اظهار وفادارى بشيربن عمرو خضرمى به امام (عليه السلام)

بعد از زهير بشير بن عمرو خضرمى‏(63) كه از جمله خواص اصحاب امام بود از جا برخاست و محضر مبارك امام (عليه السلام) عرضه داشت:
اكلتنى السباع حيا ان فارقتك و اسئل عنك و اخذلك مع قلة الاعوان لا يكون هذا ابدا.
درندگان صحرا بدن مرا بدرند اگر من از تو جدا شوم و ترا خار بگذارم با آنكه در اين صحرا بى يار و هوادارى دشمن تو را احاطه كرده.
شعر
ايا سايه فر يزدان ما تو شاهى و ما بندگان توئيم   فداى تو بادا سر و جان ما يكايك نگهبان جان توئيم
پس از اظهار وفادارى بشير بن عمرو به پيشگاه انور سلطان مظلومان ديگر تاب و توان بر ياران و اصحاب نمانده جملگى به پا خاستند و هر كدام با زبانى گرم و لسانى حاكى از يك دنيا مهر و محبت و صفا اعلان وفادارى خود را به ساحت مقدس اعليحضرت حسينى نمودند.
مرحوم سيد در لهوف مى‏فرمايد:
در همين اثناء به بشير بن عمر (محمد بن بشير حضرمى) خبر رسيد كه فرزندت در سر حد رى اسير اشرار گرديده و در زير غل و زنجير او را به حبس بردند.
وى از اين خبر متاثر و پژمرده شد و فرمود: گرفتارى او و خودم را به حساب خداوند منظور مى‏دارم اگر چه خوش نداشتم كه من زنده بوده و او اسير گردد.
امام (عليه السلام) كه سخن او را شنيد فرمود: رحمك الله انت فى حل من بيعتى فاعمل فى فكاك ابنك، رحمت خدا بر تو، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو در آزاد كردن فرزندت سعى نما.
عرض كرد: درندگان بيابان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.
امام (عليه السلام) او را دعاء فرمود و سپس فرمان داد پنج دست لباس قيمتى كه هر دست هزار اشرفى قيمت داشت آوردند و به وى مرحمت فرمود كه او آنها را به فرزند ديگرش دهد تا در آزادى برادرش اقدام نمايد.
2 - بيرون رفتن جمعى از بى وفايان از اردوى كيوان شكوه.
شب عاشوراء كه فرا رسيد امام (عليه السلام) در جمع ياران و اصحاب بعد از خطبه به منظور امتحان و آزمايش آن جمع فرمودند:
ما خانواده رسالت اهل مكر و خدعه نيستيم همگان بدانيد فردا من كشته خواهم شد و هر كس هم كه با من باشد او نيز كشته خواهد گرديد اكنون تا فرصت هست هر كس كه مى‏خواهد برود از ظلمت شب استفاده كند و برود.
گروهى كه از وفاء بهره‏اى نداشتند بار و بنه خود را جمع كرده و هم آن شب از اردوى كيوان شكوه آن حضرت بيرون رفتند و آنانكه بايد مى‏ماندند، ماندند.
در كتاب نورالعيون اين واقعه از زبان عليا مخدره سكينه خاتون به اين شرح نقل شده است:
سكينه خاتون مى‏فرمايد: شب عاشوراء كه فرا رسيد، شبى مهتابى بود و من در خيمه نشسته بودم و از پشت صداى گريه به گوشم رسيد چنان سوز آن صدا در من اثر كرد كه هوش از سرم پريد و بى اختيار اشگم جارى شد و بغض راه گلويم را گرفت، سعى كردم خودم را حفظ كرده و با صداى بلند گريه نكنم و اشگهايم را پاك كرده تا خواهران و ساير مخدرات مطلع نشوند، بارى با خاطرى افسرده و صورتى پژمرده از خيمه بيرون آمدم به اثر آن صدا روانه شدم آمدم تا به جائى رسيدم كه پدرم در ميان جمع اصحاب و يارانش نشسته بود و صداى گريه از پدر بزرگوارم بود، شنيدم كه مى‏فرمود:
اى ياران و اى اصحاب من بدانيد كه من آگاهم و مى‏دانم شما براى چه در اين سفر با من همراهى كرديد، شما مى‏دانستيد كه من به سوى قومى مى‏روم كه با دل و زبان با من بيعت كرده و مرا به اميرى خود دعوت كردند اما طولى نكشيد كه اين علم شما تغيير كرد و ديديد كه دوستى اين قوم به دشمنى مبدل شد و شيطان سينه پر كينه ايشان را شكافت چيزى به غير از مكر و غدر نيافت پس بر ايشان مستولى شد و عهد و پيمان سابق را از ميان برد و خدا را از خاطرشان محو ساخت.
اى ياران آگاه باشيد اين قوم مكار و غدار الان هيچ خيال و قصدى ندارند مگر كشتن من و هر كه از من حمايت بكند خون او را هم مى‏ريزند و پس از كشتن من قصدشان دريدن پرده حرمت من و اسير كردن اهل بيت من مى‏باشد.
مى‏ترسم كه شما اين مطالب را ندانيد و اگر هم بدانيد حيا و خجالت مانع از رفتن شما شود، مكر و خدعه در پيش ما اهل بيت حرام است لذا بدينوسيله من شما را آگاه مى‏كنم كه دشمن در كمين جان شما مى‏باشد كسى كه يارى ما را خوش ندارد در اين شب كه تاريكى حجاب بين او و دشمن است و راه بدون خطر مى‏باشد و فرصت از دست نرفته و وقت هنوز باقى است راه خود را گرفته و برود و كسى كه به جان و روان يارى ما مى‏كند و دفع بليات از ما مى‏نمايد فردا در بهشت الهى همراه ما بوده و از غضب خدا آسوده مى‏باشد، جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خبر داده كه:
حسين من غريب و وحيد و عطشان در زمين گرم كربلاء شهيد مى‏شود، هر كه او را يارى كند ما را يارى كرده و يارى پسرم قائم آل محمد را نموده و هر كه به زبان خود يارى ما كند با ما محشور خواهد شد.
سكينه خاتون سلام الله عليها مى‏فرمايد:
هنوز سخن پدرم تمام نشده بود كه ديدم بى وفايان ده تا ده تا و بيست تا بيست تا از اردوى پدرم خارج شده و متفرق گشتند تا جائى كه تعداد هفتاد و چند نفر بيشتر باقى نماندند بعد از تفرق لشگر نگاهى به پدر مظلوم خود كردم، ديدم سر را بزير انداخته مبادا مردم در رفتن خجالت بكشند از آن همه بى وفائى و بى حيائى مردم و آن غربت غير قابل توصيف پدر بى اختيار گريه راه گلويم را فشرد و درد در دلم پيچيد نزديك بود روح از كالبدم خارج شود.
فرد
ببستم لب و در كشيدم زبان   فرو بردم آن گريه را در نهان
ولى سر به آسمان بلند كرده عرضه داشتم:
بار خدايا اين اشخاصى كه از ما چشم بسته و دل نازك امامشان را شكستند در روى زمين مگذار بمانند خدايا فقر را تا لب گور بر ايشان مسلط فرما و از شفاعت جد ما بى نصيبشان نما.
سپس به خيمه خود برگشته ولى آرام و قرار نداشتم، اشگ لاينقطع به صورتم مى‏ريخت و مجال هر كارى را از من گرفته بود، در اين اثناء عمه‏ام كلثوم نظرش به من افتاد و با آن حال مرا ديد از جا جست و جلو آمد و گفت: دخترم تو را چه مى‏شود، چرا اشگ مى‏ريزى؟!
از پرسش عمه‏ام احوالم پريشان‏تر شد از اول تا آخر آنچه ديده و شنيده بودم را براى عمه‏ام بيان كردم، از شنيدن اين خبر ناله از دل بركشيد و فرياد زد: وا جداه، وا علياه، وا حسناه، وا حسيناه، وا قلة ناصراه، اين الخلاص من الاعداء.
اى جد بزرگوار، و اى على بن ابيطالب و اى حسن بن على و اى حسين بن على، امان از كم ياورى، كجا ما از چنگال اين دشمنان جان سالم بدر مى‏بريم؟!
اى كاش اين قوم از ما فداء و قربانى قبول مى‏كردند و ما زن و بچه را مثل گوسفند سر مى‏بريدند و دست از سلطان مظلوم و غريب بى ياور بى مى‏داشتند.
تمام زنان و بانوان حرم به ناله و افغان در آمدند غلغله‏اى به پا شد.
صداى شيون مخدرات كه به سمع مبارك امام (عليه السلام) رسيد رو بخيمه آورده ولى از شد ناراحتى و اندوه دامن لباس آن حضرت روى زمين كشيده مى‏شد چون به در خيمه رسيدند فرمودند:
فما هذا البكاء اى بانوان اين گريه شما از چيست؟
عمه‏ام پيش رفت و دامن آن جناب را گرفت و عرضه داشت:
يا اخى ردنا الى حرم جدنا رسول الله.
برادرم ما را به حرم جدمان رسول خدا برگردان و از اين غم و اندوه نجات بده.
امام (عليه السلام) فرمودند:
ليس لى الى ذلك سبيل اين كار براى من ممكن نيست.
عمه‏ام عرضه داست: برادر شايد اين خيرگى و بى حيائى اين گروه بخاطر آن است كه شما و پدر و جدتان را نمى‏شناسند از اينرو به نظر مى‏رسد كه اظهار حسب و نسب فرموده جد و پدر و مادر و برادر خود را معرفى بفرمائيد.
حضرت فرمودند:
خواهر جان از حسب و نسب خود آنها را آگاه كرده‏ام ولى موثر نبوده تنها قصد و غرضى كه دارند كشتن من است.
و لا بدان ترانى على الثرى طريحا جديلا.
اى خواهر ناچارى از اينكه ببينى بدنم روى خاك افتاده و لباسهايم را برده و بدنم را از ضرب تير و نيزه و شمشير پاره پاره كرده‏اند.
خواهرم اين خبر را جد و پدرم به من داده‏اند، هرگز در خبر پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خلف نيست از اينرو اوصيكم بتقوى الله رب البرية و الصبر على البلية و كضم نزول الرزية خواهرم شما را به تقوى و صبر بر بلا و حلم در مقام ابتلاء سفارش و وصيت مى‏كنم.
3 - نشان دادن حضرت منازل و درجات هر يك از اصحاب را در بهشت.
ديگر از وقايع امشب آن است كه وقتى امام (عليه السلام) بيعت خود را از اصحاب خود برداشتند و فرمودند تا فرصت باقى است از تاريكى شب استفاده كرده از اينجا بگريزيد و بدنبال اين سخن گروهى از بى وفايان اردوى كيوان شكوه و ملازمت ركاب سلطان دنيا و آخرت را ترك كرده و از اردو بيرون آمده و رفتند و در مقابل اصحاب با وفا و جان نثاران آن حضرت باقى مانده و هر كدام به شرحى كه گذشت اظهار ثبات و وفادارى به ساحت مقدس امام (عليه السلام) كردند حضرت به ايشان فرمودند:
بدانيد هر كس با من باشد فردا كشته خواهد شد و اين امرى است قطعى و حتمى.
همه اصحاب عرضه داشتند: الحمدلله شرفنا بالقتل معك حمد بى حد و شكر بى قياس خداوندى را كه ما را در ركاب شما به شرف شهادت مفتخر مى‏سازد.
امام (عليه السلام) وقتى ثبات قدم اهل بيت و اصحاب و انصار خود را مشاهده نمود فرمود:
اكنون سرهاى خود را بالا كرده و مقام و منزل خود را بنگريد.
اصحاب و انصار سر به آسمان بلند كرده منازل و قصور و حوريان را ديدند و از آن ساعت به بعد ثانيه شمارى مى‏كردند كه زودتر از اين عالم فانى به سراى باقى بروند لذا آن شب را تا صبح از اشتياق فردا خواب و آرام نداشته بلكه هر ساعتى را سالى مى‏پنداشتند.

63) مرحوم سيد در لهوف نام اين بزرگوار را محمد بن بشير الحضرمى ضبط كرده است.

------------------------

فرد

شب فراق كه داند كه تا سحر چند است   مگر كسيكه به زندان هجر در بند است

و اساسا شدت شوق ايشان به رسيدن به منازل و مواضع خود به قدرى زياد بود كه هر كدام در صحنه نبرد وقتى با آن درياى لشگر مواجه مى‏شدند كوچكترين هراس و وحشتى در آنها پيدا نمى‏شد بلكه زخم‏هاى شمشير و نيزه و تير را اصلا حس نمى‏كردند و در اين جنگ نابرابر اگر غير از اين مى‏بود ابدا احدى از اصحاب امام (عليه السلام) جرئت حضور در صحنه كارزار را پيدا نمى‏كرد.
4 - وضع و ترتيب زدن خيمه‏ها به امر امام (عليه السلام)
پس از آنكه خامس آل عبا (عليه السلام) در ابتداء شب خطبه خوانده و اصحاب را موعظه فرمودند و بدنبال آن بى وفايان رفتند و ارباب ثبات و يقين به جا ماندند حضرت ايشان را دعاى خير كرد و منازل آنها را ارائه نمود فرمود:
اكنون كه در مقام شهادت ثابت قدم هستيد اين خيمه‏هاى پراكنده را نزديك هم بزنيد.
اصحاب خيمه را كنده و دوباره بر سر پا نمودند، البته اين بار به فرمان امام خيمه‏ها را به شكل قلعه‏اى كه ميان آن خالى بوده و داراى سه ديوار باشد نصب كردند، يكى از ديوارها همان خيمه‏هاى دست راست بوده و ديگرى خيمه‏هاى سمت چپ و ديوار ديگر خيمه‏هاى پشت سر بود و پيش رو را باز گذاردند كه رو به لشگر بود و در پشت سر خيمه پر جلال و با عظمت امام (عليه السلام) و خواص اهل بيت آن جناب و نيز خيام برادران و پسر برادران و پسر عموها قرار داشت و درب خيمه‏ها جملگى از ميان ميدان قلعه باز مى‏شد.
5 - حفر خندق به دور خيمه‏ها
و نيز در همين شب بود كه امام (عليه السلام) پس از زده شدن خيمه‏ها امر فرمودند دور خيمه‏ها را از سه طرف خندق بكنند و هيزم و چوب و نى در آن بريزند كه در وقت ضرورت آنها را آتش زده و بدين وسيله مانع شوند از هجوم آوردن اعداء به خيام، اين واقعه را مرحوم صدوق در امالى نقل نموده است.
6 - نزاع لفظى بين بعضى از اصحاب و عبدالله بن سمير و ملحق شدن چند تن از نفرات دشمن به سپاه امام (عليه السلام)
آورده‏اند كه عمر بن سعد گروهى را شب عاشوراء فرستاد تا در آن شب پاس امام و اصحابش را بدهند در ميان آن گروه مردى بود بنام عبدالله بن سمير از كوفيان كه بسيار شجاع و بى پروا و بى حياء بود، امام در آن شب اين آيه را قرائت مى‏فرمودند:
ولا تحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المومنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.
آن بى حيا گفت: به خداى كعبه آن پاكان مائيم كه از شما امتياز يافته‏ايم.
بريربن خضير گفت: اى فاسق مگر خداوند تو را نيز از پاكان آفريده است؟
آن ملعون نام برير را پرسيد، و يكديگر را دشنام داده بازگشت و از آن گروه تعداد سى و دو نفر چون تلاوت قرآن را از امام (عليه السلام) شنيدند سعادت ازلى يافته به لشگر همايون امام (عليه السلام) پيوستند و با ساير اصحاب در روز عاشوراء شهيد شدند.
7 - رفتن برير با جماعتى به طلب آب و جنگ در كنار شريعه فرات.
مرحوم صدر قزوينى اين واقعه را در زمره وقايع شب عاشوراء دانسته و شرح مبسوطى راجع به آن تقرير نموده كه عينا آن را نقل مى‏كنيم:
عليا جناب قمر نقاب سكينه خاتون مى‏فرمايد:
روز نهم محرم آب ما عزيز شد از براى جرعه‏اى روح ما پرواز مى‏كرد تا عصر روز تاسوعا ظروف و اوانى ما خشكيد چون شب بر سر دست آمد من با جمعى از دختران نزديك بود مرغ روح ما طيران كند با خود گفتم بروم خدمت عمه‏ام زينب اظهار اين نوع تشنگى خود بكنم و او را آگاه كنم و قسم بخورم كه خيلى تشنه‏ام شايد عمه‏ام از براى اطفال خردسال آبى ذخيره كرده باشد من بگيرم رفع تشنگى بنمايم چون بدر خيمه عمه‏ام رسيدم ديدم صداى گريه‏اش بلند است نظر كردم ديدم برادرم على اصغر را در دامن گرفته اشگ مى‏بارد، عمه‏ام گاهى بر مى‏خيزد و زمانى مى‏نشيند نظر به برادرم كردم ديدم از شدت تشنگى چنان مضطرب است مثل ماهى كه از آب بيرون آورده باشند، عمه‏ام او را تسلى مى‏داد مى‏فرمود صبرا صبرا يابن اخى آرام آرام اى پسر برادر، مشكل با اين تشنگى زنده بمانى.
من اين حالت از عمه و برادرم ديدم تشنگى خود را فراموش كردم، در همان خيمه نشسته زار زار گريه كردم عمه‏ام ملتفت من شد فرمود: كيستى؟ آيا سكينه هستى؟
عرض كردم: بلى عمه من هم حالت برادر را دارم اما اظهار تشنگى نمى‏كنم مبادا غم بر غم تو بيفزايد ولى فكرى درباره برادرم بكن مى‏ترسم با اين تشنگى جان بدهد.
فرمود: نور ديده چه كنم؟
عرض كردم: اگر مرا اذن مى‏دهى بروم پيش زنهاى اصحاب شايد شربت آبى ذخيره داشته باشند بگيرم از براى برادرم بياورم.
چون عمه‏ام اين سخن از من بشنيد راضى نشد كه من تنها به نزد زنها بروم خود از جا برخاست برادرم را در بغل گرفت رو به خيمه اصحاب گذاشت، من هم از عقب سر وى روان شدم بدر هر خيمه كه رسيديم عليا مكرمه زنهاى اصحاب را بيرون مى‏طلبيد مى‏فرمود: خواهر شما آب داريد باين طفل قطره‏اى بچشانيد؟
زنان اشگ مى‏ريختند و عرض مى‏كردند: اى دختر ساقى كوثر به جان نازنين على اصغر ما هم همه تشنه‏ايم آب نداريم.
حاصل كلام آنكه: تمام خيام را ما سر زديم يك قطره آب در همه خيمه اصحاب و احباب نبود مايوس و محروم برگشتيم من از عقب سر صداى پا شنيدم، برگشتم ديدم قريب بيست طفل از پسر بچه و دختر بچه عقب سر ما افتاده‏اند باميد آنكه شايد ما آب تحصيل كنيم به آنها هم بدهيم، اما همه لرزان، همه پا برهنه و اشگ ريزان از تشنگى مثل جوجه پر كنده مى‏لرزيدند در اين اثناء زاهد بارع صمدانى برير بن خضير همدانى از خيمه بيرون آمده بود چشمش بر آن اطفال پا برهنه افتاد كه از شدت تشنگى قريب به هلاكت‏اند حالش دگرگون شد خود را بزمين افكند در خاك غلطيد، عمامه به زمين زد، خاك بسر ريخت، نعره از دل بر آورد كه اى شيران بيشه شجاعت كه در خيمه‏ها آرميده‏ايد بيرون بيائيد.
اصحاب و انصار يك مرتبه خود را از خيمه‏ها بيرون انداختند به نزد برير آمدند گفتند: چه مى‏فرمائى؟
برير فرمود: ياران ما زنده باشيم دختران على و فاطمه و اولاد پيغمبر از تشنگى بميرند، فردا جواب خدا را چه مى‏گوئيد؟
اصحاب و احباب اطفال دل كباب را كه با آن وضع ديدند و مقاله برير را شنيدند گفتند چه بايد كرد؟
برير فرمود: بايد هر يك از شما دست يكى از اين دختر بچه را بدست بگيرد و بكنار شريعه ببرد بهر نحو باشد ايشان را سيراب كنيم و برگردانيم و اگر هم بناى جنگ شد مقاتله مى‏كنيم تا كشته شويم.
يحيى بن سليم كه يكى از جان نثاران بود گفت: اى برير صواب اين نيست زيرا موكلين شريعه فرات كمال حفظ و حراست را دارند و جمعيت ايشان هم زياده از حد است لابد مال حال منجر به قتال خواهد شد چون اين اطفال تشنه با ما باشند البته زير دست و پا تلف مى‏شوند بيك تير و يا بيك نيزه از دست مى‏روند آن وقت ما جواب ساقى كوثر و فاطمه زهراء را چه بگوئيم؟
خوش‏تر آنكه ما خود مردانه اجتماع كنيم، مشگ‏ها بدوش بكشيم با سلاح رو به شريعه آريم اگر آب آوريم فبها المراد و اگر كشته شديم فبها المطلوب، صرنا فداء لبنات فاطمة البتول فداى دختران على و فاطمه شدن آمال و آرزوى ماست.
برير تصديق كرد و آفرين گفت، پس چهار تن كه هر يك در قوت و شجاعت يكتا و بى همتا بودند مشگ به دوش كشيدند و رو به مشرعه آوردند، پاسبانان نهر فرات صداى پا شنيدند، فرياد بركشيدند كيستيد؟ جوياى چيستيد؟ از چه طائفه‏ايد و از چه لشگر مى‏باشيد؟
برير فرمود: مردم عربم، نامم برير است و اينها اصحاب منند، تشنه بوديم آمديم آب بخوريم، نگهبانان خبر به اسحق همدانى كه موكل شريعه بود دادند كه اينك برير نامى كه همدانى بوده و هم قبيله با تو است تشنه بوده آمده آب بخورد.
اسحق شناخت، گفت او با من خويش است كار نداشته باشيد بگذاريد بنوشد.
چون اذن از رئيس حاصل شد برير و ياران با كمال اطمينان وارد شريعه شدند چون نسيم آب خنك فرات به مشام اصحاب رسيد برير از لب تشنه ياران و دختران ياد كرد و زار زار گريست رو به رفيق خود كرد و گفت: اى برادر اين آب خوش گوار را مى‏بينى كه چگونه روان است اما جگرهاى تشنه اولاد پيغمبر به قطره‏اى از آن تر نمى‏گردد، اى ياران از جگر بريان آن اطفال خورده سال ياد كنيد و مشگ‏هاى خود را پر كنيد، تعجيل در رفتن نمائيد از قضا يكى از پاسبانان سخنان برير را شنيد فرياد بر آورد:
آيا سيراب شدن خود شما كافى نيست مى‏خواهيد آب به جهت اين خارجى ببريد، به خدا الان اسحق را خبر مى‏كنم اگر او ممانعت نكرد خود نمى‏گذارم و جنگ مى‏كنم تا امير خبردار شود.
برير التماس كرد و فرمود: اى مرد بيا اين لباس از من بگير سرّ ما را كتمان كن تا مشگى از اين آب براى جگرهاى سوخته اولاد رسول ببريم آن مرد فهميد كه برير مى‏خواهد او را به تمهيد بگيرد و به قتل برساند فرار كرد و اسحق را خبردار نمود، آن شقى جمعى از اشقياء را به سر وقت ايشان فرستاد كه برير و اصحاب او را بگيرند و بياورند و اگر نيامدند شمشير بكشند و همه را بكشند، چون آن قوم بى حيا رسيدند، برير فرمود:
چه خيال داريد؟
گفتند: يا آب از مشگ‏ها بريزيد يا آنكه خون شما را مى‏ريزيم.
برير فرمود: اراقة الدماء احب الى من اراقة الماء.
ريختن خون ما خوش‏تر است نزد ما از ريختن آب، واى بر شما مردم بى حميت، ما هنوز طعم و مزه آب فرات شما را نچشيده‏ايم، چون ديدم جگرهاى اولاد رسول سوخته و بريان بود آب را بر خود حرام كرديم، آب را براى آنها مى‏بريم والله اگر نگذاريد چاره‏اى نداريم يا خود را مى‏كشيم يا شما را.
بعضى از آن نامردان به رحم آمدند گفتند:
ممانعت نكنيد، بگذاريد هم بخورند و هم ببرند از يك مشگ و دو مشگ آب بردن چه نفعى به اينها خواهد رسيد اين قوم از براى آب تمناى مرگ مى‏كنند.
بعضى گفتند: راست است اما مخالفت حكم امير زمان گناه كبيره است، برويد آبشان را بگيريد و بر خاك بريزيد.
برير با ياران يك مشگ آب پر كرده بودند و از فرات بيرون آمده بودند كه طائفه نسناس خدا نشناس بر ايشان هجوم آوردند، برير و ياران مشگ را بر زمين گذاشتند و دور آن حلقه زدند، زانو به زمين نهادند جانها سپر مشگ آب كردند و برير مشگ را در بغل گرفته بود اظهار تاسف مى‏كرد و از براى جگر تشنه اولاد پيغمبر غصه مى‏خورد و مى‏گفت: صدالله رحمته عمن صدنا عنكن يا بنات فاطمة
خداوند رحمت خود را سد كند از كسانى كه ميان ما و شما اى دختران فاطمه سد كردند و حايل شدند، پس برير رو به ياران كرد و گفت: اى ياوران من مشگ را بر مى‏دارم و شما دور مرا بگيريد و نگذاريد كسى ضرر به من و به مشگ آب من برساند، پس آن زاهد مقدس مشگ آب را به دوش كشيد، ياران دور وى را گرفتند و جنگ و گريز مى‏كردند، گاهى حمله نموده و گاهى فرار مى‏كردند، سنگ مى‏انداختند، تير مى‏باريدند قدم قدم مشگ را به خيمه‏ها نزديك مى‏كردند، در اثناى گير و دار تيرى آمد به بند مشگى كه به گردن برير بود، بند را بگردنش دوخت و خون از دامان برير سرازير شد و به قدمهاى وى ريخت، برير گمان كرد كه مشگ دريده شده و اين آب مشگ است كه ريخته مى‏شود افسوس خورد، بعد درست ملاحظه كرد ديد مشگ سالم است و اين خون است كه از رگ حلقوم او است كه جارى شده، شكر خدا كرد و گفت:
الحمدلله الذى جعل رقبتى فداء لقربتى شكر مى‏كنم آن خدائى را كه رگ گردن مرا فداى مشگ آب كرد كه خجالت از روى دختران ساقى كوثر نكشم، پس فرياد بر آورد:
اى هوا خواهان عثمان چه از جان ما مى‏خواهيد از براى يك مشگ آب چرا اين قدر آشوب و فتنه برپا مى‏كنيد بگذاريد شمشير آل همدان در غلاف بماند.
چون صداى برير بلند شد اصحاب حضرت شنيدند به حمايت برير مركب‏ها سوار شدند حمله بر پاسبانان كردند برير را نجات دادند و رو به خيام آوردند، برير با كمال وجد و نشاط آن يك مشگ آب را به در خيام آورد گويا اسكندر از ظلمات بيرون آمده و يا خضر آب زندگانى آورده، فرياد كرد:
اى خانم كوچك‏ها بيائيد برير جان نثار از براى شما آب آورده.
اطفال خردسال صدا به صداى هم نهادند و يكديگر را خبر كردند كه بيائيد برير از براى ما آب آورده.
خانم كوچك‏ها و آقا زاده‏ها از سه ساله و چهار ساله مثل آهو بره سر و پا برهنه به سوى برير دويدند دور برير را احاطه كردند، يكى مى‏گفت اى برير تو را به خدا اول به من آب بده، ديگرى مى‏گفت والله من از او تشنه ترم اول به من بده.
برير ماند معطل به كدام يك اول آب بدهد كه دل ديگرى نسوزد، تكليف خود را همچو دانست كه مشگ را بر زمين گذاشت و خود به كنارى كشيد تا يكى از مخدرات بيايد آب را تقسيم كند، چون برير كنار رفت اطفال خود را به روى مشگ انداختند، يكى شكم خود را به مشگ مى‏ماليد و يكى زبان خود به مشگ مى‏ماليد و ديگرى با بند مشگ مى‏كاويد عبارت روايت اين است كه:
ورمين بانفسهن على القريد و منهن من تلصق فؤادها عليها فلماكثر ازدحامهن و حركتهن عليه انفك الوكاء و اريق الماء.
بسكه ازدحام بر سر مشگ كردند و اين رو آن رو كردند و سوار شدند ناگاه بند مشگ باز شد و تمام آبها ريخته شد، بچه‏ها فرياد كردند: آه يا برير آبها ريخته شد وا عطشا وا حر كبداه، آه از تشنگى ما، آه از سوز جگر ما، برير از اين واقعه آزرده شد لطمه بر سر و صورت زد، محاسن خود را كند و متصل مى‏گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
8 - آب آوردن حضرت على اكبر (سلام الله عليه) در شب عاشوراء در اردوى كيوان شكوه.
از جمله وقايع شب عاشوراء آب آوردن شاهزاده والاتبار حضرت على اكبر (سلام الله عليه) مى‏باشد.
مرحوم شيخ صدوق در امالى فرموده:
و ارسل ابنه عليا ليستسقوا الماء فى ثلاثين فارسا و عشرين راجلا و هم على وجل شديد.
يعنى: امام (عليه السلام) حضرت على اكبر (سلام الله عليه) را همراه سى سوار و بيست پياده كه سخت هراسناك و خائف بودند فرستاد تا آب بياورند.
مرحوم صدر قزوينى اين واقعه را اين طور تشريح و تقرير نموده:
چون در شب پر تعب عاشوراء تشنگى اهل بيت رسالت به نهايت رسيد و برير بن خضير همدانى به زحمت تمام يك مشگ آب از براى مخدرات با احترام آورد وليكن كسى از آن آب نياشاميد همه به روى خاك ريخت، صداى ضجه اطفال و صيحه بچه‏هاى خردسال بر فلك بلند شد امام (عليه السلام) از خيمه سراسيمه با دل گرفته و خاطر پژمرده بيرون آمد ديد جوان رشيدش على اكبر سر بطناب خيمه گذارده مثل باران بهارى اشگ مى‏بارد.
امام (عليه السلام) پيش آمد و سر پسر را از روى طناب خيمه برداشت اشگ از ديده نور ديده‏اش پاك نمود.
فرمود: اى فرزند دلبند من براى چه زار و نالانى؟
عرض كرد: بابا اين زندگى بر على اكبر حرام باد كه من زنده باشم خواهران من از تشنگى بميرند.
حضرت فرمود: نور ديده در جنگ ذات السلاسل و ساير غزوات جدم رسول مختار هر وقت تشنگى بر اصحاب و انصار غلبه مى‏كرد به جهت بى آبى بى تابى مى‏كردند، پدرم ساقى كوثر دمن همت بر كمر مى‏زد، آب از براى اصحاب تحصيل مى‏كرد، در بئر ذات العَلَم رفت با جنيان جنگيد و آب در تصرف آورد، ديگر در غزوه صفين معاويه و اصحاب او همين آب فرات را بر روى ياران و لشگريان پدرم ساقى كوثر بستند، من دامن پر دلى بر كمر زدم به قهر و غلبه بكنار شريعه فرات رفتم به قوت بازوى خود آب فرات را در حيطه تصرف آوردم، نه آخر تو پسر منى، نور بَصَر منى، فرزند زاده شير پروردگارى، شبيه احمد مختارى، يادى از جد و پدر كن دامن همت بر كمر زن يار و ياور بردار آب از براى جگر كباب اطفال و اهل و عيال بياور.
على اكبر فرمايشات پدر شنيد و انگشت قبول بر ديده نهاد وارد خيمه شد اسلحه حرب در بر پوشيد خود را ساخته كار و آراسته كارزار نمود از خيمه بيرون آمد فرمان داد اسب عقاب را حاضر كنيد.
غلامان پر هنر دامن به كمر زده مركب شاهزاده را حاضر كردند.
شاهزاده بر پشت عقاب قرار گرفت و با ياران بطرف شريعه فرات حركت كردند، همينكه امام (عليه السلام) ديد شبيه پيغمبر مى‏رود با حسرت باو نگريست تا جائى كه آن سرو قامت از نظر امام (عليه السلام) غائب شد، زانوهاى حضرت از قوت رفت روى زمين نشست سر بزانوى غم نهاد و فرمود:

يا دهر اف لك من خليل   كم لك بالاشراق و الاصيل

مرحوم قزوينى فرموده:
با آنكه در شريعه فرات حارس و پاسبان زياد بودند كه سر كرده ايشان عمرو بن حجاج بود چگونه متعرض نشدند و اگر متعرض شدند چرا شيخ صدوق در روايت خود متعرض نشده و علاوه بر آنكه شريعه فرات نگهبان داشت كه ممانعت مى‏كردند خيام امام را هم لشگر پسر سعد حفظ و حراست مى‏كردند مبادا كسى از لشگر حضرت بيرون آيد و يا فرار كند و يا كسى به عسكر حضرت ملحق بشود چنانچه شيخ مفيد عليه الرحمه در ارشاد نقل مى‏فرمايد كه پسر سعد جمعى كثير را واداشته بود كه محارست اردوى امام كنند مبادا كسى فرار كند و يا كسى ملحق بشود رئيس ايشان عبدالله سمير بود كمال حفظ و حراست را داشتند.
ضحاك بن عبدالله كه يكى از اصحاب حضرت است مى‏گويد: فمربنا خيل لابن سعد تحرسنا
يعنى جمعى از لشگر پسر سعد را در شب عاشوراء ديدم سواره به ما برخوردند، تحقيق كرديم دانستيم كه آن جمع حراست ما مى‏كردند با اين وضع چگونه شاهزاده على اكبر با آن جمعيت از اردو بيرون رفته كسى او را نديده و چطور به شريعه رفته و آب آورده كه عمرو بن حجاج ممانعت نكرده؟
جواب: احتمال مى‏رود كه در وقت بيرون رفتن حفظه و حُرُسه را چشم كور و از بصارت مهجور شده بودند ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة و اينكه واقعه تعرض و جنگ شاهزاده على اكبر را با عمرو بن حجاج در سر شريعه شيخ صدوق ذكر نفرموده شايد خوف از اطناب و تطويل داشته ولى ديگران واقعه مقاتله و معارضه را ذكر نكرده‏اند.
بهر صورت وقتى شاهزاده با ياران بطرف شريعه رفتند سپاه دشمن و محافظين شريعه كاملا از آب حفاظت مى‏كردند و هيچ جان دارى را اجازه ورود به شريعه نمى‏دادند بارى در همين حال كه دشمن كمال مراقبت را از آب مى‏نمود ناگاه آواز سم ستور به گوششان رسيد، عمرو بن حجاج از جا جست نعره از جگر بر آورد كه كيست دزدوار مى‏آيد، دوست است يا دشمن؟
از شاهزاده و ياران جواب نيامد، همان نحو مانند سيل سواره و پياده رو به فرات مى‏آوردند.
پسر حجاج از جا جست نيزه مثل تيره شهاب در ربود و بر مركب خذلان سوار شد با جمعى كثير به استقبال شاهزاده روان شدند و سر راه بر جناب على اكبر و همراهان گرفتند، همينكه شاهزاده عمرو بن حجاج را با لشگرى چون درياى مواج ديد دست به قائمه شمشير آتش بار صاعقه كردار برد و نعره حيدرى از جگر بركشيد و نام و نسب خود را ذكر نمود فرمود ياران فرصت ندهيد، تيغ بكشيد و اين گمراهان را بكشيد.
شاهزاده عالم امكان و شير بچه بيشه يزدان ركاب اسب سنگين كرده و شريعه را از خون منافقين رنگين نموده بى دريغانه تيغ مى‏زد، خصمانه و خشمانه جنگ مى‏كرد، يارانش نيز از جان عزيز در گذشته سرها به آب ريختند، تن‏ها به شط انداختند.
آن روباه صفتان را از كنار شريعه متفرق ساختند و مشگ‏ها را از آب پر كرده و سپس آنها را روى شتران گذاردند و بطرف اردو حركت كردند و بسلامت مشگها را به مقصد رساندند، ياران على اكبر در حضور شاه تشنه جگر مشگهاى آب را از شتر به زير آورده و روى زمين خوابانيدند.
امام (عليه السلام) جوان رشيدش را در بغل گرفت و صورت نازنينش را بوسيد تحسين و آفرين فرمود.
9 - عبادت اصحاب و ياران امام (عليه السلام)
به روايت مرحوم صدوق در امالى بعد از آنكه شاهزاده حضرت على اكبر (سلام الله عليه) آب به خيام آوردند امام (عليه السلام) به اصحاب و ياران فرمودند:
قوموا فاشربوا من الماء يكن آخر زادكم و توضؤا و اغتلوا و اغسلوا ثيابكم لتكون اكفانكم
از اين آب بياشاميد كه آخرين توشه شما است و وضوء گرفته و غسل نمائيد و جامه‏هاى خويش را با آن بشوئيد تا اين جامه‏ها كفنهاى شماها باشد.
شعر

شه تشنه لب گفت اى دوستان مر اين آب تان آخرين توشه است بنوشيد از اين تا سر آفتاب پى غسل هم شست شوئى كنيد بشوئيد هر كس لباس و بدن   ايا تشنه كامان اين بوستان خود او هم طفيل جگر گوشه است كه ديگر نبينيد ديدار آب براى عبادت وضوئى كنيد كه امشب بود جامه فردا كفن

مرحوم ملا محمد حسن صاحب رياض الاحزان مى‏فرمايد:
چون اصحاب و انصار و صغار و كبار از آب سيراب شدند خود را شستند و وضوء گرفته و البسه خود را تطهير كردند مهياى عبادت شدند، رفتند در ميان خيام سجاده طاعت گستردند و مشغول نماز و نياز و تضرع و زارى و استغفار و تلاوت قر آن شدند فاختلط الصوت الحزين مع البكاء و الانين و امتزج صحيح الاملين بصراخ المستصر خين و استغاثة المستغثين و مناجات الطالبين و يخيب الخائفين، فهم بين قائم و قاعد و راكع و ساجد و قانت و متشهد و مكبر و مسلم و شاك و متظلم
تمام همت به طاعت و عبادت گماشتند و دقيقه‏اى از گريه و مناجات كوتاهى ننموده و در تضرع و زارى قصور نورزيدند، ضجه مشتاقانه و ناله عاشقانه از دل بر مى‏آوردند، دل از جهان كندند و به جانان پيوستند با محبوبى بى زوال زبان حالى داشتند.
مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد:
بات الحسين (عليه السلام) تلك الليلة، لهم دوى كدوى النحل
آن شب امام و اصحاب امام به طاعت و عبادت ملك علام بسر بردند، مثل زنبور عسل زمزمه قرآن و مناجات ايشان در آن صحراء پيچيده بود و غلغله در كروبيان و ولوله در ملكوتيان انداخته بودند.
شعر

بر آموده با هم يكى زمزمه از آن غم شب تيره هامون گريست   چو زنبور نحل آمدى از همه فرات و شط و نيل و جيحون گريست

ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به لشگر حضرت امام حسين (عليه السلام) در شب عاشوراء

مرحوم سيد در لهوف ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به اردوى كيوان شكوه امام (عليه السلام) را در اينجا نوشته و مرحوم صدر قزوينى آن را چنين تقرير نموده:
بسكه صوت مناجات و ناله و زارى اصحاب و صداى تلاوت قرآن از ايشان بلند بود لشگر پسر سعد را بعضى دل به حال ايشان بسوخت سى و دو نفر از شيعيان آل محمد عليهم السلام كه از فاضل طينت ايشان خلق شده بودند جبرا و كرها همراه لشگر پسر سعد به كربلاء آمده بودند و در كار خود متحير بودند كه چگونه خود را از ميان سپاه خلاص كنند، وقتى كه صداى ناله اصحاب و زمزمه تلاوت قرآن به گوش ايشان رسيد دل اين سى و دو نفر را كباب كرد به حال خود و به حال امام (عليه السلام) گريستند و از بى رحمى كوفى تعجب كردند كه مگر دين اسلام نسخ شده، خون مسلمانان براى چه حلال شده كه گفته تيغ بايد كشيد اولاد پيغمبر را كشت.
شعر

دل سنگ از اين ماجرا خون چكد بر اسلاميان تيغ كين چون كشيم به يزدان كه اين غير بيداد نيست   به درياى چين اشگ جيحون چكد نبى گفته آل نبى را كشيم؟ كم از ظلم فرعون و شداد نيست

جواب پيغمبر را چه خواهند گفت، بهتر آنكه از اين نيم جان بگذريم كشتى دين خود را به ساحل ببريم، دين آن قدر در نزد ما خوار نشده كه يكسره از آن بگذريم، اين خيالات مى‏كردند و صوت تلاوت قرآن مى‏شنيدند، عرق تشيع هر يك در ضربان آمد و خون حميت به جوش.
شعر

برون آمدند از سپاه عدوى يكايك برفتند نزديك شاه بودند رخ‏ها بر آن آستانه   سوى شاه لب تشنه كردند روى دلى پر گناه و لبى عذر خواه كه روح الامين بود دربان آن

اصحاب حضرت از ميهمانان و تازه رسيده‏ها پذيرائى كردند آن سى و دو نفر هم با دل شاد و خاطر از جهان آزاد يكدل و يك جهت در بزم شهادت نشستند و منتظر فردا گشتند.
10 - درخواست طرماح از امام (عليه السلام) به نقل مرحوم صاحب رياض الاحزان مرحوم ملا محمد حسن قزوينى در رياض فرموده:
بعد از آنكه امام (عليه السلام) در ضمن خطبه‏اى كه ايراد نمودند اصحاب را به ثبات و صبر و اختيار شهادت بر حيات فانى دنيا امر فرمودند به خيمه مخصوص خود تشريف برده و مشغول به عبادت و راز و نياز با پروردگار شدند در اين هنگام مردى شتر سوار كه به طرماح مرسوم بود خدمت آن سرور مشرف شد.
طبرى مى‏گويد: اين مرد از شيعيان خالص على مرتضى صلوات الله عليه و محبّان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بود به گوشش رسيد كه امام بكربلاء آمده و گرفتار محنت و ابتلاء شده جمازه‏(64) بسيار خوب و پر تعريفى داشت سوار شد و از قبيله خود خارج گرديد و خويش را به حضرت رسانيد، شترش را خوابانيد و عقال نمود و سپس محضر مبارك امام (عليه السلام) آمد و خود را در قدمهاى آن جناب انداخت و عرض كرد: فدايت شوم: اين قوم از خدا بى خبر مقصودشان شما مى‏باشد و من اين شتر تند رفتار و تيز دو را آورده‏ام تا بر آن سوار شويد و شما را به مامن و ماواى خود ببرم و يقينا در آنجا احدى به شما نمى‏تواند دست بيابد زيرا آنجا مكانى است در كمال استحكام و اشعبى است در غايب رفعت و قوام، كسى قدرت ندارد اطراف آن عبور كند و با اين ترتيب جان خود را از ورطه هلاك نجات خواهيد داد.
حضرت نگاهى به طرماح نموده و فرمودند:
عجب خيال محالى كرده‏اى، الفرار من معركة القتال و رفع اليد عن الاهل و العيال و جعلهم عرضة الاسر على يد عدو المحتال ليس من شيم الكرام بل هو عار على احاد اللئام.
يعنى: اى طرماح: اولا گريختن از صحنه جنگ و هزيمت از جهاد گناه عظيم بوده ثانيا با اختيار دست از ناموس برداشتن و اهل و عيال را در معرض اسيرى گذاشتن رسم و شيوه اهل كرم نبود بلكه هيچ لئيم و پستى زير اين بار نمى‏رود لا عيش و لا حيوة بعد ذلك اى طرماح اين چه زندگى است كه من بيايم تنها در مامن تو قرار بگيرم اما اين جوانان سرو قامت و اين ياران با استقامت را بگذارم دست از ناموس و عرض خود بردارم، بدانكه نه من از اينها دست بر مى‏دارم و نه اينها از من دست مى‏كشند.
شعر

براه دوست گر بايد فدائى توان از اكبر و اصغر گذشتن   توان زد بر دو عالم پشت پائى توان از پيكر و از سر گذشتن

11 - واقعه آمدن هلال به كشيك خيام امام (عليه السلام)
از وقايع ديگرى كه در اين شب پر تعب واقع شده حكايت هلال بن نافع بجلى است، اين واقعه را مرحوم علامه قزوينى در رياض الاحزان از صاحب رياض المومنين باين شرح نقل كرده است:
چون موكب مسعود خامس آل عبا وارد زمين محنت قرين كربلاء شد از ميان اين همه ملازمان و همراهان كه كمر مواسات و مقاسات امام زمان را بر ميان بسته بودند چاكرى خاص و نوكرى با اخلاص و اختصاص‏تر از هلال بن نافع بجلى نبود، پروانه وار در گرد شمع جمال حسينى مى‏گرديد و در مواضع خوفناك و هولناك محارست و پاسبانى سبط سيد لولاك مى‏نمود و كان حازما بصيرا بالسياسة.
آداب حرب و رسوم طعن و ضرب را نيكو مى‏دانست و بگفته ابى مخنف در مقتل وى دست پرورده شير ذوالجلال اسدالله الغالب على بن ابيطالب (عليه السلام) بود، در تيراندازى بى بدل و در رزمسازى ضرب المثل بود.
وى نام خود و نام پدرش را بر فاق تير نقش مى‏كرد و آن تير را رها مى‏نمود و در شب تار چشم مار را مى‏دوخت در شب پر تعب عاشوراء كه اصحاب و احباب در خيمه عبادت مشغول طاعت شدند هلال نيز در خيمه خود مشغول اصلاح سلاح خود بود شمشير هلالى خود را برهنه كرده بود و صيغل مى‏زد و با خود در گفتگو بود مى‏گفت: هيچ شبى از اين شب با هيبت‏تر نيافتيم، قاف تا قاف كربلاء را لشگر دشمن گرفته بود و خيام با احترام حضرت را محاصره كرده بودند، هلال با خود گفت مبادا دشمن بر خيمه آقا و مولاى ما شبيخون بزند بهتر آنكه بروم حراست و پاسبانى خيمه آقايم را بنمايم و كشيك سراپرده‏ها را بكشم، پس هلال شمشير هلالى خود را حمايل كرد به در خيمه امام (عليه السلام) آمد ديد حضرت چراغى افروخته، سجاده عبادت گسترده مشغول طاعت است.
شعر

گهى با نماز و گهى با نياز گهى بود با ديده اشگبار   گهى در مناجات سرگرم راز طلب كار آمرزش كردگار

گاهى تكيه بر و ساده مى‏كرد زانوى غم بغل مى‏گرفت از دنيا شكوه مى‏كرد و با پروردگار مناجات مى‏نمود هلال گويد: مدتى حضرت به راز و نياز و تضرع و تلاوت مشغول بود بعد ديدم از جا برخاست شمشير به كمر بست از ميان خيمه بيرون آمد متوجه لشگر مخالف شد من تعجب كردم با خود گفتم آيا پسر پيغمبر براى چه رو به لشگر پسر سعد مى‏رود بهتر آنكه تنهايش نگذارم مثل سايه از عقب سر آن سرور رفتم ديدم بر بالاى بلندى و پستى عبور مى‏كند و بر عقبه و كمين‏گاه‏ها نظر مى‏اندازد در آن اثناء چشمش به من افتاد فرمود: سياهى هلال هستى؟
عرض كردم: بلى خدا جان هلال را قربان تو كند، بيرون آمدن شما به اين سمت كه رو به لشگر آورديد مرا به واهمه انداخت براى چه اينجا تشريف آورديد؟
امام فرمود: آمدم اين عقبه و كمين گاه را ببينم مبادا دشمن اينجا كمين كند و بر خيمه ما بريزند هلال مى‏گويد: ديدم حضرت برگشت و به زمين معركه نگاه مى‏كرد و محاسن خود را بدست مبارك گرفته بود و اشاره به زمين مى‏كرد مى‏فرمود: به خدا اين زمين همان زمين موعود است، اين همان زمين است كه نخل نورس جوانان من بخاك مى‏افتند.
سپس آن حضرت رو به من نموده فرمودند: اى هلال از اينجا نمى‏روى و مرا ساعتى تنها نمى‏گذارى تا به حال خود باشم و قدرى بر غريبى خود و جوانانم بنالم كه فردا مجال گريستن ندارم؟
هلال مى‏گويد: من خود را بر قدمهاى امام (عليه السلام) انداخته عرض كردم: قربانت شوم مادرم در عزاى من بگريد چطور شما را تنها گذارم با آنكه شمشير من بر كمر و اسبم در زير ران من مى‏باشد البته شما را تنها نخواهم گذاشت....
پس از آن هلال مى‏گويد: ديدم حضرت قدرى در گودى قتلگاه با اشگ و آه بود و سپس رو به خيمه گاه آورد، من با خود گفتم ببينم حالا آقا به كجا مى‏رود، ديدم از در خيمه‏ها گذشت تا به در خيمه خواهرش زينب خاتون رسيد وارد خيمه شد.
زينب خاتون چون برادر را ديد سپند آسا از جا برخاست برادر را استقبال كرد و متكائى نهاد و برادر را بر سر مسند نشانيد.
امام (عليه السلام) نيز خواهر را پهلوى خود نشانيد و به وصيت نمودن مشغول شد و وقايع و مصيبات فردا را براى خواهر بازگو فرمود.
شعر

گفت اى خواهى غم ديده بى ياور من خالى از اشگ كن اين ديده چون دريا را تو مهين دختر زهرائى و ناموس رسول باش آگه كه اجل دست گريبان منست آخر عمر من و اول بى يارى تو است اين مبادا كه تو فردا ز هياهوى خسان غرق خون گر نگرى اكبر مه سيما را غرض اى غمزده فردا چو در اين دشت بلا جمع در دور خود اطفال پريشانم كن كه پس از من به بسى درد گرفتار شوى   يك زمانى بنشين در برم اى خواهر من تا بگويم به تو من واقعه فردا را تا بگويم به تو من واقعه فردا را اين شب آخر عمر من و ياران منست شب قتل من و ايام گرفتارى تو است دست بر سينه زنى بركشى از قلب فغان بايد از گريه تو خاموش كنى ليلى را سر من با سر هفتاد و تن گشت جدا گريه بر حال خود اى خواهر نالانم كن سر برهنه به سوى كوچه و بازار شوى

هلال گويد: ناگاه ديدم صداى گريه عليا مكرمه زينب بلند شد و به صورت حزين عرض كرد:
يا اخاه اشاهد مصرعك و ابتلى برعاية هذه المذاعير من النساء و القوم كما تعلم.

حسين جان من چگونه مى‏توانم ببينم بدن ناز پرور تو روى خاك افتاده و چطور نگهدارى اين مشت زنان بى كس بنمايم با آنكه مى‏دانى اين قوم كينه قديمه از ما در دل دارند.
برادر چه قدر بر من گرانست كه ببينم بدن ناز پرور تو روى خاك افتاده و چطور نگهدارى اين مشت زنان بى كس بنمايم با آنكه مى‏دانى اين قوم كينه قديمه از ما در دل دارند.
برادر چه قدر بر من گرانست كه ببينم جوانان پاك و پاكيزه و ماههاى تابان بنى هاشم روى خاك افتاده‏اند كاش مادر مرا نمى‏زاد.
حضرت خواهر را تسليت مى‏داد و امر به صبر مى‏نمود.
بعد حضرت زينب خاتون عرضه داشت: برادر جان آيا از اين اصحاب اطمينان حاصل كرده و درست امتحان فرموده‏اى، آيا مى‏دانى درباره شما چه خيال دارند؟
مى‏ترسم وقتى كه آتش جنگ شعله ور گردد، نيزه‏ها بلند شود و شمشيرها كشيده شود اصحاب شما را به دشمن سپرده و خود سلامت باشند.
امام (عليه السلام) از سخن خواهر به گريه در آمد، فرمود: خواهر البته اصحاب خود را امتحان كرده و همه را آزموده‏ام ليس فيهم الا الاقسر الاشرس همه جوانمردان با فتوت و شجاعان با مروت‏اند يتنافسون بالمنية كاستيناس الطفل بلبن امه اى خواهر اين ياران و ياوران كه مى‏بينى دور مرا گرفته‏اند ايشان چنان از جان بيزارند و طالب مرگ هستند و انس به من دارند مثل انس طفل به پستان مادر.
هلال گويد: من چون اين مقاله را از عليا مجلله محترمه شنيدم ديگر نتوانستم خوددارى كنم گريه بر من مستولى شد از آنجا آمدم به اصحاب اين خبر را ذكر كنم، رسيدم به در خيمه حبيب بن مظاهر ديدم آن پير روشن ضمير نشسته چراغ افروخته و بيده سيف مصلت شمشير خود را برهنه كرده خطاب به تيغ برهنه خود مى‏گويد:
ايها الصارم استعد جوابا...
هلال گويد: همان در خيمه حبيب نشستم سلام كردم جواب شنيدم، احوال پرسى كرد و فرمود:
يا حبيبى ما الذى اخرجك برادر عزيز چه چيز تو را از خيمه خود بيرون آورده؟
هلال تمام تفصيل احوال را بيان كرد تا آنجا كه گفت:
يا حبيب فاقت الحسين (عليه السلام) عند اخته و هى فى وحشة و رعب و اظن النساء شاركتها فى الحسرة و الزفرة اى برادر الان امام زمان را نزد خواهرش عليا مكرمه زينب خاتون سلام الله عليها گذاشتم و آمدم در حالتى كه آن مخدره را ترس و واهمه برداشته بود از ما بدگمان بود، مى‏گفت برادر مى‏ترسم اصحاب تو، تو را تنها بگذارند و بدست دشمن بسپارند، جائى كه عليا مخدره زينب اين گمان را در حق ما ببرد و بترسد يقين دارم همه مخدرات با او در اين گمان شريك باشند بهتر آنستكه برخيزى برويم اصحاب را جمع كنيم تا امام در خيمه نزد خواهر نشسته برويم پيش روى زنان حرم بايستيم، اظهار چاكرى و نوكرى و ثبات قدم بكنيم شايد اين رعب و هراس از دل خواهر آقاى ما و ساير اهل حرم بيرون آيد زيرا من حالتى از عليا مخدره مشاهده كردم كه به غير اين چاره‏اى ندارد.
حبيب فرمود: اطاعت مى‏كنم، فى الفور از جا جست، اصحاب را ندا كرد كه يا ليوث الوغاء و يا ابطال الصفا اى شيران بيشه شجاعت و اى دليران عرصه شهامت كه در خيمه‏ها آرميده‏ايد بيرون بيائيد، صداى حبيب كه بلند شد جوانان هاشمى سراسيمه از خيمه‏ها بيرون دويدند كه يا حبيب چه مى‏گوئى؟
عرض كرد: اى آقا زاده‏ها من با شما عرضى ندارم، زحمت كشيديد برگرديد آسوده باشيد، من با اين اصحاب عرض دارم، پس بانگ ديگر بر آورد: يا اصحاب الحمية و ليوث الكريهه اى لشگر بى ننگ و اى شيران جنگى بيرون بيائيد.
ناگاه اصحاب جملگى از ميان خيام بيرون دويدند و به دور حبيب صف كشيدند، گفتند: فرمايش چيست؟
حبيب فرمود: ياران خواهر آقاى شما، ناموس حَرَم كبريا و نيز مخدرات همه از شما بدگمانند و مى‏ترسند مبادا شما سيد مظلومان را در ميان دشمن بگذاريد و برويد لهذا گريانند، نالانند چه مى‏گوئيد آيا همين نحو است كه خانمها خيال كرده‏اند يا نه؟
همينكه اصحاب با غيرت و حميت از حبيب اين سخن را استماع كردند و عرق تشيع آنها به حركت آمد فجردوا صوارمهم و رموا عمائمهم شمشيرهاى نازك شكاف از غلاف كشيدند، عمامه بر زمين زدند.
گفتند: اى حبيب به ذات پاك آن خدائى كه منت به جان ما نهاده ما را در اين صحراء گرفتار ابتلاء كرده و منصب چاكرى شهيد كربلاء را به ما داده كه از ما بى وفائى نخواهد سر زد، به خدا هر آينه خواهى ديد با اين داس شمشير آتش فشان كله پر باد سر دشمنان را درو خواهيم كرد و در جهنم به بزرگانشان ملحق خواهيم نمود تا جان در بدن داريم البته وصيت رسول خدا را درباره اولادش محافظت مى‏كنيم حبيب فرمود: حال كه چنين است همراه من بيائيد تا من شما را در خيمه عليا مكرمه ببرم ثبات قدم شما را به خاكپاى ايشان برسانم شايد رعب از دلهاى نازك دختران فاطمه بيرون برود.
گفتند: حاضريم.
حبيب از پيش ياران كمر بسته از عقب آهسته آهسته بدر خيمه اهالى حرم رسيدند عرض كردند: يا اهلنا و يا سادتنا و يا معشر حرا بر رسول الله اى خانمهاى ما و اى خواتين محترمات و اى حرائر فاطميات و اى پردگيان حرم ولايت و امامت مائيم چاكران و نوكران آستان شما و اين است قبضه شمشيرهاى ما در دست ما، اين شمشيرها را در غلاف نخواهيم كرد مگر در گردنهاى دشمنان شما و اين است نيزه‏هاى رساى ما كه فرو نمى‏رود مگر به سينه پر كينه اعداى شما.
حضرت چون صداى احباب و اصحاب خود را شنيد فرمود: خواهر مى‏شنوى اصحاب من چه مى‏گويند، نگفتم ايشان با من مهر و محبت داشته و از من جدا نمى‏شوند تا جانهاى خود را فداى من نكنند، ببين آمده‏اند تو را از ترس و واهمه بيرون آرند تو هم برخيز بيرون برو با ايشان تعارف كن بعد به ساير مخدرات هم فرمود: اخرجن يا آل الله عليهم، اى پردگيان حرم خدائى شما هم بيرون برويد از ايشان معذرت بخواهيد، پس آن مخدرات محترمه از ميان خيمه‏ها بيرون آمدند در مقابل اصحاب ايستادند حضرت ميان خيمه نشسته بودند و گوش مى‏دادند كه صداى ضجه و ناله عيال و اهل حرم بلند شد با چشم گريان ندبه و ناله مى‏كردند و مى‏گفتند: حاموا ايها الطيبون عن الفاطميات اى نيكان عالم و اى پاكان اولاد آدم ما ناموس پيغمبر خدائيم و عصمت فاطمه زهرائيم از ما حمايت كنيد، ما را در دست دشمن مبادا بگذاريد، اگر خداى ناكرده دست اجنبى به گوشه چادر ما برسد شما جواب پيغمبر خدا را چه خواهيد داد؟
حبيب و اصحاب كه اين حالت را ديده و اين مقالات را شنيدند سرها بزير انداخته چنان صيحه و ناله از دل بر آوردند كه زمين از اثر صيحه و ناله ايشان به لرزه در آمد.

64) يعنى شتر بسيار تندرو و تيزدو.
----------------------------------------------

دميدن فجر روز عاشوراء و نماز صبح امام (عليه السلام) با اصحاب عاليمقام

شب پر تعب و پرماجراى عاشوراء به آخر رسيد و سفيده صبح صادق روز عاشوراء دميد و بدين ترتيب مقدار مهلت امام (عليه السلام) تمام شد در چنين وقتى آن حضرت با دلى آكنده از اضطراب و حزن و اندوه پيوسته نظر به افق مى‏نمود و كلمه استرجاع و... بر زبان جارى مى‏كرد ناگاه صداى اذان شاهزاده على اكبر (سلام الله عليه) به گوش امام (عليه السلام) رسيد حضرت خود را براى اداء فريضه صبح آماده كرده و از خيمه بيرون آمدند همينكه آفتاب دين و سلطان حجاز بجهت نماز از خيمه طلوع نمود اصحاب و انصار و شهزادگان جملگى يكان يكان از خيام و سراپرده‏ها بيرون آمده پشت سر امام (عليه السلام) صف كشيده تا نماز را با آن قبله عالميان بجا آورند، بارى در آن دشت پر بلاء و بيابان پر آشوب نمازى خوانده شد كه تمام فرشتگان آسمانها به گريه در آمدند زيرا تمام آحاد اين جماعت مى‏دانستند كه اين نماز آخر و وداع با حق تبارك و تعالى مى‏باشد و پيدا است كسيكه اميد نماز خواندن ديگر نداشته باشد چگونه آنرا به انجام مى‏رساند.
مرحوم ابن قولويه قمى در كتاب كامل الزيارات از حلبى و او نيز از حضرت امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه آن جناب فرمود:
ان الحسين (عليه السلام) صلى باصحابه صلواة الغداة ثم التفت اليهم، فقال ان الله قد اذن فى قتلكم فعليكم بالصبر.
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمودند: پس از آنكه حضرت امام حسين با ياران با وفايش نماز صبح را خواندند متوجه ايشان شده و فرمودند: حق تعالى اذن و اجازه در قتل شما داده برخيزيد آماده قتال شده و صبر را شعار خود سازيد.
و جبرئيل هم در ميان آسمان و زمين فرياد بر آورد يا خيل الله اركبى يعنى اى لشگر خدا و اى انصار حق سوار شويد.
مرحوم صدر قزوينى در كتاب حدائق الانس فرموده:
روز عاشوراء جبرئيل دو مرتبه صيحه كشيده:
الف: در صبح كه اذن جهاد صادر شد.
ب: زمانيكه عزيز فاطمه (سلام الله عليه) از اسب سرنگون گرديد، در اين هنگام جبرئيل فرياد بركشيد:
الا يا اهل العالم قد قتل الامام، و ابن الامام اخو الامام و ابو الامام الحسين بن على ابن ابيطالب.

روشن شدن صبح روز پر بلاء عاشوراء و صف آرائى امام (عليه السلام) در مقابل لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون

مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
و اصبح الحسين (عليه السلام) فعباء اصحابه بعد صلوة الغداة و كان معه اثنان و ثلاثون فارسا و اربعون راجلا، فجعل زهير بن القين فى ميمنة اصحابه و حبيب بن مظاهر فى ميسرة اصحابه و اعطى رايته العباس اخاه و جعلوا البيوت فى ظهورهم و امر بحطب و قصب كان من وراء اليوت ان يترك ان فى خندق كان قد حفر هناك و ان يحرق بالنار مخافة، ان يأتوهم من ورائهم.
حضرت امام حسين شب را به سحر رسانده و سحر را گذرانده وارد صبح شد، پس از اداء نماز صبح اصحاب و ياران را آماده كارزار فرمود.
عدد لشگر آن حضرت سى دو سواره و چهل نفر پياده بود، پس از صف آرائى زهير بن قين را كه مردى مردانه و شجاعى فرزانه و مبارزى دلير و صفدرى كم نظير بود طلبيد، عَلَمى پيچيد و بدستش داد و فرمود تو سردار دست راست من باش.
شعر

زهير دلاور خم آورد سر چو آن شير دل سر سوى راه كرد   سوى ميمنه رفت و گسترد پر شه تشنه كامان يكى آه كرد

سپس حبيب بن مظاهر را كه مردى عابد، زاهد، حافظ قرآن و شجاع و مخلص اهل بيت عصمت و طهارت بود پيش خواند و عَلَمى بست و بدست با كفايتش داد و او را سردار دست چپ قرار داد.
شعر

بخواند آن زمان با دل ناشكيب چپ لشگرش را بدو داد و گفت   جهانديده پور مظاهر حبيب كه مردى مردان نبايد نهفت

و برادرش حضرت عباس (سلام الله عليه) را علمدار نمود و تمام خيمه‏ها را پشت سر سپاه لشگر قرار داد و سپس امر فرمود كه چوبى و نى را در خندقى كه به دور خيمه و سراپرده‏ها حفر كرده بودند ريخته و آنها را آتش زدند تا بدينوسيله از حمله پشت سر دشمن ممانعت و جلوگيرى شود.

عدد لشگريان امام (عليه السلام) و آراء در آن

مرحوم سيد در لهوف مى‏فرمايد: از امام باقر (عليه السلام) مروى است كه عدد لشگر امام حسين (عليه السلام) چهل و پنج سوار و يكصد پياده بوده.
مشهور از ارباب تاريخ گفته‏اند: تعداد سپاه آن جناب سى و دو سوار و چهل پياده بودند.
برخى ديگر گفته‏اند تعداد سپاه آن حضرت مجموعا هفتاد و دو نفر بوده چنانچه جمعى ديگر تعداد آنها را هشتاد و چهار نفر گفته‏اند.
و در روايتى كه برخى نقل كرده‏اند آمده است كه تعداد لشگر امام (عليه السلام) نود و دو سوار و هشتاد و دو پياده بوده است.

مقاله مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس

مرحوم صدر قزوينى فرموده:
از زير علم زهير تا تحت رايت و علم حبيب بن مظاهر اصحاب و انصار و جان نثاران صف كشيدند و هم ثلثمائة راجل و فارس كلهم ليوث عوابس عليهم الدروع الداودية متقلدين بالسيوف الهندية متعلقين بالرماح الخطية راكبين على الخيول العربية و هم خيار امة المحمدية.
يعنى: عدد لشگريان امام مظلوم سيصد نفر پياده و سواره بود كه جملگى شيران شرزه بوده و زره‏هاى داودى در بر و شمشيرهاى هندى حمايل كرده و نيزه‏هاى خطى در دست داشته بر اسبهاى عربى سوار بوده در حالى كه بهترين افراد امت محمدى بودند آن زهاد و عباد به استقبال كوه آهن و فولاد رفتند و تيرها و شمشيرهاى دشمن را به سينه و صورت و گلو و روى خود خريدند، بهر صورت بعد از آنكه ميمنه لشگر به وجود زهير دلاور آراست و ميسره به حمايت حبيب پيراست قلب لشگر را هم بايد به علمدار بسپارند، اين علم را به عَلم سلطانى و علامت و لواء اعظم نيز مى‏نامند و نقش آن در لشگر بسيار حساس و مهم مى‏باشد زيرا اگر در ميان سپاه هزار علم باشد چشم همه علمدارها به آن علامت مى‏باشد، اگر آن بر سر پا باشد لشگر آماده و بر سر جا استوار هستند خلاصه اگر در لشگر هزار علم بوده و جملگى صحيح و بر پا باشند ولى لواء اعظم سرنگون باشد همه لشگر فرار كرده و متفرق مى‏شوند بنابراين چنين علمى را غبث بدست هر كسى نمى‏دهند بلكه دارنده آن بايد صفت شجاعت و رشادت داشته، كرار غير فرار باشد لذا خامس آل عباء (سلام الله عليه) لواء اعظم لشگر خود را بدست مبارك اشجع ناس و شجاع مهراس ثابت الاساس شير بيشه پر دلى يعنى برادر والا گهرش حضرت ابوالفضل العباس سپرد.
همينكه امام (عليه السلام) علم خاصه خود را به دست با كفايت برادر داد و او را به قلب لشگر فرستاد آن نهنگ درياى فتح و ظفر با شش برادر كوه پيكر كه شيران دشت يلى و پسران مرتضى على بودند با سلاح تمام از عقب برادر والا مقام خود روان شدند و همچنين برادر زاده‏ها يعنى قاسم بن حسن و احمد بن الحسن و ابوبكر بن الحسن و عبدالله بن حسن و حسن بن حسن و نيز بنى اعمام مانند:
عبدالله بن مسلم بن عقيل، عبيدالله بن مسلم بن عقيل و همچنين اولاد عقيل كه نه تن بودند باين شرح:
جعفر بن عقيل، عبدالرحمن بن عقيل، عبدالله اكبر بن عقيل، محمد بن ابى سعد بن عقيل، موسى بن عقيل، عون بن عقيل، عبدالله اصغر بن عقيل، على بن عقيل و احمد بن عقيل و اولاد جعفر بن ابى طالب كه از عبدالله جعفر بودند مثل عون بن عبدالله جعفر و محمد بن عبدالله جعفر تمام خويشان و اقارب حضرت كه قريب سى نفر بودند و هيجده نفر از آنها فرسان هيجاء بودند آمدند در گرد وجود مبارك قمر بنى هاشم صف بستند.

ذكر اسامى ياوران حضرت امام حسين (عليه السلام)

ياوران امام (عليه السلام) دو دسته بودند:
اول: بنى هاشم و منسوبين به امام (عليه السلام)
دوم: اصحاب و ياوران از غير بنى هاشم كه بين ايشان و امام (عليه السلام) خويشاوندى و نسبتى نبوده.

اسامى بنى هاشم و منسوبين امام (عليه السلام)

الف: نه نفر كه جملگى برادر امام (عليه السلام) بوده و اسامى مباركشان عبارت است از:
1 - عباس بن على بن ابيطالب معروف به حضرت ابوالفضل و قمر بنى هاشم‏
2 - عثمان بن على بن ابيطالب‏
3 - جعفر بن على بن ابيطالب‏
4 - عبدالله بن على بن ابيطالب‏
5 - محمد اصغر بن على بن ابيطالب‏
6 - عمر بن على بن ابيطالب ملقب به اَطَرف‏
7 - عون بن على بن ابيطالب‏
8 - ابوبكر بن على بن ابيطالب‏
9 - محمد اوسط بن على بن ابيطالب‏
ب: چهار تن از اولاد و فرزندان خود امام (عليه السلام) كه اسامى شريفشان عبارت است از:
1 - حضرت على بن الحسين (عليه السلام) معروف به زين العابدين و سجاد
2 - حضرت على اكبر بن الحسين (عليه السلام)
3 - حضرت على اصغر بن الحسين (عليه السلام)
4 - حضرت عبدالله بن الحسين (عليه السلام)
ج: دوازده نفر كه جملگى فرزندان امام حسن مجتبى بوده و اسامى مباركشان عبارت است از:
1 - حسن بن الحسن معروف به حسن مثنى‏
2 - عمرو بن الحسن‏
3 - قاسم بن الحسن‏
4 - عبدالله بن الحسن‏
5 - احمد بن الحسن‏
6 - محمد بن الحسن‏
7 - جعفر بن الحسن‏
8 - ابوبكر بن الحسن‏
9 - حسين بن الحسن ملقب به اثرم‏
10 - طلحة بن الحسن‏
11 - زيد بن الحسن‏
12 - عبدالرحمن بن الحسن‏
د: چهارده تن از عموزادگان امام (عليه السلام) كه اسامى شريفشان عبارتست از:
1 - عون اكبر بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب‏
2 - محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب‏
3 - عون بن جعفر بن ابيطالب‏
4 - قاسم بن محمد بن جعفر بن ابيطالب‏
5 - عبيدالله بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب‏
6 - جعفر بن عقيل بن ابيطالب‏
7 - عبدالرحمن بن عقيل بن ابيطالب‏
8 - عبدالله بن مسلم بن عقيل‏
9 - محمد بن مسلم بن عقيل‏
10 - محمد بن ابى سعيد بن عقيل‏
11 - عبدالله اصغر بن عقيل‏
12 - موسى بن عقيل بن ابيطالب‏
13 - على بن عقيل بن ابيطالب‏
14 - احمد بن عقيل بن ابيطالب‏
بنابر اين تعداد بنى هاشم و منسوبين امام (عليه السلام) كه در كربلاء حضور داشتند 39 نفر بوده كه تمام آنها در روز عاشوراء شهيد شدند باستثناء حضرت امام زين العابدين (عليه السلام).

اسامى ياوران حضرت از غير بنى هاشم

اصحاب و ياوران حضرت را برخى از اهل تحقيق استقصاء كرده و گفته‏اند تعدادشان 95 نفر بوده و اسامى ايشان عبارت است از:
1 - نعيم بن العجلان‏
2 - عمران بن كعب بن مالك اشجعى‏
3 - حنظلة بن عمرو شيبانى‏
4 - قاسط بن زهير
5 - سواد بن ابى عمير
6 - كنانة بن عتيق‏
7 - ضرغامة بن مالك‏
8 - مجمع بن عبدالله العائذى‏
9 - جبلة بن على شيبانى‏
10 - عبدالرحمن بن عبدالله‏
11 - عمرو بن عبدالله‏
12 - كرش بن زهير الثعلبى‏
13 - عمرو بن كعب الانصارى‏
14 - عبدالله الغفارى‏
15 - عبدالرحمن بن عروة الغفارى‏
16 - عمار بن حسان طائى‏
17 - زاهد مولى عمرو الخزاعى‏
18 - اسلم بن كثير الازدى‏
19 - عبدالله بن ثبيت‏
20 - عبيدالله بن ثبيت العبسى‏
21 - عمرو بن ضبيعه‏
22 - قيس بن منيه‏
23 - مسعود بن حجاج‏
24 - عمار بن ابى سلامة الهمدانى‏
25 - عامر بن مسلم‏
26 -سيف بن مالك‏
27 - زهير بن بشير الخثعمى‏
28 - حيان بن الحرث‏
29 - زهير بن سليم‏
30 - ضحاك بن عبدالله‏
31 - خزيمة بن عمرو الكوفى‏
32 - عقبة بن سمعان‏
33 - عبدالرحمن الارحبى‏
34 - حلاسى بن عمرو الراسبى‏
35 - برير بن خضير الهمدانى‏
36 - زهير بن حسان الاسدى‏
37 - وهب بن عبدالله الكلبى‏
38 - وقاص بن عبيد
39 - شريح بن عبيد
40 - عبدالله بن زيد البصرى‏
41 - عبيدالله بن زيد البصرى‏
42 - عمرو بن خالد الازدى‏
43 - سعد بن حنظله تميمى‏
44 - عمرو بن عبدالله مذحجى‏
45 - نافع بن هلال بجلى‏
46 - هلال بن نافع‏
47 - مسلم بن عوسجه اسدى‏
48 - عمر بن قرطة انصارى‏
49 - انيس بن معقل اصبحى‏
50 - على بن مظاهر اسدى‏
51 - حبيب بن مظاهر اسدى‏
52 - يحيى بن كثير انصارى‏
53 - طرماح بن عدى‏
54 - مالك بن دودان‏
55 - هند بن ابى هند
56 - ابو تمامه صيداوى‏
57 - سعيد بن عبدالله حنفى‏
58 - سعيد بن عبدالله يربى‏
59 - عمرو بن خالد صيداوى‏
60 - حنظلة بن سعد شامى‏
61 - سويد بن عمرو بن ابى المطاع الجعفى‏
62 - حجاج بن مسروق‏
63 - يحيى بن سليم المازنى‏
64 - قرة بن ابى قرة الغفارى‏
65 - مالك بن انس المالكى‏
66 - ابراهيم بن حصين اسدى‏
67 - جنادة بن حارث انصارى‏
68 - عمرو بن جناده‏
69 - معلى بن معلى‏
70 - معلى بن حنظلة الغفارى‏
71 - عبدالرحمن بن عروه‏
72 - عابس بن شبيب شاكرى‏
73 - شوذب غلام عابس‏
74 - يزيد بن شعشاء
75 - ابو عمرو نهشلى‏
76 - يزيد مهاجر
77 - احمد بن محمد هاشمى‏
78 - زهير بن قين بجلى‏
79 - حر بن يزيد رياحى‏
80 - مصعب بن يزيد رياحى‏
81 - على بن حر
82 - غلام حر
83 - مرد سياح صاحب كشكول آب‏
84 - جوان نصرانى‏
مولف گويد:
حر و برادرش مصعب و پسرش على و غلامش هر چهار نفر در روز عاشوراء به سپاه امام (عليه السلام) ملحق شدند و دو نفر ديگر يعنى مرد سياح و جوان نصرانى بعد از ظهر عاشوراء به جمع شهيدان با وفاء ملحق گرديدند و ده نفر ديگر كه جملگى از غلامان اميرالمومنين (عليه السلام) بودند كه حضرت آزادشان كرده بودند، اسامى آنها عبارتست از:
85 - سعد غلام‏
86 - نصر غلام‏
87 - غارب غلام‏
88 - منهج غلام‏
89 - محمد بن مقداد غلام‏
90 - عبدالرحمن بن ابى دجاجه‏
91 - قيس بن ربيع‏
92 - اشعث بن سعد
93 - عنطمه غلام‏
94 - غلام ترك‏
يك نفر ديگر در صف شهداء بود و آن جون غلام ابى ذر مى‏باشد پس مجموع اصحاب و ياران از غير بنى هاشم 95 نفر بودند.

صف آرائى عمر بن سعد ملعون در مقابل امام حسين (عليه السلام)

مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
و اصبح عمربن سعد فى ذلك اليوم و هو يوم الجمعة و قيل يوم السبت العاشر من المحرم، فعبا اصحابه و خرج فيمن معه من الناس نحو الحسين (عليه السلام) و كان على ميمنته عمرو بن الحجاج و على ميسرته شمر بن ذى الجوشن و على الخيل عروة بن قيس و على الرجالة شبث بن ربعى و اعطى الراية دريدا مولاه.
روز دهم محرم كه روز عاشوراء است جمعه و به قولى شنبه بود كه عمر بن سعد ملعون صبح كرد و بدون درنگ ياران خود را آماده و بسيج نمود بطرف امام حسين (عليه السلام).
عمرو بن حجاج را امير دست راست و شمر بن ذى الجوشن را فرمانده دست چپ و عروة بن قيس را سردار سواران و شبث بن ربعى را امير پيادگان قرار داد و لواء اعظم را بدست غلامش بنام دُريد داد.
شرح و توضيح‏
ارباب تاريخ گفته‏اند: در لشگر پسر سعد حرامزاده از بلاد و قبائل بسيار نفرات جمع شده بودند از جمله:
شام، حلب، تكريت، ساباط، موصل، بصره، مدائن، عراق، و از قبائل:
خوارج، حمير، كنده، آل مطعون، جثعم، سكون، عباده، مضر، ربيعه، مذحج، خزاعه، يربوع، محلب، نبط، شاكريه، خزيمه، مسجد بنى زهره مردان سواره و پياده به مقدار زيادى آمده بودند، رؤساى كوفه و شام جملگى با غلامان و نوكران و چاكرانشان حاضر بودند حاصل لشگرى در آن روز فراهم شده بود كه چشم روزگار نظيرش را بخود نديده بود، خيل سپاه همچون موج دريا در تلاطم بود، علم‏ها را افراشته همچون بادبان كشتى‏ها در اهتزاز بودند، سرداران و سران سپاه در جلوى سراپرده پسر سعد ملعون صف كشيده و آن روسياه در حالى كه غرق در سلاح بود نقشه قتل پسر پيغمبر را در سر مى‏پروراند و آرزو مى‏كرد هر چه زودتر كار فيصله داده شود تا در اولين فرصت خود را در اريكه حكومت بر رى كه منتها تمناى او بود ببيند.
بارى جهت آرايش لشگر عمرو بن حجاج را به سردارى دست راست لشگر تعيين نمو؛ و شمر حرامزاده را سپه سالار دست چپ نمود، خولى سنگدل را به كمك عمرو بن حجاج و حرمله ولدالزنا را به نصرت شمر فرستاد و خود در قلب لشگر ايستاد و علم را به غلام خود دريد سپرد، تير و كمان خويش را به پسرش حفص داد و وى را به قلب لشگر فرستاد، حصين بن نمير را سر كرده كمانداران نمود و محمد بن اشعث را رئيس سنگ اندازان كرد و ابو ايوب غنوى را سركرده بيلداران نمود و حاصل كلام آنكه هر كارى را به سردارى تفويض كرد و بدين ترتيب صفوف لشگر را آراست و سپاهى در كمال آراستگى تنظيم نمود سپس به فرمان وى طبل‏ها نواخته شد و بوق و شيپورها به صدا در آمده اسبها شيهه مى‏كشيدند و نفرات لشگر كه عدد آنها را خداوند متعال بهتر مى‏دانست دست مى‏زدند و هلهله مى‏كردند، پاى به زمين مى‏كوفتند، غلغله‏اى در آن سرزمين به راه انداختند و زمين و زمان را به لرزه در آوردند.
مرحوم علامه قزوينى در رياض فرموده:
در خيمه‏هاى ابى عبدالله (عليه السلام) محترمات و مخدرات و اطفال وضع عجيب و دلخراشى داشتند، اشگ چشم بانوان مانند سيل جارى بود و از بيم دشمن در اضطراب و واهمه افتاده بودند صداى ناله و زارى و افغان در سراسر خيام امام (عليه السلام) به گوش مى‏رسيد، يكى بر زانو مى‏زد، ديگرى بر سر مى‏كوبيد، يكى صورت مى‏خراشيد، ديگرى گيسو مى‏كند از طرفى ديده مى‏شد كه يكى گريبان مى‏درد و يكى ديگر بر سينه مى‏كوبد اطفال خردسال دو و سه سال از ديدن اين هيئت وحشت اثر و به گوش رسيدن صداهاى مهيب طبل طبالان و بانگ بوق‏ها و شيپورها و طنين آواز سنج‏ها چنان دچار رعب و دهشت شده بودند كه گوئى لحظات ديگر روح از كالبد ايشان پرواز خواهد نمود، جملگى صدا به گريه و شيون بلند نموده بودند خلاصه كلام آنكه چنان زارى و افغان در خيمه‏هاى امام (عليه السلام) بپا شده بود كه حضرت مجبور شدند با دلى شكسته و غربتى غير قابل توصيف به ميان خيمه‏ها آمده و آن وضع و حالت رقت بار زنان و بچه‏ها را ديدند بى اختيار زار زار گريستند و بعد محاسن شريف بدست گرفته فرمودند:
لعمرى ان البكاء اما مكن اى بانوان و اى دختران شما را به جان من خاموش باشيد گريه شما بعد از اين است هنوز من زنده‏ام، جوانان من همچون سرو و شاخ شمشاد در قيد حيات بوده و جلو دشمن را گرفته‏اند مترسيد تا من و جوانان و اصحاب و ياوران من زنده هستند احدى جرأت نمى‏كند به اين خيمه‏ها وارد ود بهر صورت امام (عليه السلام) بانوان و اطفال را به نحوى آرام و ساكت فرمودند.

فرستادن امام (عليه السلام) برير را ميان دو لشگر به منظور نصيحت كردن و موعظه نمودن دشمن

پس از آنكه صفوف قتال از طرفين آراسته شد امام (عليه السلام) به برير بن خضير فرمودند:
كلم القوم اى برير ميان دو صف بشو و اين كوردلان و از خدا بى خبران را موعظه كن.
آن شير دل به فرموده امام (عليه السلام) دامن زره بر كمر زد همچون تيرى كه از كمان رها شود رو به لشگر كفرآئين آورد تا به وسط ميدان رسيد ايستاد و لب به سخن گشود و فرمود:
اى قوم بى ترس و بيم چرا از خدا بيمناك نيستيد و چرا نمى‏ترسيد كه آل و ذريه رسول در ميان شما با دل پرسوز شب را به روز آوردند، اگر اعتقاد به پيغمبر داريد اينها ذريه و عترت پيغمبرند.
شعر

حسين است اين جسم و جان نبى همه دختران، دختران وى اند   كه خورده است شير از زبان نبى ببرج عفاف اختران وى اند

مقصود شما از اين لشگركشى و سپاه آرائى چيست؟ به چه حجت و دليل خيال كشتن و ريختن خون اولاد رسول داريد؟
در جواب گفتند:
مقصود آن است كه پادشاه حجاز دست بيعت به امير عبيدالله بن زياد بدهد و يا اگر بيعت نمى‏كند آماده كشته شدن گردد.
برير فرمود: أفلا تقبلون منهم ان يرجعوا الى مكان الذى جاؤا منه
آيا قبول نمى‏كنيد كه پادشاه حجاز به همان جائى كه آمده برگردد.
در جواب گفتند: باين خيال نبوده و بهانه جوئى مكنيد جز بيعت با يزيد هيچ راه ديگرى وجود ندارد.
برير دلير نعره از جگر بركشيد و فرمود:
اى بى حيا مردم، و اى بر شما چه شد آن نامه‏ها و اظهار علاقه‏هايتان و كجا رفت آن عهد و پيمان شما كه نوشتيد و فرزند فاطمه را به ميهمانى دعوت كرديد تا شما را هدايت كند حال كه قبول كرد و به سوى شما آمد مى‏خواهيد او را بگيريد و به دست دشمن بدهيد.
اهل كوفه گفتند: زياده مگوى و فضولى مكن دشت كارزار جاى جنگ است نه محل موعظه و نصيحت.
فرد

حسين را به بيعت اگر رأى نيست   مر او را به جز در كفن جاى نيست

برير فرمود: اين گفتار شما را جز لعن پروردگار چيز ديگرى سزاوار نيست، پس سر به آسمان كرد و گفت:
اللهم انى ابرء من فعال هولاء القوم، پروردگارا تو مى‏دانى كه من از كردار زشت اين قوم بيزارى مى‏جويم و تو از اين جماعت انتقام بكش و رحمت خود را از ايشان دور كن.
چون لشگر نفرين برير را شنيدند عناد و ستيزشان زياد شد بنا كردند آن بزرگوار را تيرباران كردن.

محاصره كردن دشمن اردوى امام (عليه السلام) را

پس از آراسته شدن ميمنه و ميسره و افراشتن علمها و به اهتزاز در آوردن پرچم‏ها عمر بن سعد ملعون فرياد كشيد اى لشگر پاى ثبات محكم كنيد دور حسين و اصحابش را مانند نگين انگشتر در ميان بگيريد.
همينكه لشگر كفرآئين اين حكم را از جرثومه فساد شنيدند صيحه چاوشان و صداى جارچيان بلند شد كه فرمان سپهسالار است كه ثابت قدم و راسخ باشيد، دور حسين و اصحابش را بگيريد، مبادا يك تن جان سالم بدر برد.
آن گروه از خدا بى خبر به گفته عمر بن سعد بد اختر ركاب به مركب نواختند و دور قلعه كرباسى امام (عليه السلام) را مثل حلقه در ميان گرفتند و بناى ناسزا و استهزاء را گذاردند و گاه گاه از اطراف تير به جانب خيمه‏ها مى‏انداختند.

خطبه خواندن و موعظه نمودن حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)

چون امام (عليه السلام) اين ششش و جسارت را از آن گروه كفر پيشه ديد مركب پيش راند و خود را در ميان ميدان رسانيد و آنقدر پيش رفت تا جلو روى لشگر عمر بن سعد رسيد سپس ايستاد يك نگاهى به صفوف لشگر دشمن نمود در ميان آن درياى لشگر چشم امام (عليه السلام) به عمر بن سعد نابكار افتاد كه خندان و شادان با اعيان و اركان كوفه به صحبت مشغول است دل نازك امام به درد آمد آهى سرد كشيد سپس لب به سخن گشود و خطبه‏اى در بى اعتبارى دنيا به اين شرح ايراد فرمودند:
الحمدلله الذى خلق الدنيا فجعلها دار فناء و زوال، متصرفة باهلها حالا بعد حال فالمغرور من غرته و الشقى من فتنته فلا تغرنكم هذه الحيوة الدنيا فانها تقطع الرجاء من ركن اليها و تخيب طمع من طمع اليها.
حمد بى حد و بى قياس خداوندى راست كه دنيا را آفريد پس آنرا فانى و زائل گرداند، اين عجوزه مكاره در همه حال به اهل خود تصرف دارد، پس مغرور كسى است كه فريب آنرا بخورد و شقى در اين عالم كسى است كه به دام فتنه اين فتنه گر بيفتد و دچار افسون آن گردد، اى قوم زندگانى اين دنيا نفريبد شما را چه آنكه اين مكار غدار اميد بسيارى از اميدواران به آن را به نا اميدى مبدل كرده و طمع كثيرى از طمعكاران را به يأس تبديل نموده است.
و اراكم قد اجتمعتم على امر قد اسخطتم الله فيه عليكم و اعرض بوجهه الكريم عنكم و احل بكم نقمته.
اى مردم مى‏بينم شما را كه اجتماع كرده‏ايد بر يك امرى كه خدا را از آن به سخط و غضب آورده‏ايد، روى رحمت خود را از شما برگردانيده و نقمت خويش را به شما نزديك كرده.
فنعم الرب ربنا و بئس العبيد انتم چه خوب خدائى است خداى ما و چه بد بنده‏ايد شما كه:
اقررتم بالطاعة و آمنتم بالرسول محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) ثم انكم زحفتم الى ذريته و عترته تريدون قتلهم.
اولا اقرار آورديد به اطاعت پروردگار و ايمان آورديد به جد من محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) بعد چه شد شما را و چه ديديد از من كه جمع شديد لشگر و سپاه آراستيد بر سر من و عترت طاهره و ذريه نبويه ريختيد كمر قتل ايشان را بسته‏ايد.
لقد استحوذ عليكم الشيطان فانسيكم ذكر الله العظيم.
همانا شيطان در سينه و قلوب شما جاى گرفته و ذكر خدا را از ياد شما برده، حق را فراموش و باطل را پسنديده‏ايد.
فتبا لكم و لما تريدون، انالله و انا اليه راجعون.
پس واى بر شما و بر اراده شما كه بدكارى را پيش گرفته‏ايد، فرزند پيغمبر خود را مى‏كشيد و اما ما اولاد پيغمبر در جوار رحمت رب العالمين بوده و باز بسوى او بر مى‏گرديم.
سپس امام (عليه السلام) فرمودند:
هولاء قوم كفروا بعد ايمانهم فبعدا لقوم الظالمين.
اينها گروه و جماعتى هستند كه پس از آوردن ايمان كفر ورزيدند پس چنين قوم ظالم و ستمكارى دور از رحمت الهى باشند.
سخنان امام (عليه السلام) كه به اينجا رسيد عمر بن سعد - اختر رو به لشگر كرد و گفت:
يكى از شما جواب حسين بن على را داده و او را ساكت كند و نگذارد اينقدر سخن بگويد: فانه ابن ابيه و الله لو وقف فيكم هكذا يوما جديدا لما انقطع.
اى لشگر به خدا سوگند اين شخص پسر همان پدر است كه فصاحت و بلاغت در نزد وى خاضع و خاشع است به ذات حق تعالى قسم اگر حسين تا يك روز ديگر در ميدان بايستد و سخن بگويد هر آينه خسته نمى‏شود و كلامش را قطع نمى‏كند هر چه زودتر جوابش را بدهيد كه هوا گرم مى‏شود و كار دشوار مى‏گردد.
شمر ملعون از ميان آن همه لشگر پيش آمد و فرياد زد:
يا حسين ما هذا الذى تقول افهمنا اى حسين حرفى بزن كه ما بفهميم و جواب باز گوئيم اين حرفها كه مى‏گوئى ما نمى‏فهميم.
حضرت فرمود:
اقول: اتقوالله و لا تقتلونى فانه لا يحل لكم قتلى و لا انتهاك حرمتى.
مى‏گويم از خدا بترسيد و مرا نكشيد زيرا كه خون من بر شما حلال نيست پرده حرمت من دريدن جايز نيست زيرا من پسر دختر پيغمبر شمايم، جده من خديجه خاتون ام المومنين است و من و برادرم حسن به گفته پيغمبر ذوالمنن سيد جوانان اهل بهشتيم، بهشتى را كشتن روا نيست.
اصحاب و احباب و خويشان و نزديكان از فرمايشات امام (عليه السلام) محزون و مغموم شدند به حدى كه نزديك بود از غصه هلاك شوند.
مولف مى‏گويد:
صاحب حدائق الانس فرموده: آنچه از عبارات علماء استفاده مى‏شود آنستكه حضرت بمنظور موعظه مكرر به ميدان آمده و اتمام حجت فرموده و هر بار از مواريث نبوت يكدام را به همراه مى‏آورده و نشان مى‏دادند قريب دوازده مرتبه حضرت به ميدان آمده گاهى بر اسب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سوار شده و گاهى برناقه رسول خدا نشسته زمانى عمامه پيغمبر بر سر بسته و گاهى قرآن بدست گرفته و لشگر را موعظه فرموده است.

مقاله صاحب بيت الاحزان و مناجات امام (عليه السلام) بين دو لشگر

مولف گويد: از عبارات و كلمات بزرگان و ارباب مقاتل اين طور استفاده مى‏شود كه اين مناجات قبل از ايراد خطبه مذكور صورت گرفته است و شرح آن چنين مى‏باشد:
صاحب بيت الاحزان مرحوم عبدالخالق بن عبدالرحيم يزدى مى‏فرمايد:
جناب سيدالساجدين (عليه السلام) مى‏فرمايند:
چون پدر بزرگوارم واقعه دشت كربلاء را بدينگونه مشاهده فرمود و ملاحظه نمود آن سواران بى ايمان به قصد جان آن جان جهانيان بناى فتنه و طغيان دارند در ميانه هر دو لشگر ايستاده و دستهاى مبارك را به جانب آسمان بلند كرده و با پروردگار خود مناجاتى فرمود كه معناى فارسى آن اينست:
اى خداوند من توئى كه محل اعتماد منى در هر همى و غمى، توئى كه محل اميدوارى منى در هر شدتى، و توئى كه در هر امرى كه بر من وارد مى‏شود مايه اعتماد و اميدوارى منى، اى چه غمهاى بسيار بزرگ كه بر من وارد شده كه عقلها در آن ضعيف گرديده و راه چاره در آن سد شده و دوستانم در چاره آن عاجز گرديده‏اند و دشمنانم در آن زبان شماتت گشوده‏اند و من آن را به جناب تو عرض كرده‏ام و شكوه آن را به تو نموده‏ام و از غير تو روى گردانيده‏ام و به جانب تو روى آورده‏ام، پس تو از لطف خود فرج عطاء فرموده‏اى و آن غصه را برطرف گردانيده‏اى، و توئى ولى هر نعمتى و صاحب هر حسنه و منتهاى هر رغبتى.
خداوند لعنت كند بر دنيا و اهل دنيا خصوصا بر اهل كوفه و شام كه اصلا اعتنائى به آن بزرگوار كه حجت خداوند بود بر اهل آسمانها و زمينها نكردند بلكه فرصت ندادند كه مناجات با حضرت قاضى الحاجات را به آخر رساند و در همان ساعت خيره‏گى كرده از اطراف رو به خيام طاهرات آوردند، پس ديدند كه در عقب آنها در خندقها آتش برافروخته است، پس شمر شرير كه خداوند دهان او را مملو از ز قوم جهنم گرداند فرياد زد كه:
يا حسين أتعجلت بالنار قبل يوم القيامة يعنى اى حسين پيشى گرفته‏اى به آتش قبل از آتش روز قيامت پس آن حضرت (سلام الله عليه) فرمود: كيست فرياد زننده؟
گويا شمر بن ذى الجوشن باشد؟
اصحاب عرض كردند: بلى شمر ملعون است.
فقال له الحسين (عليه السلام): يابن راعية المعز انت ادلى بها صليا.
امام حسين (عليه السلام) به آن نافرجام فرمود: اى ولدالزنا و اى فرزند گوسفند چران تو سزاوارترى كه به آتش جهنم سوخته شوى.
پس مسلم به عوسجه پيش آمد و عرض كرد: يابن رسول الله مرخص فرما كه اين ملعون را به تيرى هلاك گردانم.
فان الفاسق من اعداء الله و عظماء الجبارين و قد امكن الله منه
يعنى بدرستى كه اين فاسق از دشمنان خداوند و از سركردگان و بزرگان جبارين است و خداوند هلاكت او را از براى ما ميسر كرده، پس آن بزرگوار او را اذن تير زدن نداد و فرمود: انى اكره ان ابدئهم بقتال
يعنى دوست نمى‏دارم كه من ابتداء كنم با ايشان به مقاتله كردن.

اتمام حجت نمودن حضرت با آن قو شقى و پليد

مرا پيش يزدان شدن آرزو است

 

لب تشنه قربان شدن آرزو است