آراء در چگونگى مواجه شدن حر بن يزيد رياحى با سرور آزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام)

مولف گويد:
آراء در چگونگى برخورد حر بن يزيد رياحى با حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) مختلف بوده و از ارباب تاريخ اقوال گوناگون نقل شده آنچه قبلا نقل شده مشهور بين اهل فن بوده و معمولا نيز ارباب‏ منبر داستان حر را بهمين كيفيت نقل مى‏كنند ولى در مقابل اين نقل بعضى ديگر از نظريات هست كه ذيلا برخى را متذكر مى‏شويم:
1 - بعضى گفته‏اند: چون موكب همايونى به منزل رهيميه نزول اجلال كرد در آن مكان خيمه و خرگاه بر سر و پا نمود جاسوسان ابن زياد به وى خبر دادند كه حضرت ابا عبدالله الحسين نزديك كوفه در منزل رهيميه فرود آمده است وى حركت امام (عليه السلام) از مكه را مى‏دانست اما فرود آمدن حضرت در آن منزل را اطلاع نداشت لذا حصين بن نمير سكونى را با سپاهى انبوه بر سر راه مدينه فرستاده بود تا جاده را حفاظت نمايند، از قادسيه تا خفان و از قطقطانيه تا قادسيه عساكر و لشگريان زيادى را گماشته بود و راه‏ها را چنان مراقبت مى‏نمودند كه نمى‏گذاشتند احدى داخل شهر كوفه گردد بهر صورت پس از آنكه جاسوسان خبر نزول امام (عليه السلام) را در منزل رهيميه به پسر زياد دادند وى بسيار غضبناك شد حر بن يزيد رياحى را طلبيد با هزار سوار جرار بر سر راه امام (عليه السلام) فرستاد و به او فرمان داد كه از حضرت منفك نشود تا آن سرور را به كوفه برساند و نگذارد به طرفى ديگر برود، حر با هزار سوار كه در اختيار داشت روانه بيابان شد و به طلب حضرت در باديه مى‏گرديد و امام (عليه السلام) از ميان قبيله بنى سكون بيرون آمد و با سرعت هر چه تمامتر روى به كوفه نهاد در اثناى راه مردى از بنى عكرمه به حضرت برخورد خامس آل عبا (عليه السلام) از وى احوال كوفه و اهالى آن را پرسيد؟ وى عرض كرد: يابن رسول الله ابن زياد لشگرها به طلب شما در بيابان‏ها و بوادى پراكنده نموده و همگى در جستجوى شما سرگردانند از قادسيه تا عذيب الهجانات و از عذيب الهجانات تا خفان و از قادسيه تا قطقطانيه و سر راه واقصه و راه شام و در سر راه بصره تمام صحرا را سپاه سياه كرده و همه انتظار شما را مى‏كشند و شما با پاى خود به سوى تير و شمشير مى‏روى، بر جان خود و اين جوانات رحم كن بهتر آن است كه به حرم خدا و حرم رسولش باز گردى قطعا و جزما بدانيد كه به قول كوفيان اعتمادى نيست، اين جماعت باز با پسر عمت مسلم بيعت كردند ولى اكنون با لشگر شام اتفاق نموده به حرب تو بيرون آمده‏اند.
حضرت فرمودند: جزاك الله خيرا تو شرط نصيحت بجاى آوردى، حق تعالى تو را جزاى نيك عطا فرمايد باز آن مرد اصرار به برگشتن كرد.
حضرت فرمود: اى شيخ دست از دلم بردار، هر جا بروم به سوى تير و شمشير مى‏روم، تو از باطن از خبر ندارى، آن قدر بدان كه اين قوم لا يدعونى حتى تستخرجوا هذه العلقه من جوفى دست از من برنداشته تا آنكه دل پر خون مرا از پهلوى من بيرون آورند.
بارى چون حر به گفته صدوق از منزل خود بيرون آمد و به روايت ابن نما از قصر خارج شد مى‏گويد:
فنوديت من خلفى يا حر ابشر بالخير يعنى ندائى از پشت سر شنيدم كه گوينده مى‏گفت:
اى حر بشارت با تو را به خير.
سه مرتبه اين ندا به گوشم آمد به يمين و يسار نگريستم كسى را نديدم با خود گفتم:
مادر حر عزاى حر را بگيرد من به قتال پسر رسول خدا مى‏روم بشارت به بهشت يعنى چه!!!
مولف گويد:
همان طورى كه ملاحظه مى‏شود در اين نقل آمده است كه حر بن يزيد رياحى را عبيدالله به سر راه امام (عليه السلام) فرستاد با جزئيات ديگرى كه در آن ذكر شده‏
2 - نقل ديگر آن است كه چون موكب مسعود خامس آل عبا (عليه السلام) به سه ميلى قادسيه رسيد عمر بن سعد ملعون حر بن يزيد رياحى را كه از شجاعان نامدار بود و در باطن شيعه مرتضى على و دوستدار خاندان عصمت و طهارت محسوب مى‏شد ولى ايمان خود را از ديگران كتمان مى‏كرد بر سر راه حضرت فرستاد، حر پس از تهيه اسباب لازم سپاه را از قادسيه حركت داد و بطرف امام (عليه السلام) رهسپار شد و وقتى محضر امام (عليه السلام) مشرف شد عرض كرد: يابن رسول الله اين تريد و اين تذهب اى فرزند رسول خدا كجا را قصد دارى و به كجا مى‏روى؟
حضرت فرمود: به كوفه مى‏روم‏
حر عرض كرد: اى نور ديده رسول خدا، بهتر و صلاح در اين است از همين جا برگرديد به آن مكانى كه از آنجا تشريف آورده‏ايد زيرا اينك عمر بن سعد قائد عبيدالله بن زياد با چهار هزار سپاه سواره و پياده با كمال استعداد آمده‏اند تا شما را بگيرند و همان كارى كه با پسر عمت مسلم كرده‏اند با شما نيز بنمايند.
حضرت جواب داد: با اين جمعيت و با اين بار و بنه و با اين اطفال و عيال چگونه مى‏توان برگشت.
حر عرضه داشت: قربانت گردم اينجا وسط راه است همين قدر كه بايد رو به كوفه بياوريد صلاح در آنست كه بهمين مقدار مراجعت فرمائيد والا من مامور بودم شما را بگيرم و به عمر بن سعد بسپارم و او شما را به نزد ابن زياد ببرد ولى دست من بريده و چشمم كور باد، قربانت جان خود را با كسانى كه همراه تواند از كشته شدن نجات بده و اگر هم مى‏روى بايد از بيراهه برگردى و به بيابان بزنى مبادا لشگر از عقب تو بيايند و تو را بيابند و كار را بر شما مشكل كنند.
حضرت قبول فرمود كه از بين راه سر به بيابان گذارد پس امام (عليه السلام) اردو را حركت داد و از بيراهه رو به بيابان نهاد.
از طبرى امامى نقل شده كه وى در كتابش نوشته: حر از حضرت جدا شد و از پى كار خود رفت...
3 - نقل ديگر آن است كه برخى از مرحوم سيد مرتضى حكايت كرده‏اند كه ايشان در كتاب تنزيه الانبياء فرموده چون حر رياحى با متابعان به امر ابن زياد سر راه بر آن شمع هدايت گرفتند مامور بودند كه نگذارند حضرت به مدينه باز گشته و يا بكوفه داخل شود و اگر بخواهند حتما به كوفه داخل شوند بايد از يزيد اطاعت نمايند.
امام (عليه السلام) چون ديدند راهى نيست كه به مدينه برگردد و از طرفى به كوفه هم نيز نمى‏گذارند وارد شود لاعلاج راه شام را پيش گرفت كه برود بطرف يزيد زيرا امام مى‏دانست يزيد با آن شقاوت و ادعاى سلطنت از ابن زياد ناپاك مهربانتر است با همين تصميم رو به راه شام نهاد و مى‏رفت تا در بين راه با عمر بن سعد مخذول مواجه شد و او كار را بر آن جناب سخت گرفت و به آنجائى كشاند كه در تواريخ مذكور است.
مولف گويد:
هيچ يك از اين دو نقل اخير بلكه نقل اول نيز مستند و مدرك قابل اعتمادى نداشته و اساسا با شواهد ديگرى كه در دست بوده سازش ندارند و ما صرفا براى اينكه خوانندگان از آن اطلاع داشته باشند به ذكر آنها پرداختيم بدون اينكه هيچگونه تاييد و تصديقى نسبت به آنها داشته باشيم.

رسيدن موكب همايونى به منزل قطقطانيه و برداشتن امام (عليه السلام) بيعت خود را از صحابه

ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
پس از آنكه موكب همايونى از منزل ثعلبيه كوچ كردند به موضعى به نام قطقطانيه رسيدند در آن منزل امام (عليه السلام) خطاب به لشگر خود نمود و فرمود:
اى مردمان بيعت از شما برداشته به هر كجا كه خواهيد برويد زيرا كوفيان با ما بى وفائى كرده و مسلم بن عقيل را به قتل آوردند، بر شما حرجى نيست هر كه خواهد باز گردد.
جمعى كه در راه وفا ثبات قدمى نداشتند ملازمت آن حضرت را گذاشتند و امام حسين (عليه السلام) ماند با فرزندان و برادران و خويشان و جمعى اندك از محبان‏
امام باز فرمود: اى دوستان خويشان را از من و مرا از ايشان گريز نيست اما شما را اجازت است عنان بگردانيد و حالا كه مجال است بهر طرف كه خواهيد متوجه شويد.
آن وفاداران حق گذار و هواخواهان اهل بيت سيد مختار عليه صلوات الملك الجبار زبان اخلاص گشوده و اظهار صدق نيت و خلوص نموده گفتند: يابن رسول الله هزار جان ما فداى خاك پاى تو باد كه تو سپهر ولايت را ماهى و مسند امامت را شاه هر كه امروز روى از تو بگرداند فردا بكدام ديده در روى تو بنگرد.

اى قبله هر كه مقبل آمد رويت امروز كسى كز تو بگرداند روى   روى همه مقبلان عالم سويت فردا به كدام ديده بيند رويت

يابن رسول الله ما به چه حجت دست اعتصام از دامن ولاى تو باز داريم و از ملك خدمت و ملازمت تو كه سبب پادشاهى جاويد است روى به كدام مملكت آريم، بلكه ما ملك آنرا دانيم كه سلطانش توئى و جان را از آن دوست داريم كه جانانش توئى.

خوشا ملكى كه سلطانش تو باشى خوشا روئى كه در روى تو باشد به درد دل بسر برديم عمرى   خوشا جانى كه جانانش تو باشى خوشا چشمى كه انسانش تو باشى ببوى آن كه درمانش تو باشى

اى ريحان روضه رسالت و اى ياسمن گلشن جلالت ما را از بوستان وصال خود به خارستان فراق حواله مكن كه اگر همه عالم پر گل و گلزار است با خارستان عشق جمالت آنها همه در نظر ما خار است.

تا خار غم عشقت در دامن گر در طلبت ما را رنجى برسد غم نيست   كوته نظرى باشد رفتن به گلستانها چون عشق حَرَم باشد سهل است بيابانها

يابن رسول الله ما به حقيقت تو را شناخته‏ايم و لواى هوادارى تو بر سر ميدان مخالصت افراخته و مركب حق‏شناسى در مضمار متابعت تو تاخته‏ايم و رسم بى وفائى و پيمان شكنى كه در مذهب فتوت و آئين‏ مروت روا نيست بر انداخته، اگر تو آستين ملال بر ما افشانى يا دامن صحبت از ما در چينى ما دست از دامن تو باز نداريم و اگر از در برانى از ديوار در آئيم.

گر تو صد بار دامن افشانى   نگذاريم دامن تو ز دست

بعد از آن كه حق تعالى نعمت تو دريافته باشيم طريق شكرگذارى و وظيفه سپاس دارى اقتضاى آن مى‏كند كه تا زنده باشيم چنين نعمتى را از دست ندهيم و به وعده و بالشكر تدوم النعم سر ارادت بر خط انقياد و اطاعت نهيم.

دامن دولت جاويد و گريبان اميد   حيف باشد كه بگيرند و دگر بگذارند

مواليان در اثناى اين سخنان گريه مى‏كردند و امام حسين نيز مى‏گريست و ايشان را دعاى خير مى‏گفت.

سخت گرفتن حر بن يزيد رياحى كار را بر امام (عليه السلام) و تعقيب نمودنش اردوى حضرت و رها نكردنش ايشان را

محمد بن احمد مستوفى هروى در ترجمه تاريخ اعثم كوفى واقعه مواجه شدن حر بن يزيد رياحى با اردوى كيوان شكوه حضرت را اين طور مى‏نگارد:
در اثناء راه حضرت امام (عليه السلام) لشگرى را ديد كه روى بدو دارند، چون نزديك رسيدند هزار سوار بودند با سلاح تمام و عده مالا كلام‏(53) آن حضرت كس فرستاد كه سردار شما كيست؟
گفتند: حر بن يزيد رياحى.
حضرت او را نزديك طلبيد و فرمود: اى حر به مدد ما آمده‏اى يا اراده جنگ دارى؟
حر گفت: عبيدالله بن زياد مرا به جنگ شما فرستاده است.
حضرت چون اين سخن از حر شنيد فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
چون وقت نماز پيشين (نماز ظهر) رسيد حضرت به حجاج بن مسروق فرمود: بانگ نماز بگوى و قامت بكن تا نماز گذاريم، چون حجاج بانگ نماز گفت، امام حسين (عليه السلام) آواز داد اى حر تو آنجا با اصحاب خود نماز مى‏گذارى و من اينجا با اصحاب خويش يا اقتداء به ما مى‏كنى؟
حر گفت: اقتداء به شما مى‏كنم.
حجاج قامت گفت، امام حسين (عليه السلام) بر هر دو لشگر امامت كرد و نماز گذارد، چون از نماز فارغ شد برخاست و تكيه بر شمشير كرد و بعد از حمد و ثناى بارى تعالى و درود بر محمد مصطفى گفت:
اى مردمان از جهت عذر خواستن از شما بر پاى نخواسته‏ام و روى بدين شهر نياورده‏ام و عزيمت اين طرف نكرده‏ام تا آنوقت كه نامه هايتان به من رسيد مشتمل بر استدعاء و استحضار رسولان شما كه جمعى كثير بودند از اعيان و معارف فلان و فلان مصحوب مكتوب اهالى كوفه به نزد من آمدند و گفتند كه در آمدن به كوفه تعجيل بايد كه ما را امامى نيست كه در نماز به او اقتداء كنيم و مصالح و مهمات ما را اصلاح فرمايد، چون تو حاضر آئى باشد كه خداى تعالى بواسطه تو كارهاى پريشان ما را منتظم گرداند، اگر شما بر آن عهد و قول ثابت قدم هستيد اينك آمده‏ام اگر بر شما اعتماد است تا در شهر شما بيايم و اگر از آن قول بگشته‏ايد و پشيمان شده و قدوم مرا كراهت مى‏داريد تا باز گردم و به مكه شوم.
جمله مردمان آن سخن از حضرت شنيدند سر بزير افكنده و خاموش بودند و هيچ كس جوابى نمى‏داد.
حر بفرمود تا خيمه او بزدند، درون خيمه شد و بنشست و حسين بن على در مقابل او ايستاده بود و ديگران هم ايستاده بودند و عنان‏هاى اسبان به دست گرفته در اثناى اين حال نامه از كوفه بدست حر رسيد مضمون آن اين بود كه چون بر اين مكتوب واقف شوى حسين بن على و اصحاب او را محافظت كرده و از او دور نشو تا آنوقت كه او را بنزد من آورند، آورنده نامه را فرموده‏ام كه ملازم تو باشد و از تو جدا نشود تا آن وقت كه آنچه فرموده‏ام به اتمام رسانى و مثال مرا به اطاعت مقرون گردانى.
چون اين نامه به حر رسيد اصحاب خويش را بخواند و ايشان را گفت: اين مخذول مردود عبيدالله بن زياد نامه به من نوشته و فرموده كه حسين بن على را گرفته پيش او برم و چندانكه در اين كار انديشه مى‏كنم از خويشتن باز نمى‏يابم كه سخنى گويم يا كارى كنم كه حسين را ناخوش آيد، در اين كار عظيم فرو مانده‏ام پس مردى از اصحاب حر بنام ابو الشعثاء به رسول عبيدالله روى آورد و گفت:
مادر تو در فراقت باد به چه كار آمده‏اى؟
جواب داد: امام خويش را اطاعت داشته و بر بيعت خود وفاء كرده و نامه امير خويش بنزد حر آوردم.
ابو الشعثاء گفت: به جان و سر من كه در اين طاعت كه امام خويش را متابعت كردى در خداى تعالى عاصى شدى و خويشتن را هلاك كرده دنيا و آخرت خود را به فساد آورده‏اى و آتش دوزخ را براى خود مهيا داشتى، صفت امام تو اين است كه خداى تعالى در مصحف مجيد مى‏فرمايد:
و جعلنا هم ائمة يدعون الى النار و يوم القيمه لا ينصرون.(54)
ايشان در اين گفتگو بودند كه وقت نماز ديگر رسيد و امام حسين (عليه السلام) موذن را فرمود تا بانگ نماز و قامت بگفت و امام (عليه السلام) لشگر را امامت كرد و چون از نماز فارغ شد بر پاى خاست و حمد و ثناء الهى بگفت سپس فرمود: اى مردمان ما اهل بيت پيغمبر شما هستيم، محمد رسول الله، و از اين جماعت كه امارت و ولايت مى‏كنند در شهر شما در امارت و خلافت اولى‏تر هستيم اگر از خداى تعالى بترسيد و حق ما بشناسيد خداى تعالى از شما راضى باشد و اگر قدوم مرا كراهيت داريد و بدانچه در نامه‏ها نوشته‏ايد و مصحوب رسولان معتبر پيغام داده وفا نمى‏كنيد بر شما حرجى نيست و شما را تكليفى نمى‏كنم، صريحا بگوئيد تا باز گردم و بمكه روم.
حر بن يزيد كه سر خيل لشگر بود پيشتر آمد و گفت: يا ابا عبدالله دو نوبت ذكر نامه‏ها و رسولان بر لفظ مبارك شما رفت و من از آن خبر ندارم كه نامه‏ها را كدام جماعت نوشته‏اند و رسولان كدام طائفه بوده‏اند.
امام حسين (عليه السلام) غلام خويش را كه عقبة بن سمعان خواندندى بخواند و او را گفت: آن خورجين كه نامه‏هاى ايشان در آن است را بياور.
عقبه رفت و خورجين را بياورد و نامه‏ها را بيرون كرد و پيش ايشان بر زمين نهاد و بازگشت.
معارف سواران پيش آمدند و عنوان نامه‏ها بديدند و حر بن يزيد نيز بديد، آن گاه گفتند:
ما از اين قوم نيستيم كه اين نامه‏ها را نوشته‏اند، عبيدالله بن زياد ما را فرموده كه تو را پيش او بريم.
امام حسين (عليه السلام) بخنديد و گفت: نه شما را اين معنا ميسر گردد، سپس فرمود كه عورات را در كجاوه‏ها نشانند و فرمود: سوار شويد تا بنگرم كه اينها چه خواهند كرد، بر وفق اشارت او برفتند و عيال و اطفال او را بر نشاندند و روان شدند، لشگر كوفه راه ايشان بريدند و نگذاشتند كه بروند، چون ايشان مانع رفتن اهل بيت شدند، امام حسين (عليه السلام) دست به شمشير زد و گفت:
اى پسر يزيد چرا اين جماعت را رها نكنى بروند، مادرت به عزايت نشيند؟
حر گفت: يابن رسول الله اگر ديگرى نام مادرم بگفتى با شمشير جواب او را دادمى اما حرمت تو و پدر تو و مادر تو بزرگ است و از آن چاره ندارم مگر آنكه تو را به نزد عبيدالله ببرم.
حسين گفت: من نيايم و از سخن تو نينديشم، چه خواهى كرد؟
حر گفت: اگر جان من و ياران من در اين كار شود سهل شمارم و لابد تو را نزد عبيدالله برم.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: از ميان لشگر خويش بيرون آى و من هم از ميان اصحاب خود بيرون آيم و با يكديگر در ميدان بگرديم اگر تو مرا بكشى مراد تو و امير تو بر آيد و اگر من تو را كشتم بندگان خداى تعالى از تو باز رهند.
حر گفت: يا ابا عبدالله مرا به قتل و قتال تو امر نفرموده‏اند، بلكه گفته‏اند از تو جدا نشوم تا تو را پيش عبيدالله برم والله كه من كراهت دارم كه سخنى گويم يا كارى كنم كه تو را خوش نيايد اما مامورم و المأمور معذور، چه كنم با اين قوم بيعت كرده‏ام و به فرمان ايشان پيش تو آمده و مى‏دانم كه جمله خلائق را روز قيامت به شفاعت جد تو احتياج خواهد بود و من هراسانم و مى‏ترسم كه نبايد با تو جنگ كرد آنگاه چگونه اميد شفاعت داشته باشم و العياذ بالله كه حركتى كنم كه رنجى بر تن بزرگوار تو رسد آنگاه خسرالدنيا و الاخره باشم و اگر تو را پيش عبيدالله ببرم به هيچ نوع در كوفه نتوانم شد جهان فراخ است جاى ديگر شوم بهتر از آن باشد كه روز قيامت نعوذبالله از شفاعت جدت محروم مانم تو به سعادت نه از شارع بلكه از بيراهه به جاى ديگر بيرون شو، من به عبيدالله مى‏نويسم كه حسين به طرفى ديگر رفت او را در نيافتم بارى تا مرا به شفاعت جد تو اميد بماند و سوگند بر تو مى‏دهم اى حسين كه بر خويش رحم كرده و به كوفه نروى.
امام حسين فرمود: اى حر مگر مى‏دانى كه مرا خواهند كشت كه اين سخن مى‏گوئى؟
حر گفت: آرى يابن رسول الله، درين هيچ شكى نيست و شبهتى ندارم مگر به سعادت به جانب مكه باز گردى.
امام حسين (عليه السلام) ياران خويش را گفت: هيچ كس از شما به شارع اعظم كه به كوفه مى‏رود هيچ راه ديگر مى‏داند؟
طرماح بن عدى گفت: يابن رسول الله من راه ديگر مى‏دانم.
امام حسين (عليه السلام) او را گفت: در پيش رو و ما را قلاوزى‏(55) كن تا از آن راه كه مى‏دانى روان شويم.
طرماح در پيش رفت، امام حسين (عليه السلام) و اهل بيت و اصحاب در عقب او برفتند، ديگر روز طرماح ايشان را به منزل عذيب هجانات رسانيد، چون آنجا فرود آمدند ناگاه ديدند كه حر با لشگر خويش بدان منزل رسيد، امام حسين (عليه السلام) فرمود: موجب آمدن تو در عقب ما چيست؟
حر گفت: چون از آن موضع برفتى نامه عبيدالله رسيد و مرا به ضعف و بد دلى منسوب كرده و سرزنش‏ها نموده و ملامت‏ها فرموده كه چرا بگذاشتى تا حسين بن على برفت و او را پيش من نياوردى.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: اكنون بگذار تا به نينوى شويم.
حر گفت: نتوانم گذاشت، كار از دست من رفته است، اينك رسول عبيدالله با من است و امير فرموده كه وى ملازم من باشد هر چه گويم و كنم باز گردد و عبيدالله را باز گويد.
مردى از اصحاب امام حسين (عليه السلام) بنام زهير بن قين بجلى گفت: يابن رسول الله بگذار با اين قوم جنگ كنيم كه ما را با اين قوم جنگ كردن آسانتر از آن باشد كه با لشگرى كه بعد از اين آيد.
آن حضرت فرمود: راست مى‏گوئى اى زهير ولى من به جنگ ابتداء نخواهم كرد، اگر ايشان جنگ ابتداء كنند آنگاه بدفع ايشان برخيزيم و اين ساعت مصلحت آن است كه به جانب كربلاء روان شويم چه آب فرات بدان موضع نزديك است بلكه متصل به آن است اگر ايشان با ما جنگ كنند ما با ايشان جنگ كرده و از خداى تعالى مدد و معاونت خواهيم، پس آب از چشم‏هاى آن حضرت روان شد و هم در آن موضع فرود آمد و حر در مقابل او با هزار سوار منزل كرد.
امام حسين (عليه السلام) قلم و كاغذ برداشت و به جماعتى از اشراف كوفه كه از ايشان توقع دوستى و متابعت مى‏داشت نامه نوشت بر اين منوال:
بسم الله الرحمن الرحيم
من حسين بن على بن ابيطالب الى سليمان بن صرد و مسيب بن نخبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و جماعت مومنين.
اما بعد: دانسته‏ايد كه رسول خدا فرموده است هر كس سلطانى ستمكار بيند كه حرام خداى را حلال داند و عهد حقتعالى را بشكند و سنت پيغمبر او را خلاف كند و در ميان بندگان خداى تعالى به ظلم و گناه زندگانى كند و گفتار و كردار آن سلطان را نيكو داند و بر كردار او انكار نكند سزاوار باشد كه خداى تعالى او را در آتش دوزخ آرد و شما را معلوم است كه اين جماعت حق ما را از ما بگردانيده‏اند و تقصير كرده‏اند و روى به طاعت ابليس آورده و حدود بارى تعالى را معطل گذاشته و حلال را حرام شمرده و حرام را حلال دانسته و من به خلافت جد خويش رسول الله از ديگران اولى هستم و نامه‏هائى كه به من نوشته و رسولانى كه فرستاده و پيغام‏ها كه داده‏ايد همه را فراموش نكرده باشيد اگر به قول خويش وفا نمى‏كنيد و نقض عهد روا مى‏داريد اين معنى از شما غريب نباشد، با پدر و برادر و پسر عمم همين معامله را پيش برديد و خلاف ايشان كرديد، مغرور آن كس است كه به قول شما غره شود و به حديث شما اعتماد كند و من نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عليكم والسلام.
پس اين نامه را طى كرده، مهر بر نهاد و به قيس بن مسهر صيداوى داد و او را فرمود كه به كوفه رود و نامه را به معارف آنجا رساند، قيس گفت: فرمان بردارم، نامه را بسته و روان شد و از آن جانب عبيدالله جمعى را بر سر راهها فرستاده بود كه نيك باخبر باشند و ببينند كه اگر كسى از نزد حسين بن على مى‏آيد بگيرند و پيش او برند چون قيس نزديك كوفه رسيد از دور يكى از اصحاب عبيدالله را كه به او حصين بن نمير گفتندى بديد از او بترسيد و نامه را پاره پاره كرد، حصين ياران خويش را گفت تا قيس را بگرفتند و آن نامه پاره پاره را بستدند و او را پيش ابن زياد آوردند و حال او و پاره پاره كردن نامه را باز گفتند.
پسر زياد از او پرسيد كه تو كيستى؟
گفت: من مردى از شيعيان على بن ابى طالبم.
پسر زياد گفت: چرا نامه را پاره پاره كردى؟
جواب داد: كه از بيم تو تا تو را بر مضمون آن وقوف نيفتد.
گفت: اين نامه را كدام كس نوشته بود؟
جواب داد: امام حسين (عليه السلام).
پرسيد: به كدام جماعت نوشته بود؟
گفت: به قومى از اهل كوفه كه من ايشان را نمى‏شناسم.
پسر زياد در خشم شد و سوگند ياد كرد كه تا نگوئى كه اين نامه را به كدام قوم نوشته بود از نزد من غائب نتوانى شد والا بر سر منبر مى‏روى و على و حسن و حسين را دشنام مى‏گوئى، از اين دو كار يكى را ببايد كرد تا از دست من خلاصى يابى والا تو را پاره پاره مى‏كنم.
قيس گفت: من آن جماعت را كه حسين بديشان نامه نوشته بود نمى‏شناسم چگونه تقرير كنم؟ اما لعن سهل است چنانكه مى‏فرمائى بر منبر مى‏روم و بر ايشان آنچه فرمائى بگويم.
پسر زياد گفت: او را به مسجد جامع بريد تا در حضور خلائق على و فرزندان او را لعن كند و ناسزا گويد چنانچه مردمان بشنوند.
قيس را به مسجد آوردند و بنشاندند تا مردمان جمع شدند، چون مسجد از مردم پر شد، قيس برخاست و بر منبر شد و خطبه نيكو بگفت و بر مصطفى درود فرستاد و اهل بيت نبوت را ثناها گفت و بر اميرالمومنين على و حسنين صلوات فرستاد و جمله اهل بيت ايشان را به انواع ستايش‏ها بستود و بر عبيدالله و پدر او زياد لعنت كرد و همچنين بنى اميه را لعنت كرد بعد از آن از حال امام حسين شرح داد و او را مدح‏ها گفت و بعضى از مآثر و مناقب او بر زبان راند و مردم را به بيعت او خواند و بر متابعت او تحريص داد.
اين حال پيش عبيدالله باز گفتند، بفرمود تا او را بياوردند و بر بام قصر بردند و از آنجا سرنگون انداختند تا اعضاى او خورد و درهم شكست و به درجه شهادت رسيد و به رحمت الهى واصل گرديد رحمةالله عليه چون اين خبر به امام حسين رسيد فرمود: انالله و انا اليه راجعون و سخت بگريست و گفت: خداى رحمت كند قيس را كه آنچه بر او بود به جاى آورد، خدا او را جزاى نيكو دهد.
پس مردى از اصحاب امام حسين (عليه السلام) كه نام او هلال بن نافع بود گفت: يابن رسول الله جد تو محمد مصطفى نتوانست جمله خلائق را دوست خويش گرداند، بعضى از مردمان او را دوستدار و مخلص بودند و بعضى منافقان بودند و به زبان دوستى ظاهر مى‏كردند و برخى عداوت او در دل نگاه مى‏داشتند و حال پدر تو على بن ابيطالب همچنين بود، جماعتى او را يارى مى‏دادند و طريق موافقت و مرافقت مرعى مى‏داشتند و برخى در متابعت او مبالغت داشتند و هر كس كه تو را خلاف كند و نقض عهد روا دارد مكافات او باز خواهد ديد و خداى تعالى تو را از او بى نياز كند، تو بهر طرف كه از مشرف و مغرب مى‏روى ما در خدمت توايم و از تو جدا نخواهيم شد و به تقدير ربانى راضى خواهيم بود و دوست ما آن كس باشد كه تو را دوست دارد و دشمن ما آن كس است كه تو را دشمن دارد.
امام حسين (عليه السلام) او را دعاى خير گفت، پس فرزندان و برادران و اهل بيت خويش را بخواند و همه را پيش خويش بنشاند و در روى ايشان نگريست و بگريست، پس گفت:
بار خدايا، ما عترت پيغمبر توايم، ما را از خانه خود بيرون كردند، و از حرم جد ما، ما را جدا نمودند، و بنى اميه از ظلم و جفاء و قتل و اسر ما را هيچ كوتاهى نمى‏كنند، بار خدايا داد ما از ظالمان بستان، پس فرمود: كوچ بايد كرد و به جانب كربلاء روان شد و بر حسب اشارت او از آن منزل روز چهارشنبه رفتند و روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سنه احدى و ستين (61) بود كه به كربلاء فرود آمدند، امام حسين (عليه السلام) از اصحاب خويش پرسيد: اين است كربلاء؟
گفتند: آرى.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: بلى هم زمين كرب است و هم بلا كه جاى كشتن ما و محطّ رجال و مناخ شتران ما اين زمين خواهد بود و خون‏هاى ما بر اين خاك ريخته خواهد شد، پس بارها بر يك طرف از آب فرات نهادند و خيمه‏ها بر پا كردند و برادران و پسران عم او هر يك به جهت خود خيمه بزدند چنانچه خيام اصحاب و موالى آن حضرت اطراف خيمه امام حسين (عليه السلام) بود، چون در خيمه‏ها بياسودند امام حسين (عليه السلام) شمشير خويش اصلاح مى‏فرمود و مولى ابوذر غفارى در خدمت آن سرور اخيار بود، آن حضرت با خويش در تفكر بود و اين اشعار را مى‏خواند:

يا دهر اف لك من خليل من طالب و صاحب قتيل و كل حى سالك السبيل   كم لك بالاشراق و الاصيل ما اقرب الوعد من الرحيل و انما الامر الى الجليل

خواهران آن حضرت زينب و ام كلثوم آواز آن سرور را شنيده و گفتند: اى برادر اين سخن،(56) سخن كيست كه يقين دانسته است او را خواهند كشت؟
حضرت فرمودند: اى خواهر،
لو ترك القطا لنام.
زينب گفت: اى كاشكى مرده بودمى تا اين روز را نديده بودمى، وفات جد خويش محمد مصطفى ديدم و وفات پدر خويش على مرتضى مشاهده كردم و وفات مادر پاكيزه خود فاطمه زهراء را ديدم و به فراق او مبتلا بودم و محنت وفات برادر خويش حسن مجتبى بكشيدم و حال برادرم حسين كه در جهان او را دارم مرا چنين سخنى مى‏گويد و خبر وفات خويش مى‏دهد، هلاك از من بر آمد واى بر اين جان درمانده به چنگال بلا و مشقت، اين نوع سخن‏ها مى‏گفت و مى‏گريست و ساير اهل بيت به مرافقت او مى‏گريستند.
ام كلثوم مى‏گفت: وا محمدا، وا عليا بعدك يا ابا عبدالله.
امام حسين (عليه السلام) ايشان را دل دارى مى‏داد و مى‏فرمود: صبر كن اى خواهر و به قضاء خداى تعالى راضى باش كه هيچ آفريده‏اى را در زمين و آسمان حيات ابد نداده و نخواهد داد، همه فانى شوند كل شى‏ء هالك الا وجهه خداى تعالى همه را به كمال قدرت بيافريد و به مشيت و اراده خود نيست خواهد كرد، اى خواهر جد و پدر و مادر و برادر از من بهتر و عزيزتر بودند همچنان طعم مرگ چشيدند و زير خاك شدند، جمله عالميان كه از وفات محمد مصطفى برانديشند مرگ بر دل ايشان خوش شود، پس فرمود: اى خواهران، ام كلثوم و اى زينب و اى فاطمه چون مرا بكشند زينهار زينهار تا جامه‏ پاره نكنيد و روى نخراشيد و سخنى كه نبايد گفت مگوئيد كه در آن رضاى خداى تعالى نباشد.
در اثناى اين حال حر آمد و در برابر خيمه‏هاى آن حضرت منزل ساخت و چيزى نوشت به عبيدالله بن زياد و از فرود آمدن حسين به حوالى كربلاء او را خبر داد.
عبيدالله نامه نوشت به امام حسين بر اين منوال:
خبر ده مرا كه چند عدد مو در سر و ريش من است، پس آن معدن علوم ربانى در جوابش فرمود:
والله سوال كردى از من راجع به مسئله‏اى كه خبر داده بود مرا خليل من رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اينكه تو اين مسئله را از من سوال خواهى كرد و نيست در سر و ريش تو موئى مگر آنكه بر اصل و بيخ آن شيطانى نشسته است و بدرستى كه در خانه تو سگ بچه‏اى هست كه قاتل فرزندم حسين مى‏باشد و در آن زمان عمر بن سعد لعنهما الله آن قدر كوچك بود كه در بين دو دست پدرش حركت مى‏كرد و بعد از آن، آن سگ بچه بزرگ‏تر شد و سگى از سگهاى روزگار گرديد.
و در حديث ديگر است كه عمر بن سعد لعنه الله عليهما به خدمت جناب اميرالمومنين (عليه السلام) مشرف شد پس آن گنجينه علوم الهى به آن معدن شقاوت و جناثت فرمود:
چگونه خواهد بود حال تو اى عمر آن وقتى كه واقع شوى در مقامى كه متحير شوى در ميانه بهشت و دوزخ پس اختيار كنى از براى خود آتش را.
آن ملعون خسرالدنيا و الاخره عرض كرد كه معاذالله اينكه چنين عملى واقع شود.
آن صادق مصدق فرمود: بلاشك اين كار واقع خواهد شد.
و از ابن مسعود روايت شده است كه روزى با جمعى در خدمت جناب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در مسجد نشسته بوديم كه ناگاه جمعى از قريش بر ما وارد شدند و از جمله ايشان عمر بن سعد لعنهما الله بود، پس به مجرد اينكه نظر آن حضرت به آن بد عاقبت افتاد رنگ مقدسش تغيير كرد و احوال شريفش دگرگون شد.
ابن مسعود مى‏گويد: من عرض كردم: چه شد شما را كه چنين متغير شديد؟
آن حضرت فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه اختيار فرموده است خداوند براى ما آخرت را بر دنيا و انى ذكرت ما يلقى اهل بيتى من بعدى من قتل و ضرب و شتم و سب و تطريد و تشريد و ان اهل بيتى يطردون و يشردون و يقتلون و ان اول راس يحمل على رمح فى الاسلام راس ولدى الحسين، اخبرنى بذلك اخى جبرئيل عن الرب الجليل.
يعنى اى اصحاب من سبب متغير شدن احوال اين بود كه به خاطر آوردم آن مصائبى را كه وارد مى‏شود بر اهل بيت من بعد از من از كشته شدن و ضربت بر ايشان زدن و ناسزا به ايشان گفتن و لعن بر ايشان نمودن و ايشان را از حق خود منع كردن و از خانه و ماواى خود در بدر كردن و بدرستى كه اهل بيت من منع كرده خواهند شد و رانده و كشته خواهند گشت و اولين سرى كه در اسلام بر نيزه شود سر فرزندم حسين خواهد بود، خبر داد به اين مطلب مرا برادرم جبرئيل از پروردگار جليل.
و در حديث است آن وقت كه خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) اين كلمات جان سوز را مى‏فرمود سيد مظلومان حاضر بود و به گوش شريف بر سر نيزه شدن سر مقدس خود را از جد بزرگوار شنيد.
فقال: يا جداه من يقتلنى من امتك؟ يعنى اى جد عالى مقدار كيست كه مرا از امت تو مى‏كشد؟
آن حضرت فرمود: اى فرزند تو را بدترين خلق خدا مى‏كشد و با دست اشاره به عمر سعد ملعون فرمود از اينروز عادت اصحاب بر اين جارى شده بود كه هرگاه اين ملعون و مخذول داخل مسجد مى‏شد و چشمشان بر صورت نحس آن شقى مى‏افتد به يكديگر مى‏گفتند: هذا قاتل الحسين اين كشنده حسين است. و هر وقت آن شقى به خدمت جناب سيدالشهداء مشرف مى‏شد عرض مى‏كرد:
يا ابا عبدالله ان فى قومنا اناسا سفهاء يزعمون انى اقتلك يعنى اى ابا عبدالله در ميان قوم ما جماعت نادانى چند به هم مى‏رسند كه گمان مى‏كنند من شما را شهيد خواهم كرد.
در كار او بامضاء نرسانى بفرمايم تا گردن تو بزنند و سراى تو غارت كنند.
عمر گفت: چون كار بدين درجه رسيد و ضرورت پيش آمد چنان كنم كه امير مى‏فرمايد.
پسر زياد او را محمدت گفت و در عطاى او بيفزود و چهار هزار سوار ملازم او كرد و ولايت رى بر او مقرر داشت و آن بدبخت شقى به سبب دوستى ولايت رى و نفاد امر چنين كارى قبول كرد و با آن لشگر روى به جنگ امام حسين (عليه السلام) آورد و آسمان و زمين از او انگشت تعجب بدندان گرفتند و بر او مى‏خنديدند، بلكه لعنت مى‏كردند و به گوش او فرو مى‏خواندند اين شعر را.
گيرم كه روزگار تو را مير روى كند آخر نه مرگ نامه عمر تو طى كند گيرم فزون شوى ز سليمان بملك و مالها او وفا نكرد جهان با تو كى كند
و آن مست دنياى فانى به جهت ملك و مال نه از خدا شرم نمود و نه از خصومت رسول خدا احتراز كرد بلكه بى باكانه به چنين امرى شنيع اقدام نمود كه تا دنيا برقرار است مورد طعن و لعن ملائكه مقربين و انبياء مرسلين خواهد بود و آن مغرور بى خبر نمى‏دانست كه كجا مى‏رود و چه مى‏كند و عبيدالله بن زياد آن بدبخت به آن ملعون بى شرم گفت: زينهار تا نگذارى كه حسين بن على و اصحاب او گرد فرات گردند و يك شربت از آن آب بخورند.
عمر بن سعد گفت: چنين كنم.

خبر دادن پاره‏اى از روايات به اينكه قاتل حضرت امام حسين (عليه السلام) عمر بن سعد ملعون مى‏باشد

در كتاب كافى از حضرت باقر (عليه السلام) روايت شده كه فرمودند:
جدم (صلى الله عليه و آله و سلم) آن رسولى است كه خداوند او را برگزيده است براى تعليم كردن غيب خود را به او.
و در خرائج راوندى از حضرت ثامن الحجج (عليه السلام) روايت شده كه آن جناب فرمودند:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در نزد پروردگار برگزيده شده است و ما اهل بيت اوئيم كه فرمود ما را از آنچه علم گذشته است و آنچه آينه مى‏باشد تا روز قيامت.
على بن ابراهيم در تفسير آيه شريفه:
عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احد الا من ارتضى من رسول‏(57) مى‏فرمايد:
على بن ابيطالب (عليه السلام) از رسول است‏
و در حديثى جناب اميرالمومنين (عليه السلام) خود فرمود: منم مرتضى و منم از رسول.
و موافق اين آيه شريفه و اين گونه از احاديث روايات بسيارى وارد شده كه مضمون جملگى آن است كه آنچه خداوند خواسته است از علم غيب خود به حضرت رسول و آل طاهرينش صلوات الله عليهم اجمعين تعليم فرموده است و لذا در زيارت جامعه مى‏فرمايد: و ارتضاكم لغيبه
يعنى خداوند برگزيده است شما اهل بيت را از براى غيب خود و از رواياتى كه بر اين معنا دلالت دارند خبرى است در كتاب مجالس صدوق از اصبغ بن نباته، وى مى‏گويد:
حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) در بين خطبه‏اى فرمودند:
سلونى قبل ان تفقدونى فوالله لا تسئلونى عن شى‏ء مضى ولا عن شى‏ء يكون الا تبأتكم به.
يعنى سوال كنيد از من پيش از آنكه من از ميان شما بروم، پس به خداوند قسم كه سوال نخواهيد كرد از آنچه گذشته است و نه از آنچه آينده است مگر آنكه خبر مى‏دهم شما را به آنچيز.
پس سعد بن وقاص از جاى خود برخواست و عرض كرد كه يا اميرالمومنين.
اما بعد: اى حسين شنيده‏ام كه به نزديكى كربلاء منزل ساختى، امروز يزيد به من نامه نوشته است و فرموده كه پهلو بر جامه خواب ننهم و طعام لذيذ نخورم تا آن وقت كه تو را به خداى تعالى رسانم مگر كه به حكم او راضى شوى و بيعت كنى والسلام.
چون نامه به حسين بن على سلام الله عليهما رسيد و مطالعه كرد از دست بيانداخت و گفت: هرگز فلاح نيابند قومى كه سخط خداى تعالى را بر رضاى مخلوق اختيار كنند.
رسول عبيدالله جواب نامه خواست.
امام حسين فرمود: هيچ جواب نيست وقد حقت عليه كلمة العذاب.
عبيدالله بى جواب نامه بازگشت و آن چه شنيده بود عبيدالله را باز گفت.
عبيدالله در خشم شد اصحاب و اتباع خويش را بخواند و ايشان را گفت به همه حال حسين بن على را مى‏بايد كشت، كيست از شما كه قبول اين خدمت كند و او را بكشد و در مقابل هر شهر و ولايت كه بخواهد بدو بدهم؟
هيچ كس جواب نداد و هم در آن روز عبيدالله عمر سعد را مثالى نوشت و شهر رى و مضافات آن را بدو داد و او را فرمود كه بدانجا شود و دفع ديالمه ميكن.
عمر سعد مثال بستد و خواست كه بدان جانب روان شود.
ابن زياد او را گفت: اى عمر ديدى كه كسى به جنگ حسين بن على رغبت نكرد مصلحت آن است كه اين مهم را تو ساخته كنى و به جنگ حسين روى و بعد از آنكه دل ما را از جانب او فارغ نمودى روى به ايالت شهر رى نهى.
عمر بر خود لرزيد و گفت: اى امير اگر مرا از جنگ حسين بن على معاف دارى احسانى بزرگ باشد.
پسر زياد گفت: تو را از اين كار معاف داشتم به شرط آنكه مثال ولايت رى باز دهى و در خانه نشينى زيرا كه ولايت رى خاص كسى است كه كار حسين بن على را كفايت كند.
عمر گفت: امروز مرا مهلت ده تا در اين كار بينديشم.
گفت: چنين باشد.
عمر به خانه آمد و با دوستان و متصلان خويش در اين كار مشاورت كرد، هيچ كس مصلحت نمى‏ديد كه او كشتن حسين را قبول كند، همگان او را بترسانيدند.
حمزة بن المغيره كه برادر خواهر او بود روى بدو آورد و گفت: زينهار كه جنگ حسين و كشتن او را قبول نكنى كه خويش را در گناهى بزرگ اندازى والله اگر تو را در دنيا هيچ چيز نباشد بهتر از آن است كه بدان جهان روى و خون حسين بن على عليهما السلام را در گردن داشته باشى.
عمر خاموش بود، اما به هيچ نوع دل از ولايت رى بر نمى‏توانست گرفت، ديگر روز بامداد بنزديك ابن زياد آمد، عبيدالله از او پرسيد از او پرسيد كه اى عمر چه انديشه كردى؟
گفت: اى امير تو انعامى فرمودى پيش از آنكه مبحث حسين بن على در ميان آيد مردمان مرا تهنيت گفتند اگر امروز مثال از من باز ستانى خجل شوم لطف كن و مرا به قتال حسين بن على مفرماى و آن ولايت بر من مقرر دار، امروز در كوفه جماعتى هستند از اشراف چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و كثير بن شهاب و غيره، بهر يك از ايشان كه اين خدمت فرمائى منتها پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند، از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على ابيطالب معاف دار.
پسر زياد گفت: معارف كوفه را بر من مى‏شمارى، من خود ايشان را مى‏بينم اگر دل مرا از كار حسين فارغ كنى دوست عزيز باشى والا مثال وى باز ده و در خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف بر هيچ گاه ندارم عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت او را گفت اگر نروى و با حسين بن على جنگ نكنى و فرمان من حضرت در جواب مى‏فرمودند: والله انهم ليسوا سفهاء ولكنهم اناس علماء يعنى به خدا قسم كه ايشان نادان نبوده بلكه جماعتى عالم و دانا هستند.

53) يعنى ساز و برگ كامل.
54) آيه 41، از سوره قصص.
55) اين لغت از تركى اخذ شده يعنى رهبرى و هدايت.
56) مولف گويد:
مرحوم مفيد در ارشاد اين فقره از واقعه را چنين نقل فرموده:
حضرت على بن الحسين (عليه السلام) حديث فرمود كه در آن شبى كه پدرم در صبح آن شهيد شدند من به حالت مرض نشسته بودم و عمه‏ام عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها از من پرستارى مى‏نمود كه ناگاه ديدم پدرم كناره گرفت و به خيمه خود رفت و جوين آزاد كرده ابوذر با آن حضرت بود و شمشير آن جناب را اصلاح مى‏نمود (غلام ابوذر به نقل كامل بهائى در كار سلاح دستى تمام داشت.)
57) سوره جن آيه 26 و 27.
-----------------------------------

حديث دير راهب و ميزان عذاب عمر بن سعد ملعون در آخرت

مرحوم عبدالخالق يزدى در كتاب بيت الاحزان از بحار مرحوم مجلسى روايت ذيل را اين طور نقل مى‏كند:
چون ابن زياد قوم خود را براى جنگ و جدال با فرزند پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) جمع كرد و ايشان هفتاد هزار سوار بودند قال: ايهاالناس من منكم يتولى قتل الحسين وله ولايةاى بلد شاء
يعنى: اى گروه كيست از شما كه سر كرده اين لشگر شود براى كشتن حسين تا او را در عوض حكومت هر شهرى كه بخواهد عطاء كنم؟
هيچكس جواب آن ناكس را نداد، پس عمر بن سعد عليهما اللعنة را طلبيد و به او گفت: اى عمر دوست مى‏دارم كه تو سركرده اين لشگر شوى از براى كشتن حسين.
عمر در جواب گفت: اى امير التماس من آنست كه مرا از اين خدمت معاف دارى.
او گفت معاف داشتم، لكن رد كن به ما آن نامه‏اى را كه از جهت ايالت ملك رى براى تو نوشته‏ايم پس عمر بن سعد حرامزاده گفت امشب مرا مهلت ده تا در اين باب انديشه كنم، پس او را مهلت داد پس عمر روانه منزل خود شد و از اقوام و برادران و معتمدين و اصحاب خود مشورت نمود هيچيك صلاح او را ندانستند و در نزد عمر سعد مردى از اهل خير و صلاح بود كه كامل نام داشت و از دوستان پدر عمر بود و چنانكه اسمش كامل بود خودش نيز مرد عاقل و كاملى بود، پس آن مرد گفت: اى عمر چه مى‏شود تو را كه امشب آرام نمى‏گيرى و در حركت و اضطرابى، مگر عزم شغل و عمل تازه‏اى دارى؟
عمر در جواب گفت: سركردگى اين لشگر را اختيار كرده‏ام از براى جنگ با حسين بن على عليهما السلام، و انما قتله عندى كاكلة آكل او شربة ماء به تحقيق كشتن او در نزد من مثل آسانى خوردن يك لقمه يا آشاميدن يك جرعه آب مى‏باشد و هرگاه او را به قتل رسانيدم بزرگى و رياست خواهم كرد در ملك رى.
كامل در جواب او فرمود: واى بر تو اى عمر بن سعد، اراده دارى كه جناب حسين پسر دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را به قتل رسانى؟! اف لك ولدينك يا عمر يعنى اف بر تو باد و بر دين تو باد اى عمر مگر پست شمرده‏اى حق را و باطل دانسته‏اى هدايت را اما تعلم الى حرب من تخرج و لمن تقاتل اى عمر، آيا مى‏دانى كه به سوى حرب و جنگ چه كسى بيرون مى‏روى و با كه بناى مقاتله و جدال دارى، انالله و انا اليه راجعون.
پس كامل فرمود: اى عمر والله كه همه دنيا و آنچه در آن است را اگر به من دهند براى كشتن يك نفر از امت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) قبول نخواهم كرد، پس چگونه تو اراده دارى به قتل رسانى جناب حسين فرزند دختر رسولخدا را و ما الذى تقول عند رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اذا وردت عليه و قد قتلت ولده و قرة عينه و ثمرة فؤآده واى بر تو اى عمر بن سعد چه جواب مى‏گوئى در نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هرگاه در فرداى قيامت بر او وارد شوى در حالتى كه كشته باشى تو فرزند و نور چشم و ميوه دل او را.
اى عمر او در زمان ما به منزله جدش مى‏باشد كه در زمان خود بود و اطاعت و فرمان بردارى از وى بر ما واجبست مثل اطاعت پدرش اميرالمومنين (عليه السلام).
اى عمر واقع شده‏اى در ميان بهشت و دوزخ، پس اختيار كن از براى خود آنچه را كه صلاح و نجات خود را در آن مى‏دانى.
اى عمر والله من شهادت مى‏دهم كه اگر با او مجادله نمائى و به قتلش رسانى يا...
از آن طرف عمر سعد نيز به سوى سراپرده خود شد، اسباب و اسلحه حرب خود را خواست، آلات و ادوات خود را آراست، اسبهاى متفرقه خود را جمع آورى كرد و يراق‏گيرى نمود وارد كاخ خود شد در همين هنگام دربان از در وارد شد گفت: يابن سعد گروهى درب سرا اجتماع كرده و اذن دخول مى‏خواهند و مى‏گويند ما اولاد مهاجرين و انصار هستيم.
عمر سعد بر مسند نشست و گفت: بگو داخل شوند.
پس از صدور اذن گروهى گريان و مضطرب داخل شدند، عمر سعد پرسيد اى برادران چه شده كه اينطور مضطرب بوده و زارى مى‏نمائيد، مگر كسى به شما تعدى و ظلم كرده؟
گفتند: نه، اضطراب و گريه ما براى آن است كه شنيده‏ايم تو كمر قتل امام حسين را بر ميان بسته و اراده جنگ او دارى و ابوك سادس الاسلام پدرت سعد وقاص ششمين مرد اسلام بود و در خدمت حضرت رسول مختار كمر خدمت بسته بود و سينه خويش را هدف تير بلا كرده بود و آنقدر حمايت از آن سرور نمود و در ترويج اسلام كوشيد تا چشم از اين عالم پوشيده و ذكر خير او در روزگار باقى مانده و ما شنيده‏ايم تو بواسطه ملك رى اراده كشتن پسر پيغمبر خدا كرده و مى‏خواهى پسر مرتضى على (عليه السلام) را به قتل رسانى، اى عمر:
فرد

چه كار آيدت رى به اين ناخوشى   كه فرزند زهراى اطهر كشى

امروز چشم عالمى به جمال تنها يادگار پيغمبر و يكتا زاده زهراء روشن مى‏باشد و امير تمام عالميان فقط او است و با اين وصف تو چگونه راضى شده‏اى به اين عمل ناجوانمردانه و فعل قبيح و شنيع اقدام كنى، بيا خود را از اين كار بازدار و اميد عالمى را قطع منما و اين ننگ را در اين دودمان تا قيام قيامت باقى مگذار.
عمر گفت: لست افعل ذلك (اين كار را نخواهم كرد)
نالان و گريان نباشيد، من ادعاء مى‏كنم عاقل هستم، كى اين كار را خواهم كرد، حمايت من هم در اسلام كمتر از پدرم سعد نبوده و نيست، شجاعت و دليرى من بر احدى مخفى نبوده و نخواهد بود، در جنگ‏ها احدى پشت مرا نديده و شكست مرا كسى نشنيده.
مهاجرين و انصار گفتند: هر چه مى‏گوئى راست است ولى اين را به ما بگو بدانيم آيا با فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جنگ خواهى كر يا نه، و به حرب پسر على مرتضى مصممى يا خير؟
شعر
اى عمر:

به روى كسى تيغ خواهى كشيد به جد حسين دين همى پرورى   كه شير از زبان پيمبر مكيد به خون حسين ملك رى مى‏خرى

از اين گونه سخنان و مقالات بسيار گفتند و اشگ ريختند.
عمر سر بزير انداخته بود و پيوسته در فكر خيال كشتن امام (عليه السلام) و يا گذشتن از ملك رى بود، بعد از ساعتى سر بلند كرد و گفت:
حقيقت آن است كه از ياران جانى و برادران ايمانى نمى‏توان نصيحت و پند را قبول نكرد، به چشم سخن شما را قبول كردم.
مولف گويد:
البته عمر بن سعد ملعون براى تسلى دادن و آرام نمودن مهاجرين و انصار تظاهر به قبول نمود ولى در باطن بر تصميم شومى كه گرفته بود باقى بود و همچون بر تحقيق دادن و انفاذ آن در خارج اصرار مى‏ورزيد.
ناگفته نماند كيفيت پذيرفتن قتل حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از طرف عمر بن سعد مخذول باين نحو كه نقل شده برخلاف مشهور بوده و حضرات ارباب مقاتل آن را به طرز ديگر و به گونه‏اى مغاير با آن تقرير كرده‏اند كه در ذيل به شرح خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ست و پدرت هميشه خائف بود كه او قاتل اين بزرگوار بوده باشد.
پس كامل فرمود: اى عمر تو را نصيحت مى‏كنم و دور مى‏گردانم از اين خيال كه در نظر دارى.
اى عمر بپرهيز كه بيرون روى از براى جنگ كردن با اين بزرگوار كه اگر بروى نصف عذاب اهل جهنم از براى تو خواهد بود.
راوى گفت: خبر نصيحت كردن كامل عمر سعد لعنه الله بگوش ابن زياد تبه كار رسيد، پس كامل را طلبيد و زبان او را بريد، پس آن مظلوم يك روز يا نصف روز زنده بود و سپس روح شريفش به آشيانه قدس پروانه كرد رحمة الله عليه.
و از اخبارى كه در اين مورد وارد شده و خبر داده است به اينكه عمر بن سعد ملعون قاتل حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) مى‏باشد خبرى است در كتاب منتخب و تبر مذاب، خبر اينستكه: روزى اعلى حضرت علوى (سلام الله عليه) با عمر بن سعد ملعون مواجه شدند، عمر در عنفوان جوانى بود حضرت به او فرمودند:
يابن سعد كيف تكون اذا قمت مقاما تخير فيه بين الجنة و النار فتختار لنفسك النار (چه خواهى كرد روزى را كه بايستى به مقامى كه مخير شوى ميان بهشت و دوزخ كداميك را اختيار خواهى كرد.)
مولف گويد:
اين روايت اشاره دارد به همان وقتى كه عبيدالله بن زياد مخذول عمر بن سعد پليد را مخير مى‏نمايد بين كشتن حضرت ابى عبدالله (عليه السلام) و بين استعفاء دادن از حكومت رى...

مجلس آراستن ابن زياد و پيشنهاد نمودن قتل امام حسين (عليه السلام) را با سران خود

چون خبر به ابن زياد ملعون رسيد كه اردوى كيوان شكوه حضرت امام حسين (عليه السلام) به نزديك كوفه رسيده و عنقريب به شهر وارد مى‏شود در قهر و غضب رفت بارگاه خود را آراست سران سپاه و سرداران لشگر را طلبيد و جملگى را به بارگاه فرا خواند و به روايت طريحى در منتخب در حضور همه اين عبارت را ايراد كرد: من يأتينى برأس الحسين فله الجايزة العظمى و اعطيه ولاية الرى سبع سنين (هر كس سر حسين را براى من آورد جايزه بزرگى به او داده و علاوه بر آن منشور حكومت هفت ساله رى را به وى خواهم داد.)
از ميان تمام آن اشرار و گرگان درنده قام اليه عمر بن سعد، پسر سعد يعنى عمر ستم پيشه به پاى خاست و گفت:
اى امير من براى اين كار سزاوارم:

نه كار كس اين كار، كار من است شوم بر فرازم به گردون سنين   دل شير جنگى شكار من است بيارم برت رأس پاك حسين

ولى ايهاالامير يك ماه مرا لااقل مهلت بده تا اسباب حرب به آن طورى كه دلخواه است فراهم كنم.
ابن زياد گفت: اگر تو يك ماه جنگ را تاخير بياندازى دشمن نيز در اين فرصت تهيه و تدارك خود را خواهد ديد و با آمادگى و ساز و برگ فراهم شده‏اى به مقابله خواهد پرداخت لذا نبايد دشمن را فرصت داد و اساسا كار جنگ بايد مثل رعد و برق باشد.
فرد

اگر ملك رى خواهى و جاه و آب   هم اكنون برو پاى در نه ركاب

ابن سعد گفت: امير پس يك امشب را به من مهلت بده.
ابن زياد نابكار خوشنود شد و گفت: عيب ندارد و از جا برخاست و مجلس بر هم خورد و همه حضار رو به آشيانه خود نهادند ولى دلها از براى اين كار پريشان و مضطرب بود كه چطور پسر سعد ستم پيشه محاربه با پسر پيغمبر را اختيار نمود.
دشمن او را يارى كنى براى كشتنش در دنيا نخواهى ماند مگر اندكى.
عمر در جواب او گفت: افبالموت تخوفنى يعنى اى كامل آيا به مرگ و كشته شدن مرا مى‏ترسانى و بدرستى كه چون من از كشته شدن او فارغ شوم امير و رئيس خواهم بود بر هفتاد هزار سوار و صاحب اختيار خواهم بود در ملك رى.
پس كامل عليه الرحمه فرمود: اى عمر گوش ده تا از براى تو حديث صحيحى نقل كنم كه اگر به آن گوش دهى اميدوارم نجات تو در آن بوده باشد.
عمر بد سيرت گفت: آن چه حديث است؟
كامل فرمود: بدانكه من با پدرت به سفر شام مى‏رفتيم، پس شتر من از قافله جدا شده و راه را گم كردم و در بيابانها سرگردان و تشنه مى‏گرديدم كه ناگاه به دير راهبى رسيدم، پس به جانب آن روانه شدم و از حيوان خود پياده شدم و به در آن دير خود را رساندم به اميد آنكه شايد آبى بياشامم كه ديدم راهبى سر از دير بيرون كرده بر من مشرف شد و گفت چه مى‏خواهى؟
من گفتم: تشنه‏ام.
راهب گفت: توئى از امت آن پيغمبرى كه به قتل مى‏رسانند بعضى از آن امت بعضى ديگر را مثل سگ‏ها به جهت دوستى دنيا؟
من در جواب او گفتم: من از امت مرحومه پيغمبر آخرالزمان (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏باشم.
راهب گفت: واى بر شما در روز قيامت زيرا كه شما شريرترين همه امت‏ها هستيد زيرا تعدى و ظلم كرديد بر عترت پيغمبر خود و ايشان را كشتيد و از منزل‏هاى خود آواره كرديد و بدرستى كه من در كتابهاى خود يافته‏ام كه شما پسر دختر پيغمبر خود را مى‏كشيد و زنان او را اسير مى‏كنيد و اموالش را به غارت مى‏بريد.
من گفتم: اى راهب آيا، چنين عمل‏هاى قبيح بجا مى‏آوريم؟!
گفت: بلى و بدانيد كه چون اين عمل شنيع از شما صادر شود همه آسمان‏ها و زمين‏ها و درياها و كوهها و صحراها و بيابانها و حيوانات صحراها و پرنده در هواها صداهاى خود را بلند كنند به لعنت كردن بر قاتل او پس در دنيا كسى باقى نمى‏ماند از قاتل او مگر زمان قليلى، پس ظاهر مى‏شود مردى كه طلب كند خون او را پس باقى نخواهد گذاشت احدى را كه شريك شده باشد در خون او مگر آنكه به قتل مى‏رساند او را و هر يك كه كشته شوند روح او تعجيل كند به سوى آتش جهنم.
پس راهب به من گفت: تو را با قاتل آن فرزند طيب طاهر خويش مى‏بينم، به خدا قسم اگر من زمان او را دريابم جانم را فدايش خواهم نمود و سينه خود را سپر بلا برايش مى‏كنم تا تيرهاى بلا بر جان من وارد شود و بر بدن لطيف او واقع نگردد.
پس گفتم: اى راهب من پناه مى‏برم به خداوند كه از جمله كشندگان پسر دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بوده باشم.
راهب گفت: اگر تو قاتل او نيستى مردى از اقوام قاتلش مى‏باشى و از براى آن ملعون مهيا است نصف عذاب اهل جهنم و بدرستى كه عذاب او سخت‏تر و شديدتر است از عذاب فرعون و هامان، پس آن راهب در را بر روى من بست و داخل دير خود رفته و مشغول عبادت پروردگار شد و راضى نشد كه مرا آب دهد، پس من از آب دادن آن راهب مايوس شدم و حيوان خود را سوار شده ملحق به اصحاب خود شدم، پس سعد، پدرت به من گفت كه اى كامل كجا بودى و چرا دير كردى و از ما تخلف ورزيده و جدا شدى؟
من حكايت دير راهب و آن چه در ميان من و او گذشته بود را براى پدرت نقل كردم.
پدرت گفت: مرا هم پيش از تو باين دير راهب عبور افتاده است و همين راهب به پدرت خبر داده بوده است كه اوست آن مرد كه قاتل فرزند دختر رسول آن مى‏پردازيم.

كيفيت پذيرفتن عمر بن سعد ملعون قتل مولى الكونين حضرت امام حسين (عليه السلام) را مطابق نقل مشهور

مقارن نزول اردوى كيوان شكوه حضرت امام حسين (عليه السلام) به دشت كربلاء و ورد شدن آن جناب به آن سرزمين ديلمان خروج كرده و بر قسمتى از قزوين استيلاء يافته بودند، عبيدالله بن زياد عمر سعد را براى دفع و سركوب ايشان مامور ساخت و در قبال اين خدمتش حكومت رى را به وى سپرد ابن سعد از كوفه بيرون آمد در حمام اعين سراپرده لشگريان بزد و آنجا را معسكر ساخت و چون امام (عليه السلام) به كربلاء وارد شده و در آنجا فرود آمدند ابن زياد هر كدام از ابطال و سرداران كوفه را براى جنگ و مقاتله با حضرت نامزد نمود آنها از پذيرفتن اين عمل ننگين و جنايت شرم‏آور سرباز زدند و حاضر به آن نشدند تا بالاخره آن مردود ابن سعد را طلبيد و احضارش كرد و به او گفت: نخست مى‏بايد به كربلاء روى و كار حسين را ساخته و او را كشته يا به اطاعت امير در آورى سپس براى سركوبى ديلمان اقدام نمائى.
ابن سعد ابتداء آن را رد كرد و نپذيرفت ولى پس از اصرار بى اندازه ابن زياد لحن كلامش آرام‏تر شد و گفت: چه باشد كه امير مرا از اين جنگ معاف دارد و ديگرى را جهت آن بفرستد؟
ابن زياد گفت: اشكالى ندارد ديگرى را مى‏فرستم ولى منشور ولايت و حكومت رى را پس بده.
عمر بن سعد كه براى رياست و حاكم شدن در ملك رى حاضر بود دست به هر عمل شنيع و جنايت هولناكى بزند پس از شنيدن اين سخن نتوانست خود را از آن خيال واهى منصرف كرده و حكومت و رياست چند روزه دنيائى را بطور كلى رها كرده و سعادت عقبى را بدست آورد به ابن زياد مخذول گفت: يك امشب را مهلت ده تا انديشه كرده و بامداد جواب نهائى را بازگو خواهم نمود.
ابن زياد پذيرفت و يك شب را به او مهلت داد.
عمر از بارگاه بيرون آمد و با هر يك از دوستان و آشنايان كه مشورت و صلاح ديد نمود جملگى او را از اقدام به اين عمل زجر و منع نمودند، بارى در آن شب سرنوشت ساز و حساس قسمت اعظم شب را بيدار بود و در اطراف اين مسئله مى‏انديشيد و با خود فكر مى‏كرد آيا كشتن جگر گوشه صديقه طاهره را قبول كنم و بدينوسيله خود را از سعادت عقبى محروم ساخته و آتش دوزخ را براى خويش آماده نمايم و در عوض حكومت رى كه منتها آرزويم هست را بدست آورم يا حكومت و رياست دنيا را صرفنظر نموده و گرد اين عمل جنائى نگشته و با ترك آن آتش سوزان جهنم را از خود دفع نمايم؟
پيوسته آن شب در حيرت و سرگردانى بود و اين اشعار را در همان شب با خود زمزمه مى‏كرد:

دعانى عبيدالله من دون قومه فوالله ما ادرى و انى لحائر أ اترك ملك الرى و الرى منيتى حسين ابن عمى و الحوادث جمة يقولون ان الله خالق جنة و ان اله العرش يغفر زلتى و ان كذبوا فزنا برى عظيمة   الى خطة خيها خرجت لحينى افكر فى امرى على خطرين ام اصبح مأثوما بقتل حسين لعمرى ولى فى الرى قرة عين و نار و تعذيب و غل يدين و ان كنت فيها اعظم الثقلين و ما عاقل باع الوجود بدين

بامداد عمر بن سعد مخذول به بارگاه پسر زياد رفت، ابن زياد از او پرسيد تصميمت چه شد؟
ابن سعد گفت: ايها الامير قبلا به من ولايت عهدى ملك رى را اعطاء نمودى و مردمان اين معنا را شنيدند و من را بدان تهنيت گفتند، اكنون مى‏گوئى به كربلاء روم و پسر پيغمبر را بكشم والا از حكومت رى معزولم، اين نيكو نباشد، در ميان روساء و اشراف كوفه افرادى هستند كه از عهده اين كار بر آمده و كار حسين بن على را يكسره كنند و من هيچ مزيتى بر آنها ندارم بنابراين رفتن من به كربلاء هيچ لزومى ندارد لذا از امير مى‏خواهم همان طورى كه قبلا قرار شد من به طرف رى بروم و به حكومت و فرمانروائى آنجا مشغول گردم و كس ديگرى را به مقائله حسين بن على گسيل داريد.
ابن زياد گفت: در فرستادن اشراف كوفه به كربلاء نيازى به اظهار نظر تو نداشته و در اقدام به آن از تو مصلحت خواهى نمى‏كنم، بارى اگر به كربلاء نروى از ولايت عهدى و حكومت رى بايد صرفنظر نمائى.
پسر سعد ملعون نتوانست از حكومت رى دل بكند لذا اين عار و ننگ را بخود خريد و تصميم گرفت مقصود ابن زياد را عملى سازد.
در ترجمه تاريخ ابن اعثم كوفى آمده است:
بامداد كه پسر سعد به نزد عبيدالله بن زياد آمد، عبيدالله از او پرسيد كه اى عمر چه انديشه كردى؟
گفت: اى امير تو انعامى فرمودى: پيش از آنكه مبحث حسين بن على در ميان آيد، مردمان مرا تهنيت گفتند، اگر امروز مثال از من باز ستانى خجل شوم، لطف كن و مرا به قتال حسين بن على مفرماى و آن ولايت بر من مقرر دار، امروز در كوفه جماعتى هستند چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و كثير بن شهاب و غيره، به هر يك از ايشان كه اين خدمت فرمائى پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند، از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على ابن ابيطالب معاف دار.
پسر زياد گفت: معارف كوفه را بر من مى‏شمارى، من خود ايشان را مى‏بينم اگر دل مرا از كار حسين فارغ كنى دوست عزيز باشى والا مثال رى بازده و در خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف بر هيچ كار ندارم.
عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت او را گفت اگر نروى و با حسين بن على جنگ نكنى و فرمان من در كار او به امضاء نرسانى بفرمايم تا گردن تو را بزنند و سراى تو غارت كنند.
عمر گفت چون كار بدين درجه رسيد و ضرورت پيش آمد چنان كنم كه امير مى‏فرمايد...
مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
وقتى رسول ابن زياد از خدمت حضرت امام حسين (عليه السلام) بازگشت و خبر انداختن نامه و جواب ننوشتن آن حضرت را بياورد غضب پسر زياد افزوده شد و روى به حضار مجلس خود كرد كه كيست از شما متصدى حرب حسين گردد و هر بلده‏اى از بلاد عراق كه طلبد به وى ارزانى دارم، هيچ كس جواب نداد، نوبت دوم، سوم نيز كس اجابت نكرد، القصه عمر سعد را پيش طلبيد و گفت: مدتى شد كه مى‏شنوم تو آرزوى حكومت رى دارى و فى الواقع آن ولايت وسيع است و عرصه فسيح دارد و مداخل اموال آن بسيار و بى شمار است حالا مى‏خواهم كه منشور رى و طبرستان بنام تو نويسم و اين آرزوى تو را از خلوت قوت به صحراى فعل آرم.
عمر سعد خدمت كرد و ابن زياد بفرمود تا منشور حكومت رى و ايالت طبرستان به نام وى نوشته بياورند و او را خلعت گرانمايه پوشانده مركبى با ساخت زر پيش وى كشيدند، پس گفت: اى عمر سعد من تو را سپهسالارى لشگر مى‏دهم و حالا حاكم رى شدى و پنجاه خروار زر از نقد به تو مى‏بخشم و اين همه بشرط آن است كه به كربلاء روى و حسين را به بيعت يزيد در آورى يا سر وى و متابعانش بردارى.
عمر سعد گفت: اى امير اين كار بزرگ است و بى تفكر و تدبير تمام در چنين كارى شروع نتوان كرد مرا دستورى ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت كنم پسر زياد گفت: برو و زود خبر به من رسان.
عمر سعد جامه خاصه ابن زياد را پوشيد و بر مركب ختلى‏(58) سوار شد و منشور حكومت رى بدست گرفته به خانه آمد، چون فرزندان او وى را بدان صورت ديدند گفتند: اى پدر اين اسب و جامه از كجاست؟ و اين كاغذ كه در دست دارى چيست؟ گفت: اى فرزندان دولتى روى به ما آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نيست.

امروز بخت نيك بشارت رسان ماست روز پست اينكه دل بفراوان دعايش جست   اقبال رخ نموده مرادات ما رواست عهدى است اينكه جان بهزار آرزوش خواست

بدانيد كه امير عبيدالله زياد سپهسالارى لشگر خود به من ارزانى داشت و تشريف خاص و اسب ختلى نيز علاوه آن فرمود و منشور امارت و ايالت طبرستان به نام من نوشت و اينهمه بشرط آن كه بروم و با حسين محاربه كنم.
پسر كهترش كه اين سخن بشنيد گفت: هيهات، هيهات اين چه انديشه بد است كه كرده‏اى و اين چه سوداى بى حاصل است كه به سويداى دل در آورده‏اى، هيچ مى‏دانى كه به حرب كه مى‏روى و كمر دشمنى كدام خاندان بر مى‏بندى، امام حسين بن على جگر گوشه مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و نور ديده مرتضى و سرور سينه فاطمه زهراست، پدر تو كه سعد وقاص بود جان براى جد او نثار مى‏كرد تو حالا قصد جان ايشان مى‏كنى، مكن و از خداى بترس و از شرمسارى روز قيامت برانديش و جواب حضرت رسالت را آماده باش كه چون در قيامت از تو پرسد كه چرا با فرزندم خصومت كردى و تيغ در روى او كشيدى چه حجت خواهى آورد و چه عذرى خواهى گفت، ديگر آنكه سه نامه بدست خود نوشته بدو فرستاده‏اى و او را خوانده‏اى و او سخن تو را اجابت كرده به قول تو روى بدين جانب آورده است و تو اكنون قصد كشتن وى مى‏كنى، مردمان تو را غدار و بى وفاء گويند و دوستان اهل بيت تا قيام قيامت بر تو ناسزا گويند، مكن، مكن كه نكو محضران چنين نكنند.
عمر سعد از وى روى بگردانيد و پسر مهتر را گفت: تو چه مى‏گوئى؟
گفت: آنكه برادرم مى‏گويد اگر چه راست است ولى نسيه است و آنچه پسر زياد مى‏دهد نقد مى‏باشد و هيچ عاقل نقد را به نسيه ندهد و حاضر را به غايب اختيار نكند.

نقد را رايگان ز دست مده گفت صوفى كه آبكامه نقد   و ز پى نسيه روزگار مبر از عسلهاى نسيه نيكوتر

عمر سعد گفت: اى پسر راست مى‏گوئى حالا ما دنيا را اختيار كرديم تا حال آخرت چون شود، پس روز ديگر عمر سعد بدارالاماره رفت و گفت راضى شوم به حرب حسين.
ابن زياد شادمان شد و پنج هزار كس بدو داد و بجانب كربلاء گسيل كرد و چون از شهر بيرون آمد يكى گفت: يابن سعد به حرب فرزند رسول خدا مى‏روى؟
گفت: آرى اگر چه حرب حسين در دنيا موجب عار است و در آخرت موصل به نار اما حكومت ملك رى نيز سبب ذوق و حضور است و واسطه عيش و سرور و عمر سعد اينجا بيتى چند مى‏گويد كه ابو المفاخر رازى ترجمه‏اش را بر اين وجه آورده:

مرا بخواند عبيدالله از ميان عرب مرا امارت رى داد و گفت حرب حسين بملك رى دل من مايل است و مى‏ترسم چگونه تيغ كشم در رخ كسى كه وراست سزاى قاتل او دوزخست و مى‏دانم ولى چون در نگرم در رى و حكومت آن   رسيد بر دلم از خواندنش هزار تعب قبول كن كه از او ملك راست شور و شغب بكينه چون بكشم پادشاه ملك ادب شجاعت ونسب وعلم وحلم وفضل وحسب كه اين چنين عمل آرد خداى را بغضب همى رود ز دلم خوف نار ذات لهب

سپس صاحب روضة الشهداء مى‏گويد:
آورده‏اند حمزة بن مغيره كه خواهر زاده عمر سعد بود ديد كه خالش عزم محاربه با امام حسين را جزم كرده به نزديك وى آمد و گفت: اى خال تو چرا به حرب امام حسين مى‏روى كه يكى از گناهان بزرگ است و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بى وفائى، تو مرتكب چنين امر چرائى؟
عمر سعد گفت: اى فرزند اگر چنين نكنم ايالت و حكومت به من نمى‏رسد.
حمزه گفت: به خدا سوگند كه ترك امارت و خروج از دنيا بهتر از آنست كه نزد خدا روى و خون حسين در گردن تو باشد.
پسر سعد در انديشه دور و دراز افتاده خواست كه آن عزيمت را فسخ كند عاقبت حب جاه ديده بصيرت او را پوشانده در چاه افتاد و با پنج هزار سوار و پياده روى به كربلاء نهاد...
مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس مى‏نويسد:
در روايت امالى آمده است:
و كتب لعمربن سعد على الناس و امرهم ان يسمعوا له و يطيعوه
ابن زياد فرمانى سخت و دست خطى محكم از براى عمر بن سعد نوشت و او را امير بر همه سپاه خود نمود، قدغن كرد كه احدى سر از اطاعت عمر سعد نپيچد كه وى امير اميران و سركرده سران است، علم سپهسالارى را به وى سپرد...

ممانعت لشگر ابن زياد از مراجعت اردوى كيوان شكوه به مدينه منوره

قبلا گفته شد اردوى همايون از وادى عقبه خارج شده و به منزل شراف وارد شدند، شب را در آنجا بسر برده سحرگاه امام (عليه السلام) دستور دادند اهل اردو از آن مكان آب زيادى بردارند و سپس كوچ كرده و بطرف مقصد حركت نمودند، صحراء و بيابان را طى مى‏كردند تا وقت زوال يعنى نيم روز به مكانى رسيدند، يكى از اهل اردو ناگهان صدا به تكبير بلند نمود و گفت: الله اكبر.
صداى او به گوش مبارك امام (عليه السلام) رسيد حضرت نيز فرمودند: الله اكبر سپس گوينده تكبير را مخاطب قرار داده و فرمودند: گفتن تكبيرت براى چه بود؟
عرض كرد: فدايت شوم نخلستان كوفه بنظرم آمد، خوشحال شدم كه به كوفه رسيديم لذا تكبير گفتم جماعت ديگر گفتند: ما مكرر از اين مكان عبور كرده‏ايم و نخلستان نديده‏ايم.
حضرت فرمودند: پس چه مى‏بينيد؟
عرض كردند: والله نراه آذان الخيل به خدا قسم اينها كه مى‏بينيم نخل نيست بلكه سر و گوش اسبهاى لشگر و سر نيزه سپاه است.
حضرت فرمودند: انا والله ارى ذلك من هم نخله نديده بلكه گوش اسبهاى لشگر را ملاحظه مى‏كنم، اگر اين گروه سپاه دشمن باشند و كار ما به قتال منجر شود پناهگاه نداريم پس بايد پيش از وقت فكر پناهگاه و سنگرى باشيم.
يكى از اصحاب عرض كرد: فدايت شوم هذا ذو جشم الى جنبك در پهلوى راه شما جايگاهى است كه آن را ذو جشم مى‏خوانند از سمت چپ ميل كنيد تا به آنجا پناه ببريم.
حضرت فرمان دادند كه لشگر به طرف چپ مايل شوند و به آن مكان بروند، چند قدمى بيش نرفته بودند كه جاسوسان آن لشگر به امير و سردارشان خبر داده و بفرمان او رو به اردوى همايون آوردند، اهل اردو يقين كردند كه مقصود و منظور آن لشگر ايشان مى‏باشند بهر صورت لشگر دشمن مانند مور و ملخ رو به سوى اردوى كيوان شكوه آوردند و چنان با عجله و شتاب حركت مى‏كردند كه قصدشان اين بود زودتر از سپاه امام (عليه السلام) به ذو جشم برسند ولى لشگريان امام (عليه السلام) پيش دستى كرده خود را سريع‏تر به آن مكان رسانده و آنجا را اشغال نمودند و بدستور امام (عليه السلام) خيمه و خرگاه را برپا كرده و در آنجا قرار و آرام گرفتند و لشگر دشمن كه تعدادشان به هزار سوار مى‏رسيد در مقابل اردوى كيوان شكوه منزل نمودند سردار اين سپاه حر بن يزيد رياحى بود كه قبلا شطرى از مكالمات و گفتگوهايش با امام (عليه السلام) را نقل كرديم و چنانچه پيشتر گفتيم به روايت مرحوم مفيد در ارشاد وقت نماز ظهر كه شد امام (عليه السلام) به حجاج بن مسروق فرمودند اذان بگويد و پس از اتمام اذان وجود مقدس سرور آزادگان حضرت ابى عبدالله الحسين همچون خورشيد تابان از خيمه طلوع نموده و بيرون آمدند در حالى كه ازار و ردائى به تن داشته و نعلينى به پا كرده بودند با لباسى مخفف در پيش روى دو لشگر ايستادند و حمد و ثناى الهى بجاى آورده و شطرى سپاه دشمن را ملامت نموده و فرمودند:
اى مردم من به خواهش دل خود به سوى شما نيامدم تا كاغذهاى متكثره شما و قاصدهايتان بسوى من نيامد از دار و ديار خود قدم بيرون ننهادم مرا مضطر و ملجاء نموديد كه بسوى شما بيايم، حالا آمده‏ام اگر راست مى‏گوئيد بر همين رأى ثابت و برقرار باشيد و اگر از رأى خود برگشته‏ايد و پيمان را شكسته‏ايد و آمدنم را كراهت داريد راه را بگشائيد تا به وطن مالوف خود مراجعت كنم.
آن جماعت سكوت اختيار كرده و كلامى و سخنى بر زبان نياوردند.
و چنانچه قبلا گفتيم حضرت اشاره فرمودند اقامه نماز را بگويند و پس از آن به حر فرمودند تو با لشگر خود و من نيز با اصحاب خويش نماز مى‏خوانم.
حر به اين عمل راضى نشد و عرضه داشت: ما نيز با شما نماز مى‏خوانيم لذا حضرت نماز ظهر را با هر دو لشگر بطور جماعت خواندند و به روايت شيخ مفيد در ارشاد بعد از نماز دو لشگر از هم جدا شده هر يك به مقام خود رفتند حر به درون خيمه خود رفت ولى لشگر و سپاهيانش كه خيمه نداشتند عنان مركب خود را بدست گرفتند و در زير سايه مركبان نشسته و كشيك حضرت را مى‏كشيدند تا وقت نماز عصر شد باز حضرت از خيمه بيرون تشريف آوردند و به نماز ايستاده و هر دو سپاه با آن امام همام نماز خواندند پس از نماز حضرت خطبه‏اى ايراد نمودند و بعد فرمودند:
اى مردم از خدا بترسيد و اهل حق را بشناسيد و در صدد آن باشيد، به خدا قسم اين كار موجب خشنودى خداست، مائيم اهل بيت پيغمبر و از همه كس بامر امامت و خلافت اولى‏تر هستيم.
بارى در نماز ظهر گفتم و باز مى‏گويم: من به دعوت شما به اينجا آمده‏ام، اگر از راه جهالت منكر حق ما هستيد و از آمدن من اكراه داريد اشكالى ندارد از راهى كه آمدم بر مى‏گردم.
حر عرض كرد: يابن رسول الله به ذات خدا قسم من از آن غدارها و مكارها نيستم كه شما را دعوت كرده و عريضه نوشته باشم نه از كاغذهاى اهل كوفه خبر دارم و نه از قاصد روانه كردنشان به سوى شما اطلاع دارم.
حضرت فرمودند: اگر تو يك نفر نامه ننوشته‏اى ديگران همه نوشته‏اند، سپس عقبة بن سمعان را صدا زده و فرمودند:
اى عقبة بن سمعان آن دو خورجين نامه‏هاى اهل كوفه را بياور.
عقبه بموجب فرموده امام (عليه السلام) دو خورجين مملو از عريضه جات اهل كوفه را آورد روى زمين نثار كرد چشم حر بر آن همه نامه‏ها افتاد گفت خدا لعنت كند آنهائى كه با تو غدر و مكر كرده‏اند، فدايت شوم مرا تقصيرى نيست، اينقدر بدانيد كه ابن زياد مرا فرستاده با شما باشم تا شما را وارد كوفه كنم و به حضور او ببرم همين والسلام.
حضرت پرخاش كردند و فرمودند: الموت ادنى اليك من ذلك مرگ از اين كار به تو نزديكتر مى‏باشد يعنى اگر بميرى نتوانى اين كار را انجام دهى، به اين ذلت تن در نخواهم داد، اين بفرمود از جا برخاست آشفته حال و آزرده خاطر رو به اصحاب و انصار و احباب كرد و فرمود برخيزيد از اين منزل كوچ كنيد.
تمام اصحاب و اهل اردو با احترام تمام به امر مبارك امام (عليه السلام) خيمه‏ها و چادرها را خوابانيدند و آنها را بسته و بار كردند و كجاوه‏ها و محمل‏ها بر شترها و قاطرها بستند خواتين و اطفال را سوار كردند خود نيز با تمام جوانان و همراهان پا بركاب گذاردند فرمودند: انصرفوا الى المدينة حال كه اين قوم از رأى خود پشيمان شده‏اند و از آمدن من اكراه دارند برگرديد برويم به مدينه در سر منزل خود باشيم.
فلما ذهبوا لينصرفوا حال القوم بينهم و بين الانصراف همين كه اردوى همايون خواست حركت كند لشگر حر را ملامت كردند كه جواب ابن زياد را چه خواهى داد اينك پسر فاطمه برگشت.
تا حر رفت فكر كار خود كند كه يك مرتبه آن سپاه روسياه و بى حيا پرده حرمت و آزرم را دريدند سر راه را بر نائب خدا روى زمين بسته جلوى راه مدينه را بر حضرت گرفتند، صداى هياهوى بنى هاشم و غلغله لشگر بالا گرفت در آن گير و دار صداى حيدر آساى امام حسين (عليه السلام) بلند شد كه: ثكلتك امك، ما تريد، يعنى مادرت به مرگت بنشيند از جان ما چه مى‏خواهى، چرا نمى‏گذارى به منزل و ماواى خود برگرديم، چرا لرزه بدل ذريه فاطمه مى‏اندازى؟
حر پيش آمد، عرض كرد يابن رسول الله به من فرمودى ثكلتك امك مختارى، من بجز خوبى قدرت ندارم در حق شما عرضى كنم.
حضرت فرمود: پس چه مى‏گوئى، چرا سر راه بر من گرفته‏اى؟
حر عرض كرد: مى‏خواهم با شما باشم تا شما را بنزد ابن زياد ببرم.
حضرت فرمود: بخدا قسم كه من متابعت تو نمى‏كنم.
حر عرض كرد: بخدا قسم من هم از تو دست بر نمى‏دارم.
و از اينگونه عبارات و كلمات بين ايشان رد و بدل شد.
حر گفت: يابن رسول الله من مامور به جنگ نيستم و با شما سر مقاتله و منازعه ندارم از طرفى اگر شما را نزد ابن زياد نبرم مقصر مى‏شوم در صورتى كه ميل نداريد به كوفه بيائيد راهى ديگر پيش بگيريد كه شما را نه بكوفه ببرد و نه بمدينه تا من حقيقت حال را به پسر زياد بنويسم شايد صورتى روى بدهد كه من نه در نزد شما مقصر شوم و نه در نزد پسر مرجانه و پناه بخدا مى‏برم از اينكه سوء ادبى از من نسبت بشما صادر شود كه نتوانم در حضور پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) سر بر آورم فخذ هيهنا پس حر راهى را به حضرت نشان داد و عرض كرد از اين راه اگر ميل داريد تشريف ببريد كه نه راه كوفه است و نه راه مدينه.
حضرت بالضرورة از طرف چپ قادسيه و عذيب الهجانات روبراه نهادند به فرموده محمد بن ابيطالب حضرت رو به اصحاب نموده و فرمودند: هل فيكم احد يعرف الطريق على غير الجادة آيا ميان شما كسى هست كه به راه ديگر غير از جاده اصلى عارف باشد؟
طرماح پيش آمد، عرض كرد: اى يادگار رسول خدا من اين راهها را نيكو مى‏دانم و غير اين جاده راهى ديگر بلد هستم.
حضرت فرمودند: پيش برو تا ما از عقب بيائيم.
طرماح پيش افتاد و قافله غمزده از عقب با دلهاى وحشت زده و حالى افسرده مى‏رفتند.
ابو مخنف مى‏نويسد: اردوى كيوان شكوه حضرت به راهنمائى طرماح بيابان و صحراء را طى مى‏كردند تا به عذيب الهجانات رسيدند و در اين منزل بود كه چهار تن از انصار و ياوران امام (عليه السلام) به اردوى همايونى ملحق شدند و آنها عبارت بودند از:
هلال بن نافع مرادى، عمروالصيداوى، سعيد بن ابى ذر غفارى، عبيداللاه‏لمذحجى و چند نفر ديگر در منازل قبل يا احيانا بعد به حضرت پيوستند مانند:
حبيب بن مظاهر اسدى، مسلم بن عوسجه و عابس بن سبيب شاكرى و امثال اينها.
و قبلا گفتيم وقتى چهار تن ياد شده خواستند به امام (عليه السلام) بپيوندند حر مانع شد ولى با پرخاش و درشتى امام (عليه السلام) مواجه شد و بناچار دست از آنها برداشت.
بارى وقتى اين چهار نفر وارد اردوى امام (عليه السلام) شدند حضرت و صحابه آنها را استقبال كرده و با احترام ايشان را وارد اردو نمودند حضرت پس از گفتن خوش آمد و مرحبا نمودن فرمودند: ما ورائكم بالكوفة ياران از كوفه چه خبر داريد؟
عرض كردند: بزرگان كوفه گرفتار حب دنيا و مال شده ولى ضعفا و فقراء آنها دلهايشان با شما است و شمشيرهايشان به نفع دشمن كار مى‏كند.
حضرت فرمودند از قيس بن مسهر صيداوى چه خبر داريد؟ نامه مرا رسانيد يا نه؟ عرض كردند: قربان گماشتگان حصين بن نمير او را گرفتند و كتف بسته وى را به حضور پسر مرجانه بردند و او ابتداء فرمان داد آن مظلوم را مثله كردند و بعد سرش را بريدند.
چون حضرت اين خبر را شنيدند اشگ در چشمانشان پر شد و سرازير گشت و اين آيه را خواندند:
و منهم من قى نحبه و منهم من ينتظر.
مرحوم سيد بن طاووس در لهوف مى‏نويسد:
در منزل عذيب الهجانات نامه‏اى از ابن زياد به حر رسيد و او را در آن ملامت و سرزنش كرده بود كه چرا با احترام با حسين بن على عليهما السلام سلوك مى‏كنى و چرا سخت‏گيرى نكردى، در صورتى كه به كوفه نمى‏آيد مگذار به جاى ديگر رود.
حر وقتى از مضمون نامه مطلع شد بر خود پيچيد، صبر كرد تا وقتى كه حضرت خواست از عذيب الهجانات حركت كند حضرت را از حركت ممانعت نمود.
امام (عليه السلام) فرمودند: آيا به ما نگفتى ما از بيراهه هر جا كه خواهيم برويم، اكنون چرا مانع مى‏شوى؟
حر عرض كرد: چنين بود كه مى‏فرمائيد ولى از ابن زياد به تازگى نامه‏اى رسيده و طى آن من را مامور ساخته تا كار را بر شما سخت بگيرم نگذارم به هيچ جا تشريف ببريد.
حضرت فرمودند: لا حول و لا قوة الا بالله سپس در همان جا مجلسى ترتيب داده و خطبه‏اى خواندند مشتمل بر حمد خدا و نعت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و سپس رو به اصحاب كردند و فرمودند:
قد نزل من الامر ما قد ترون امر من و كار من به اينجا رسيده كه مى‏بينيد گويا دنيا از ما برگشته و مردم زمانه جملگى از حق دست كشيده‏اند، ابواب بلاها باز شده و راههاى عافيت و امنيت به روى ما بسته گرديده است ولى با اين همه دل من استوار و محكم و نظرم به رحمت پروردگار اميدوار مى‏باشد...
اصحاب پس از شنيدن كلمات جانسوز امام (عليه السلام) هر كدام سخنانى ايراد كرده و از آن وجود مبارك دلجوئى كرده و عهد و ميثاق خود مبنى بر نصرت و يارى امام (عليه السلام) و اهل بيتش را تاكيد و تاييد نمودند.
ابو مخنف مى‏نويسد:
حضرت به حر فرمودند: ما را واگذار تا به غاضريه فرود آئيم يا سمت نينوا رويم.
حر عرض كرد: به خدا قسم نمى‏شود، ابن زياد بر من جاسوسانى گماشته كه همه گفتار و رفتار مرا به او خبر مى‏دهند.
چون اصحاب امام (عليه السلام) اين گونه خيرگى و جسارت و بى ادبى را از اهل كوفه ديدند عرق غيرت و حميت ايشان به جوش آمد و گويا لبهاى خود را از غضب با دندان گزيدند لذا مانند زهير و عابس و هلال كه سرشان براى قتال و جدال با مخالفين درد مى‏كرد محضر امام آمده و تعظيم كردند و عرضه داشتند:
فدايت شويم به ما اذن بده و مرخصمان كن تا با اين گروه طاغى و ياغى با شمشير جواب دهيم، چه از جان شما مى‏خواهند نه مى‏گذارند برگردى و نه مى‏گذارند سر به بيابان بگذارى.
حضرت فرمود: من خوش ندارم ابتداء به جنگ نمايم.
اصحاب كه چنين سخنى از امام (عليه السلام) شنيدند على رغم ميل باطنى خود كه هر آن مى‏خواستند دست به تيغ بى دريغ كرده و خرمن عمر آن نابكاران را طعمه آتش شمشيرها نمايند اطاعت امر نموده و خود را نگاه داشته و منتظر شدند كه حضرت چه وقت بايشان فرمان جهاد و اذن جان نثارى دهند.

58) كلمه ختلى به فتح خاء و سكون تاء منسوب است به ختل كه ناحيه‏اى است از بدخشان و اسبهاى خوبى داشته شاعر مى‏گويد:

ما كه با نام و داغ سلطانيم

 

ختلى به كه خوشترك رانيم