شهادت هانى بن عروه بدست اراذل و اوباش عبيدالله بن زياد ملعون

بعد از آنكه جناب مسلم بن عقيل را شهيد كرده و بدن مباركش را از بام دارالاماره به كوچه انداخته و سرش را نزد ابن زياد نابكار آوردند آن ناپاك در صدد كارسازى جناب هانى بن عروه بر آمد و كمر قتل او را بست، به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد محمد بن اشعث از جابر خاست و در مقابل ابن زياد تعظيم كرد و گفت:
اى امير مقام و مرتبه هانى و مكانت او بين اشراف و اعيان كوفه معلوم و واضح است، وى مرد بزرگى است و صاحب ايل و قبيله و عشيره زيادى مى‏باشد و همه واقفند كه من او را به حضور تو آورده‏ام و او در پناه من حاضر شد به قصر دارالاماره بيايد لذا تمنا دارم كه او را به من ببخشى و نگذارى كه قبيله‏اش با من دشمن شوند.
ابن زياد وعده داد كه وى را خواهم بخشيد ولى بعدا رأى او عوض شد و فرمان داد تا هانى را از حبس آوردند، گفت: او را به چهار سوق بازار برده و گردن بزنيد تا او و اهل كوفه بدانند من از ايل و قبيله او هراسى ندارم.
جلاد آن پير مرد روشن ضمير را از زندان بيرون آورد و بطرف ميدان گوسفند فروشان برد، هانى به فراست دريافت كه او را به كجا مى‏برند و چه قصدى دارند لذا پيوسته فرياد مى‏كرد و از اهل شهر كمك مى‏جست و مى‏گفت: و امذ حجاه ولا مذحج اليوم (از طائفه مذحج كجائيد مگر يك مذحجى در اين شهر امروز نيست به فرياد من برسد) و آن قدر فرياد كرد و اقوام خود را خواند ولى كسى به فريادش نرسيد از روى حميت و غيرت قوت كرد بند را از بازوهاى خود همچون تار عنكبوت گسيخت مانند شير از بند جسته مى‏غريد و فرياد مى‏زد اى بى همت مردم كارد يا شمشير و يا عصائى به من برسانيد تا اين ناپاكان را به سزاى اعمالشان برسانم، اراذل و اوباش‏ها كه اسلحه داشتند بر او هجوم آورده و دوباره دستگيرش كردند، بازوانش را محكم بسته و در بازار نشاندند، ابن زياد غلام زشت رو و بد منظرى داشت به نام رشيد كه برخى از اهل ذوق در وصفش گفته‏اند:

چو ديو دوزخى عفريت روئى دهانش را كسى ناديده بر هم   چه زاغ گلخنى بيهوده گوئى لبش از زشت گوئى نا فراهم

رشيد شمشير كشيد گفت: اى هانى گردنت را بكش و راست نگهدار مى‏خواهم با اين تيغ بزنم.
هانى گفت: آنقدر سخى نيستم كه در كشتن خود كمك كنم.
آن غلام بد سيرت و زشت كردار ضربتى زد ولى كارگر نشد، هانى رو به درگاه قاضى الحاجات نمود و عرض كرد الى الله المعاد، اللهم الى رحمتك و رضوانك.
شعر

خدايا حال زارم را تو دانى ببر روح مرا بر رحمت خويش اميدم بود چندى چشم اميد كمر بندم بجا، آرم وفا را دريغا ز آرزويش زار مردم كه آه اى بخت نافرمان چه كردى من و راه عدم كانجام كس نيست دريغا روز عمرم را شب آمد   كه هانى شد فداى ميهمانى كه از مردن ندارم هيچ تشويش گشايم بر جمال شكل توحيد كنم يارى عزيز مصطفى را بمردم آرزو در خاك بردم به دردم مى‏كشى درمان چه كردى ره من تا عدم جز يك نفس نيست به تلخى جان شيرين بر لب آمد

پس آن غلام ناپاك ضربتى ديگر بر گردن آن پير مرد مظلوم زد و وى را به مسلم ملحق نمود و سرش را بريد و نزد ابن زياد برد و بدنش را با بدن مسلم ريسمان به پا بستند و در ميان كوچه‏ها و محله‏ها مى‏كشيدند صاحب روضة الصفا و ابن شهر آشوب و برخى ديگر نوشته‏اند كه آن اراذل و اوباش جسد مبارك مسلم و هانى را وارونه يعنى از پا به قناره آويختند.
مرحوم طريحى در منتخب مى‏نويسد: شاعر چه نيكو در وصف ايشان گفته است:

و ان كنت لا تدرين ما الموت فانظرى   الى هانى فى السوق و ابن عقيل

اگر نمى‏دانى مرگ چيست، نظر كن به كشته شدن هانى و شهادت مسلم بن عقيل و اين كه چگونه به بازارها آنها را كشيدند.
بهر صورت جلادان لباس هانى را غارت كرده و شمشير و زره جناب مسلم را هم محمد بن اشعث ناپاك برد با آنكه مسلم وصيت كرده بود عمر سعد زره‏اش را بفروشد و قرضش را اداء كند ولى در عين حال ابن اشعث گفت لباس و اساس حق قاتل است و اين اشعار را خواند:

اتركت مسلم لانقاتل دونه و قتلت وافد آل محمد لو كنت من اسد عرفت مكانه   حذر المنية ان تكون صريعا و سلبت اسيافا لهم و دروعا ورجوت احمد فى المعاد شفيعا

يعنى: اگر من با مسلم نبرد نمى‏كردم چه كسى قدرت داشت او را دستگير كند، من كشتم رسول آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را و زره او را كندم و شمشيرش را برداشتم، به پسر سعد چه كه زره او را بردارد.
به نوشته ابى مخنف قبيله هانى وقتى اين ذلت را مشاهده كردند همديگر را ملامت كرده اجتماع نمودند بر مركب‏ها سوار شده رو به بازار آوردند با فراشان و اراذل ابن زياد منازعه كرده و جسد مسلم و هانى را جبرا و قهرا گرفتند و بردند و غسل داده و كفن نموده و به خاك سپردند.
مولف گويد:
خروج جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) روز سه شنبه هشتم ذى الحجه بود كه در همان زمان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از مكه خارج و به جانب عراق رو آوردند و روز چهارشنبه نهم ذى الحجه سنه شصت هجرى حضرت مسلم به درجه رفيعه شهادت رسيد.
مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در قمقام مى‏گويد:
چون مسلم و هانى شهادت يافتند سر آنها را به جانب يزيد فرستاده و بدن شريف مسلم را به دار آويخت و اين نخستين سرى از هاشميان بود كه به دمشق فرستادند و نيز اول جثه‏اى بود از بنى هاشم كه بر دار نمودند.

فرستادن ابن زياد سر مسلم بن عقيل و هانى را به شام نزد يزيد پليد

در تاريخ الفتوح مى‏نويسد:
پس از آنكه ابن زياد مسلم و هانى را كشت آنها را نگونسار بردار كرده و سرهاى ايشان را با نامه به نزد يزيد فرستاد و مضمون نامه اين بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و ثنا خداى را كه حق امير را از دشمنانش گرفت و اعداء را كفايت كرد، محضر امير عرضه مى‏دارم كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود و در سراى هانى بن عروه منزل ساخته و مردم را به بيعت حسين بن على مى‏خواند، جاسوسان برگماشتم و به لطائف الحيل بعد از جنگ و محاربه ايشان را بدست آوردم و هر دو را گردن زده سرهاى ايشان را همراه هانى بن جه الوارعى و زبير بن الارحواح التميمى كه هر دو از مخلصان و مطيعان اميرند فرستادم والسلام.
چون اين دو شخص با نامه و سرهاى شهداء بنزد يزيد رسيدند نامه و سرها را تسليم كردند، يزيد نامه را مطالعه كرده فرمود تا سرها را بر دروازه دمشق بردار كردند و جواب نامه پسر زياد را بر اين منوال نوشت:
اما بعد:
نامه تو رسيد و سرهاى مسلم و هانى وارد شدند، خوش وقت شدم، تو نزد من چنان پسنديده‏اى و همان طور كه دل من خواسته است عمل كرده‏اى، بر تو هيچ مرا مزيد نيست هر چه كرده‏اى نيكو كرده‏اى آنچه از حال رسولان ياد كرده بودى هر يكى را ده هزار درهم بخشيدم و ايشان را خوشدل به نزد تو فرستادم و چنان مى‏شنوم كه حسين بن على از مكه بيرون آمده عزم عراق دارد مى‏بايد كه نيك احتياط كنى و بر حذر باشى و سر راه‏ها را نگاهدارى و هر كس را كه مايه فتنه دانى بكش يا حبس كن و هر خبر كه از حين بن على معلوم كردى روز به روز با شرح و تفصيل بر من عرضه بدار و مرا از احوال او على التوالى اعلام نما والسلام.

شرح ماجراى دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه)

از حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) پنج پسر و يك دختر باقى ماند، سه تن از پسران بنامهاى: عبدالله بن مسلم و عبيدالله بن مسلم و محمد بن مسلم هر سه كه از شجاعان روزگار بودند در كربلاء معلى در روز عاشوراء به درجه رفيعه شهادت رسيدند كه شرح مبارزات آنها انشاء الله بعدا خواهد آمد.
و اما در باب دو پسر ديگر بين ارباب مقاتل و صاحبان نظر اختلاف است:
برخى معتقدند كه آن دو همراه پدر بزرگوارشان به كوفه آمدند و بعد از شهادت پدر گرفتار ابن زياد شده و به زندان افتادند و پس از يكسال زندانى بودن در كنار شريعه فرات بدست حارث ملعون كشته شدند اين قول، قول مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء است.
بعضى ديگر همچون مرحوم صدوق مى‏فرمايند: اين دو طفل همراه حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بودند و پس از شهادت آن بزرگوار و ياران و اصحابش و اسارت اهل بيت گراميش همراه اسراء به كوفه آورده شدند و به نظر ابن زياد بيدادگر رسيدند، آن ناپاك امر كرد كه آنها را به زندان افكندند و پس از يكسال در كنار شريعه فرات سرشان را بريدند.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامان اين قول را اختيار كرده و به ذكر همين اكتفاء فرموده است.

مقاله مرحوم صدرالدين واعظ قزوينى در كتاب رياض القدس

مرحوم واعظ قزوينى در كتاب رياض القدس مى‏فرمايد:
ابن شهر آشوب عليه الرحمه در مناقب فرموده:
دو طفلى كه در كنار شريعه فرات كشته شدند و سرشان را بريدند اولاد جعفر بن ابيطالب بودند كه شب يازدهم عاشوراء از لشگر ابن زياد فرار كردند و در كوفه گرفتار شده و شهيد شدند و سرهاى آنها را به حضور ابن زياد بردند و اين واقعه در روز يازدهم يا دوازدهم عاشوراء اتفاق افتاد بدون اينكه در زندان محبوس شوند و يك سال بمانند به چند دليل.
اين خبر اقرب به صواب و تصديق است زيرا كه ابن زياد شش ماه در بصره رياست مى‏كرد و شش ماه در كوفه در سر سال اگر ابن زياد به شام نرفته در بصره بوده و حال آنكه ابن جوزى مى‏نويسد:
ابن زياد بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) به شام رفت و از جمله خواص و ندماء يزيد و هم شرب آن پليد گرديد و صورت خوش داشت و تغنى مى‏كرد.
و ديگر آنكه از شأن و حال امام زين العابدين (عليه السلام) بعيد است كه معزّزا و مكرما از شام برگردد از حوالى كوفه بگذرد يا بنابر تحقيق به كوفه بيايد ولى اين دو طفل معصوم را از زندان مستخلص نكند خيلى غريب است!!!
علاوه بر اينها اين دو طفل مى‏گويند: نحن من ذرية نبيك (ما از ذريه پيغمبر تو هستيم) اولاد جعفر بواسطه عليا مخدره زينب خاتون كه زوجه عبدالله بن جعفر بوده مى‏توانند ذريه باشد ولى اولاد مسلم ذريه پيغمبر نمى‏توانند بود ديگر به تأويل والعلم عندالله‏(38)

واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق

قبلا گفتيم واقعه دو طفلان صغير جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) را به دو نحو نقل كرده‏اند:
الف: نقلى است از مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى‏
ب: نقلى است از مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء كه مشهور بين اهل تاريخ و ارباب مقاتل همين است و ما هر دو نقل را در اينجا آورده و به ذكر آنها از خداوند متعال طلب اجر و ثواب مى‏نمائيم:
اما نقل مرحوم صدوق:
مرحوم محدث قمى در كتاب منتهى الامال آن را چنين بيان مى‏كند:
شيخ صدوق بسند خود روايت كرده از يكى از شيوخ اهل كوفه كه گفت:
چون امام حسين (عليه السلام) به درجه رفيعه شهادت رسيد از لشگرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل اسير كرده شدند و ايشان را نزد ابن زياد آوردند آن ملعون زندانبان را طلبيد و امر كرد كه اين دو طفل را در زندان كن و بر ايشان تنگ بگير و غذاى لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان در تنگ ناى زندان بسر مى‏بردند و روزها روزه مى‏داشتند چون شب مى‏شد دو قرص جوين با كوزه آبى براى ايشان پيرمرد زندانبان مى‏آورد و با آن افطار مى‏كردند تا مدت يكسال حبس ايشان بطول انجاميد، پس از اين مدت طويل يكى از آن دو برادر با ديگرى گفت:
اى برادر مدت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسيده شود، پس هرگاه اين پيرمرد زندانبان بيايد حال خود را براى او نقل كنيم و نسبت خود را با پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) براى او بگوئيم شايد بر ما توسعه دهد.
پس گاهى كه شب داخل شد آن پير مرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن كودكان را آورد برادر كوچك او را فرمود:
اى شيخ: محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى‏شناسى؟
گفت: بلى، چگونه نشناسم و حال آنكه آنجناب پيغمبر من است.
گفت: جعفر بن ابيطالب را مى‏شناسى؟
گفت: بلى، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند.
آن طفل فرمود: على بن ابى طالب را مى‏شناسى؟
گفت: چگونه نشناسم، او پسر عم و برادر پيغمبر من است.
آنگاه فرمود: اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو مى‏باشيم، ما دو طفل مسلم بن عقيليم، اينك در دست تو گرفتاريم، اينقدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حق ما نگه دار.
آن شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روى پاهاى ايشان افتاد و مى‏بوسيد و مى‏گفت:
جان من فداى جان شما، اى عترت محمد مصطفى، اين در زندانست گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهيد تشريف ببريد، پس چون تاريكى شب دنيا را فرا گرفت آن پير مرد آن دو قرص جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت اى نور ديدگان شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد، پس شب را سير كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه حق تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد.
پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مى‏پيمودند تا گاهى كه به منزل پيره زنى رسيدند پيره زن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند: اى زن ما دو طفل صغير و غريبيم و راه بجائى نمى‏بريم چه شود بر ما منت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى، چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم.
پيره زن گفت: اى دو نور ديدگان شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مى‏شنوم كه پاكيزه‏تر از آن بوئى به مشامم نرسيده؟
گفتند: ما از عترت پيغمبر تو مى‏باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته‏ايم.
آن زن گفت: اى نور ديدگان من مرا دامادى است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلاء حضور داشته مى‏ترسم امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و به شما آسيبى رساند.
گفتند: شب است و تاريك است و اميد مى‏رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد، ما هم بامداد از اينجا بيرون مى‏شويم.
پس زن ايشان را به خانه آورد و طعامى براى ايشان حاضر نمود، كودكان طعام تناول كردند در بستر خواب بخفتند.
و موافق روايت ديگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نيست، از براى ما جانمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خويش كنيم، پس لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خواب گاه خويش آرميدند طفل كوچك برادر بزرگ را گفت: اى برادر چنين اميد مى‏رود كه امشب شب راحت و ايمنى ما باشد بيا دست بگردن هم كنيم و استشمام رائحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ ما بين ما جدائى افكند، پس دست بگردن هم در آوردند و بخفتند، چون پاسى گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوز آمد و در خانه را كوبيد.
زن گفت: كيست؟
آن خبيث گفت: منم.
زن پرسيد: تا اين ساعت كجا بودى؟
گفت: در باز كن كه نزديك است از خستگى هلاك شوم.
پرسيد: مگر تو را چه روى داده؟
گفت: دو طفل كوچك از زندان عبيدالله فرار كرده‏اند و منادى امير ندا كرد كه هر كس سر يك تن از آن دو طفل را بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جايزه تا بحال اراضى كوفه را مى‏گرديدم و بجز تعب و خستگى اثرى از آن دو كودك نديدم زن او را پند داد كه اى مرد از اين خيال بگذر و بپرهيز از آنكه پيغمبر خصم تو باشد.
نصائح آن پير زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن‏(39) مى‏نمود، بلكه از اين كلمات بر آشفت گفت: تو حمايت از آن دو طفل مى‏نمائى، شايد نزد تو خبرى باشد، برخيز برويم نزد امير همانا امير تو را خواسته.
عجوز مسكين گفت: امير را با من چه كار است و حال آنكه من پير زنى هستم در اين بيابان بسر مى‏برم.
مرد گفت: در را باز كن تا داخل شوم و فى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان بر آيم.
پس آن زن در را باز كرد و قدرى طعام و شراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت، يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد و مثل شتر مست بر آشفت و مانند گاو بانگ مى‏كرد و در تاريكى شب به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مى‏ماليد تا گاهى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد، آن كودك مظلوم گفت:
اين كيست؟
گفت: من صاحب منزلم، شما كيستيد؟
پس آن كودك برادر بزرگتر را بيدار كرد كه برخيز اى حبيب من ما از آنچه مى‏ترسيديم در همان واقع شديم، پس گفتند: اى شيخ اگر ما راست گوئيم كه كيستيم در امانيم؟
گفت: بلى.
گفتند: در امان خدا و پيغمبر؟
گفت: بلى.
گفتند: خدا و رسول شاهد و وكيل است براى امان؟
گفت: بلى.
بعد از آنكه امان مغلّظ از او گرفتند: اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو محمد مى‏باشيم كه از زندان عبيدالله فرار كرده‏ايم.
گفت: از مرگ فرار كرده‏ايد و بگير مرگ افتاده‏ايد، حمد خداى را كه مرا بر شما ظفر داد، پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صبح آوردند همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الامر مولاى خويش ايشان را برد بنزد فرات چون مطلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مى‏باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت، آن مرد كه چنين ديد شمشير بر كشيد بجهت كشتن آن دو مظلوم بنزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديدند اشگ از چشمشان جارى گشت و گفتند:
اى شيخ دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش و به قيمت ما انتفاع ببر و ما را مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد.
گفت: چاره‏اى نيست جز آنكه شما را بكشم و سر شما را براى عبيدالله ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم.
گفتند: اى شيخ قرابت و خويشى ما را با پيغمبر خدا ملاحظه فرما.
گفت: شما را با آن حضرت قرابتى نيست.
گفتند: پس ما را زنده بنزد ابن زياد ببر تا هر چه خواهد در حق ما حكم كند.
گفت: من بايد به ريختن خون شما در نزد او تقرب جويم.
گفتند: پس بر صغر سن و كودكى ما رحم كن.
گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده.
گفتند: الحال كه چنين است و لابد ما را مى‏كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم.
گفت: هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد.
پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حقتعالى عرض كردند: يا حى، يا حليم، يا احكم الحاكمين احكم بيننا و بينه بالحق.
آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد و آن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكنده و مى‏گفت:
به خون برادر خويش خضاب مى‏كنم تا باين حال رسول خدا را ملاقات كنم.
آن ملعون گفت: الحال تو را نيز به برادرت ملحق مى‏سازم، پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو را به آب افكند و سرهاى مبارك ايشان را براى ابن زياد برد و چون به دارالاماره رسيد و سرها را نزد عبيدالله بن زياد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود قضيبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختيار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه:
واى بر تو در كجا ايشان را يافتى؟
گفت: در خانه پير زنى از ما ايشان مهمان بودند.
ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد، گفت:
حق ضيافت ايشان را مراعات نكردى؟
گفت: بلى مراعات ايشان نكردم.
گفت: وقتى كه مى‏خواستى ايشان را بكشى با تو چه گفتند؟
آن ملعون يك، يك سخنان آن كودكان را براى ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند، پس از نماز دست نياز بدرگاه الهى برداشتند و گفتند:
يا حى يا حليم، يا احكم الحاكمين احكم بيننا و بينه بالحق.
عبيدالله گفت: كه احكم الحاكمين حكم كرد، كيست كه برخيزد و اين فاسق را به درك فرستد؟
مردى از اهل شام گفت: اى امير اين كار را بمن حواله كن.
عبيدالله گفت: اين فاسق را ببر در همان مكانى كه اين كودكان در آنجا كشته شده‏اند گردن بزن و بگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود نزد من بياور.
آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده بجانب عبيدالله كوچ مى‏داد، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير و سنان خويش كرده و مى‏گفتند اين سر قاتل ذريه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است.
مولف گويد:
نقل مرحوم صدوق با آنچه در تاريخ ثبت و ضبط شده سازش ندارد زيرا مورخين گفته‏اند بعد از شهادت سيدالشهداء (سلام الله عليه) ابن زياد به شام رفت و از ندماء يزيد پليد گشت و بطور قطع بمدت يكسال در كوفه نمانده لذا به نظر ما به نقل مرحوم صدوق نمى‏توان اعتماد كرد.

واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء

مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء اين واقعه جانسوز و هولناك را چنين تقرير نموده:
راوى گويد: بعضى از غمازان به پسر زياد گفتند:
راوى گويد: بعضى از غمازان به پسر زياد گفتند:
مسلم را دو پسر در اين شهر پنهانند چون صدهزار نگار، نه ماه شعاع روى ايشان را دارد، نه سنبل تاب گيسوى ايشان را مى‏آورد.

روئى چگونه روئى؟ روئى چو آفتابى   موئى چگونه موئى؟ هر حلقه پيچ و تابى

ابن زياد بفرمود تا منادى كردند كه پسران مسلم بن عقيل در خانه هر كس پنهان باشند و نياورند به من بسپارند و مرا معلوم گردد، بفرمايم تا آن خانه را غارت كنند و آن كس را به خوارى تمام بكشند و آن جوانان در خانه شريح قاضى بودند كه مسلم در روز جنگ ايشان را به آنجا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ايشان دادِ مبالغه داد بعد از قتل مسلم چون اين منادى بر آمد شريح ايشان را پيش خود طلبيد و چون چشمش بر ايشان افتاد بى اختيار نعره زد و آغاز گريه كرد و آن دو شاهزاده از قتل پدر خير نداشتند چون گريه شريح قاضى را ديدند شكى در دل ايشان آمد و گفتند:
ايهاالقاضى تو را چه شد كه ما را ديدى فرياد بر كشيدى و بدين سوز گريه مى‏كنى و آتش حسرت در دل ما غريبان مى‏زنى قاضى چندان كه خواست راز را مخفى دارد طاقت آن نداشت:
شعر

ناله را چندانكه مى‏خواهم كه پنهان بركشم   سينه مى‏گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

قاضى خروش در گرفت و گفت: اى مخدوم زادگان.
شعر

بنياد دين ز سنگ حوادث خراب شد مهر شرف در ابر ستم گشت مختفى   دلها به درد و داغ جدائى كباب شد بحر كرم ز صدمت دوران سراب شد

بدانيد كه خلعت شادى دنيا، مطرّز به طراز غم است و شربت سور بى اعتبارش آلوده به زهر ماتم مشرب هر تهنيتى مكدر به شوب تعزيتى، و گلستان هر عشرتى پيوسته به خار زار عُسرتى‏
شعر

هيچ روشن دلى در اين عالم   روز شادى نديد بى شب غم

اكنون بدانيد كه پدر بزرگوار شما كه اختر سپهر معالى بود از اوج اقبال به حضيض ارتحال انتقال نمود و شهباز روح مقدسش به بال شهادت به جانب رياض سعادت پرواز نمود.
شعر

دنيا بهشت و رحمت پروردگار يافت   در روضه بهشت به خوبى قرار يافت

حق سبحانه و تعالى شما را از صبر جميل و اجر جزيل كرامت كند.
پسران مسلم كه اين سخنان استماع نمودند هر دو بيهوش شده بيفتادند و بعد از مدتى كه به خود آمدند جامه‏ها پاره كرده و عمامه‏ها از سر برداشته و گيسوان مشگين پريشان ساخته آغاز فرياد كردند كه اى قاضى اين چه خبر دلسوز و اين چه سخن غم اندوز است.

چه حالت است همانا بخواب مى‏بينم به درد دل ز لب شرع ناله مى‏شنوم   كه قصر دولت و دين را خراب مى‏بينم ز سوز جان جگر دين كباب مى‏بينم

ناله وا ابتاه، وا غربتاه بر آوردند، قاضى فرمود:
حالا محل اين فرياد و فغان نيست كه كسان عبيدالله زياد شما را مى‏طلبند و منادى مى‏كنند كه ايشان در هر منزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم و صاحب منزل را به قتل رسانيم و من در اين شهر به محبت اهل بيت تهمت زده‏ام و دشمنان در تفحص و تجسس حال منند و من به جان شما و جان خود مى‏ترسم اكنون فكر كرده‏ام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند ايشان از ترس ابن زياد حال پدر را فراموش كرده خاموش شدند و قاضى هر يكى را پنجاه دينار زر بر ميان بست و پسر خود اسد نام را گفت كه امروز شنودم كه بيرون دروازه عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشته‏اند، ايشان را ببر و بيكى از مردم كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار تا به مدينه برد.
اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازه عراقين بيرون برد، قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند و سياهى ايشان مى‏نمود، اسد گفت:
اى جوانان اينك قافله مى‏نمايد زود برويد تا بديشان برسيد.
ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد باز گرديد.
اما چون قدرى راه برفتند سياهى كاروان از نظر ايشان غائب شد و سراسيمه گشته راه را گم كردند ناگاه عَسَسى چند گرد شهر مى‏گشتند بديشان باز خوردند چون دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيل‏اند فى الحال ايشان را گرفته بر بستند و امير عسسان دشمن خاندان بود ايشان را هم در پيش پسر زياد آورد و ابن زياد بفرمود تا ايشان را به زندان بردند و هم در آن زمان نامه‏اى به يزيد نوشت كه پسران مسلم بن عقيل كه او طفلند در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر ايشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصد فرمان هستم تا چه حكم صادر گردد يا بكشم يا آزاد كنم يا زنده بخدمت فرستم والسلام.
نامه را به يكى داده به جانب دمشق فرستاد.
اما راوى گويد كه زندانبان مردى بود نيك اعتقاد و دوستدار اهل بيت، نام او مشكور بود چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وى سپردند و دانست كه ايشان چه كسانند در دست و پاى ايشان افتاد و به منزل نيكو نشاند و طعامى حاضر كرد تا تناول فرمودند و همه روز كمر بخدمت بر ميان بسته بود و در مقام ملازمت ايستاده تا شب در آمد و غوغاى مردم فرو نشست ايشان را از زندان بيرون آورد و به سر راه قادسيه رسانيد و انگشترى خود بديشان داد و گفت اين راه امن است برويد تا به قادسيه رسيد آنجا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشان به وى دهيد تا شما را به مدينه رساند.
ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به ره نهادند و چون به حكم لاراد لقضائه گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمى‏توان گشاد و به فحواى و لا معقب لحكمه مقتضاى قضا را به چاره‏گرى تغيير و تبديل نمى‏توان داد.
شعر

قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتست   اگر ترش بنشينى قضا چه غم دارد

حق سبحانه چنان مقرر كرده بود كه آن دو يتيم غريب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهيد خود رسند لاجرم بار ديگر راه گم كردند و آن شب تا روز مى‏گرديدند چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بر در شهر بودند برادر بزرگ با خوردتر گفت:
اى برادر هنوز ما بر در شهريم مبادا كه جمعى به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم، پس بنگريستند و بر دست چپ ايشان خرماستانى بود روى بدان جا نهادند و بر لب چشمه درختى ديدند سالخورده و ميان تهى به ميان آن در آمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پيشين در آمد كنيزك حبشى آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسيد نگاه كرد عكس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود حيران بماند.

دل صورت زيباى تو در آب روان ديد   بى خود شد و فرياد بر آورد كه ماهى

كنيزك بالا نگريست چه ديد
شعر

دو گل از گلشن دولت دميده دو ماه از برج خوبى رخ نموده يكى مانند مهر از دلربائى گل رخسارشان زير كلاله لب آن گشته خشك از آتش غم   دو سرو از باغ خوبى سر كشيده ز ديده چشمه باران گشوده يكى چون آب خضر از جانفزائى شده از گريه خونين همچو لاله رخ اين مانده‏تر از اشگ ماتم

چون كنيزك را نظر بر جمال با كمال آن دو اختر فرخنده فال اوج عزت و اقبال افتاد به تماشاى آن دو آفتاب برج هدايت و رشاد آفتابه از دست بنهاد و پرسيد كه شما چه كسانيد و چرا در ميان اين درخت پنهانيد، ايشان فرياد بر كشيدند كه ما دو كودك يتيميم و درد يتيمى كشيده و دو محزون غريبيم رنج محنت غريبى چشيده از پدر دور افتاده راه گم كرده و پناه بدين منزل آورده‏ايم.
كنيزك گفت: پدر شما كه بود؟
ايشان چون نام پدر شنودند چشمه‏هاى آب حسرت از ديده گشودند.
شعر

خدا را اى رفيق از منزل مده جانان يادم   كه من در وادى هجران ز حال خود بفريادم

كنيزك گفت: گمان مى‏برم كه پسران مسلم بن عقيليد.
ايشان فرياد بر كشيدند: اى جاريه آيا تو بيگانه‏اى يا آشنا؟ دوست با وفائى يا دشمن پر جفا؟
كنيزك جواب داد كه من دوستدار خاندان شمايم و بى بى دارم كه او نيز لاف محبت شما مى‏زند و جان خود را نثار اهل بيت مى‏كند، شما بيائيد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد كه هيچ دغدغه نيست، پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بى بى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم.
شعر

باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد   مژده آمدن ياسمن و نسرين داد

بى بى مقنعه از سر بركشيد و بمژدگانى پيش كنيزك انداخت و گفت:
تو را از مال خود آزاد كردم، پس سر و پاى برهنه پيش پسران باز دويد و بر دست پاى ايشان افتاد و بر خوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست، پس يك، يك از ايشان را در بر گرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مى‏نهاد و چون مادر مهربان نوحه مى‏كرد كه اى غريبان مادر و اى بى كسان مظلوم و اى بيچارگان محروم و اى كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته‏اند و در ميدان كينه اهل بيت رسالت عَلَم عناد و فساد افراختند آن گاه ايشان را به خانه آورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيزك را گفت كه اين راز را پنهان دار و شوهرم را از اين قضيه آگاه مساز، كو در حرم اهل وفا محرم نيست.
اما راوى گويد: چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها كرد على الصباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند، مشكور را طلبيد و گفت: با پسران مسلم چه كردى؟
گفت: ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانه دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم.
ابن زياد گفت: از من نترسيدى؟
گفت: هر كه از خداى ترسيد از غير او نترسد.
گفت: چه تو را بر اين داشت؟
مشكور گفت: اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بى گناه را كه داغ يتيمى بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى، من براى حرمت روح سيد كونين و صدر ثقلين محمد رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) ايشان را از بند رهائى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومى.
پسر زياد در غضب شد و گفت: همين لحظه سزاى تو بدهم.
گفت: هزار جان من فداى ايشان باد.
شعر

من در ره او كجا به جان و امانم يك جان چه بود هزار جان بايستى   جان چيست كه بهر او فدا نتوانم تا جمله به يك بار بر او افشانم

پسر زياد جلاد را فرمود تا او را بر عقابين كشيد و گفت: اول پانصد تازيانه‏اش بزن آنگه سرش از تن جدا كن.
جلاد فرمان به جاى آورد، تازيانه اول كه زد مشكور گفت: بسم الله الرحمن الرحيم و چون دوم بزد گفت: خدايا مرا صبر ده، چون سوم بزد گفت: خدايا مرا بيامرز، چون چهارم بزد گفت: خدايا مرا براى محبت فرزندان رسول تو مى‏كشند چون تازيانه پنجم بزد گفت: الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان، آنگه خاموش شد و آه نكرد تا پانصد تازيانه‏اش بزدند آنگه چشم باز كرد و گفت: يك شربت آبم بدهيد.
ابن زياد گفت: آبش بدهيد و گردنش بزنيد.
عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت: مرا از حوض كوثر آب دادند، اين بگفت و جان به حق تسليم كرد.
شعر

جانش مقيم روضه دارالسرور باد   گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد

اما راوى گويد: چون آن مومنه صالحه هر دو كودك را به سراى در آورد خانه پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب در آمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مى‏نمود تا به خواب رفتند پس از آن از خانه بيرون آمد و بر جاى خود قرار گرفت، زمانى گذشت شوهرش از در در آمد كوفته و نالان، زن گفت: اى مرد كجا بودى؟
گفت: صباح به در خانه امير كوفه رفته بودم منادى بر آمد كه مشكور زندانبان پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده است، هر كس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد و از مال دنيا توانگر گرداند، مردمان روى به جست و جوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان استادم و در حوالى و نواحى شهر مى‏گرديدم و جد و جهد مى‏نمودم آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم.
زن گفت: اى مرد از خداى بترس، تو را با خويشان رسول خدا چه كار است.
گفت: اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده، آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد.
زن گفت: چه ناجوان مردى باشد كه آن دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن بسپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد.
مرد گفت: اى زن تو را به اين سخنان چه كار، طعامى اگر دارى بيار تا بخورم.
زن بيچاره خوان بياورد و آن بى سعادت طعامى بخورد و بر روى جامه خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده، اما چون از شب پاره‏اى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود گفت: اى برادر برخيز كه ما را نيز بخواهند كشت، در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى در بهشت مى‏خراميدند، ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم، حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم: چگونه دلت داد كه‏ اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى؟!
پدرم باز نگريست و ما را بديد گفت: يا نبى الله اينك در قفاى من مى‏آيند و فردا نزديك من خواهند بود برادر خوردتر كه اين سخن بشنيد گفت: اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم، پس هر دو برادر دست در گردن يكديگر كرده مى‏گريستند، روى بر هم مى‏نهادند و مى‏گفتند: واويلاه وا مسلماه، وامصيبتاه، از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست؟ و در اين خانه ما كيست؟
زن عاجزه فرو ماند.
حارث گفت: برخيز و چراغ روشن كن.
زن چنان بيخود شده بود كه بدان كار قيام نمى‏توانست نمود، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه در آمد دو كودك را ديد دست به گردن هم در آورده وا ابتاه مى‏گفتند.
حارث پرسيد: شما چه كسانيد؟
ايشان تصور كردند كه او از دوستان است گفتند: ما فرزندان مسلم بن عقيليم.
حارث گفت: واعجباه - يار در خانه و ما گرد جهان مى‏گرديم، من امروز در طلب شما مى‏تاختم تا حدى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم و شما خود در منزل من ساكن و مطمئن بوده‏ايد.
ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده، سر در پيش افكندند و آن بى رحم سنگين دل هر يك را طپانچه‏اى بر رخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسكان عروة الوثقاى دين بود به هم باز بست و بيرون آمده، در خانه و بوسه بر دست و پاى وى مى‏داد و گريه و زارى و ناله و بيقرارى مى‏كرد و مى‏گفت:
شعر

بيداد مكن بر اين يتيمان اين‏ها به فراق مبتلايند بگذر ز سر جفاى ايشان نفرين يتيم محنت آلود   لطفى بنماى چون كريمان در شهر غريب و بى نوايند پرهيز كن از دعاى ايشان آتش به جهان در افكند زود

حارث بانگ بر زن زد كه از اين سخن بگذر و زبان در كش والا هر جفائى كه بينى همه از خود بينى زن بيچاره خاموش شد اما چون صبح بدميد و جهان روشن گشت آن تيره روى سياه دل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مى‏دويد و زارى و درخواست مى‏نمود و چون بنزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده روى بوى نهادى و آن زن از بيم تيغ بازگشتى و چون ايشان مقدارى راه برفتندى باز از پى بدويدى بر اين منوال مى‏رفتند تا به كنار آب فرات رسيدند، حارث غلامى داشت خانه زاد كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون بدانجا رسيد حارث شمشير برهنه به وى داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن، غلام شمشير بسته و گفت: اى خواجه كسى را دل دهد كه اين دو كودك بى گناه را بكشد؟!
حارث غلام را دشنام داد و گفت: برو و هر چه تو را مى‏گويم چنان كن.

38) مولف گويد: استشهاد اخير به نظر تمام و صحيح نمى‏آيد زيرا اولاد عبدالله بن جعفر از حضرت عليا مخدره زينب كبرى را مى‏توان ذريه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) حساب كرد اما فرزندان خود جعفر را يقينا نمى‏توان ذريه پيامبر دانست و عجب است از مرحوم واعظ قزوينى كه چطور اطلاق ذريه پيغمبر را به فرزندان جعفر صحيح مى‏داند ولى اين اطلاق را نسبت به اولاد مسلم بن عقيل روا ندانسته و حكم به صحتش نكرده است.
39) پرويزن يعنى غربال.
------------------------------------

شعر

بنده را با اين و آن كار نيست   پيش خواجه قوت گفتار نيست

غلام گفت: مرا ياراى قتل ايشان نيست و از روح مقدس حضرت رسالت شرم مى‏دارم كه كسانى را كه منسوب به خاندان وى باشند هلاك كنم.
حارث گفت: اگر تو سر ايشان بر ندارى من سر تو بردارم.
غلام گفت: پيش از آنكه تو مرا بكشى، من تو را با همين شمشير هلاك كنم.
حارث مرد نبرد ديده بود دست بزد و موى سر غلام بگرفت، غلام نيز دست فراز كرد و ريش او را گرفته پيش خود كشيد چنانچه حارث بروى افتاد و غلام خواست كه زخمى بر وى زند كه حارث قوت كرد و تيغ از دست غلام بدر آورد و غلام تيغ خود را از نيام كشيد و بر خواجه حمله كرد، خواجه سپر پيش آورد و حمله او را رد كرده شمشير بزد و دست راست غلام را بيفكند، غلام بدست چپ گريبان او را بگرفت و خود را بدو باز چسبانيد و نگذاشت كه ديگر زخمى بر وى زند و هر دو بهم در آويختند كه ناگاه زن و پسر در رسيدند، پسر پيش دويد و ميان غلام گرفته باز پس كشيد و گفت: اى پدر شرم ندارى اين‏ غلام كه مرا به جاى برادر است و با هم شير خورده‏ايم و مادر مرا به جاى فرزند است از وى چه مى‏خواهى؟!
حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام نهاد و ضربتى بر وى زد كه هلاك شد.
پسرش گفت: سبحان الله من هرگز از تو سخت دلترى نديده‏ام و جفا كارترى نشنيده.
شعر

جفا كاران بسى هستند، اما ندارى پيشه جز آزار دلها   بدين تندى جفا كارى كه ديدست چنين شوخ دل آزارى كه ديدست

حارث گفت: اى پسر سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هر دو را سر ببر.
گفت: لا والله. هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مى‏كرد كه مكن و خون اين بى گناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد بر تا مقصودى كه دارى محصل گردد.
او گفت: اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند، اگر من ايشان را به شهر برم امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد، پس خود تيغ بر كشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مى‏گريستند و مى‏گفتند: اى پير بر كودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن و بر بى كسى و درماندگى ما ببخشا.
شعر

سنگ را دل خون شود از ناله‏هاى زار ما   اين دل فولاد تو يك ذره سوهان گير نيست

حارث گوش به سخن ايشان نكرده پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند، زن در آويخت كه اى نا خداى ترس، مكن و از جزاى روز قيامت بر انديش، حارث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت، اما چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده و حارث مى‏خواهد كه زخم ديگرى بروى زند فى‏الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرو نشان حارث تيغ حواله پسر كرد و بيك ضربت او را نيز بكشت، اما چون زن پسر خود را كشته ديد غريو از نهادش بر آمد و به واسطه زخمى كه خورده بود قوت برخاستن نداشت، همين فرياد مى‏كشيد و به جائى نمى‏رسيد.
شعر

جائى رسيد ناله كه از آسمان گذشت   با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من

پس آن سنگدل به نزديك كودكان آمد، گفتند: اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد بر تا او هر چه خواهد درباره ما بجاى آرد.
گفت: شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر در آورم و غوغاى عام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد.
گفتند: اگر مراد تو مال است، گيسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان.
آن ناكس بى حميت در جاهليت افتاده گفت: البته شما را مى‏كشم.
گفتند: بر كودكى و نحيفى ما رحم كن.
گفت: در دل من رحم نيست.
گفتند: بگذار تا وضوء سازيم و دو ركعت نماز بگذاريم.
گفت: والله نگذارم.
گفتند: بدان خدائى كه اسمش بردى بگذار تا او را سجده كنيم.
گفت: نگذارم.
گفتند: هلا اين چه عداوت است كه مى‏ورزى و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مى‏كنى؟! دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى بر آرد.
شعر

يك هم نفسى نيست به عالم ما را   فرياد رسى نيست درين غم ما را

پس حارث قصد هر كدام مى‏كرد آن ديگرى مى‏گفت كه اول مرا بكش كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد القصه سر برادر بزرگ كه محمد بود جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت برادر خوردتر كه ابراهيم بود برجست و سر برادر بر گرفت و رو بر روى او مى‏نهاد و لب بر لب او ميماليد و مى‏گفت: اى جان برادر تعجيل مكن كه من نيز مى‏آيم، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نيز جدا كرده تنه‏اش را در آب افكند، در آن محل خروش از زمين و زمان بر آمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و كامرانى كه در اول نو بهار جوانى به خزان اجل پژمرده شده و حيف از رخسار آن دو گل بوستان ناز كه به خارستان حادثه جانگداز خراشيده گشت.
شعر

دريغا كه خورشيد روز جوانى دريغا كه ناگه گل نو شكفته   چو صبح دوم بود كم زندگانى فرو ريخت از تند باد خزانى

اما چون حارث جفا كار لعنة الله عليه سرهاى آن دو شاهزاده نامدار را از تن جد كرد و در توبره نهاد و از قربوس زين در آويخته روى به جانب عبيدالله بن زياد آورد و نيم چاشتى بود كه رسيد هنوز ديوان مظالم قايم بود كه به قصر امارت در آمد و آن توبره پيش پسر زياد بر زمين نهاد و ابن زياد پرسيد كه در اين توبره چيست؟ گفت: سر دشمنان تو است كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كرده‏ام و به طمع رعايت و عنايت تحفه پيش تو آوردم.
پسر زياد حكم كرد كه آن سرها را شسته و در طشتى نهاده پيش وى آوردند تا ببيند كه سرهاى چه كسانست اما چون بشستند و پيش آوردند نگاه كرد روى‏ها ديد چون قرص ماه و گيسوها مشاهده كرد چون مشگ سياه، گفت: اين سرهاى چه كسانست؟
گفت: از آن پسرهاى مسلم بن عقيل.
ابن زياد را بى اختيار آب از ديده روان شد و حضار مجلس نيز بگريستند، پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتى؟
گفت: اى امير دى همه روز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و ايشان خود در خانه من بودند، من خبر يافته ايشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زارى كردند بر ايشان رحم نكردم، القصه ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده سرشان را اينجا آوردم.
پسر زياد گفت: اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حق سبحانه نينديشيدى و تو را بر رخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبر بيزشان رحم نيامد و من به يزيد نامه نوشته‏ام كه ايشان را گرفته‏ام اگر بفرمائى زنده بفرستم اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست چگونه كنم، آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى؟
گفت: ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود.
گفت: چرا ايشان را جائى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى تا كسى فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى؟
آن شقى خاموش گشت، پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، پسر زياد عقيده او را مى‏دانست اما تغافل مى‏كرد زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود او را پيش طلبيد و گفت: اين شخص را بگير و به لب آب فرات بر همانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هر خوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان و اين سرها را نيز ببر و همان جا كه تنهاى ايشان را در آب افكنده است اينها را نيز بيفكن.
مقاتل به غايت شادمان شده دست او را گرفت و بيرون آورد و با محرمان خود گفت: به خدا كه اگر عبيدالله بن زياد تمام پادشاهى خود را به من ارزانى داشتى مرا چنين خوش نيامدى كه كشتن اين مردود را به من فرمود، پس مقاتل حكم كرد كه دستهاى حارث را باز پس بستند و سرش را برهنه كره به ميان بازار كوفه در آوردند و آن سرها را به مردم مى‏نمودند غريو از مردم بر مى‏آمد و بر آن شخص لعنت مى‏كردند و خار و خاشاك بر سر و روى وى مى‏ريختند و برين منوال مقاتل او را مى‏برد تا به موضعى كه مقتل ايشان بود نگاه كرد زنى را ديد مجروح افتاده و جوانى چون سرو آزاد گشته و غلامى همه اعضاى او پاره پاره‏ گشته و آن زن نوحه مى‏كرد بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنين خود مى‏گفت:
شعر

اى دريغ آن سرو باغ نازنين من كه شد   در جوانى همچو گل پيراهن عمرش قبا

مقاتل پرسيد كه چه كسى؟
گفت: زوجه اين بدبخت بودم و از اين كار او را منع مى‏نمودم و پسر و غلام من در اين كار با من متفق بودند آخر الامر پسر و غلام را بكشت و مرا زخم زد و بحمدالله كه نفرين آن دو طفل بى گناه در وى رسيد پس روى به شوهر كرد كه اى لعين براى طمع دنيا پسران مسلم را بكشتى و دين را بدين قتل ناحق كه عمدا از تو صادر شد از دست دادى.
پس حارث مقاتل را گفت: دست از من بدار تا در خانه خويش پنهان شوم و ده هزار دينار نقد بتو دهم.
مقاتل گفت: اگر مال همه عالم از آن تو باشد و به من دهى دست از تو باز ندارم و ناچار چون تو بر ايشان رحم نكردى من نيز بر تو رحم نكنم و تو را هلاك سازم و از حق سبحانه ثواب عظيم طمع دارم، سپس مقاتل از مركب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فرياد بر آورد و بسيار گريست و خود را در خون ايشان غلطانيد و دست به دعاء برداشته از حق سبحانه آمرزش طلبيد و آن سرها را نيز در آب انداخت.
راوى گويد كه بكرامتى كه اهل بيت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى‏باشد آن بدنها از آب بر آمدند و هر سرى به تنه خود چسبيد دست در گردن يكديگر آورده به آب فرو رفتند.
و روايتى است كه هر دو را از آب بيرون كرده در آن ساحل قبرى كنده به خاك كردند و تا امروز زائران زيارت مى‏كنند.
آنگاه مقاتل غلامان را فرمود تا اول دستهاى او را بريدند، آنگاه پاهايش را پس هر دو گوشش را قطع كردند و هر دو چشمش بر كندند و شكمش را شكافته، اعضاى بريده وى را در آن نهادند و سنگى بر آن بسته به آب انداختند، زمانى بر آمد آب به موج در آمد و او را بر كنار انداخت تا سه بار، اين صورت واقع شد، گفتند: آب او را قبول نمى‏كند، چاهى بكندند و او را در آن چاه افكندند و پر خاك و سنگ كردند، فرصتى را زمين بلرزيد و او را بر روى افكند و تا سه نوبت اين معنى مشاهده افتاد گفتند: خاك نيز اين مردود را قبول ندارد، پس بدان خرماستانها رفتند و هيزم خشك شده آوردند و آتشى بر افروخته وى را در آن انداختند تا بسوخت و خاكسترش را به باد دادند، پس دو جنازه حاضر كردند و پسر پير زن و غلامش را بر آن خوابانيده به در شهر بردند و آنجا كه باب بنى خزيمه است با جامه خونين دفن كردند و هواداران اهل بيت پنهانى ماتم شاهزادگان داشتند.

فصل هشتم : حركت حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از مكه معظمه به طرف عراق

مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: روز خروج جناب مسلم بن عقيل (سلام الله عليه) در كوفه سه شنبه هشتم ذى الحجة سال شصت هجرى بود و روز نهم شهادت آن بزرگوار واقع شد و در همان روز خروج آن جناب حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) نيز از مكه خارج و بطرف عراق رهسپار شدند بنابراين مدت توقف آن حضرت در مكه معظمه چهار ماه و چهار روز بود چه آنكه روز سوم شعبان آن جناب وارد مكه شدند و روز هشتم ذى الحجه از آن خارج گرديدند و در طول اين مدت كه در مكه نزول اجلال داشتند گروهى از مردم حجاز و بصره به آن حضرت پيوستند.
مروى است كه چون روز ترويه (روز هشتم ذى الحجه) شد عمرو بن سعيد بن عاص اموى معروف به اشدق كه از طرف معاويه و يزيد امارت مدينه داشت با لشگرى انبوه به مكه آمد، وى از طرف يزيد مامور شد كه با حضرت ابا عبدالله الحسين كارزار كرده و اگر بر وى دست يافت آن جناب را بكشد لذا حضرت به پاس احترام خانه خدا و اينكه در آن خونى ريخته نشود در همين روز از مكه خارج شدند.
البته به نظر مى‏آيد كه اين روايت چندان صحت نداشته و روايت صحيح به گونه ديگر نقل شده كه انشاء الله در آينده به آن اشاره خواهيم كرد.

كسانى كه حضرت امام حسين (عليه السلام) را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كرده‏اند

مولف گويد:
طبق آنچه ما تحقيق و بررسى كرده‏ايم آنانكه حضرت امام حسين (عليه السلام) را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كرده‏اند ده نفر بوده‏اند به اين شرح:
1 - عبدالله بن مطيع:
ابو مخنف مى‏گويد: در طريق سير و حركت به كوفه حضرت امام حسين (عليه السلام) به آبى از آبهاى عرب رسيدند كه عبدالله بن مطيع نيز آنجا فرود آمده بود چون چشمش به حضرت افتاد نزد آن جناب آمد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى پسر رسول خدا چه امرى شما را به اينجا آورده؟
حضرت فرمودند: پس از مرگ معاويه اهل عراق برايم نامه نوشته و مرا به خودشان دعوت كرده و از من درخواست كردند كه براى براندازى حكومت غاصبانه و جائرانه بنى اميه قيام كنم لذا به اين منظور از مدينه هجرت كرده و به مكه آمده و اكنون رهسپار كوفه مى‏باشم.
عبدالله بن مطيع عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، شما را در حفظ حرمت رسول خدا و حرمت عرب به خدا سوگند مى‏دهم كه از اين رهگذر صرف نظر فرمائى، به خدا قسم اگر خواهان آنچه در دست بنى اميه است باشى و بخواهى حكومت را از ايشان بگيرى به طور قطع و حتم تو را خواهند كشت و وقتى تو را بكشند بعد از آن براى احدى ارزش و مكانتى باقى نمانده، احترام اسلام و حرمت قريش و عرب هتك مى‏گردد از اين رو تقاضاى من اينستكه به چنين عملى اقدام نفرموده و هرگز به كوفه وارد مشو و متعرض بنى اميه نگرد.
2 - جابر بن عبدالله انصارى:
از جمله اشخاصى كه سلطان دين و دنيا حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) را از رفتن به كوفه باز داشته جابر بن عبدالله انصارى است، وى از جمله صحابه كبار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است و از خصائص وى مى‏توان اين معنا را ياد كرد كه خدمت پنج امام معصوم عليهم السلام رسيده و از ينابيع علوم هر يك فيض‏ها برده و هر وقت محضر پر فيض امام همام حضرت امام محمد باقر (سلام الله عليه) مى‏رسيد آن حضرت از جابر مى‏خواستند و در كمال احترام او را در صدر مجلس خود مى‏نشاندند بهر صورت حسين بن عصفور بحرانى رحمة الله عليه از كتاب ثاقب المناقب روايت كرده است كه جابر چون از حركت موكب سعادت مآب حسين (عليه السلام) واقف شد خدمت آن جناب رسيد و با نهايت ادب عرضه داشت: فدايت شوم: انت ابن النبى و احد السبطين شما امروز در روى زمين پسر پيغمبر آخر الزمانى و يكى از دو سبط خاتم رسولانى اميد نصيحتم با اخلاص بندگى مقبول درگاه گردد، قربانت گردم صلاح شما را در آن مى‏بينم كه با دشمنان مصالحه كنى همانطورى كه برادرت امام حسن مجتبى (عليه السلام) با معاويه صلح كرد.
حضرت در جواب فرمودند: اى جابر آنچه تو مى‏بينى ظاهر است ولى از باطن امر اطلاع ندارى، اى جابر، بدان برادرم آنچه كرد به امر خدا نمود و من هم هر چه انجام مى‏دهم به فرمان خداى متعال مى‏باشد مى‏خواهى جد و پدر و برادرم را ببينى كه مشافهة به تو بگويند آنچه من مى‏كنم به فرمان حق است؟
فاشار الى السماء قد فتحت ديدم درهاى آسمان گشوده شد، اول خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) و بعد حضرت على مرتضى و بعد حضرت حسن مجتبى و سپس جناب جعفر و حمزه سيدالشهداء سلام الله عليهم از آسمان به زير آمدند، من از جا جستم واله و حيران گشتم، ديدم پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نگاهى به صورت من كرد و فرمود:
اى جابر بتو نگفتم متعرض كارهاى پسرانم حسنين عليهما السلام مشو كه هر چه مى‏كنند به امر الهى مى‏نمايند، مى‏خواهى جاى معاويه را ببينى و جاى پسرم حسن را ملاحظه كنى، آيا مايلى جاى يزيد را با جاى حسين ببينى؟
پس ديدم پيامبر پاى مبارك به زمين زد و زمين شكافته شد تا به دريا رسيد و هفت درياى ديگر شكافته شد تا به جهنم رسيد در ميان جهنم چند نفر را پيش هم ديدم آنها عبارت بودند از:
وليد بن مغيره و ابو جهل و معاويه و يزيد:
ايشان را با اعوان شياطين در يك زنجير كشيده و به بدترين عذابها شكنجه مى‏كردند.
بعد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: جابر، سر راست كن و تماشا كن.
جابر مى‏گويد: سر بلند كردم، ديدم درهاى آسمان باز شد و درجات بهشت و حور و قصور و ولدان و غلمان نمودار شدند، پيامبر به امام حسين فرمود: ولدى الحقنى (بيا به من ملحق شو) پس ديدم حجت خدا حضرت امام حسين (عليه السلام) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ملحق شد به آسمان عروج كردند و داخل بهشت شدند و در اعلا عليين قرار گرفتند و سپس بعد از ساعتى پيامبر و امام حسين برگشتند پيامبر دست امام حسين را گرفته به من فرمود: يا جابر هذا ولدى معى هو هيهنا (اين پسر من است، نور چشم من بوده و با من و همراهم است، هر چه مى‏كند و آنچه مى‏فرمايد سر تسليم پيش گير و چون و چرا مكن.)
جابر گويد: از آن وقت كه اين كرامت را از آن امام همام ديدم چشمم بى حس و بى نور شد و عرض كردم: فدايت شوم: هر چه گفته‏اند انجام بده و به هر جا كه خواسته‏اند تشريف ببر، پس حضرت را وداع كرد و آن جناب را نديد تا بعد از چهل روز ديگر كه خبر شهادت آن حضرت را شنيد.
3 - عبدالله بن عمر:
از جمله كسانى كه حضرت را از رفتن به كوفه باز داشتند عبدالله بن عمر بود، وى هر چه سعى كرد كه آن جناب به كوفه نرود دلائل و براهين اقامه نمود امام (عليه السلام) تمام را جواب فرمود، عاقبت الامر عبدالله بن عمر عرضه داشت: فدايت شوم حالا كه مى‏روى پس موضعى را كه رسول خدا مى‏بوسيد بگشا تا من نيز آنرا ببوسم و مرخص شوم، پس امام (عليه السلام) پيراهن بكنار زد سينه و دل مبارك گشود، فرمود:
پيامبر خدا دل مرا بيشتر مى‏بوسيد، عبدالله بن عمر پيش رفت او هم سينه و دل و ناف حضرت را بوسيد.
4 - عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومى مدنى:
ابو مخنف مى‏نويسد: عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مى‏گويد:
اهل عراق به حضرت امام حسين نامه نوشته و در آن اظهار داشتند: اى پسر رسول خدا آماده سفر به عراق شو وقتى من از اين واقعه مطلع شدم خود را در مكه به آن حضرت رسانده و خدمتش مشرف گشته‏ پس از سلام و حمد و ثناء عرضه داشتم: اى پسر عم جهت عرضه داشتن نكته‏اى محضر شما مشرف شده و مى‏خواهم به عنوان نصيحت آن را متذكر شوم اگر از من مى‏پذيريد عرضه دارم و در غير اين صورت از ذكرش زبان ببندم؟
حضرت فرمودند: بگو، به خدا سوگند من گمان ندارم كه رأى تو ناپسند و عملت ناشايست باشد.
عمر بن عبدالرحمن مى‏گويد: محضر آن سرور عرض كردم: شنيده‏ام كه به عراق مى‏خواهيد سفر كنيد، مشفقانه و خالصانه محضرتان عرض مى‏كنم:
به شهرى خواهيد رفت كه مردمانش بنده درهم و دينار بوده و بيم آن هست كه با شما به مقاتله برخيزند و همان كسانى كه به شما وعده كمك و يارى داده‏اند شمشير به روى شما و اصحابتان مى‏كشند لذا تقاضا دارم از اين سفر صرفنظر فرمائيد.
حضرت فرمودند: اى پسر عم خدا به تو جزاء خير دهد، به خدا سوگند مى‏دانم كه تو فقط به منظر نصيحت آمده‏اى و سخنانت از روى تعقل و ادراك مى‏باشد و هرگاه من فعلى را انجام داده يا ترك نموده‏ام به رأى تو اخذ نموده‏ام چه آنكه تو نزد من صالح‏ترين فردى هستى براى مشورت و بهترين پند دهنده مى‏باشى...
5 - عبدالله بن جعفر بن ابى طالب:
از كسانى كه امام (عليه السلام) را از رفتن به كوفه منع نمودند جناب عبدالله بن جعفر بن ابيطالب بود.
ابو مخنف در مقتل الحسين مى‏نويسد: حارث بن كعب والبى از على بن الحين بن على بن ابيطالب عليهم السلام برايم نقل نمود و گفت: هنگامى كه از مكه خارج شدم عبدالله بن جعفر بن ابيطالب نامه‏اى به حضرت امام حسين (عليه السلام) نوشت و آنرا با دو فرزندش عون و محمد به نزد آن جناب فرستاد، مضمون نامه اين بود: اما بعد: شما را بخدا سوگند مى‏دهم وقتى در اين نامه نگريستى از رفتن به عراق منصرف شو، مشفقانه و خالصانه محضر شما عرض مى‏كنم در اين سفر شما را هلاك نموده و اهل بيت گرامتان را مستأصل مى‏نمايند، اگر شما شهيد شويد، روشنائى زمين به تاريكى مبدل مى‏شود چه آنكه تو راهنماى هدايت شدگان و اميد اهل ايمان هستى، در حركت به عراق شتاب مفرما و من بدنبال نامه خود را به شما خواهم رساند.
6 - يكى از اعمام لوذان كه از بنى عكرمه محسوب مى‏شد:
ابو مخنف در مقتل مى‏نويسد: اين شخص از حضرت امام حسين (عليه السلام) پرسيد: به كجا خواهيد رفت؟
حضرت مقصد خود را براى او بيان فرمودند.
عرض كرد: شما را به خدا سوگند مى‏دهم از اين قصد منصرف شويد، به خدا قسم وارد نمى‏شويد مگر بر نيزه‏ها و شمشيرها...
7 - عبدالله بن عباس:
ابو مخنف در مقتل الحسين (عليه السلام) مى‏نويسد: يكى از كسانى كه حضرت را از كوفه رفتن منع مى‏نمود عبدالله بن عباس مى‏باشد و شرح اين ماجرا را مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس چنين تقرير نموده:
چون سلطان شهيدان و سيد مظلومان عازم شد از مكه معظمه به جانب كوفه توجه فرمايد خبر رفتن و حركت حضرت در مكه منتشر شد چندين نفر حضرت را از رفتن ممانعت كرده و دلائل آوردند حضرت قبول نفرمود، از جمله عبدالله بن عباس بود كه سابقا باتفاق عبدالله بن عمر خدمت حضرت آمدند و خواستند حضرت را از مكه به مدينه برگردانند حضرت قبول ننمود تا آنكه بسمع عبدالله بن عباس رسيد كه پادشاه عالمين اراده نموده كه نه در مكه بماند و نه بمدينه مراجعت كند بلكه مصمم شده به عراق عرب رفته و به كوفه وارد شود لذا خدمت حضرت آمد و بعد از مراسم تحيت و سلام به خاك پاى مبارك عرضه داشت: تصدقت گردم:
شعر

فلك را سر بلندى در پناهت هزاران كام دل در دامنت باد دلت خالى مباد از شادمانى   ستاره خاك روب بارگاهت هزار اقبال در پيرامُنت باد خزون بد از شمارش زندگانى

هر چند مثل تو خداوند گارى را مثل من ذره بى مقدارى نصيحت كند و راهنمائى نمايد كمال قصور در ادراك دارد ولى قربانت، بيا از مكه بيرون مرو و از حرم جدت رسول خدا مفارقت منما كه پدر بزرگوارت امير (عليه السلام) ترك حرمين نمود و به عراقين توجه فرمود ديدى چه به او رسيد، اهل كوفه همان مردمانند كه با برادرت حسن مجتبى چه كردند، خيامش غارت كردند، زخم بر او زدند و به دست دشمن سپردند و جناب شما از ايشان در امان نباشيد و بر قولشان اعتماد نفرمائيد كه به سخن كوفى وثوقى نيست.
حضرت از براى سكوت ابن عباس فرمود: يابن عم، پسر عمم ملم بن عقيل نامه‏ها به من نوشته و از بيعت هشتاد هزار مرد مرا خبر دار كرده و خود اهل كوفه هم كتابت به من نوشته‏اند و التماس‏ها نموده‏اند كه بدان صوب توجه كنم و ايشان را هدايت نمايم، اگر نروم عندالله چه جواب بگويم.
ابن عباس عرض كرد: آقاى من هنوز والى يزيد در كوفه بوده و بر مقر حكومت برقرار مى‏باش و آن مملكت در دست دشمنان شما است، اگر كوفيان راست مى‏گويند حاكم خود را از شهر اخراج كنند و به تصرف مسلم بدهند آنوقت توجه شما بدان صوب، صواب است و اگر چنين نكنيد هر آينه شما با لشگر يزيد جنگ خواهيد نمود، شايد در آن واقعه نصرت و ظفر ظهور نيايد و شما بى كس و بى فريادرس بمانيد.
حضرت فرمود: من در اين كار انديشه كنم و فردا جواب باز دهم.
ابن عباس از خدمت حضرت مرخص شد، خامس آل عبا (عليه السلام) از براى رفتن به كوفه از قرآن مجيد تفأل زد و اين آيه آمد: كل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجوركم يوم القيمة.
حضرت فرمود: صدق الله و صدق رسوله، آن سخن جدم در خواب و آن صحيفه آسمانى و اين هم فال قرآنى همه مويد بر شهادت من است و مرا از آن چاره‏اى نيست.
چون روز ديگر عبدالله بن عباس خدمت حضرت مشرف شد عرض كرد قربانت درباره سفر به كوفه چه فكر كرده‏ايد؟
فرمود: پسر عم، عزيمت سفر عراق را تصميم نموده و بر قضاى ربانى حكم دادم.
ابن عباس عرض كرد: فدايت شوم اگر البته ميل سفر دارى توجه كن به ولايت يمن كه مملكت عريض و عرصه وسيع دارد و قبيله هَمدان كه در اين شهر هستند تمام شيعه پدر تواند و دوستدار و هوادار شما در آن نواحى بسيار است چون در آن ولايت قرارگيرى اعيان خود را به ولايات و اطراف ممالك روان ساز تا خلايق را به بيعت تو دعوت كنند و لشگر فراهم نما آنگاه هر چه مدعا باشد بدان قيام نما.
حضرت فرمود: اى ابن عباس كمال شفقت ترا درباره خود مى‏دانم و خلوص نيت تو را نسبت به خود مى‏شناسم اما عزيمت من به سوى كوفه مصمم گشته، به هيچ نوع فسخ آن صورت نمى‏بندد در اين سفر اسرارى هست كه بايد به ظهور بيايد و من مى‏دانم كه مرا اين سفر در پيش است و از جد بزرگوار و از پدر عاليمقدار خود شنيده‏ام، چه كنم با فرمايشى كه پيغمبر فرموده اخرج الى العراق اى پسر عم ما علم بلايا و منايا مى‏دانيم، دفتر مبلغ عمرها در پيش ما است، خواهش دارم در اين باب ديگر مبالغه ننمائى و در فسخ اين عزيمت الحاح نكنى كه به جائى نمى‏رسد، من در اين سفر بى اختيارم و زمام امور من در دست ديگرى است.
شعر

بارها گفته‏ام و بار دگر مى‏گويم من اگر خارم اگر گل چمن آرائى هست   كه من دل شده اين ره نه بخود مى‏پويم بهماندست كه مى‏پروردم مى‏رويم

عبدالله بن عباس عرض كرد: فدايت شوم حالا كه عزم رفتن كرده و ترك اين سفر نخواهى نمود بارى زنان و فرزندان را همراه مبر كه ايشان موجب پريشانى خيال و تفرقه حواس مى‏شوند.
حضرت فرمود: ابن عباس زنان را كجا بگذارم و به كه بسپارم هن ودايع رسول الله اينها امانات پيغمبرند بهتر آنكه با من باشند و هن ايضا لا تفارقنى اين زنان و اين امانات پيغمبر نيز از من جدا نمى‏شوند.
8 و 9 - محمد واقدى و زرارة بن صالح:
در كتاب لهوف و قرب الاسناد به سندهاى معتبر روايت شده چون خامس آل عبا حضرت الحسين (عليه السلام) عزم را بر كوفه رفتن جزم فرمودند دو نفر از محبان كه از كوفه آمده بودند به نامهاى: محمد واقدى و زرارة بن صالح سه روز قبل از حركت آن حضرت به آستان بوسى آمده و از ضعف همت و نامردى اهل كوفه بياناتى كردند كه اى قبله عالم و پناه جمله بنى آدم كوفه رفتن صلاح نيست حضرت چون سخنان ايشان را استماع فرمود اشاره به آسمان كرد درهاى آن باز شد لشگر فرشتگان صف در صف به زمين آمدند آن قدر كه تمام عالم پر شد و عدد آنها را به جز خدا كسى ندانست همه چاكرانه در حضور امام ايستاده و منتظر فرمان و مترصد اشاره امام عالميان بودند.
شعر

جملگى گفتند اينك چاكريم   بهر فرمان بردن شه حاضريم

آن دو تن چون اين كرامت را از آن جناب ديده و فرشتگان را با آن نحو مشاهده كردند هوش از سرشان پريد و محو قدرت آن حضرت شدند، سپس خامس آل عبا فرمودند:
لولا تقارب الاشياء و هبوط الاجرم لقاتلتهم بهؤلاء يعنى اگر اجل ما را مهلت و فرصت مى‏داد هر آينه با اين افواج مَلَك با دشمنان خود قتال مى‏كردم و به هيچ مرد و نامردى از اهل كوفه احتياج نداشتم ولى چون بدان صوب توجه مى‏نمايم مى‏دانم اجلم رسيده لهذا با پاى خود به قبرستان خود مى‏روم ولكن اعلم علما ان هناك مصرعى و مصرع اصحابى لا ينجو منهم الا ولى على عليه السلام يعنى از آن علم الهى كه من دارم مى‏دانم محل خوابگاه و افتادن من و اصحاب من آنجاست همه ما در آن سرزمين به خاك رفته و از ما كسى نجات نمى‏يابد مگر يك پسر من به نام على كه او است بعد از من امام و پيشواى خلائق.
10 - عمرو بن سعد
از جمله كسانى كه امام (عليه السلام) را از رفتن به كوفه باز داشت عمرو بن سعد والى مدينه بود.
در ترجمه تاريخ اعثم كوفى است كه وقتى خبر خروج خامس آل عبا حضرت امام حسين (عليه السلام) از مكه معظمه به عمرو بن سعيد رسيد وى بمنظور دولت خواهى يزيد عريضه‏اى محضر مبارك امام (عليه السلام) باين مضمون نوشت.
يابن رسول الله به من رسيده كه جناب شما عزم رفتن به سمت كوفه كرده‏ايد، من صلاح آن بزرگوار را در رفتن به آن ديار نمى‏دانم، بلكه اشاره به فسخ اين عزيمت مى‏نمايم زيرا بر جان شما خوف و هراس دارم لذا برادرم يحيى را با عريضه خدمت فرستادم كه باتفاق او به مدينه تشريف بياوريد و در مجاورت حرم جد خود باشيد و در وطن مألوف خويش اقامت نموده و از همه جهت آسوده خاطر باشيد، خود و كسان شما در امن و امان بوده علاوه بر آن بر و احسان و نيكوئى‏هاى فراوان درباره شما خواهد شد والله على ذلك شهيد و وكيل وراع و كفيل والسلام.
چون نامه او به حضرت رسيد در جواب نوشتند:
اما بعد: بدان اى واى كسى كه مردم را دعوت به سوى هدايت و اعمال صالحه مى‏كند خلافى از او ديده نمى‏شود، تو از باب خير خواهى و مصلحت درباره من كوتاهى روا نداشتى وعده بر و احسان و نويد امن و امان دادى و مرا به بهترين شهرها خواندى اما بدان كه امان خداوند از هر امانى بهتر و خوشتر است و كسى كه از خدا نترسد در دنيا تقوى نورزد امان خدا با او نيست و من از براى تو و خودم رضاى الهى را مسئلت مى‏كنم كه جزاى خير در دنيا مرحمت كند والسلام.
مرحوم مفيد و برخى ديگر روايت كرده‏اند كه عمر برادر خود يحيى را با گروهى انبوه بر سر راه حضرت فرستاد كه از رفتن آن جناب به كوفه جلوگيرى كنند و نگذارند حضرت از مكه بيرون رود، يحيى با جمعيت كثيرى با حضرت مواجه شد و سر راه را بر آن جناب گرفت و اظهار كرد:
يا حسين انصرف، اين تذهب (اى حسين برگرد، كجا مى‏روى؟) حكم امير است كه برگردى مگر كوفه صاحب ندارد، نمى‏گذاريم قدم از قدم بردارى.
ابن نما رحمة الله عليه روايت كرده كه آن بى حيا محضر سلطان اقاليم با كمال بى شرمى عرضه داشت: اى حسين از خدا نمى‏ترسى با اين همه جمعيت حج نكرده از خانه خدا بيرون مى‏روى و عقائد مردم را فاسد مى‏كنى، جائى كه تو اين عمل را انجام دهى و رو از خانه خدا برگردانى ديگران چه بايد بكنند چرا تفرقه در ميان امت مى‏اندازى؟!
حضرت اول با ملايمت فرمودند: لى عملى ولكم عملكم، انتم بريئون مما اعمل و انا برى‏ء مما تعملون يعنى: من دانم با عمل خود و شما نيز مى‏دانيد با كردار خويش، هر كسى تكليفى دارد من از افعال شما بيزارم و شما نيز از اعمال من، يعنى اى قوم چه خيال دارى مى‏خواهيد من در مكه بمانم تا شما به مراد خود برسيد و خون مرا ريخته و حرمت خانه خدا را از ميان برداريد، من بيست و پنج سفر به مكه آمده‏ام و به حج اسلام قيام نموده‏ام، اكنون در اين سفر ماندن خود را حرام مى‏دانم كسى را بر من بحثى نيست، اين بفرمود و رو به راه نهاد.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد: سپاه يحيى چون مامور بودند كه از رفتن حضرت به كوفه جلوگيرى كنند از اينرو جلو مركب امام (عليه السلام) را گرفتند، ناگاه جوانان بنى هاشم به غضب در آمده و شمشيرها كشيدند و نيزه‏ها را راست كردند و به يكبار بر آن قوم نابكار حمله آوردند، فتنه و آشوبى در آن بيابان برپا شد و صداى هياهو بلند گرديد و صداى شيون زنان و دختران به آسمان رسيد...
11 - طرماح بن حكيم:
از جمله كسانى كه امام (عليه السلام) را از رفتن به كوفه منع مى‏كرد طرماح بن حكيم بود و شرح آنرا مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس اين طور مى‏نويسد:
در كتب معتبره اهل دين خصوصا در منتخب شيخ فخرالدين ديدم كه چون سلطان العاشقين و برهان الصادقين يعنى حضرت حسين روحنا له الفداء متاع جان بست و به عزم كوى جانان روى آورد و قافله محنت زدگان و سلسله مصيبت ديدگان را از صغير و كبير، از غلام و امير با خود همراه كرد در بين راه طرماح بن حكيم به سالار شهداء برخورد، گفت: آذوقه براى عيال خود مى‏بردم آغروق‏(40) همايون و كوكبه سلطان بى چون نمودار شد دانستم پادشاه حجاز است، آهنگ سفر عراق را دارد خدمت حضرت آمدم عرض كردم مولا:

اى در پناه عدل تو آسوده وحش و طير   وى از كمال عقل تو در روح انس و جان

قربانت عزيمت كوفه دارى؟
حضرت فرمود: آرى.
طرماح عرض كرد: فدايت، تشريف مبر، تو را به ذات خدا گول قول اهل كوفه را مخور كه غدر و مكر دارند.

وفا متاع شريفى است در ديار نكوئى   از اين متاع نشانى به شهر كوفه نباشد

والله ان دخلتها لتقتلن و انى اخاف ان لا تصل اليها به ذات ايزد يكتا اگر وارد كوفه شوى البته كشته خواهى شد و من مى‏ترسم هنوز به كوفه نرسيده كار تو را بسازند و عالمى را بى مولا نمايند.

دريغا گل بوستان ولايت دريغا جوانان شيرين تكلم   فرو ريزد از تند باد خزانى ببندند لبها ز شيرين زبانى

قربان خاكپايت رعايا را در خلاصى شخص سلطان و حفظ جان پادشاه كوشش و سعى به قدر الامكان واجب است فانزل اجاء بيا در مامن من كه نام او اجاء است، منزلگاهى است محكم، كوهى است مستحكم مقابل سلمى كه ما طائفه در ميان اين دو مامن ساكنيم، اى پسر پيغمبر ما را در آن مامن تاكنون از دشمن آسيبى نرسيده واحدى از ما ذلت نديده، اگر لشگر سلم و طور در آن بيايند نتوانند آزارى برسانند، فدايت شوم، قوم و قبيله ما تمام ياران و هواداران تواند، جملگى در خدمت تو كمر بسته‏اند هر چه قدر آنجا تشريف داشته باشى به امن و سلامت مى‏باشى.
زهى ماندنت بخت مرحبا گويد.
حضرت از روى حسرت آهى كشيد و نگاهى به طرماح كرد و فرمود:
اى طرماح، چه مى‏گوئى، تنى دارم بسته بند مشقت و دلى سوخته آتش عشق و محبت، مصلحت بينى در كار همچو منى از منهج صواب دور است، نكته دارم نهانى با دهان تو ولى، وقت تنگ است نمى‏يابم مجال فرصتى اما اين قدر بدان كه: ان بينى و بين القوم مواعدة اكره ان اخلفها، يعنى ميان من و ميان اهل كوفه عهدى بسته شده و وعده داده شده دوست ندارم خلاف عهد و وعده از طرف من باشد، مى‏روم اگر كار بر وفق مراد است شكر مى‏كنم كه هميشه كار ساز بوده و اگر نه جهد مى‏كنم تا بدرجه شهادت برسم.
فرد

آه ازين طالع برگشته كه هر روز مرا   ره بجائى بنمايد كه بلا بيشتر است

اين واقعه را شيخ فخرالدين طريحى در منازلى فيمابين مكه و مدينه ذكر مى‏نمايد و حال آنكه اَجَا و سُلمى كه دو كوهند مقابل هم و قبيله طى در آنجا ساكنند در قرب كوفه مى‏باشند كه آذوقه از كوفه به آنها مى‏رسد چنانچه در تاريخ طبرى و شيخ در معانى الاخبار و ديگران از ارباب آثار نقل مى‏كنند از امام چهارم زين العابدين (عليه السلام) كه چون شب عاشوراء پدرم اصحاب خود را موعظه فرمود و خيام را نزديك به هم متصل نمود اراد ان يختلى للعبادة خواست در خيمه خلوت برود و مشغول عبادت شود اذا برجل على جمازة يقال له الطرماح در اين اثناء جمازه سوارى از راه رسيد كه آن شخص را طرماح مى‏گفتند از شتر به زير آمد و زانو بست خدمت امام مشرف شد و حضرت را تكليف به بردن و به مامن خود رساندن نمود.

مقاله صاحب الفتوح ترجمه تاريخ اعثم كوفى

صاحب الفتوح مى‏نويسد:
عمرو بن سعيدالعاص از مدينه به امام (عليه السلام) نوشت:
اما بعد: به من چنان رسانيده‏اند كه تو را عزيمت عراق است، از اين عزيمت روى بگردان كه مصلحت نيست زيرا پسر عم تو مسلم بن عقيل را در اين روزها در كوفه كشته‏اند بر تو مى‏ترسم اين نامه نوشتم و برادر خويش يحيى بن سعيد را به خدمت تو فرستادم مى‏بايد كه در صحبت او به مدينه آئى تا خود و اهل بيتت در امان بوده و از بر و احسان و صله برخوردار باشى.
امام حسين (عليه السلام) در جواب نامه‏اش نوشتند:
اما بعد: كسى كه مردمان را به عبادت خداى تعالى و سنت محمد مصطفى دعوت كند هرگز با او خلاف نكنند و تو تقصيرى نكردى كه مرا به بر و احسان و صله امان دادى ولى بدان بهترين امانها امان خداى عزوجل است و هر كس از خداى تعالى نترسد در دنيا و روز قيامت امان نيابد و من خويش و ترا از خداى تعالى عملى مى‏خواهم كه متضمن رضاى او باشد، خداى تعالى جزاى تو را در اين جهان و آن جهان خير كند والسلام.
در اثناء اين حال از جانب يزيد نامه‏اى به اهل مدينه رسيد، اين نامه منظوم و اشعارش در غايت حسن و زيبائى بود، در آن از هر نوع سخنى درج شده و از امام (عليه السلام) به نيكى ياد شده بود و در ضمن خويشاوندى و قرابت خويش را با حضرتش متذكر شده بود و نيز شمه‏اى از مناقب و فضائل و شرف خاندان و محاسن اخلاق و مكارم صفات خامس آل عبا (عليه السلام) در آن به چشم مى‏خورد و همچنين در آن اشعار التماس موافقت و فرو نشاندن آتش جنگ شده و همواره از والى مدينه تقاضا شده بود در دفع اين فتنه و خاموش نمودن نائره جنگ سعى نمايد.
اهل مدينه چون اين نامه منظوم را خواندند بر دست معتمدى داده تا آنرا به امام (عليه السلام) برساند چون نامه به حسين بن على عليهما السلام رسيد دانست كه اشعار يزيد است در جواب آن آيه‏اى از كلام الله مجيد را نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم: فان كذبوك فقل لى عملى ولكم عملكم، انتم بريئون مما اعمل و انا برى‏ء مما تعملون.

40) يعنى بار و بنه.