الرجل بيده فيرمى فوق البيت با دست پر قوت مردان با جسامت را مى‏گرفت از صحن خانه به سطح بام مى‏انداخت.

شجاعى مشت او پولاد بودى و تنش جوشن   سرش خود نگاهش تير و ابروش پرندآور

مردم كوفه آن قد و قامت و آن هيكل با استقامت مى‏ديدند بر خود مى‏لرزيدند، مى‏گفتند: الحق اين شخص با جلالت شايسته نيابت است، پس به روايت ابى مخنف هيجده هزارى بيعت كردند و جعلوا له حجابا و بوابا از براى آن بزرگوار حاجب و دربان معين كردند كه مردم بيگانه را از دخول و خروج ممانعت نمايد جز اخيار و ابرار را در آن دربار بار ندهد، مسلم بن عوسجه اسدى به دربانى سرافراز گشت و ابو تمامه صيداوى به خزانه دارى ممتاز شد همچنين هر كارى را به سركارى و هر شغلى را به ديندارى معوض نمودند، مايحتاج لشگر از سلاح و از دروع و جنّه و سهام و اسنّه فراهم كردند، سالار و سپه دار تعيين كردند، فرسان نامور و وجوه شيعه گرد آمدند از هيجده هزار الى صدهزار در گرد آن سرور جمع آمدند و بعد عريضه خدمت حضرت شاهنشاهى و نور ديده رسالت پناهى عرضه داشتند كه قربانت كارها ساخته و امورات به نظم پرداخته خاك قدم نائب خاص تو را كحل الجواهر ديده خود ساختيم و قلاده انقياد او را تماما بگردن انداختيم امروز كه وقت عريضه نگارى است صدهزار شمشير زن مكمل و مسلح در زير بار بيعت و اطاعت در آمده‏اند، انا معك مع مأة الف سيوف فلا تتأخر.

سخنرانى حاكم كوفه (نعمان بن بشير) در مسجد و اجتماع مردم

مرحوم مفيد در ارشاد فرموده: وقتى خبر آمده حضرت مسلم بن عقيل به كوفه و اجتماع مردم به دور وى به گوش نعمان بن بشير كه در آن زمان والى و حاكم كوفه بود رسيد بر آشفت و دستور داد كه جابر بزنند و مردم را براى اجتماع در مسجد كوفه دعوت كنند پس از گرد آمدن مردم در مسجدى وى به منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت:
اتقوا الله عباد الله و لا تسارعوا الى الفرقة و الفتنة.
اى بندگان خدا از حق تعالى بترسيد و پيرامون تفرقه اندازى و فتنه انگيزى نگرديد.
فان فيها تهلك الرجال و تسفك الدماء و تغصب الاموال.
زيرا چون آتش فتنه شعله ور گشت و شرار شرارت بالا گرفت نفوس تلف شده و اموال به تاراج مى‏رود.
انى لا اقاتل من لا يقاتلنى و لا اتى على من لم يأت على.
البته من كه نعمان اميرم با كسى نزاع و مقاتله ندارم و كسى كه بر سر من نيايد من نيز بر سرش نروم.
و لا انبه نائمكم و لا اتحرش بكم و لا اخذ بالقرف و لا الظنة و لا التهمة
و خفته شما را بيدار نمى‏كنم و شما را به جان يكديگر نمى‏اندازم و به تهمت و گمان بد كسى را نمى‏گيرم.
و لكنكم ان ابديتم صفحتكم لى و نكثتم بيعتكم و خالفتم امامكم
ولكن اگر روى شما باز شود و بيعت خود را بشكنيد و با امامتان مخالفت كنيد.
فوالله الذى لا اله غيره لا ضربنكم بسيفى ما ثبت قائمه فى يدى
قسم به خدائى كه غير از او معبود ديگرى نمى‏باشد البته شما را با شمشير خود خواهم زد مادامى كه دسته آن در دست من مى‏باشد.
و لو لم يكن لم منكم ناصر ما انى ارجوا ان يكون من يعرف الحق منكم اكثر ممن يرديه الباطل.
اگر چه در ميان شما ياورى نداشته باشم و اميدوارم آن كسانى كه در ميان شما حق را مى‏شناسند بيشتر از آنها باشند كه از جهت پيروى باطل هلاك مى‏شوند.
پس عبدالله بن مسلم بن ربيعه حضرمى كه از جمله هواداران بنى اميه بود از پاى منبر برخاست و گفت: اين رأى كه تو دارى، رأى مستضعفين است چه خبر دارى كه در كوفه چه غوغا است، آتشى افتاده كه شراره‏اش زبانه مى‏كشد.
نعمان گفت: اگر از مستضعفين باشم در اطاعت خدا دوست‏تر دارم از آنكه غالب و قوى باشم در معصيت او اين بگفت و از منبر به زير آمد و مردم متفرق شدند.
عبدالله بن مسلم كاغذى به يزيد پليد نوشت و در آن ورود جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) و بيعت جمع كثيرى از مردم را به وى و ضعف و عدم قابليت نعمان را براى حكومت كوفه تشريح نمود و خاطر نشان كرد اگر به كوفه احتياج دارى مردى كافى و كامل و سفاك بفرست كه شهر را از گزند دشمن نگاه دارد و كاغذ ديگرى نيز عمر بن سعد ملعون بهمين مضمون نوشت چنانچه جمعى ديگر از بد اختران كوفه چنين نامه‏اى به يزيد رو سياه نوشته و او را از واقعه اطلاع دادند، يزيد بعد از آگاه شدن از اوضاع كوفه و ورود جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به آن جا سخت در فكر فرو رفت و با سرحون‏(26) غلام معاويه كه نزد او و يزيد بسيار محبوب بود به مشورت نشست و پرسيد در اين كار چه بايد كرد، حسين بن على قصد رفتن به كوفه را نموده و پيش از خود نائبش مسلم بن عقيل را به آنجا فرستاده و گروه انبوهى با او بيعت كرده و به وى پيوسته‏اند از طرفى ديگر حاكم كوفه يعنى نعمان بن بشير توانائى اداره كوفه و قلع و قمع دشمن را ندارد صلاح براى خاموش كردن اين غائله چيست؟
سرحون كه با عبيدالله بن زياد رفاقت كامل داشت گفت:
اى امير اگر عهدنامه پدرت را ملاحظه كنى يقين دارم كه عبيدالله را به امارت كوفى مى‏فرستى وى تنها كسى است كه مى‏تواند به اين نابسامانى‏ها سامان دهد.
يزيد عهدنامه معاويه را بيرون آورد ديد كه معاويه در آن نوشته: كوفه و بصره را بايد تحت تصرف و حكومت ابن زياد قرار دهى زيرا ديگرى قابليت حكومت اين دو شهر را ندارد.
يزيد پس از ملاحظه عهدنامه مسلم بن عمرو باهلى را طلبيد فرمان حكومت اين دو شهر را باين مضمون براى ابن زياد نوشت:
اى پسر زياد دوستان و پيروان من از كوفه خبر داده‏اند كه پسر عقيل كوفه آمده و احزاب و عساكر فراهم كرده براى شق عصاى مسلمانان چون اين نامه را خواندى درنگ مكن و سريع خودت را به كوفه بسان و مسلم را گرفته و او را به قتل رسان و يا از شهر اخراجش كن و بلائى بر سرش بياور كه ديگر نام كوفه را بر زبان نبرد والسلام.
نامه وقتى بدست اين زياد نابكار رسيد در همان لحظه تهيه و تدارك كوفه رفتن را ديد فرداى آن روز از بصره بيرون آمد.
در بعضى از تواريخ است كه يزيد ناپاك از شام لشگر به مدد ابن زياد به كوفه فرستاد و در وقت ارسال با قرآن استخاره كرد اين آيه آمد: و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد.(27)
(در اين مبارزه هر يك طلب فتح كردند و نصيب هر ستمگر جبار هلاكت و حرمان است.)
يزيد بر آشفت و از روى غضب و عصبانيت اين بيت را بخواند:

اتو عدنى بجبار عنيد   فها انا ذاك جبار عنيد

(آيا من را تهديد مى‏كنى كه ستمگر و لجوج هستم، پس آگاه باش كه من همان ستمگر لجوج مى‏باشم.)
دو مرتبه استخاره كرد همان آيه آمد، مرتبه سوم استفتاح كرد همان آيه آمد ولدالزناء قرآن را پاره كرد و گفت:

اذا احياك ربك يوم حشر   فقل يا رب مزقنى يزيد

(اى قرآن هنگامى كه در روز محشر پروردگارت به تو حيات داد، پس بگو پروردگارا يزيد من را دريد و پاره نمود.

۲۵) سوره روم آيه 60.
26) وى غلامى رومى بود كه نزد معاويه بسيار معزز و محترم بود و پس از معاويه از مقربان يزيد گرديد.
27) سوره ابراهيم آيه 15.
--------------------------------------

حركت ابن زياد از بصره به سمت كوفه

پس از آنكه يزيد پليد حكومت بصره و كوفه را به ابن زياد واگذار نمود و فرمان قتل جناب حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) را به وى تفويض نمود آن نابكار قبل از حركت به جانب كوفه به نظم و نسق بصره پرداخت از طرفى ديگر اشراف بصره كه از علاقمندان حضرت خامس آل عبا بوده و بينشان و بين حضرت نامه رد و بدل شده بود نامه‏هاى حضرت را كه به ايشان فرستاده بودند از ترس آن مخذول سفاك پنهان نمودند مگر منذربن جارود كه دخترش بنام بحريه در خانه ابن زياد بود، وى از حيله و سطوت آن خون ريز بينديشيد از بيم نامه حضرت را نزد ابن زياد برد و آورنده نامه كه سليمان بود را معرفى كرد آن سفاك سليمان را گرفته و شبى كه صبحگاهش به كوفه رفت آن مظلوم را به دار آويخت و به قولى گردن زد.
بهر صورت چون مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه وارد بصره شد عهد امارت كوفه و نامه يزيد بن ابن زياد را تسليم وى نمود در حال امر به سفر نمود و بر منبر بر آمد و اين خطبه را خواند:
اما بعد:
والله ما تقرن بى الصعبة و لا يقعقع لى بالشنان و انى لنكل لمن عادانى و سم لمن حاربنى قد انصف القارة من راماها، يا اهل البصرة ان اميرالمومنين و لانى الكوفة و اناغاد اليها الغداة، و قد استخلفغت عليكم عثمان بن زياد بن ابى سفيان و اياكم و الخلاف و الارجاف، فوالله الذى لا اله غيره لئن بلغنى عن رجل منكم خلاف لا قتلنه و عريفه و وليه و لاخذن الادنى بالاقصى حتى يستقيموالى (تستمعواالى) و لا يكون (فيكم) لى مخالف و لا مشاق انابن زيا اشبهته من بين وطئى الحصى و لم ينتز عنى شبه خال و لا ابن عم.

مرحوم حاج فرهاد ميرزا در كتاب قمقام خطبه مذكور را نقل كرده و در مقام ترجمه آن مى‏گويد:
يعنى: مرا از اين آوازها رهانيد و كس با من مقاومت و مخاصمت نيارد كرد كه بر مذاق دشمنان سم قاتلم، يزيد مرا امارت كوفه داد، عثمان برادر خويش را بر شما نايب كرده صبحگاه به آن طرف مى‏روم و زنهار از مخالفت برحذر باشيد آن كسى كه خلاف ورزد او را و رئيس او را بكشم و نزديكان شما بگناه دوران بگيرم همان سيرت سيئه زياد بر شما جارى كنم تا نفاق و شقاق از ميان برخيزد.
آنگاه روز ديگر با شريك بن اعور حارثى كه از شيعيان حضرت اميرالمومنين عليه الصلوة والسلام بود و مسلم بن عمرو باهلى و عبدالله بن الحارث بن نوفل و پانصد نفر از اهل بصره و كسان خود عازم كوفه شد و مالك بن شيع معتذر بن مرض و درد پهلو مبتلا شد لذا از آن سفر تخلف نمود.
عبيدالله سخت به سرعت مى‏رفت چنانچه همراهان از موافقت باز ماندند و اول كس كه خود را با اتباع بيانداخت و اظهار درماندگى نمود شريك بن اعور و عبدالله بن حارث بودند بدان اميد كه در ورود آن ملعون به كوفه تاخيرى شود و حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) سبقت فرمايد، عبيدالله به هيچ روى به حال افتادگان ننگريست و توجهى به ايشان نكرد بلكه همچنان شتابان و با سرعت متوجه كوفه بود چون به قادسيه رسيد مهران آزاد كرده ابن زياد نيز از رفتن بماند، ابن زياد بوى گفت:
اى مهران اگر خويشتن نگاه دارى تا قصر كوفه برسى تو را صد هزار درهم بدهم.
گفت: مرا بيش قوت و طاقت نمانده و نتوانم آمد.
عبيدالله به روش اهل حجاز لباس در بر و عمامه سياه بر سر لثام بسته، بر استرى سوار از آن راه كه به طرف صحراء و جهت نجف اشرف بود وقت ظهر داخل كوفه شد.
اكثر مورخين نوشته‏اند چون عبيدالله به نزديك شهر رسيد توقف نموده شبانگاه تنها داخل كوفه شد و بعضى گفته‏اند وى با تعدادى كه عددشان كمتر از ده نفر بود وارد شهر گرديد.

ورود عبيدالله بن زياد ملعون به كوفه و وقايع و حوادث بعد از آن

در تاريخ آمده آن شب كه ابن زياد وارد كوفه شد ماهتاب بود، اهل كوفه چون شنيده بودند حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) عازم كوفه هستند و روى به آن شهر نهاده‏اند لذا وقتى آن كوكبه را ديدند پنداشتند حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) مى‏باشد از اين رو فوج فوج آمده و سلام مى‏كردند و مى‏گفتند:
مرحبا بك يابن رسول الله، قدمت خير مقدم.
ابن نما رحمة الله عليه فرموده:
اول كسى كه به ابن زياد برخورد زنى بود چون چشمش به كوكبه آن بى ايمان افتاد گفت:
الله اكبر به خداى كعبه، اين پسر پيغمبر است كه تشريف آورده و به اين شهر قدم رنجه نموده.
از اين سخن صداى اهل كوفه بلند شد كه اى مولا خوش آمدى، مردم از اطراف جمع شدند و پيوسته به تعدادشان افزوده مى‏شد تا اينكه دم استر ابن زياد بگرفتند چه آن كه مى‏پنداشتند وى حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) مى‏باشد وى با كسى حرف نمى‏زد و پيوسته مى‏آمد تا بنزديكى قصر دارالاماره رسيد، درب را بسته ديد زيرا نعمان بن بشير كه امير كوفه بود از ترس امر كرده بود درهاى قصر را ببندند مبادا شاه دين تشريف آورده و درب قصر را باز كند و داخل شود، چند نفر از معتمدين را بر درب قصر نگهبان كرده بود، ايشان خبر به نعمان دادند اينك حسين بن على عليهما السلام با كوكبه تمام و ازدحام بدر قصر رسيدند نعمان بر بالاى بام بر آمد و تماشا مى‏كرد، ديد عجب هنگامه‏اى است نعمان لرزان، لرزان گفت: يابن رسول الله ولا تكن ساعيا على قيام الفتنه: اى پسر پيغمبر كوفه بى صاحب نيست بدون جهت سهى در فتنه و آشوب مكن يزيد شهر را به تو واگذار نخواهد نمود، در جاى ديگر منزل كن تا فردا بنگرم ببينم كار بكجا منتهى مى‏شود، مردم كوفه نعمان را دشنام مى‏دادند و مى‏گفتند:
يا لكع افتح الباب اى فرومايه درب قصر را بگشا و آن را به روى پسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) باز نما، امروز او شايسته است براى خلافت و سلطنت، هر چه مردم اصرار مى‏كردند نعمان امتناع مى‏ورزيد عاقبت ابن زياد ديد چاره نيست درب را نخواهد گشود به ناچار طيلسان و نقاب از صورت كنار زد و گفت:
افتح لعنك الله و قبحك الله درب را باز كن خدا لعنتت كند و روى تو را قبيح سازد با اين حكمرانى كردنت و از طرفى مسلم بن عمر و باهلى فرياد زد اى اهل كوفه اين عبيدالله بن زياد است و پسر زيد نيز طيلسان از سر برداشت سخن گفت و مردم او را شناخته و از در دارالاماره بازگشتند و متفرق شدند و نعمان بفرمود تا در بگشادند و پسر زياد با جمعى از رؤساى كوفه داخل قصر شدند، وى پس از آنكه بر سرير حكومت قرار گرفت از روى غضب گفت: واى بر شما، اين چه آشوب است كه در اين شهر به پا كرده‏ايد، جمعى كه در قصر حاضر بودند از صولت آن ناپاك بخود لرزيده در جواب گفتند:
امير ما از جائى خبر نداشته و اين فتنه را ديگران بر پا كرده‏اند و ابدا بيعت با اميرالمومنين يزيد را نشكسته و با كسى عهد نبسته‏ايم.
ابن زياد گفت: با دست من كه دست يزيد است بيعت كنيد.
روسا از ترس جان پيش رفته با آن شقى نابكار بيعت كردند.

جار زدن جارچى و اجتماع مردم در مسجد كوفه

به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد در بامداد آن شب به فرموده ابن زياد جارچى در شهر نداء كرد و مردم را به اجتماع در مسجد جامع دعوت كرد، مردم دسته به دسته به مسجد رفته و در آن اجتماع نموده و منتظر عبيدالله گشته تا ببينند وى چه مى‏گويد، پس از ساعتى آن ملحد كافر آمد و به منبر شد، بعد از خطبه و ايراد حمد و ثناء منشور ايالت فرمان حكومت خود را بيرون آورد و بر ايشان خواند و سپس آنها را به وعده‏هاى خوب و نويدهاى مرغوب و مطلوب اميدوار ساخته و گفت: اى مردم اميرالمومنين يزيد من را والى و حاكم اين ولايت كرده كه با رعيت انصاف نموده و جور و ظلم نكنم و من كسانى كه مطيع و مخلص باشند از پدر و مادر نسبت به ايشان مهربانتر بوده و با مخالفان و طاغيان و ياغيان از شمشير تيزتر و از تازيانه كوبنده ترم، پيغام مرا به آن مرد هاشمى (يعنى جناب مسلم بن عقيل سلام الله عليه) رسانده و بگوئيد ابن زياد مى‏گويد از غضب من بترس پيش از آنكه دچار آن شوى و تا زود است فرار كن والسلام.
سپس از منبر پايين آمد و روانه قصر شد و پس از قرار گرفتن در قصر رؤساى قبائل و طوائف كوفه را خوانده بر ايشان سخت گرفت و گفت:
بايد نامهاى كارگذاران هر قوم و هر يك از خوارج و اهل خلاف را كه در ميان شما باشند بنويسيد هر كه آنها را نزد من آورد ذمه او برى باشد و اگر اسامى آنها را ننويسيد بايد ضمانت كنيد كه احدى عَلَم مخالفت نيافراشد و آنها را كه پنهان و مخفى كنند بر دار زنم و از عطاء محروم كرده و جان و مالشان بر من حلال گردد.
در كتاب ابوالفتوح ترجمه ابن اعثم كوفى مى‏نويسد:
دو روز پى در پى ابن زياد به منبر رفت، در روز اول شمشيرى حمايل كرده، عمامه سياه بر سر گذارد به اين نحو خطبه خواند، روز دوم باشكوه تمام به منبر رفت، بعد از خطبه گفت:
ايها الناس امير بايد عجين باشد از شدت ولين، هم صولت و سطوت داشته و هم مهربانى و لطف اگر در بعضى از كارها سخت نباشد ضعيف الرأى و سست عنصر تلقى مى‏گردد.

لعبت شيرين اگر ترش ننشيند   مدعيانش طمع برند كه حلواست

ولى من نه آنم كه بى گناه را به جاى گناهكار بگيرم و از مظلوم به جاى ظالم انتقام بكشم، حاضر را به جاى غائب مواخذه كنم، محب را عوض مُبغض در خون بكشم، پس به ببينيد كدام يك استحقاق عقوبت داريد از خود دور كنيد.
سخن آن نافرجام كه به اينجا رسيد مردى از دوستداران بنى اميه و ياران آن شقى به نام اسد بن عبدالله از جاى برخاست و گفت:
ايها الامير همين طور است كه مى‏فرمائى خدا در قرآن مى‏فرمايد: ولا تزر وازرة وزر اخرى‏(28) امتحان مرد به قوت بخت و طالع او بوده و امتحان تيغ به تيزى او است چنانچه آزمايش اسب به دوندگى وجودت او است، از ما همين است كه تو را بر خود امير دانسته و سزاوار امارت مى‏دانيم خواهى ببخش خواه بكش امر، امر تو است.
ابن زياد جواب آن چاپلوس را نگفت و از منبر به زير آمد و بطرف قصر روانه شد.
در مقتل ابى مخنف است كه ابن زياد به جارچى امر نمود كه جار زده و به مردم خبر دهد كه لازم است در بيعت يزيد ثابت قدم باشند و عنقريب لشگرى خون آشام از شام آمده و مردان مخالفين را كشته و زنانشان را اسير خواهند كرد.
مردم كوفه اين صداها را مى‏شنيدند و با يكديگر مى‏گفتند:
ما را چه كه خود را ميان انداخته و مخالفت يزيد را كه خزينه و مال دارد نموده و با كسى كه درهم و دينار ندارد بيعت كرده و بى جهت خويشتن را به مهلكه اندازيم.

انتقال حضرت مسلم بن عقيل از خانه مختار به منزل هانى و راه يافتن معقل به آن جا

چون حضرت مسلم بن عقيل از حالات مستحضر شد از سراى مختار بن ابى عبيدة بيرون آمد و به خانه هانى بن عروه كه از زعما و اشراف كوفه بود منتقل شد، هانى را خوانده و فرمود:
بايد شرائط حمايت از من به جاى آرى و به ميهمانى بپذيرى.
هانى گفت: تكليف بزرگ و سختى فرمودى و اگر به منزل من نيامده بودى مى‏گفتم تا من را معاف دارى ولكن چون تو بزرگوارى را چون منى رد نتوان كرد، به سلامت در خانه شو، مسلم در خانه هانى پنهان شده شيعيان كوفه خدمت او آمد و شد داشتند در آن وقت بيست و پنج هزار كس از كوفيان با او بيعت كرده بودند، مسلم اراده خروج نموده، هانى گفت: شتاب بگذار كه در اين امر تامل بهتر است چون چند روزى گذشت ابن زياد غلام خويش معقل را طلبيد و گفت:
اين سه هزار درهم بستان و از مسلم و اصحاب او تفحص كن چندانكه يكى از آنها را يافتى اظهار تشيع كن اين مال بدو ده و بگو كه بدين محقر بر حرب دشمنان استعانت جوئيد چون چنين كنى مطلبى از تو پوشيده ندارند و توجه داشته باش كه شب و روز بكوشى تا منزل مسلم را پيدا نمائى و نيز اصحابش را بشناسى.
معقل به مسجد آمده مسلم بن عوسجه را ديد كه مشغول نماز است، نزد او بنشست و مى‏شنيد كه كوفيان بيكديگر مى‏گفتند اين مرد براى حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بيعت مى‏ستاند، چون از نماز فارغ شد به مسلم گفت من مردى شامى هستم و از موالى ذوالكلاع حميرى و دوستان اهل بيت طاهره هستم و آن چه عبيدالله ملعون باو ياد داده بود باز گفت و سپس اظهار كرد:
من مردى غريبم چه شود كه مرا نزد آن كس برى كه از براى حضرت امام حسين (عليه السلام) بيعت مى‏ستاند زيرا از مردمان شنيده‏ام كه تو را با او سابقه آشنايى و معرفت است، اكنون اگر خواهى خود اين مال را بردار و از من بيعت بگير واگرنه مرا به خدمت او برسان و آغاز گريه كرد.
مسلم بن عوسجه گفت:
از ميان همه مردم درين مسجد چگونه من را اختيار كردى و صاحب سر خود ساختى؟
معقل گفت: آثار خير و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشره تو ديدم و بخاطرم رسيد كه تو از محبان اهل بيت رسولى.
مسلم بن عوسجه كه مردى ساده دل و پاك طينت بود فرمود:
ظن تو خطاء نيست من دوستدار اهل بيتم و نامم مسلم بن عوسجه است، بيا با خداى عهد و پيمان كن اين سر را پيش هيچ كس فاش نكنى تا من تو را به مقصود برسانم.
معقل ناپاك سوگند مغلّظه خورد كه هر سرى به من سپارى در افشاى آن نكوشم.
مسلم بن عوسجه گفت: امروز برو و فردا به منزل من آى تا تو را نزد صاحب خود يعنى مسلم بن عقيل ببرم، روز ديگر معقل آمد مسلم بن عوسجه او را نزد جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) برد و صورت حال را تقرير كرد، معقل خود را در دست و پاى آن حضرت انداخت و آن درهم‏ها را تسليم كرد، مسلم فرمود:
هر چند در سيماى اين مرد آثار رشد و رشاد نمى‏بينم اما به قضاء خدا راضيم، قرآن بياوريد تا وى را قسم بدهم، كلام الهى آوردند، معقل قسم خورد كه سر شما را افشاء نكنم اگر سرم برود بيعت را نشكنم و آن روز تا شب در سراى هانى بود و بر تمام اخبار و وقايع مطلع شد، وقت غروب مرخص شد آمد به منزل ابن زياد تفصيل واقعه را بيان كرد.
ابن زياد غلام را تحسين كرد و گفت: از محضر مسلم دور مشو مبادا منزل را از خانه هانى تغيير بدهند و ما از آن غافل شويم.

مقاله مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در كتاب قمقام زخار

مرحوم فرهاد ميرزا در كتاب قمقام مى‏نويسد:
به روايتى هانى بن عروه در آن هنگام مريض شده بود و ابن زياد به عيادت او آمد، عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفت تدبير آن است كه اين طاغى ملعون (يعنى ابن زياد) را بكشيم و فرصت از دست ندهيم.
هانى گفت كشتن او در خانه خويش روا ندارم، و به قول اكثر شريك بن اعور كه با عبيدالله از بصره آمده بود در خانه هانى منزل كرده بيمار گشت و وى نزد ابن زياد و سائر امراء بسيار گرامى بود عبيدالله باو پيغام فرستاد كه شبانگاه نزد تو مى‏آيم.
شريك مسلم بن عقيل را گفت چون بيايد او را بكش و به دارالاماره بنشين كه هيچ كس ترا ممانعت نتواند كرد و اگر من از بستر برخيزم به بصره روم و مهم آنجا را كفايت كنم و نشانه ما آن باشد كه آب خواهم، چون عبيدالله بيامد شريك با او به صحبت پرداخت و پيوسته قى مى‏كرد.
و به روايتى قبلا مغره‏(29) خورده بود چنانچه هر كس او را مى‏ديد مى‏پنداشت كه خون قى مى‏كند و در آن اثناء آب مى‏طلبيد تا مسلم بيرون آمده آن ملعون را بكشد چون مسلم دير كرد شريك گفت چون است كه آبم نمى‏دهيد، بارى جرعه‏اى آب آريد چند كه موجب هلاك من شود و چند بار بر سبيل كنايه اين شعر بخواند.

ما الانتظار بسلمى ان تحيوها   حيوا سليمى و حيوا من يحييها

ابن زياد گفت اين چيست، مگر هذيان مى‏گويد؟
هانى گفت: آرى از صبحگاه تا كنون حالت او چنين است، ابن زياد از اين سخن‏ها سخت بدگمان و متوهم شده برخواست شريك گفت، بنشين تا وصاياى خود بگويم، ملعون گفت ديگر باره بيايم و به روايتى مهران غلام ابن زياد به او اشاره كرد كه مى‏بايد رفت، از آنروى برخاسته به دارالاماره شد، مهران باو گفت كه شريك اراده قتل تو داشت.
ابن زياد گفت: نه، زياد در حق او نيكوئى‏ها كرده و من خود هيچ دقيقه از اكرام او فرو نگذاشته‏ام، و آنگاه در خانه هانى بن عروه هرگز اين نتواند بود.
مهران گفت: سخن اين است كه گفتم.
پس از رفتن ابن زياد شريك به جناب مسلم گفت: وقت از دست بدادى و ديگر چنين فرصت نيابى، مسلم گفت: از اين كار دو چيز مرا مانع شد:
نخست: كراهت هانى كه در خانه او بود.
و ديگر: حديث نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم): ان الايمان قيد الفتك فلا يفتك مومن
شريك گفت: بارى فاسق فاجرى را كشته بودى.
و به قولى مسلم گفت: زنى در من آويخته، بگريست و سوگندها داد كه در خانه ما مكش، من شمشير بيانداختم.
هانى گفت: خدايش بكشد كه خويش و مرا بكشت و تو از آنچه مى‏گريختى بدان در افتادى، پس از سه روز ديگر شريك بجوار رحمت حق پيوست و ابن زياد بر جنازه او نماز بگذاشت، بعد از شهادت مسلم و هانى رحمة الله عليهما به ابن زياد گفتند: آنچه آن روز شريك مى‏خواند تحريص مسلم بن عقيل بر كشتن تو بود.
عبيدالله گفت: ديگر بر جنازه هيچ عراقى نماز نگذارم و اگر نه حرمت قبر زياد ابن ابيه بود كه در ميان ايشان است نبش قبر شريك مى‏كردم.

گرفتار شدن عبدالله بن يقطر بدست مالك بن يربوع و كشته شدنش بفرمان ابن زياد

مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: هانى از ابن زياد خائف بود و به حضور او نمى‏رفت و خود را به بيمارى زده بود و آن را بهانه مى‏كرد، ابن زياد رو كرد به حضار در مجلس و گفت: مالى لا ارى هانيا چه شده و از من چه سرزده كه هانى به مجلس ما نمى‏آيد؟!
گفتند: ايها الامير نقاهت دارد.
ابن زياد گفت: عجبا اگر ما مى‏دانستيم از او عيادت مى‏كرديم، رو كرد به عمرو بن حجاج زبيدى كه پدر زن هانى بود(30) گفت: يابن حجاج چه شده كه هانى اينجا حاضر نمى‏شود؟
گفت: امير نمى‏دانم، مى‏گويند ناخوش مزاج است.
ابن زياد گفت: من از سلامتى او خبر دارم مى‏گويند در صفه‏(31) خانه خود مى‏نشيند و مردم پيش او رفت و آمد مى‏كنند، تو با محمد بن اشعث و يحيى از طرف من برويد او را عيادت كنيد تا مثل چنين بزرگى كه از اشراف كوفه است حق او را خوار نشمرده باشيم در اين اثناء مالك بن يربوع تميمى كه از خواص و ندماء ابن زياد بود از در درآمد، گفت: اصلح الله الامير، امير به سلامت باشد حادثه تازه رخ داده.
گفت چه خبر؟
گفت: اكنون به عزم تفرج به صحراء و دشت مى‏تاختم هر طرف اسب مى‏راندم ناگاه قاصدى سريع السير را ديدم از كوفه به راه مدينه مى‏رود پيش رفتم گفتم: كيستى و بكجا مى‏روى؟
گفت: مدنى هستم به كوفه كارى داشتم اكنون مراجعت مى‏كنم.
گفتم: از اهل كوفه نامه همراه دارى؟
گفت: نه‏
از مركب پياده شدم، رخت و لباسهايش را تفتيش كردم كاغذ سر بمهر يافتم، اكنون اين نامه و اين هم آن شخص كه در باب القصر به حراس سپرده‏ام تا امير چه مى‏فرمايد.
ابن زياد نامه را گشود ديد نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين نامه‏اى است بسوى سلطان حجاز از مسلم بن عقيل: اما بعد:
فدايت شوم بدانيد شيعيان و دوستان شما در كوفه همه را مطيع و منقاد يافتم، همه قدوم شما را خواستارند تا كنون از بيست هزار نفر بيعت گرفته‏ام و اسامى آنها را در دفتر خود ثبت كرده‏ام همينكه از خواندن‏ مضمون نامه فارغ شديد در آمدن سرعت نموده و ممانعت احدى را قبول نفرمائيد والسلام.
به نقل ابن شهر آشوب حامل نامه عبدالله بن يقطر بود.
ابن زياد حامل نامه را طلبيد، پرسيد كيستى؟
گفت: از غلامان بنى هاشم.
پرسيد: چه نام دارى؟
گفت: عبدالله بن يقطر.
پرسيد: اين كاغذ را چه كسى نوشته و بتو داده است؟
گفت: عجوزه‏اى از اهل اين شهر به من گفت چون به مدينه مى‏روى اين عريضه را به آقا برسان.
پرسيد: او را مى‏شناسى؟
گفت: خير.
ابن زياد گفت: يكى از دو كار را اختيار كن: يا آنكه نويسنده كاغذ را نشان ده تا از شر من نجات يابى و يا آنكه كشته شدن به بدترين وضع را قبول نما.
عبدالله گفت: لا والله من از آن عجوزه كمتر نيستم كه اين نامه را به من داده، كشته شدن خوشتر است ابن زياد از روى غضب فرياد زد و جلاد را طلبيد و امر به قتل آن غريب مظلوم نمود.
جلاد سنگدل آمد محاسن آن مظلوم را گرفت و كشيد بر روى نطع‏(32) نشانيد آن غريب از روى حسرت رو به مكه نمود و گفت: يابن رسول الله گر مى‏دانستم ديگر جمال دل آراى تو را نمى‏بينم هر آينه در وقت آمدن به كوفه توشه بيشترى از جمالت بر مى‏داشتم.
بهر صورت جلاد سر آن مظلوم را همچون سر گوسفند بريد و اين واقعه در روز ششم ذى الحجة يعنى دو روز قبل از شهادت جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) واقع شد.

گرفتار شدن هانى بن عروه بدست عبيدالله بن زياد

پس از آنكه ابن زياد بجهت دستگيرى و كشتن حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) از بصره به كوفه آمد چند روزى از آن جناب تفحص كرد تا آنكه به تمهيد معقل غلام فهميد حضرت مسلم در خانه هانى بن عروه است و پيوسته معقل به مجلس جناب مسلم حاضر مى‏شد و وقايع و گزارشات را براى ابن زياد خبر مى‏داد از طرفى هانى خود را به بيمارى زده بود و به بارگاه ابن زياد نمى‏رفت آن ناپاك عمرو بن حجاج زبيدى و محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را به طلب هانى فرستاد گفت رفته و او را بياوريد تا معلوم كنم براى چه به مجلس ما نمى‏آيد.
به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد وقت عصر بود كه حضرات به طلب هانى آمده و او را در صفه درب خانه ديدند كه نشسته است، گفتند: ما يمنعك من لقاء الامير (چه باعث شده كه به ديدار امير نمى‏آئى) امير از تو زياد ياد مى‏كند و همه روزه احوال مى‏پرسد و مى‏گويد: اگر بدانم نقاهتى دارد به عيادتش مى‏روم.
هانى فرمود: بلى چند روزى كسالت داشتم ميسر نمى‏شد در دربار حاضر شوم.
عمرو بن حجاج گفت: بعضى به عرض امير رسانده‏اند چنين نيست و نقاهتى ندارى و همه روزه سالما به در صفه خانه مى‏نشينى و مخصوصا از امير كناره‏گيرى مى‏كنى، چرا بايد خدمت امير نرسى و اسباب اتهام و غضب براى خود فراهم كنى، اين سستى و كندى و بى مهرى را از خود دور كن مهيا شو الان باتفاق شرفياب حضور شويم، پس به اصرار و تدبير آن فرومايگان هانى لباس حضور طلبيد و سپس بر قاطرى سوار شد باتفاق اهل نفاق تا بنزديك دارالاماره صحبت كنان آمد همينكه چشمش به قصر افتاد در خيال فرو رفت و در ذهنش خطور كرد مبادا ابن زياد از حال من خبردار شده و من را براى مواخذه طلب كرده، نه مى‏توانست برگردد و نه دل گواهى مى‏داد به دارالاماره داخل شود لذا با رنگ پريده و بدنى لرزان رو كرد به حسان بن اسماء خارجه و گفت:
يابن الاخ انى والله لهذا الرجل لخائف (به خدا سوگند من از اين مرد بيمناكم) بگذاريد برگردم، اى حسان بگو ببينم در مجلس ابن زياد از من چه صحبت مى‏شد و چه مى‏گفت، تو چه شنيدى، رأى تو در آمدن من چيست؟
حسان گفت: عمو جان والله من بر تو هيچ نمى‏ترسم، انديشه در دل خود راه مده كه اصلا به جان و آبروى تو ضررى نخواهد رسيد.
البته حسان از هيچ جا خبر نداشت و نمى‏دانست كه معقل غلام به حيله و تدبير به خانه هانى راه پيدا كرده و وقايع را براى ابن زياد گفته و او را به جهت همين خواسته‏اند كه مسلم را به چنگ آورند.
هانى اندكى آرام گرفت به تقدير الهى تن در داد و به زبانحال گفت:
شعر

من همان لحظه وضوء ساختم از خون گلو مال و جان مى‏نهم امروز به تابوت فنا   كامد از در ببرم مسلم و بر خانه نشست پنج تكبير زنم يكسره بر هر چه كه هست

بهر صورت هانى با همراهان وارد بارگاه شد، مجلسى آراسته و محفلى از اعيان و اركان ديد كه جملگى نشسته‏اند چون چشم ابن زياد به هانى افتاد گفت: اتتك بخائن رجلاه (يعنى آورد تو را دو پاى خائن)
هانى از اين كلام بدگمان‏تر شد آمد تا به جائى كه شريح قاضى نشسته بود، ابن زياد به شريح گفت:

اريد حياته و يريد قتلى   عذيرك من خليلك من مراد

من حيات و زندگانى او را مى‏خواهم ولى او كشتن من را طالب است...
هانى فرمود: اى امير چه مى‏گوئى و اين چه عبارتى است كه بر زبان جارى كردى، من چه كرده‏ام و كدام خيانتى را نموده‏ام؟
ابن زياد گفت: اين چه فتنه هاست كه در خانه‏ات به پا كرده‏اى، مسلم را در منزلت راه داده و او را در ظل خود پناه داده‏اى و مردم را به بيعت با حسين دعوت مى‏كنى، اسباب و اسلحه كار و مردان كارزار به دور خود جمع كرده‏اى، گمان مى‏كنى من از اينها خبر ندارم؟
هانى چاره‏اى نديد غير از اينكه بگويد: اى امير آنچه مى‏گوئى من از آنها خبر ندارم نه من اين كارها را كرده‏ام و نه مسلم در خانه‏ام مى‏باشد.
ابن زياد در غضب شد گفت: معقل غلام حاضر شود، چون چشم هانى بر معقل افتاد فهميد همه فتنه‏ها از او سر زده، ابن زياد گفت: اين شخص را مى‏شناسى؟
هانى سر بزير انداخت و به دست خود نگاه مى‏كرد، بعد سر بلند نمود و گفت:
اى امير به سخنان من گوش كن و آنها را بپذير، به خداى آسمان و زمين سوگند كه من خواهش آمدن مسلم به خانه خود را نكردم، بلكه خود سرزده از در خانه من بدر آمد و زنهار خواست مرا حيا مانع شد كه او را نااميد ساخته و پناه ندهم، اكنون امير اختيار دارد فرمان بدهد كه بعدها از من غائله و خطائى سر نزند، دست مى‏دهم كه بعدها مخالفت ننمايم، اگر مى‏فرمائى گرو بدهم و بروم مسلم را از خانه خود بيرون كنم تا هر جا خواهد برود و من هم از زمام و جوار او بيرون آيم.
ابن زياد گفت: والله از پيش من بيرون نخواهى رفت تا آنكه مسلم را حاضر كنى.
هانى فرمود: به خدا سوگند چنين كارى نخواهم كرد كه مهمان به دست خود به تو دهم.
ابن زياد گفت: والله بايد او را حاضر كنى.
هانى فرمود: البته از اين مطلب بگذر كه از آئين شريعت و طريقت و مروت بدور است كه پناهى خود را بدست تو بسپارم تا او را بكشى.
هر چند ابن زياد اصرار و حضار مجلس مبالغه كردند به جائى نرسيد، مسلم بن عمرو باهلى پيش آمد و گفت: اصلح الله الامير اذن بدهيد من با او قدرى صحبت بدارم شايد از من بشنود پس دست هانى را گرفت برد در گوشه قصر هر دو نشستند، گفت برادر من از مثل تو عاقلى حيف است كه خود را با اين شكوه و جلال براى يك نفر در عرضه هلاكت آورى و قوم و عشيره و اهل و عيال خود را ضايع گذارى و به كشتن دهى، اين مرد كه به تو پناه آورده با امير خويشاوندى دارد البته از ناحيه امير ضررى به او نخواهد رسيد و از انصاف و مروت تو هم چيزى كم نخواهد شد مقصر را به سلطان سپردن عار نيست، بلكه نزد عقلاء خلاف رأى سلطان عمل كردن ننگ مى‏باشد.
هانى فرمود: اين چه مزخرفات است كه مى‏بافى، كمال عار همين است، كسى كه پناه به در خانه تو آورده وى را بدست دشمن بسپارى، اين ننگ و عار را به كجا ببرم كه زنه باشم و ببينم و بشنوم و قدرت و قوت و ايل و قبيله و جمعيت داشته باشم در عين حال ملتجى شده خود را به دشمن دهم حاشا و كلا، من لاف عقل مى‏زنم اين كار كى كنم.
ابن زياد سخنان ايشان را مى‏شنيد از گفتار هانى سخت در غضب شد فرياد زد:
ادنوه منى (هانى را نزديك من آوريد.) هانى را نزديكش بردند، گفت:
هانى يا مسلم را حاضر كن يا الان گردنت را مى‏زنم.
هانى فرمود: اگر تو چنين كارى كنى، الان دور خانه‏ات آتش خواهد گرفت زيرا بسا شمشيرها كه كشيده شود و دمار از روزگارت بر آورده شود.
البته اين سخن بدان جهت گفت كه به قبيله و قوم خود پشت گرم بود و مى‏پنداشت كه نگذارند ابن زياد به او قصد سوء نمايد چه آنكه هانى مردى بود بزرگ و مطاع و در هنگام ضرورت چهار هزار سوار زره پوش و هشت هزار پياده از قبيله مراد در ركاب او حاضر مى‏شدند و از ساير قبائل كنده و غير آن سى هزار مرد مسلح او را مهيا بود.
ابن زياد گفت: والهفاه عليك، تو بدان شمشيرها مرا بيم مى‏دهى، صدا زد مهران او را بگير، مهران عصا بگذاشت و گيسوان هانى گرفت و ابن زياد آن چوبدستى كه در دست مهران بود برداشت و بر سر و صورت هانى بقوت تمام بزد به طورى كه بنى او شكست خون و گوشت سر و پيشانى بر روى و ريش هانى فرو ريخت، مردى ايستاده بود هانى دست برد تا شمشير او را بكشد مرد شمشير نداد، ابن زياد ملعون گفت:
امروز خون تو مباح است كه شيوه خارجيان گرفتى، پس هانى را بكشيدند و در خانه‏اى از دارالاماره حبس كردند و نگهبانانى چند بر او گماشتند.
اسماء بن خارجه و به روايتى حسان بن اسماء گفت: اى امير ما به اشارت تو اين مرد را با كمال اميد به حضور آورديم و از تو سخنان نيكو در حق او مى‏شنيديم چون خدمت رسيد اينگونه خوار و زارش كرده و اراده قتل او دارى، اين چگونه بزرگى و سرپرستى است كه به عمل مى‏آورى؟
ابن زياد در غضب شد گفت: تو نيز اينجا سخن مى‏گوئى و جسارت و فضولى مى‏كنى!
سپس صدا زد، بزنيد او را و به زندانش ببريد.
غلامان و فراشان او را كشان كشان برده و در گوشه‏اى از بارگاه نشاندنش.
ابو مخنف مى‏نويسد:
هنگامى كه ابن زياد بيدادگر با چوبدستى به سر و صورت هانى نواخت و وى را مجروع نمود آن شير دل شمشير غلامى را گرفت به قصد ابن زياد حواله سر نامبارك آن ظالم نمود، شمشير به عمامه خز رسيد شب كلاه را دريد به سر پر شر آن پليد رسيد مجروع ساخت، ابن زياد نعره كشيد: بگيريد او را معقل غلام پيش دويد، هانى با همان شمشير بر معقل نواخت كه سر و كله‏اش را دو نيمه ساخت غلامان ديگر هجوم آوردند هانى با آن قوت ايمانى كه داشت بر آن نابكاران حمله كرد همچون شيرى كه در گله روبهان افتاد با يك حمله به يمين و حمله‏اى ديگر بر يسار بيست و پنج نفر از چاكران و كاسه ليسان آن مخذول را به دارالبوار فرستاد و در حين قتال مى‏فرمود:
يا اهل الشقاق، اگر يك طفل كوچكى از اولاد رسول قدم به خانه من بگذارد البته تا جان دارم حمايت مى‏كنم، شخص نبيل جليل جناب مسلم بن عقيل كه جاى خود دارد، نائب خاص و رسول خاص الخاص سلطان بحر و بر، داناى خير و شر، شاه ملك سير، خاقان با وقار البته او را تسليم نكرده و از جنابش حمايت مى‏كنم.
بهر صورت نوكران و چاكران و بد انديشانى كه از ابن زياد ملعون هوادارى مى‏كردند به يك بار به آن بزرگوار حمله كردند:

پشه چو پر شد بزند پيل را   با همه تندى و صلابت كه اوست

و او را بعد از خستگى و كوفتگى دستگير كرده، دستهايش را بسته در گوشه‏اى محبوس داشتند.

مقاله ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء

ملا حسين كاشفى قصه گرفتار شدن جناب هانى بن عروه عليه الرحمه را اين طور مى‏نويسد:
روز ديگر اسماء بن خارج و محمد بن اشعث بن مجلس ابن زياد آمدند از ايشان پرسيد كه هانى بن عروه كجا است كه چند روز است او را نمى‏بينم؟
گفتند: مدتى شد كه او بيمار است.
ابن زياد گفت: مى‏شنوم كه در اين روزها بهتر شده و بر در خانه خود مى‏نشيند او را چه چيز مانع است كه به سلام ما نمى‏آيد و ما مشتاق ديدار او هستيم؟
ايشان گفتند ما برويم و اگر سوار تواند شد او را به خدمت شما آريم، پس نزد هانى آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار كرده روى به دارالاماره نهادند، هانى چون نزديك كوشك‏(33) رسيد گفت: اى ياران خوفى از اين مرد در دل من پيدا شد.
محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه در تسكين وى كوشيده، گفتند: اين معنا از وساوس نفسانى و هواجس شيطانى است و هانى به تقدير ربانى رضا داده مصحوب آن دو شخص به مجلس ابن زياد در آمده، ابن زياد كلمه‏اى كنايت‏آميز گفت.
هانى فرمود: ايهاالامير چه واقع شده؟
گفت: واقعه‏اى از اين عظيم‏تر چه تواند بود كه مسلم بن عقيل را به وثاق خود راه داده‏اى و خلقى انبوه را به بيعت حسين در آورده و تصور تو چنان است كه من از كيد و غدر تو غافلم.
هانى انكار اين معنا كرد.
پسر زياد معقل را طلبيد و گفت: اين شخص را مى‏شناسى؟
هانى نظر كرد معقل را ديد، دانست كه وى جاسوس غدار بوده است نه مخلص دوستدار از اين جهت اثر انفعال و خجالت در ناصيه وى پيدا شد، گفت:
اى امير به خدا سوگند كه من مسلم را به خانه خود نطلبيدم و در احداث فتنه سعى ننمودم اما او در شبى از شبها ناخوانده به خانه من در آمد و زنهار(34) خواست.
مرا حياء مانع آمد كه او را نا اميد سازم، اكنون سوگند مى‏خورم كه مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم.
پسر زياد گفت: هيهات هيهات، تو از پيش من بيرون نروى تا مسلم را حاضر نكنى.
هانى گفت: هرگز اين كار نكنم و در آئين شريعت و طريق مروت چگونه جائز بود كه زنهارى را به دست خصم دهم و قاعده وفادارى و عهد و پيمان را برطرف نَهَم.

صفت عاشق صادق به حقيقت آنست   كه گرش سر برود از سر پيمان نرود

هر چند پسر زياد و نديمان او در اين باب با هانى سخن گفتند به جائى نرسيد و او را در كوشك محبوس گردانيدند اما اسماء بن خارجه روى به پسر زياد كرد كه اى غدار ناكس ما اين مرد را به اشارت تو آورديم و تو در اول سخنان نيكو مى‏گفتى و چون پيش تو آمد با وى خوارى كردى و محبوس ساخته، وعيد قتل مى‏دهى اين چه كردار ناصواب است كه از تو صادر مى‏گردد؟!
پسر زياد در غضب شد و فرمود تا اسماء را چنان زدند كه از حيات مأيوس شد و گفت:
اى هانى خبر مرگ خود به تو مى‏رسانم انا لله و انا اليه راجعون.
پس ابن زياد ديگر باره هانى را طلبيد و گفت:
اى هانى، جان خود را دوست‏تر مى‏دارى يا جان مسلم بن عقيل را؟
هانى گفت: هزار جان من فداى مسلم باد وليك اى پسر زياد تو امير و صاحب اختيارى، مسلم را طلب كن تا بيابى، از من چه مى‏طلبى؟!
گفت: مسلم را جستم و در خانه تو يافتم، اكنون به خداى كه او را از پهلوى تو بيرون كشم يا خود را فداى او كنى، پس فرمود تا تازيانه و عقابين‏(35) بياوردند و جامه از تن وى بيرون كردند و هانى هشتاد و نه ساله بود به صحبت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيده و مدت‏ها با على مرتضى مصاحب بوده و او را بر عقابين كشيدند و گفتند مسلم را بيار نا باز رهى.
هانى جواب داد كه به خداى اگر هر عقوبتى كه از آن بدتر نباشد با من بكنى و مسلم در زير قدم من باشد، قدم از وى بر ندارم و او را بتو نشان ندهم تو ندانسته‏اى كه ما روز اول كه قدم در راه محبت اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) نهاده‏ايم محنت‏هاى عالم را با خود قرار داده‏ايم و جان‏هاى خود را به رسم نثار بر طَبَق اخلاق نهاده:

ما بر سوائى عَلَم روزى كه مى‏افراشتيم   بر سر كوى تو اول ماتم خود داشتيم

ابن زياد گفت تا او را بپانصد تازيانه بزدند و هانى بيهوش شد، ندماء درخواست كردند كه اين پير بزرگوار از اصحاب سيد مختار (صلى الله عليه و آله و سلم) است، بفرماى تا او را از عقابين فرود آورند، پسر زياد بفرود تا او را فرو گرفتند و فى الحال برحمت خداى پيوست و روايتى است كه او را بر سر بازار برده گردن زدند و تنش را بر دار كرده، سرش را پيش ابن زياد بردند.

مقاله مرحوم صدرالدين قزوينى راجع به وقايع بعد از گرفتارى هانى

مرحوم صدرالدين واعظ قزوينى در رياض القدس مى‏فرمايد:
به روايت شيخ مفيد عليه الرحمه در اين واقعات عمرو بن حجاج حاضر نبود و بوى كه پدر زن هانى بود خبر دادند كه هانى كشته شد، وى قبيله مذحج را با سلاح و اسلحه جمع آورد و با ازدحام عظيم دور قصر را محاصره كردند تماشائى بر سطوح و اعالى و بامها بر آمد بَرقا بَرقِ شمشير چشم‏ها را خيره مى‏نمود و عمرو بن حجاج فرياد مى‏كرد منم عمرو و اينك اينها آل مذحجند كه روى ايشان را چيزى بر نمى‏گرداند و از احدى اطاعت نمى‏نمايند، خبر به پسر زياد رسيد از ترس جان به شريح قاضى گفت برو به بزرگ اين قوم بگو كه صاحب شما زنده است و كسى او را نكشته است و آشوب را بخوابان و هانى را ببر نشان ايشان بده.
شرح به نزد هانى آمد ديد بر خود مى‏پيچد و فرياد مى‏كند: يالله ياللمسلمين اهلكت عشيرتى، اين اهل الدين، اهل المصر امان، اى مسلمانان اقوام و عشيره ايل و قبيله من از غصه هلاك شدند آخر كجايند اهل دين و مردمان امين و هى فرياد مى‏زد و خون از سر و صورتش بر محاسن او مى‏ريخت و مى‏گفت: اگر ده نفر از اين قوم من وارد قصر شوند هر آينه مرا خلاص خواهند نمود، شريح چون هانى را به آن حالت ديد و داد و فرياد او را شنيد، صلاح ندانست كه او را به بام قصر بياورد و نشان بدهد خود به بام قصر بر آمد گفت:
ايها الناس آشوب و فتنه بر پا مكنيد، هانى زنده است و امير آمدن شما را شنيد و اندوه شما را فهميد مرا فرستاده كه ببينم صاحب شما زنده است و كشته نشده رفتم ديدم صحيح و سالم است باكى ندارد هر كه خبر قتل او را بشما گفته دروغ و بى اصل است، آسوده باشيد.
مردم حرف قاضى را صحيح دانسته آرام گرفتند.
عمرو بن حجاج گفت: شكر خدا را كه زنده باشد.
۲۸) آيه 164، از سوره انعام.
29) به فتح ميم و غين و راء و با سكون غين نيز وارد شده عبارت است از گلى سرخ رنگ.
30) همسر هانى رويحه دختر حجاج و به روايتى روعه خواهر او بوده است.
31) صفه به ضم صاد يعنى ايوان.
32) فرش چرمى كه سابقا افراد محكوم به اعدام را روى آن مى‏نشانده و سرشان را مى‏بريدند.
33) كوشك يعنى قصر.
34) زنهار يعنى پناه.
35) دو چوبى است كه مقصر را بر آنها به دار مى‏كشيدند يا بر آنها بسته چوب مى‏زدند.