اتمام حجت نمودن امام (عليه السلام) بر لشگر عمر سعد و مخير نمودن ايشان را بين يكى از سه امر

پس از شهادت حر و مصعب و فرزند و غلام جناب حر امام (عليه السلام) به وسط ميدان تشريف آورده و ميان دو صف ايستاده بنا كردند كوفيان را نصيحت و دلالت كردن، حضرت به ايشان فرمودند:
اى قوم از خدا بترسيد و از رسولش حيا نمائيد بى جهت خون من را نريخته و باقيمانده اصحابم را نكشيد، اى قوم من جنگ را آغاز نكردم بلكه شما اول تير به روى من انداختيد و گروهى را كشتيد و جمعى را زخمدار و مجروح ساختيد، حر و پسر و برادر و غلامش از لشگر شما بودند كه به نصرت من آمدند، آنها را هم بخون خود آغشتيد ولى در عين حال هنوز فرصت باقى بوده و وقت از دست نرفته است، اى گروه يكى از اين سه كار را كه مى‏گويم براى من اختيار كنيد:
يا راه بدهيد كه خودم بنزد يزيد رفته با او صحبت كنم و يا بگذاريد به سر روضه جدم رسول خدا باز گردم و يا من و اصحاب و اهل بيتم را آب دهيد.
آن جماعت بى حيا و بى شرم گفتند:
اما اينكه به تو راه دهيم نزد يزيد روى امكان ندارد زيرا زبان تو شيرين و سحرآميز است بسا ممكن است يزيد را بفريبى و از چنگالش خود را برهانى و بار ديگر فتنه انگيزى كنى.
و اما اينكه بگذاريم به مدينه باز گردى اين هم ممكن نيست زيرا اگر به آنجا برگردى جمعى بر گرد تو اجتماع كنند و دوباره دعوى خلافت كنى و همين فتنه و آشوب كه اكنون برانگيخته‏اى آن زمان نيز به راه‏ اندازى.
و اما دادن آب به تو و اصحاب و اهل بيت تو: تا با يزيد بيعت نكنى جرعه‏اى از اين آب به تو و اصحاب و اهل بيتت نخواهيم داد.
امام (عليه السلام) پس از جواب آنها و ظهور و بروز شقاوتشان فرمودند:
حال كه به هيچيك از اين سه امر رضايت نمى‏دهيد پس در حرب و قتال تن به تن و يكان يكان به ميدان آئيد.
گفتند: اين خوب پيشنهادى است و از تو پذيرفته است.
امام (عليه السلام) چون اين كلام بشنيد به صف خود مراجعت كرد.

مبارزه سامر ازدى و كشته شدنش به دست زهير بن حسان اسدى و شهادت آن نامدار (5)

در كتاب روضة الشهداء و به تبع آن صاحب رياض القدس اولين مبارزى كه از صف دشمن به ميدان آمده و بانگ هل من مبارز سر داده است را شخصى بنام سامر معرفى كرده و افزوده است كه اول كسى كه بعد از شهادت حر و مصعب و فرزند و غلام حر به ميدان رفته زهير بن حسان اسدى است.
شرح اين ماجرا در كتاب رياض القدس چنين آمده:
پس از آنكه امام (عليه السلام) به صف خود مراجعت فرمود پسر سعد غدار مبارزى نامدار كه سامر نام داشت را به ميدان فرستاد، سامر نامردى بود ازدى بر مركبى تيزگام سوار، سلاحى ملوكانه پوشيده مركب خود را به جولان در آورد
فدار بالفرسان و الرجالة كالشعلة الجوالة نام خود را در معركه حرب آشكار نمود و سپس نداى هل من مبارز سر داد.
از لشگر امام (عليه السلام) مردى به مردانگى تمام زهير بن حسان اسدى نام از صف جدا شد وى از دلاوران و سواركاران و شجاعان عرب بود در نبردها آزموده شده و در حربها شراب ظفر را سر كشيده و در مجالس طعن و ضرب، باده نصرت چشيده بود فاقبل الى الامام و ابتدر بالسلام خدمت امام (عليه السلام) آمد محضر مباركش سلام كرد و زمين ادب بوسيد عرضه داشت:
قربانت گردم اين نامرد كه به ميدان آمده او را مى‏شناسم كه چقدر شجاع و بى باك و متهور و سفاك است مبارزى است صف شكن و دليرى است مرد افكن، تقاضاى من اين است كه اذن دهيد تا با او مصاف كنم و لاف گزاف او را به صَرصَر قهر درهم شكنم.
حضرت او را اجازت داد، زهير روى به معركه نهاد فبرز زهير كالاسد الضائر و قطع السبيل على السامر پس زهير همچون شير غران در مقابل سامر در آمد و سر راه را بر آن نامرد گرفت.
فرد

در افكند مركب به ميدان دلير   بغريد ماننده نره شير

سر راه بر سامر گرفت آن ناپاك زهير را در مقابل ديد از بيم صولت او بلرزيد زيرا كه مى‏شناخت وى از شجاعان و دليران روزگار است لهذا از در نصيحت در آمد و گفت:
اى شهسوار مضمار محاربت و اى نامدار ميدان مبارزت چگونه دلت مى‏آيد كه مال و منال و اهل و عيال خود را ضايع كنى و حمايت از حسين بى يار و ياور نمائى و بطور قطع و يقين عاقبت كشته شده و اين نخل قامتت بخون آغشته گردد.
زهير فرمود: اى بى حيا تو شرم ندارى كه شمشير بر روى پسر پيغمبر خود مى‏كشى و اهل بيت رسالت را به واسطه مال فانى دنيا ضايع مى‏گذارى
فتكلما و تسابا پس شطرى با هم سخن رد و بدل كرده و به يكديگر ناسزا گفتند سپس زهير دلير فرصت نداد با نيزه به دهان آن بى ايمان كه سر نيزه از قفاى وى بيرون شد، ثقب الرمح فاه و خرج السنان من قفاه فار الدم من فمه و قعدت امه فى ماتمه نيزه دهان آن ناپاك را سوراخ كرد و نوك آن از پشت گردنش بيرون آمد، خون از دهانش فوران كرد و بدين ترتيب جان به مالك دوزخ تسليم نمود و مادرش در عزايش نشست.
سپس زهير در برابر لشگر پسر سعد ايستاد و فرياد كرد: يا اهل العراق و يا اهل الغدر و المفاق و يا ارباب المكر و الشقاق اگر مرا نمى‏شناسيد بشناسيد:
فرد

انا زهير و ابى حسان   امضى الى الروح و بالريحان

بيت

كوى عشق است درد و زخم بلا پى در پى   كو حريفى كه قدم در سر اين كوى نهد

اهل شام و عراق كه نام آن بيگانه آفاق را شنيدند همه به واهمه افتادند، يكى از رؤساى كوفه و نامداران عرب كه او را نصر بن كعب مى‏گفتند مركب برانگيخت در مقابل زهير آمد و او به زبان بريده ابواب نصيحت گشود
گفت: اى شجاع نامور از ولى نعمت خود عبيدالله بن زياد دور ماندى مى‏دانم از خجالت روى آمدن به حضور امير را ندارى بيا من تو را نزد امير ببرم و تو را از خارستان فقر و عنا برهانم.
زهير دلير مثل شير خشمگين نعره از جگر بر آورد و گفت:
اى ولدالزنا از گلستان خدمت سلطان دنيا و آخرت گلهاى معرفت چيده‏ام و تو خبر ندارى اين بگفت شمشير آتشبار به فرقش نواخت تا خانه زين شكافت دو نيمه‏اش ساخت.
برادر نصر بنام صالح بن كعب به طلب خون برادر به ميدان آمد و زهير را دشنام داد زهير فرصت نداد نيزه خطى حواله آن بدكردار نمود، صالح به يك طرف اسب ميل كرد تا نيزه زهير را از خود دور كند، اسبش رم كرد او را سرنگون ساخت، پايش در ركاب ماند مجال پياده شدن نداشت، اسب در جست و خيز بود و لگد مى‏پرانيد صالح از ضرب لگد اسب تمام استخوانهايش خورد شد.
بعد از صالح، طالح پسر بدگهرش به ميدان آمد به انتقام خون پدر و عموى بناى گفتگو نهاد هنوز كلام در دهن داشت كه زهير دلاور با نيزه چنان بر نافش زد كه نوك سنان از پشتش بيرون آمد و بجهنم واصل شد.
بهمين نحو جمع كثيرى را به بئس المصير فرستاد، پسر سعد رو به حجر بن حجار كرد گفت:
نمى‏بينى اين شجاع يگانه و دلير فرزانه چگونه مبارزت مى‏كند، فكرى در كشتن وى بنما.
حجر گفت: سيصد نفر از سواران در سه موضع كمين كنند و من به ميدان رفته با وى برابرى مى‏كنم چون بر من حمله آورد فرار مى‏كنم خود را در كمينگاه مى‏آورم چون زهير از عقب بيايد بر وى بتازند كارش را بسازند، پس آن سيصد نفر كمين كرده حجر بن حجار روى به معركه آورد از دور فرياد كرد: اى زهير من نيامده‏ام با تو محاربه بنمايم بلكه مى‏خواهم تو را نصيحت كنم و بنزد امير ابن زياد ببرم.
زهير نعره‏اى مانند رعد بركشيد كه اى بى دين چه مى‏گوئى و چه ژاژ مى‏خائى، اين بگفت بر آن شقى حمله كرد، حجار روى به فرار نهاد، زهير از عقب وى تاخت تا به كمين گاه رسيد اهل كمين دور زهير را مثل نگين انگشترى گرفتند، زهير در ميان آن گروه دغا افتاد مانند شير گرسنه با زبان تشنه و دل گرسنه جنگ مى‏كرد، آن جمعيت و گروه نامردان بر او حمله كردند و آن شهسوار تنهايى بى پروا جمعى را به خاك مذلت انداخت، سلاح در بدنش گرم گرديد و بدن همچون نقره در بوته مى‏گداخت بارى آن دلير بى همتا و شير بيشه شجاعت خود را ميان آن گروه دون فطرت انداخت و از آنها مى‏كشت و از كشته پشته مى‏ساخت لشگر چاره‏اى نديدند بجز آنكه از دور آن نامدار را تير باران كنند لذا دستها به كمان برده به يك بار تيرها را از كمان رها كردند تيرها همچون قطرات باران بر بدن آن دلاور مى‏باريد در اندك زمانى بدن زهير مثل خارپشت پر برآورد، خون نرم نرم از جاى تيرها بنا كرد به جوشيدن در بدنش نود زخم تير و نيزه و شمشير رسيده بود كه همه كارى بودند، ضعف بر زهير غلبه كرد در پشت زين گاهى راست و گاهى خم مى‏شد، اصحاب امام (عليه السلام) همينكه زهير را گرفتار اشرار ديدند به كمك در آمدند خود را به زهير رساندند و او را بهمان حالت به لشگرگاه آوردند ولى نيم جانى در بدن زهير بود وى را از زين بر زمين نهادند، بدن پاره پاره و نفس به شماره افتاده امام ابرار با چشم خون بار خود را به بالين زهير رسانيد سرش را به زانو گرفت، اصحاب حلقه زده بودند به ملاطفت امام نظاره مى‏كردند، زهير چشم گشود حضرت را بر بالين خود ديد تبسمى كرد.
حضرت ديدند كه زهير لب به لب مى‏زند، فرمودند: اى دلاور حاجتى دارى بگو.
عرض كرد: قربان آب از برايم آوردند و آب مى‏آشامم صبر فرماى تا آب بخورم آنگه سخن گويم.
امام حسين (عليه السلام) فرمودند: اى ياران بهشت را به زهير نموده‏اند و آن شراب بهشت است كه بدو مى‏نمايند.
پس زهير دهان بر هم مى‏زد چنانچه كسى چيزى آشامد آنگه نفسى زد و طوطى روحش به شكرستان يرزقون فرحين پرواز نمود امام حسين (عليه السلام) بگريست و فرمود: طوبى مر زهير را كه در آن جهان همسايه من شد رضوان الله عليه.

به ميدان رفتن عبدالله بن عمير و به شهادت رسيدن آن دلير نامدار (6)

پس از شهادت زهير بن حسان اسدى دو لشگر چشم به ميدان دوختند كه كدام دلير در عرصه ميدان به مبارزت مى‏آيد ابو المؤيد مى‏گويد در اين هنگام دو سوار از لشگر كفرآئين به ميدان آمدند يكى بنام يسار و ديگرى به اسم سالم هر دو مكمل و مسلح اسبهايشان را به جولان در آورده وقتى به دو دانگه ميدان رسيدند يسار فرياد كشيد منم يسار غلام زياد بن ابيه و سالم نعره بر آورد منم سالم غلام عبيدالله كيست كه از عمر خود سير شده باشد دو تن از اصحاب امام (عليه السلام) يكى برير بن خضير همدانى و ديگرى جناب حبيب بن مظاهر اسدى خواستند به ميدان روند، خدمت امام (عليه السلام) رسيدند تا اذن بگيرند، حضرت فرمودند:
تأمل كنيد، در اين حال عبدالله بن عمير كلبى محضر امام (عليه السلام) آمد عرضه داشت:
يابن رسول الله مرا اجازت دهيد كه به ميدان اين دو بى دين رفته و به دوزخ روانه‏اشان كنم.
حضرت نظرى به عبدالله فرمود، مردى ديد گندمگون، بلند قامت، بازوها قوى و سينه‏اش گشاده و فراخ فرّ مبارزت از جبينش آشكار، حضرت فرمودند:
كشنده اين دو غلام وى خواهد بود، پس عبدالله را اذن داد وى با تيغى شرر بار روى به كارزار آورد
فرد

ز در آمد به ميدان يل تيز جنگ   دل از جان گرفته نهاده به جنگ

پس از ذكر حسب و نسب خود را مقابل آن دو بى وجود آورد، آنها گفتند:
ما تو را نمى‏شناسيم از ميدان برگردد، زهير بن قين بجلى يا برير بن خضير همدانى يا حبيب بن مظاهر اسدى بميدان بيايند.
عبدالله بانگ بر ايشان زد كه اى غلامان شور بخت ناكس كار شما بدانجا رسيده كه سرداران لشگر و مبارزان دلاور را مى‏طلبيد، اين بگفت و بر ايشان تاخت ابتداء روى به يسار كرد و ضربتى سخت بر او زد كه آن پليد در خاك غلطيد به چالاكى خود را بالاى سر او رساند تا كارش را تمام كند سالم از پشت سر وى در آمد و تيغ كشيد و قصد او نمود اصحاب امام (عليه السلام) فى الفور او را خبر نمودند كه دشمن را درياب كه از پشت سر قصد تو را دارد عبدالله بدان سخن التفات نكرد و سر تيغ بر سينه يسار نهاد و قوت كرد تا سر شمشير از پشت يسار بيرون آمد و كارش ساخته شد در اين هنگام تيغ سالم بر عبدالله فرو آمد عبدالله فرصت آنكه سپر را از مهره پشت بگيرد و از خود دفاع نمايد را نداشت لاجرم دست در مقابل تيغ گرفت و تيغ انگشتان آن نامدار را از كف جدا كرد عبدالله از آن زخم نهراسيد در همان گرمى تيغش را از سينه يسار بيرون كشيد و سر در عقب سالم گذارد و با يك ضربت او را به دارالبوار روانه ساخت سپس نام خدا بر زبان راند و رجزى چنين انشاء نمود:

ان تنكرونى فانا بن كلب انى امرء ذومرة و عصب   حسبى ببيتى فى عليم حسبى و لست بالخوار عند النكب

غلامان ابن زياد لعين به يكبار روى به ميدان آورده گرد عبدالله را گرفتند آن شير مرد گروهى از ايشان را كشت عاقبت تشنگى و خستگى و جريان خون او را از كار بازداشت ضعف و ناتوانى بر او غلبه كرد دستش از كار افتاد جراحات بسيار بر بدنش رسيد از مركب در غلطيد و شربت شهادت چشيد رضوان الله عليه‏
شعر

برداشت پاى و روى به راه عدم نهاد شاه و گدا و پير و جوان و بلند و پَست   و آن كيست كو به راه عدم پا نمى‏نهد از دام هولناك اجل كس نمى‏جهد

خبر به امام (عليه السلام) دادند، حضرت براى او گريست و اشگ فشاند و فرمود:
عندالله احتسبه و حماة اصحابى يعنى در نزد پروردگار حساب خود و ياران خود را خواهم نمود كه چه‏ها بر من رسيده.
--------------------------------

شهادت برير بن خضير همدانى (7)

پس از آنكه آفتاب روز عالم سوز عاشوراء بلند شد، حرارت آفتاب شدت يافت عطش بر اهل و عيال امام (عليه السلام) تنگ گرفت و حالشان مشوش گرديد بى اختيار فرياد العطش سر دادند، اين صدا بگوش اصحاب و جوانان رسيد همگى از جان سير و از زندگى دلير شدند.
شعر

بهر سو از آن شيون جان كسل مگو آب در خيمه ناياب بود چنان موج برداشت درياى جنگ   جوانان نهادند بر مرگ دل دل نازك دختران آب بود كه رخسار جبريل بنهاد رنگ

تمام اصحاب و ياران امام چشم از اين عالم بربسته و ديده بسوى آخرت گشوده بودند لذا هر كدام در ميدان رفتن بر ديگرى سبقت مى‏گرفته و خدمت امام مى‏آمدند و عرض مى‏كردند: السلام عليك يابن رسول الله يعنى مولا جان تو بسلامت باشى ما رفتيم.
فرد

چاكران كم اگر شوند چه غم   از سر شه مباد موئى كم

حضرت در جوابشان مى‏فرمود: و عليكم السلام و نحن خلفكم يعنى ما هم از دنبال خواهيم آمد، ماندنى نيستيم، سپس اين آيه را قرائت مى‏نمود:
و منهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر(65) يعنى بعضى رفته‏اند و بعضى انتظار رفتن دارند.
بارى به گفته نورالائمه پس از شهادت عبدالله بن عمير جناب برير بن خضير همدانى به ميدان رفته است.(66)
وى از زهاد و عباد و قراء بوده و در ترجمه‏اش گفته‏اند: برير بن خضير همدانى از اصحاب اميرالمومنين صلوات الله و سلامه عليه است و از اشراف كوفه محسوب مى‏شده.
بارى اين بزرگوار با دلى پر غم و قلبى آكنده از حزن و اندوه خدمت امام آمد اجازه ميدان گرفت و عرضه داشت: السلام عليك يابن رسول الله مى‏خواهم خدمت جدت رفته شكايت اين قوم را بنمايم آيا اذن مى‏دهى؟
حضرت فرمودند: مأذونى.
در هيچيك از كتب مقاتل ذكر نشده كه اين بزرگوار سواره به ميدان رفته يا پياده بهر صورت وقتى به وسط ميدان رسيد اين رجز را خواند:

انا برير و ابى خضير اضربكم ولا ارى من ضير   يعرف فينا الخير اهل الخير كذاك فعل الخير من برير

سپس بر آن قوم مكار و از خدا بى خبر حمله كرد بهر طرف كه رو مى‏كرد سرها از بدن جدا مى‏نمود چنان رزمى كرد كه بهرام فلك را حيران و مريخ خنجر گذار را واله نمود، لشگر كوفه و شام از اطرافش كناره گرفتند، پيوسته مى‏جوشيد و مى‏خروشيد و اين عبارات را مى‏فرمود:
اقتربوا منى يا قتلة المومنين، اقتربوا منى يا قتلة اولاد البدريين.
يعنى: اى كشندگان مومنان چرا فرار مى‏كنيد پيش بيائيد تا سزاى شما را بدهم، اى كشندگان اولاد بدريين كجا مى‏رويد نزديك آئيد تا جزاى شما را بدهم.
در اين هنگام از لشگر كوفه نامردى بنام يزيد بن معقل جلو آمد و در مقابل برير ايستاد و گفت:
اشهد انك من المضلين گواهى مى‏دهم كه تو از جمله گمراهانى.
برير فرمود: شهادت تو فاسق و فاجر نفعى ندارد اگر راست مى‏گوئى با هم مباهله مى‏كنيم در همين مقام از خدا بخواهيم تا حق و باطل را از هم مشخص كند و باطل به دست حق كشته شود.
يزيد بى عقل راضى شد، پس با هم در آويختند، ابن معقل شمشيرى حواله برير كرد، كارگر نشد نوبت به برير رسيد تيغ را علم ساخت و بر سرش فرود آورد، شمشير برنده، بازوى پر قوت خود را شكافت تيزى تيغ بر فرق آن كافر رسيد بند نشد وقتى دو لشگر خبردار شدند كه تا صندوقچه سينه پركينه آن حرامزاده شكافته شد و به جهنم واصل گرديد برير از اين نعمت بى نهايت خوشحال گرديد كه به معيار حرب و محك كارزار حال هر يك از حق و باطل بر عاقل و جاهل روشن شد.
فرد

خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان   تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد

بعد از كشتن آن فاسق برير خدمت امام (عليه السلام) آمد تا يكبار ديگر جمال الهى را ببيند و توشه سفر آخرت بردارد، حضرت وى را مژده بهشت داد دو مرتبه آن بزرگوار روى به معركه آورد همچون شير خشمناك بر آن گروه حمله برد لختى با آن لشگر در آميخت و تا قوت و توانائى داشت با لب تشنه در يارى شاه تشنه كام كوشش كرد كم كم از كثرت جراحات و رفتن خون ناتوان گرديد آن روباه صفتان وقتى ناتوانى آن دلير را ديدند دورش را گرفتند در آن ميان ناپاكى به نام بحير بن اوس از پشت سر شمشيرى بر آورد و وى را شهيد نمود و پس از آنكه او را كشت و به خون آغشت بانك افتخار در ميان معركه بر آورد و اشعارى چند با صداى بلند خواند كه از جمله آنها دو بيت ذيل مى‏باشد:
شعر

فابلغ عبيدالله از مالقيته قتلت بريرا ثم جلت لهمه   بانى مطيع للخليفة سامع غداة الوغا لمادعى من مقارع

صاحب كتاب نورالائمه مى‏نويسد:
بحير بن اوس پسر عموئى داشت بنام عبدالله بن جابر وى نزد بحير آمد و او را ملامت و سرزنش كرد و گفت: اى نامرد كار خوبى كرده‏اى، افتخار هم مى‏كنى، به خدا قسم او از جمله مقربان درگاه اله و از خواص اهل الله بود، قارى قرآن و حافظ صحيفه فرقان بود، صوام و قوام و متعبد و متهجد بود غير از تو ناپاك كسى ديگر دست به خون وى نمى‏آلود.
بحير از كار خود خجل و از كردارش نادم و پشيمان شد لذا از معركه قتال بيرون آمد و پيوسته تاسف مى‏خورد و اين اشعار را جهت ابراز تأسف سروده است:

فلوشاء ربى ما شهدت قتالهم لقد كان ذاعار و سبه فياليت انى كنت فى الرحم حيضة فياسوأتا ماذا اقول لخالقى   ولا جعل النعماء عند ابن جابر يعير بها الانباء عند المعاشر و يوم حسين كنت ضمن المقابر و ما حجتى يوم الحساب القماطر

روايت ديگر در تعيين قاتل جناب برير بن خضير همدانى

بنابر روايت ديگر وقتى يزيد بن معقل با ضربت برير به دارالبوار شتافت ناپاكى ديگر بنام رضى بن منقذ عبدى بر آن بزرگوار حمله كرد و با هم دست بگردن شدند، يكساعت با يكديگر نبرد كردند آخرالامر برير او را بر زمين افكند و بر سينه‏اش نشست، رضى رو به لشگر كرد و استغاثه نمود تا وى را خلاص كنند، كعب بن جابر بر برير حمله كرد و نيزه خود را بر پشت برير گذاشت، برير كه احساس نيزه كرد همچنان كه بر سينه رضى نشسته بود خود را بر روى او افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف بينى او را قطع كرد از آن طرف كعب بن جابر چون مانعى نداشت چنان به نيزه فشار آورد تا در پشت برير فرو رفت و او را از روى رضى افكند و پيوسته شمشير بر آن بزرگوار زد تا شهيد شد.
راوى مى‏گويد:
رضى از خاك برخاست در حالى كه خاك از قباى خود مى‏تكانيد به كعب گفت:
اى برادر بر من نعمتى عطاء كردى كه تا زنده‏ام فراموش نخواهم نمود چون كعب بن جابر برگشت زوجه‏اش يا خواهرش بنام نوار با وى گفت كشتى سيد قراء را هر آينه امر عظيمى به جاى آوردى بخدا سوگند ديگر با تو تكلم نخواهم نمود.

توصيف وهب بن عبدالله بن حباب كلبى و شهادت آن نوجوان (8)

بعد از شهادت برير مبارزت وهب بن عبدالله بن حباب كلبى است در ترجمه وى گفته‏اند:
او جوانى بود نيكو روى، زيبا خوى، خوش رخسار، صورتش همچون ماه و موى‏هايش همچون مشگ سياه، قامتش موزون و رشيد، نقاش قدرت به علم و صنعت نقش صورت وى كشيده و بر لوح احسن التقويم چهره گشائى كرده‏
فرد

هر چه بر صفحه انديشه كشد كلك خيال   شكل مطبوع تو زيباتر از آن ساخته‏اند

وهب قبلا به كيش ترسايان بود و آئين مسيحا داشت پس از آنكه امام (عليه السلام) در منزل ثعلبيه عبورش به در خيام وى افتاد و چشمه آبى ظاهر كرد و بعد وهب آمد و آن چشمه را ديد و از مادر صورت واقعه را پرسيد و از آن مطلع گرديد نور ايمان در دلش تابيد خيمه خود را كند و با مادر و همسرش كه نو عروس هفده روزه بود بكربلاء آمد و مسلمان گرديد، بارى مادر اين نوجوان كه قمر نام داشت در روز عاشوراء وقتى غربت و بى كسى حضرت امام حسين (عليه السلام) را ديد به نزد پسر آمد و گفت:
اى جان شيرين من تو مى‏دانى كه محبت من با تو به اندازه‏اى است كه يكساعت بى تو نمى‏توانم بنشينم‏
فرد

چو در خواب باشم توئى در خيالم   چو بيدار باشم توئى در ضميرم

ولى در عين حال خودت بنگر ببين عزيز فاطمه در اين بيابان پر بلاء چگونه غريب و تنها مانده و هر چه استغاثه مى‏كند كسى به فريادش نمى‏رسد و از هر كه پناه مى‏خواهد ياريش نمى‏نمايد مى‏خواهم كه امروز مرا از خون خود شربتى دهى تا شيرى كه از پستان من خورده‏اى بر تو حلال گردد و تمنا دارم كه نقد جان بر طبق اخلاص نهاده خدمت امام حسين (عليه السلام) روى تا فرداى قيامت از تو راضى باشم.
وهب گفت: اى مادر مهربان آرام باش كه اطاعتت كرده و نيمه جانى كه دارم آنرا فداى شاه دو عالم مى‏كنم مضايقه‏اى نيست اما دلم به جانب آن نو عروس نگران است كه در اين غربت با ما موافقت كرده و هنوز از نهال وصال ما ميوه‏اى نچيده اگر اجازت بفرمائى بروم و از او حلاليت بطلبم و به مرگ خود دلداريش بدهم.
مادر گفت: اى نور ديده برو اما زنان ناقص عقلند، مبادا كه به افسون تو را بفريبد زيرا زنان راه زن مردانند مبادا به سخن وى از دولت سرمدى و سعادت ابدى محروم گردى.
وهب گفت: مادر خاطر جمع دار كه من كمر محبت امام حسين (عليه السلام) را چنان بر ميان بسته‏ام كه ابدا با سرانگشت فريب نمى‏توان آنرا گشود.
فرد

بر روى صفحه دل از وفاى دوست   نقشى نوشته‏اند كه نتوان ستردنش

پس وهب نزد نو عروس آمد، ديد كه وى غمناك در گوشه خيمه اندوهناك سر به زانوى غم نهاد و در بحر غم فرو رفته و دانه‏هاى اشگ بر رخسارش جارى است تا نگاهش به قامت سرو آساى وهب افتاد از جا برخاست و استقبال كرد، وهب دست عروس را گرفت و نشست با روى باز و زبان گرم و نرم گفت:
اى بانوى دمساز و اى مونس دل نواز و اى جان شيرين خبردارى از حال زار فرزند رسول خدا صلوات الله و سلامه عليه كه در چنين بيابانى گرفتار لشگر كفر گشته و از غربت آن حضرت مرا جان به لب آمده مى‏خواهم نقد جان نثار مقدمش گردانم و آيت سعادت از مصحف شهادت برخوانم تا فرداى رضاى خدا و شفاعت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و خشنودى بتول عذراء و عنايت على مرتضى صلوات الله عليهما قرين حال و رفيق ما گردد.
عروس آهى از دل بركشيد گفت:
اى يار غمگسار من و اى انيس وفادار من هزار جان من فداى بندگان امام حسين (عليه السلام) كاش در شريعت زنان را رخصت حرب كردن بود تا من نيز جانم را فداى آقا مى‏نمودم زيرا اين بزرگوار نه آن محبوبى است كه بتوان از جان در راه او مضايقه كرد و نه آن سرورى است كه از سر بتوان درگذشت و نه آن دلبرى است كه توان رضاى دل او را از دست داد با اينحال من چگونه سر راه تو را مى‏گيرم!!! اما مى‏دانم هر كه امروز در اين صحراى پرسوز جان فداى اين مظلوم كند حور از قصور با نشاط و سرور استقبال او خواهد نمود و تمناى آن دارد كه در بهشت برين با وصال وى قرين باشد و من مى‏ترسم چنانچه‏ در دنيا از تو محروم مانده‏ام در عقبى نيز از جمال تو محروم باشم و تو به جمال حور بنگرى و متعرض من نشوى، اگر از خواهش من ملول نمى‏شوى برخيز برويم خدمت فرزند رسول و نور ديده فاطمه بتول در محضر آن سرور با من شرط كن بى من قدم به بهشت نگذارى تا رسم مهربانى را در دارالسرور بسر بريم.
وهب عالى حسب قبول كرد لذا هر دو نفر بخاستند محضر مبارك سلطان دو عالم رفتند، عروس با تضرع و زارى و جزع و بيقرارى گفت يابن رسول الله شنيده‏ام هر شهيدى كه از مركب بر زمين مى‏افتد حوران بهشتى سرش را به كنار گيرند و در قيامت جفت و قرين وى باشند، اى جوان داعيه جان باختن دارد و من از وى هيچ تمتعى نيافته‏ام و ديگر آنكه در اين صحرا غريب و بيچاره‏ام نه مادرى و نه پدرى و نه برادرى و نه خويش و نه غمگسارى و نه مددكارى دارم حاجتم آن است كه چون ترك زندگى اين دنيا كند و مرا بى كس گذارد در عرصه گاه محشر مرا باز طلبد و بى من قدم به بهشت نگذارد.
عرض ديگر آنكه مرا به شما بسپارد و شما هم مرا به خانم خانمها عليا مخدره بانوى حرم خدا حضرت مقدسه زينب خاتون بسپاريد تا جان در بدن دارم كنيزى خانمها و خانم كوچكها را بكنم.
امام حسين (عليه السلام) و اصحاب از سخن آن نو عروس گريان شدند.
جوان گفت يابن رسول الله قبول كردم كه در روز قيامت وى را باز طلبم و چون به دولت شفاعت جد بزرگوارت رخصت دخول به بهشت را يابم بى وى قدم در آن منزل ننهم و من او را به شما سپردم و شما به مخدرات سپاريد اين بگفت و اذن جهاد از امام (عليه السلام) گرفت آمد به خيمه اسلحه حرب پيش كشيد و بر تن پوشيد با عِذارى چون گل شكفته و رخسارى چون ماه دو هفته زره داودى در بر، خودى عادى بر سر، نيزه در دست، سپر مكى بر دوش افكند بر مركبى چون عمر گرامى رونده و چون اجل ناگهان بر خصم رسنده سوار شد بوسط ميدان آمد اين رجز بخواند:

ان تنكرونى فانابن الكلب انا غلام واثق بالرب   عبل الذراعين شديد الضرب لا ارهب الموت بذات الحرب

افوز بالجنة يوم الكرب
سپس قصيده‏اى در مدح امام حسين (عليه السلام) ادا كرد بعد از آن اسب كوه پيكر در آن روى دشت بجولان در آورد و لعبى چند نمود و هنرى چند اظهار فرمود كه آشنا و بيگانه، دوست و دشمن بر او آفرين گفتند آنگه مبارز طلبيد، هر كه به مصاف او آمد گاهى با نيزه از پشت مركب مى‏ربود زمانى با تيغ بى دريغ در هلاكت به روى او مى‏گشود تا بسيارى از مبارزان و نامداران را بر خاك تيره انداخت و از كشته‏ها پشته‏ها ساخت سپس از ميدان برگشت و خود را به مادر رسانيد و گفت:
مادر از من راضى شدى يا نه؟
مادر گفت: آرى، بسى مردانگى نمودى و علم نصرت برافراختى اما مى‏خواهم كه تا جان در بدن دارى طريقه حرب فرو نگذارى.
پسر گفت: اى مادر فرمانبردارم اما دلم بطرف آن نو عروس مى‏كشد اگر فرمائى بروم و داعى بجاى آرم و يكبار ديگر او را ببينم.
مادر اجازه داد، جوان روى به خيمه آن نو عروس نهاد آوازى شنيد كه او از سوز فراق ناله مى‏كرد و از حرارت اشتياق آه آتشين از جگر گرم بر مى‏كشيد و مى‏گفت:
فرد

نهاد بر دل من روزگار با فراق   كه تيره باد چو شب روز روزگار فراق

جوان را طاقت نماند خود را از مركب به زير انداخت به خيمه وارد شد عروس را ديد سر به زانوى حسرت نهاده و قطرات اشگ از ديدگانش جارى است گفت: اى دختر در چه حالى و بدين زارى چرا مى‏نالى؟
جواب داد كه اى آرام جان و اى انيس دل ناتوان چرا گريه نكنم و حال آنكه يكساعت ديگر روزم سياه مى‏شود.
وهب سر آن نو عروس را به دامن گرفت و او را تسلى داد و سپس از جا برخاست از خيمه بيرون رفت و دو مرتبه روى به معركه نهاد و اين رجز را خواند:

اميرى حسين و نعم الامير   له لمعة كالسراج المنير

پس از آن مبارز طلبيد، محكم بن طفيل (حكيم بن طفيل ب) به ميدانش آمد، هنوز از گرد راه نرسيده و نفس تازه نكرده بود كه وهب بر وى تاخت و با نيزه از روى مركب ربودش و چنان او را به زمين كوبيد كه‏ استخوانهايش خورد و نرم شد غريو از هر دو لشگر بر آمد، صف قتال بسته شد و احدى جرئت ميدانش را نكرد وهب چون چنان ديد هى بر مركب زد و خود را به قلب لشگر رسانيد و از چپ و راست مى‏تاخت مرد و مركب را به نوك نيزه بر خاك معركه مى‏انداخت تا نيزه‏اش خورد شد دست برد تيغ از نيام كشيد و با آن به لشگر حمله كرد.
فرد

بهر جا كه خود و سپر يافتى   بشمشير برنده بشكافتى

چنان جنگ نمايانى كرد كه فلك با هزار ديده در ميدان دارى او خيره ماند و ملك با هزار زبان بر تيغ گذارى وى آفرين خواند، بارى لشگر دشمن از جنگ با او به تنگ آمدند عمر سعد لعين بر خود پيچيد و فرياد زد: اى زن صفت مردم از شمشير يك جوان نو رسيده مى‏گريزيد؟!
روئين تن كه نيست تا شمشير و تير بر وى كارگر نباشد
فرد

ز هر سو بگيريد پيرامنش   بسوزيد با تير كين جوشنش

به يكباره انبوه لشگر چون مور و ملخ اطراف آن نوجوان را گرفتند با تيغ و تير و نيزه و پرتاب خشت او را از پاى در آوردند.
ابو مخنف مى‏گويد:
فوقعت به سبعون ضربة و طعنة و نبلة و جعلوه و جواده كالقنفذ من كثرة النبل و السهام.
هفتاد ضربت شمشير و طعن نيزه و زخم تير بر او وارد آمد و آن نوجوان و اسبش از بسيارى تير همچون خارپشت بر در آوردند.
فرد

تن مرد و مركب به تير درشت   يكى شد عقاب و يكى خارپشت

ناپاكى از كمين بر آمد چهار دست و پاى مركبش را قلم كرد آن حيوان زبان بسته در غلطيد، وهب به روى خاك افتاد.
مرحوم مجلسى در بحار و سيد در لهوف فرموده‏اند:
و اخذت امرأته عمودا و اقبلت نحوه همسرش كه شوهر خود را با آن حال ديد دنيا در نظرش تيره و تار گرديد عمودى كشيد و خود را به داماد بخون آغشته رسانيد پروانه وار به دور شوهر مى‏گرديد و مردم را از اطرافش دور مى‏كرد، وهب طاقت نياورد از جا جست آستين زوجه‏اش را گرفت هر چه كرد كه وى به خيمه برگردد آن ضعيفه بى كس دست از شوهر بر نمى‏داشت كه او را در همچو وقتى تنها بگذارد و به دشمن بسپارد و مى‏گفت:
اى مونس روزگار، هيهات هيهات واى بر من كه تو را در همچو حالتى تنها بگذارم و از تو جدا شوم.
امام (عليه السلام) گفتگوى ايشان را مى‏شنيد كه ميل وهب به برگشتن زوجه‏اش مى‏باشد و آن زن جدا نمى‏شود، امام فرمود: ارجعى رحمك الله اى زن خدا تو را جزاى خير دهد برگرد پيش خانمها خدا بر تو رحمت كند.
عروس مأيوسانه بفرموده امام يگانه به خيمه برگشت و به نزد مادر وهب رفت و از فراق شوهر خود را به خاك تيره غلطانيد.
وهب از رفتن همسرش به خيمه خوشحال شد.
به روايت مرحوم صدوق در امالى از جا جست آن عمود را از زمين برداشت و خود را به آن انبوه لشگر زد
فرد

تن خسته را غوطه زد در نبرد   بيفكند بر هم بسى اسب و مرد

در آن حالت ظالمى ضربتى بدست راست آن نوجوان زد و آن را از بدن جدا ساخت وهب خروشى از دل كشيد به چابكى عمود را از زمين با دست چپ ربود و در حالى كه خون مانند فواره از دست راستش كه قطع شده بود جستن مى‏كرد به آن قوم مكار حمله كرد همان ناپاك كه دست راستش را قطع كرده بود با يك ضربت عمود كارش را ساخت و بى رحم ديگرى دست چپ وى را نيز قطع كرد، وهب روى زمين غلطيد و كوفيان از خدا بى خبر هلهله كنان و كف زنان دور آن نوجوان را همچون زنبور گرفته و اسيرش كردند و در حالى كه نيمه جانى داشت وى را نزد عمر سعد حرامزاده بردند آن ناپاك پس از آنكه ناسزاى چند به او گفت دستور داد سرش را از بدن جدا كرده و به سوى مادرش انداختند، عروس سر را روى زانو نهاد با ميل سرمه دان از خون شوهر چشم خود را سرمه كشيد و بعد خود را به بدن بى سر شوهر رسانيد و خويش را روى بدن انداخت و چنان ناله و افغان نمود كه دوست و دشمن را به گريه در آورد.
شمر نابكار غلامش را فرستاد تا او را راحت كند، غلام نگون بخت خود را به عروس رسانيد و همان طورى كه آن داغدار روى بدن شوهر گريه و افغان مى‏كرد با عمود چنان بر فرق زن زد كه سرش را طوطيا كرد و روحش از قفاى داماد به دولت آباد رضوان خراميد.
مادر وهب خود را به ميدان رسانيد نگاهى به كشته بى سر فرزند كرد قدرى نوحه سرائى نمود سپس از جاى برخاست و گفت: زنده ماندن من ثمرى ندارد، پس رو به لشگر آورد فرياد كرد:
اى قوم شهادت مى‏دهم كه گبر و يهود و ترسا از شما طائفه بهتر هستند كه پسر پيغمبر را مى‏كشيد.
فرد

سپس آن سرخون چكان را به خشم   به چنگ اندر آورد و پوشيد چَشم

به روايت ابو مخنف سر پسر را مانند گوى به سوى لشگر انداخت و با آن كافر و زنديقى را كشت و گفت اى بى حيا مردم در پيش ما و در كيش ما ننگ است سرى را كه در راه دوست داده‏ايم پس بگيريم سپس آن شير زن وارد خيمه بى صاحب پسر شد خيمه را سرنگون كرد ستون خيمه را كشيد و بر سر دست علم ساخت دليرانه خود را به ميدان رسانيد و بر آن دون صفتان حمله كرد و دو تن را به درك فرستاد امام (عليه السلام) با آهنگ بلند فرمود: اى بانو برگرد جهاد بر زنان نيست تو با پسرت در خدمت جدم پيغمبر خواهيد بود.
زن برگشت و مى‏گريست امام (عليه السلام) به بانوان امر فرمودند او را آرام كردند و هر گاه صداى ناله آن مادر بلند مى‏شد نفس نفيس امام (عليه السلام) وى را تسلى مى‏دادند.

شهادت عمرو بن خالد (9)

به نوشته مرحوم ملا حسين كاشفى در روضةالشهداء پس از شهادت وهب كلبى عمرو بن خالد ازدى كه مردى بلند قامت و خوش سيما بود عازم ميدان كارزار شد، ابتداء خدمت امام (عليه السلام) آمد زمين ادب بوسيد عرض كرد فدايت شوم مى‏خواهم به شهداء ملحق شوم و دوست ندارم زنده بمانم و غربت و تنهائى شما را ببينم اكنون مرخص فرما تا جانم را قربانت كنم.
امام (عليه السلام) اجازت داده و فرمودند: ما هم ساعت بعد به تو ملحق مى‏شويم آن سعادتمند از خدمت امام (عليه السلام) مرخص شد به ميدان رفت به وسط صحنه كارزار كه رسيد اين رجز بخواند:

اليوم يا نفس الى الرحمن اليوم تجزين على الاحسان   تمضين بالروح و بالريحان ما خط فى اللوح لدى الديان

لا تحزنى فكل حى فان
ابوالمفاخر در ترجمه اين رجز اشعارى به اين شرح ايراد نموده:

اى نفس عزيز ترك جان كن از بهر شهود عرض اكبر وز شعله تيغ آسمان وش در معركه همچو شير مردان   ترتيب بهشت جاودان كن خود را به شهادت امتحان كن اطراف زمين چو ارغوان كن سر پيشكش خدايگان كن

فسقه و فجره بسيار كشت تا شهيد شد و روحش به رياض جنات عدن تجرى من تحتها الانهار طيران نمود.

شهادت خالد بن عمرو بن خالد (10)

پس از شهادت عمرو بن خالد فرزند رشيدش خالد بن عمرو عزم ميدان كرد، وى از شهادت پدر و غربت شاه تشنه لب از حيات خود سير و از زندگانى خويش دلگير شد محضر مبارك امام رسيد زمين ادب بوسيد و اذن جهاد گرفت، امام رخصتش داد، خالد روانه ميدان شد و اين رجز را انشاء كرد:

صبرا على الموت بنى قحطان يا ابتا قد صرت فى الجنان   كى ما تكونوا فى رضى الرحمن فى قصر رب حسن البنيان

سپس روى به آن ارباب عناد و جدال آورد و خاك ميدان را از خون نحسشان رنگين كرد، بسيارى از آن گروه فاسق و فاجر را به جهنم فرستاد تا پس از كوشش بسيار و برداشتن زخم و جراحت فراوان به صف شهداء پيوست رحمة الله عليه.

شهادت سعد بن حنظله تميمى (11)

پس از شهادت خالد بن عمرو، سعد بن حنظله تميمى عازم نبرد شد، وى از وجوه و اعيان اصحاب امام (عليه السلام) بود مرحوم ملا حسين كاشفى مى‏نويسد: وى در هيچ معركه‏اى از سيوف روى نتافت و پشت به دشمن نكرد، بارى آن نامدار پلنگ آسا از صف لشگر جست و خود را خدمت امام (عليه السلام) رساند و اذن جهاد گرفت و آنگاه به شعشعه شمشير رخشان غبار ميدان را شكافت و خود را به قلب لشگر زد جمعى را از حيات محروم نمود و در حال نبرد اين رجز را مى‏خواند:

صبرا على الاسياف و الاسنة و حور عين ناعمات هنة   صبرا عليها لدخول الجنة يا نفس الراحة فاجهدنه

و فى طلاب الخير فارغبنه
و بعد از مقاتله سخت و زيادى به تيغ نامردى عنيد از پاى در آمد و در زمره شهداء قرار گرفت رحمة الله عليه.

شهادت عمير بن عبدالله مذحجى (12)

پس از شهادت سعد بن حنظله عمير بن عبدالله مذحجى آهنگ ميدان نمود ابتداء خدمت سلطان عالمين رسيد دست ادب به سينه گرفت اجازه ميدان خواست، امام (عليه السلام) اذنش داد، از ياران و اصحاب خداحافظى كرد چون شير غريد و نعره رعد آسا از جگر بركشيد و اين رجز را خواند.

انى لدى الهيجاء ليث مخرج و اترك القرن لدى التعرج   اعلو بسيفى هامة المدحج فريسته الضبع الازل الاعرج

و پس از رجز تيغ شرر بار از نيام كشيد و مركب باد پيما را در آتش حرب وزاند و خرمن عمر كفار را به خزان مبدل نمود با كام تشنه و جگر تفتيده بهر سو كه رو مى‏كرد دمار از آن تبهكاران بر مى‏آورد در آن گرما گرم نبرد و نامرد ظالم به نامهاى مسلم و عبدالله در كشتن وى با هم متفق شدند و آن دلير نامور را از پاى در آورده و شهيدش نمودند رحمة الله عليه.

شهادت حماد بن انس (13)

به نوشته صاحب روضة الشهداء پس از شهادت عمير بن عبدالله مذحجى، حماد بن انس قصد ميدان رفتن نمود، محضر مبارك امام (عليه السلام) مشرف شد رخصت حاصل كرد سپس با تيغ شرر بار خود را به ميدان رساند و به مبارزت پرداخت از آن قوم غدار جمعى را به سقر روانه كرد تا بالاخره به صف شهداء پيوست رضوان الله تعالى عليه.

شهادت وقاص بن عبيد (14)

از جمله مجاهدين كه در ركاب سلطان دين شربت شهادت نوشيدند جناب وقاص بن عبيد است.
چون بعد از ظهر روز عاشوراء كار بر شاه دين سخت شد وقاص بن عبيد كه غربت آن جناب را ديد مثل مار گزيده بر خود پيچيد از جان سير و از زندگى دلگير گشت خدمت امام (عليه السلام) رسيد اذن جهاد گرفت حضرت اذنش دادند، وى پس از رخصت مركب به جولان در آورد و خود را زد به لشگر دوازده تن از آن ناكسان را بدرك فرستاد عاقبت الامر نامردى از كمين برجست و با نيزه از خانه زين به زمين آوردش و شربت شهادت را نوشيد رحمة الله عليه.

شهادت شريح بن عبيد (15)

پس از شهادت وقاص، شريح برادرش عزم ميدان كرد، خدمت امام (عليه السلام) رسيد رخصت حاصل كرد سپس بر مركب تيزگام نشست و به سوى ميدان شد به چپ و راست مى‏تاخت و مردان را از بالش زين بر فرش زمين مى‏انداخت در آن گير و دار ناگاه اسبش سكندرى خورد و آن دلير را بر زمين زد انبوه جمعيت هجوم آورده و با زخمهاى كارى او را از پاى در آورده و شهيدش كردند رحمة الله عليه.

مبارزه هلال بن نافع بجلى و شهادت آن نامدار (16)

از جمله شهداء كه در راه ابا عبدالله الحسين جان شيرين باخت و شربت شهادت را نوشيد شير بيشه شجاعت و ببر نيزار پردلى هلال بن نافع بجلى است به نوشته ابى مخنف اين بزرگوار دست پرورده و تربيت شده شاه اولياء بود، در تيراندازى ثانى نداشت بر فاق تير نام خود و اسم پدر را نقش مى‏كرد تا مردم بدانند كه اين تير از هلال بن نافع مى‏باشد.
در ترجمه‏اش نوشته‏اند كه هرگز تيرش به خطاء نمى‏رفت و در شب تار چشم مار را مى‏دوخت.
بارى مرحوم صدوق در امالى نام اين بزرگوار را هلال بن حجاج ذكر نموده و مبارزه و شهادتش را پس از شهادت وهب آورده است ولى مرحوم مجلسى و ديگران اسم مباركش را هلال بن نافع ثبت كرده و فرموده‏اند: شهادت اين بزرگوار پس از شهادت جمعى از امجاد بوده است.
بارى پس از شهادت جمعى از اصحاب امجاد كه اسامى شريفشان ذكر شد دل آن بزرگوار به جوش آمد و علاقه‏اش از اين عالم فانى قطع و ميلش به سراى باقى شدت يافت از صف اصحاب جدا شد خدمت امام (عليه السلام) آمد و اذن جهاد گرفت و پس از اذن آن شجاع مظفر و دلير غضنفر وسط ميدان ايستاد و باطراف نگريست تمام لشگر گردنها كشيده آن صفدر را ديدند و بخود لرزيدند لذا خويشتن را به عقب كشيدند، هلال كمان را از پشت به سر چنگ در آورد به روايت محمد بن ابيطالب سيزده تن از سران لشگر و به نقل ابى مخنف هفتاد تن از سپاه كفرآئين را هدف تير قرار داده و آنها را به دارالبوار رهسپار نمود.
به روايت محمد بن ابيطالب آن دست پرورده اسدالله الغالب مكرر اين رجز را در عرصه كارزار مى‏خواند:

انا الغلام اليمنى البجلى ان اقتل اليوم فهذا املى   دينى على دين حسين و على فذاك رائى دالا فى عملى

برخى از اهل ذوق در ترجمه اين رجز گفته‏اند:

من آنسر فرازم بيال يلى   بدين على و حسين و على

مرحوم علامه قزوينى در رياض الاحزان فرموده:
فلما طار جميع طيور كنانته من برج قوسه فنسى الناس وجودهم من شدة تحركه و نوسه قبض على القائمه.
يعنى همينكه تمام مرغان تير از آشيانه تركش آن دلير پريد كمان را بيفكند و لب را گزيد، كُله خود را تا به ابرو كشيد وسل الهلال عن افق الغلاف و قال بارك الله فى يمين السياف.
دست برد به قائمه شمشير شرر بار، هلالى از افق غلاف بدر آورد كه برق بارقه و لامعه‏اش در صف مصاف چشم را خيره مى‏كرد و آن شجاع مظفر و دلير غضنفر ركاب اسب را سنگين و عنان را سبك نمود و زمين معركه را در نورديد تا خود را به قلب آن لشگر ضد خدا رسانيد شمشير آتشبار را مانند شعله جواله بر فرق دشمن حواله مى‏كرد.
شعر

بزد خويشتن را به قلب سپاه دلير اندر آمد به زخم درشت بزد بانك چون شير بر پشت يال   چكاچاك خنجر در آمد بماه ز قلب يلان چهارده تن بكشت كه جنگى منم پور نافع هلال

ابو مخنف مى‏نويسد: اين شير فرزانه جمع كثيرى از ابطال را به بئس المصير فرستاد ولى افسوس بلكه صد افسوس كه آن نامور از سوز عطش مى‏سوخت، از نوك زبانش تا حقه نافش خشكيده بود و گرمى هوا نقره بدنش را در بوته زره گداخته بود از طرف ديگر اگر چه آن شير بيشه پردلى بسيار نيرومند و چالاك و دلير بود ولى چه فائده نفرات دشمن به قدرى زياد بودند كه هر چه از آنها مى‏كشت چندان نمايان نبود از اينرو رفته رفته نيروى آن بزرگوار رو به كاهش گذارد و در آن گير و دار ظالمى كه كمين كرده بود از كينگاه برجست و با گرزى دست راست او را شكست، همينكه دست راست هلال از كار افتاد به چالاكى تمام شمشير را به دست چپ گرفت و خواست آن نامرد بى حيا را تعقيب كند و كينه خود را از او بگيرد ظالمى ديگر اسب تاخت گرزى ديگر به دست چپش نواخت و آن را نيز از كار انداخت.
مرحوم علامه مجلسى در بحار روايت نموده كه: كسروا عضديه و اخذ اسيرا يعنى دو بازوى او را شكستند و اسيرش نمودند.
فرد

دو بازو شد از پوست آويخته   همه مغز با خون در آميخته

روز روشن در نظرش تيره و تار شد گاهى به يمين و زمانى به يسار نگاه مى‏نمود تا چشمش كار مى‏كرد دريائى از دشمن موج مى‏زد و هيچ يار و ياورى نمى‏ديد، آن گروه فرصت طلب وقتى ديدند كه آن دلاور دو دستش قلم شده و ديگر كارى از او ساخته نيست جرئت كردند بر او هجوم آورده و وى را گرفته كشان كشان به نزد ابن سعد نابكار بردند، آن ملعون وقتى او را ديد بنا گذارد به فحش دادن و ناسزا گفتن در اين اثناء شمر ناپاك همان طورى كه بر مركب سوار بود به دو حلقه ركاب ايستاد و با شمشيرى گردن آن يگانه آفاق را زد و سر را از تنش جدا نمود.
شعر

بر او خنجر شمر دون خون گريست ز پرورده شاه مردان دريغ   ندانم زمين و زمان چون گريست از آن سكه نقد گردان دريغ


65) سوره احزاب آيه 23.
66) مرحوم سماوى در ابصارالعين مى‏فرمايد:
در ضبط اسم اين بزرگوار و نام پدرش اختلاف است، در كتب اهل رجال نام او و پدرش را يزيد بن حصين ضبط كرده‏اند و ابن اثير گفته است: برير بن خضير با باء مضموم و دو راه بى نقطه كه بين آن دو ياء مى‏باشد و خضير نيز با خاء مضموم و ضاد مفتوح است.
---------------------------

مبارزه نافع بن هلال بجلى مرادى بين دو لشگر و شهادت آن نامدار صف شكن (17)

پس از شهادت هلال فرزند نيكو سير وى به نام نافع بن هلال عازم ميدان شد، در زيارت شهداء آمده است:
السلام على نافع بن هلال بن نافع البجلى المرادى و مقصود از او همين بزرگوار است.
واقعه شهادت اين دلاور طبق شرح و توضيح مرحوم واعظ قزوينى در حدائق الانس چنين مى‏باشد:
نافع بن هلال بعد از شهادت پدر فرخنده مال عازم قتال شد با آنكه نو داماد بود و عروس خود همراه داشت هنوز بساط عشرت برنچيده طومار عمر خود را پيچيده ديد، از جان سير و از زندگانى دلگير شد خدمت امام (عليه السلام) خواست برود و اذن جهاد بگيرد، عروس دست به دامنش زده ممانعت كرد، نافع از داغ پدر و غصه شاه تشنه جگر به عروس بانك زد و گفت:
لك الشكل و الويل، اما ترى الحسين (عليه السلام) و عياله و اولاده و اطفاله
واى بر تو اى زن مگر حال زار پسر پيغمبر و ذرارى و اولاد آن سرور را نمى‏بينى كه چگونه خوار و زار و در دست اعادى گرفتارند، در اين روز اگر من او را يارى نكنم كه خواهد كرد مگر من در نوكرى آن مظلوم از ديگران كمترم‏
فرد
به عهد محبت وفا مى‏كنم   به خاك درش جان فدا مى‏كنم
سخنان ايشان به سمع امام تشنه لب رسيد فرمود:
يابن هلال لا تكدر عيش العيال اى جوانمرد تو تازه دامادى دل عيال به سوى تو نگران است، روزش را تيره و عيش او را منغص مساز.
نافع عرض كرد: قربان اگر امروز تو را در محنت بگذارم فرداى قيامت جواب جدت رسول خدا را چه بدهم و چه عذر بياورم، تو را به روح پيغمبر مرا اذن جهاد بده تا اين جان بى قابليت خود را فداى تو بنمايم حضرت وى را اذن داد با دل داغدار روى به مصاف آورد.
در رياض الاحزان مى‏نويسد:
فبرز من بعد اذن الامام من حصار الخيام كالضر غام العبوس من الاجام مع الرمح و الحسام و القوس و قنديل السهام.
يعنى: بعد از اينكه امام (عليه السلام) اذن دادند از درون خيمه نامدارى و دلاورى همچون شير خشمگين كه از بيشه‏اى بيرون بيايد ظاهر شد در حالى كه مسلح بود به نيزه و تيغ و كمان و انبان تير.
مرحوم كاشفى در روضة الشهداء نوشته: خودى عادى بر سر پسرى چون جرم قمر منور و مدور، به كتف انداخته قنديلى پر تير خدنگ، بر ميان بسته تيغ جوهر دار يمانى، از بيشه زار حصام خيام مثل شير خشمگين از آجام بيرون آمد.
شعر
چو دريا دلش بر لب آورده كف تو گفتى كه ابرى در آمد به دشت   نهنگى به زير اژدهائى به كف به پولاد آهن بر آن پهنه گشت
مرحوم علامه مجلسى در بحار و ابن شهر آشوب در مناقب فرموده‏اند:
آن جوان هنرمند و آن دلير سعادتمند رو به روى لشگر عمر سعد ايستاد و اين رجز را با آواز بلند خواند:
انا الغلام اليمنى البجلى اضربكم ضرب غلام بطل   دينى على دين حسين و على ويختم الله بخير املى
فرد
كه من نافعم پور جنگى هلال   بدين عليّم به آئين آل
از سپاه رو سياه عمر سعد مزاحم بن حريث فرياد كشيد: اى پسر هلال انا على دين عثمان.
نافع فرمود: انت على دين الشيطان العان جانت را از تن بيرون مى‏آورم‏
شعر
بگفت اين برپا و پا زد ركاب چنانش به شمشير بر فرق زد   برانگيخت آتش بر آورد آب تو گفتى بسر كوه را برق زد
به يك ضربت كارى آن شيطان پرست را به عثمان رسانيد و تيغ جوهر دار خونبار خود را نظر كرد و آفرين گفت.
شعر
نظر كرد نافع به آن تيغ آل تو پيوسته دشمن شكار منى   بگفتا كه زه‏اى شفق كون هلال برو نشكنى پشت و يار منى
فحمل عليه الخيول و علت اصوات الطبول فجعلوه فى مثل الحلقة فاثخنوه بالجراح من ضرب السيف و طعن الرماح.
يك مرتبه سواران بر وى حمله كردند، نافع بن هلال را مانند هاله در ميان گرفتند از اطراف تير دلدوز و نيزه و شمشير خارا شكافت بر وى زدند.
شعر
در آن دشت از كينه بدسگان به زور سنان اندر آمد ز زين   سنان پيچ شد نافع بن هلال همه كند از درد روى زمين
آنقدر كه از كثرت جراحت ضعف و عدم استكانت بر وى غالب شد، منادى غيبى از وراء ستر لاريبى نداى ارجعى بگوش هوش وى رسانيد آن نو نهال بوستان هلال داعى را لبيك و سلام فرشته موت را عليك گفت روح پسر به پدر و هر دو به بهشت جاويد شتافتند و عزيز فاطمه را تنها گذاشتند.
فرد
همه بار سفر بستند و رفتند   حسين را خون جگر كردند و رفتند

طرح مغلوبه كردن جنگ بواسطه عمرو بن حجاج و تصديق نمودن عمر بن سعد اين طرح را

همان طورى كه قبلا گذشت حضرت ابا عبدالله الحسين (سلام الله عليه) در آغاز حرب امورى را به آن لشگر كفرآئين پيشنهاد فرمودند كه آنها همه را رد كرده مگر يكى را و آن اين بود كه در حرب مبارزان يكان يكان با هم بجنگند و باصطلاح كيفيت نبرد، نبرد تن به تن باشد لذا بر طبق اين پيمان از طرفين يكان يكان به ميدان مى‏آمدند و هر كدام از اصحاب امام (عليه السلام) كه به صحنه كارزار مى‏آمدند تا گروه انبوه و جمعيت كثيرى را به درك نمى‏فرستادند به شهادت نمى‏رسيدند اين نحو از نبرد ادامه داشت تا نافع بن هلال به مبارزت پرداخت و بهمان گونه كه اصحاب جنگيدند او نيز مصاف نمود و دليريها و شجاعنها از خود نشان داد و جمع بسيارى را كشت و به دارالبوار فرستاد، عمرو بن حجاج زبيدى بعد از مشاهده اين همه رشادتها و دليريها و شجاعتها از اصحاب خامس آل عبا از پيمانى كه به آن ملتزم شده بودند منصرف شد لذا همان طورى كه مرحوم مفيد در ارشاد فرموده:
عمرو بن حجاج فرياد كشيد و خطاب به لشگر گفت:
اى احمقهاى نادان، واى بر شما آيا مى‏دانيد با چه اشخاصى مقاتله مى‏كنيد تا كى و تا چند خود را به چنگ شيران گرفتار مى‏كنيد، با شجاعان و نامداران اهل مصر مقاتله مى‏كنيد، با قومى جنگ مى‏كنيد كه از جان سيرند و تمناى مرگ مى‏كنند، بخدا سوگند اگر اين قوم تن به تن و يكان، يكان به ميدان ما در آيند بر همه غالب شوند، ديگر كسى مأذون نيست به مبارزت ايشان برود بلكه بايد بناى جنگ را به مغلوبه نهاد يعنى اگر يكى از آن قوم به مبارزت آمد شما بر سر وى هجوم آوريد سنگ و چوب و عمود بر سر وى بباريد.
عمر سعد بر تدبير و رأى عمرو بن حجاج تحسين و آفرين كرد، پس منادى در ميان لشگر ندا كرد كه احدى به مبارزت اين قوم نرود بلكه مغلوبه نمائيد، در اين وقت به قول طبرى و ديگران عطش بر اصحاب شاه تشنه لبان چنان غلبه كرده بود كه عنان صبر و اختيار از دستشان برده بود و چنان امام (عليه السلام) افسرده و محزون شده بود كه از جان سير و از زندگى دلگير گشت بود پس آن وجود مقدس شمشير از نيام كشيد خواست به ميدان رود و آنقدر جنگ كند تا كشته شود يكمرتبه اصحاب و انصار و اعوان و برادران و برادر زادگان از هر طرف دويدند جلوگيرى كردند عرض نمودند:
اى نور ديده رسالت و اى خورشيد آسمان ولايت: قربان خاك پايت شما را چه مى‏شود جاى خود قرار بگيريد به ذات خدا كه ما تا جان در تن و رمق در بدن داريم نمى‏گذاريم شما قدم به ميدان كارزار بگذاريد فدايت شويم هنوز جمعيت ما مثل عقد ثريا مجتمعند و در حمايت و نصرت شما كمال جد و جهد را داريم.
فرد
چاكران كم اگر شوند چه غم   از سر شه مباد موئى كم
امام (عليه السلام) چون ثبات قدم اصحاب را ديد و عرائض ايشان را شنيد اشگ از ديدگان فرو ريخت درباره ايشان دعاء خير فرمود.

رشادتهاى مسلم بن عوسجه در ميدان كارزار و شهادت آن بزرگوار (18)

به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد لشگر عمر بن سعد ملعون در روز عاشوراء قتال را به مبارزت نپسنديدند زيرا از عهده دليران لشگر امام (عليه السلام) بر نمى‏آمدند چه آنكه هر نفرى از صفوف لشگر امام‏ (عليه السلام) كه به ميدان كارزار مى‏آمد تا هزار يا پانصد نفر را نمى‏كشت شهيد نمى‏گشت از اينرو بناى جنگ را به مغلوبه نهادند.
عمرو بن حجاج از لشگر كفرآئين جدا شد آمد تا به نزديكى سپاه امام حسين (عليه السلام) رسيد فرياد برآورد:
اى اهل كوفه، خاموش باشيد و سخنان مرا درست گوش دهيد:
الزموا طاعتكم و جماعتكم فى قتل من مرق من الدين و خالف امام المسلمين.
در اطاعت امام زمان يزيد ثابت باشيد، جمعيت خود را در بندگى پراكنده مكنيد، كسى كه از جماعت خارج شد او از دين بيرون رفته مثل تيرى كه از كمان بيرون رود پس در كشتن او درنگ مكنيد اينك حسين بن على سر از دين و جماعت بيرون كشيده و قتل او واجب گشته، در كشتن او مسامحه روا مداريد و شتاب كنيد.
امام (عليه السلام) سخنان عمرو بن حجاج را استماع مى‏فرمود
فرد
ندانى كه شه بر چه احوال شد   به پيكان غم خَست و پامال شد
امام (عليه السلام) فرمودند:
اى پسر حجاج، مردم را به كشتن و ريختن خون من ترغيب مى‏كنى؟
اى ظالم آيا ما از دين بيرون رفته و شما در ديندارى ثابت هستيد؟
خدا مى‏داند و همه شما نيز مى‏دانيد كدام يك از ما دين دارد و كدام بى دين مى‏باشد، اى بى مروت پى خون من سعى بى حاصل است.
پسر حجاج چون اين سخنان از پسر فاطمه عليها السلام شنيد در غضب شد با سپاه خود يك مرتبه بر اصحاب حضرت حمله كرد.
طبرى در تاريخ خود مى‏نويسد: تيراندازان پسر سعد سپاه امام (عليه السلام) را تيرباران كردند از ميمنه هنگامه قتال برپا شد، ياران امام (عليه السلام) دست از جان شسته لشگر كوفه و شام را استقبال كردند، تير و شمشير دشمن را در يارى فرزند على مرتضى بسينه و صورتهاى خود خريدند.
مسلم بن عوسجه اسدى از پيش و شيران نيزار بيشه احمدى از پشت خود را زدند به آن درياى لشگر پس آن مبارز مردانه و شجاع يگانه از پيشاپيش بر لشگر كفر تاخت آورد و ياران مجاهد و دليران واحد از عقب سر او بر عمرو بن حجاج و سپاه وى حمله بردند.
در اين حمله چند تن از ياران جناب مسلم در ميان گير و دار از پا در آمدند با خوارى و زارى به خاك افتادند.
مسلم بن عوسجه چون ياران خود را كشته و بخون آغشته ديد دريغ و افسوس خورد، نعره از جگر بركشيد و بانگ بر ياران زد كه جان مسلم فداى شما باد پاى ثبات بيفشريد و خون چون شير گرسنه بر آن روباه صفتان حمله برد از آن طرف سپاه كوفه و شام مسلم را محاصره كردند آن شير با شمشير چنان در معركه دشمن ثبات ورزيد و بطورى با مشركان جنگيد كه تمام اعادى حيرت كردند و بر صبر و استقامت او تعجب نمودند گاهى رو به لشگر مى‏آورد و زمانى خود را به عقب مى‏كشيد، تير و شمشير دشمن را در نصرت سيد گلگون كفن به جان خود مى‏خريد با آنكه لب تشنه و شكم گرسنه بود و با آنكه پير سالخورده گشته بود ولى مانند ايام جوانى و هنگام رَيَحان شباب كه در معارك بلارك مى‏زد مثل آنكه در جنگ آذربايجان كارهاى بزرگ و جنگهاى عظيم نموده بود، كار را بر مشركان تنگ نموده همان نحو در وقعه كربلاء كشتار مى‏كرد و شمشير آتشبار بكار مى‏برد، آن زاهد شب زنده دار و مجاهد ديندار در روز عاشوراء كارى كرد و كارزارى نمود كه از هيچ شجاعى چنين شجاعتى بروز نكرد، پنجاه نفر از كفار را به نيزه شرربار به دارالبوار فرستاد و شصت نامرد را با تيغ آتشبار به جهنم روانه كرد غير از مجروحين و پايمال شده و زير سم اسب مانده‏ها اما افسوس كه او يك نفر بود و جمعيت دشمن دريا دريا لشگر لذا هر چه از آن اعداء مى‏كشت اصلا معلوم نمى‏شد كه كسى كشته شده يا نه.
مسلم را زخم كارى زياد رسيده بود و از كثرت تير مثل خارپشت شده بود، زبان در كامش مثل كباب نيم سوخته بود
فرد
درونش ز بس تشنگى چاك چاك   برونش پر از خون و از گرد و خاك
آن كافران همينكه مسلم را زار و ناتوان يافتند اطراف وى را گرفتند، آن قدر شمشير و سنان زدند كه آن نخل موزون و قامت پر خون را از مركب ميمون نگون ساختند، همينكه آن دلاور از زين بر زمين افتاد آن‏ ناپاكان آن قدر زخم به او زدند كه يقين به هلاكتش كردند سپس رهايش نمودند.
خبر به امام (عليه السلام) دادند، چشمان مبارك امام (عليه السلام) پر از اشگ شد با دل شكسته باتفاق حبيب بن مظاهر بسر وقت مسلم آمدند، هنوز رمقى در تن داشت چون چشم حضرت بر جسم چاك چاك مسلم افتاد كه با آن حالت روى خاك افتاده سرش را به دامن گرفت و فرمود: اى مسلم و منهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر يعنى طائفه‏اى از ياران ما را اجل دريافت و جمعى كه هستند انتظار مرگ مى‏برند.
اى مسلم غم مخور كه ما نيز از قفاى تو مى‏آئيم و با تو خدمت رسول خدا مى‏رويم.
مسلم آواز دلنواز محبوب خود را شنيد ديده باز كرد و به حضرت نگريست و گريست.
حبيب پيش آمد گفت: اى برادر، اى مسلم به خدا قسم خيلى بر من گرانست كه تو را با اين حالت ببينم ولكن البشر بالجنة خوشا بر احوال تو، به بهشت مى‏روى، برادر اگر مى‏دانستم كه بعد از تو زنده مى‏مانم التماس مى‏كردم كه وصيتى كنى تا عمل كنم، اما يقين دارم همين دم به تو خواهم رسيد.
مسلم فرمود: برادر يك وصيت دارم.
حبيب گفت: بفرما.
مسلم فرمود: وصيتى عليك ان لا تدع هذا الغريب و اشار الى الحسين (عليه السلام)
وصيتم آنستكه اين غريب را تنها نگذاشته و دست از دامنش برندارى.
حبيب گفت: اى برادر آسوده باش كه خدا مرا از براى همين آفريده، در اين اثناء روح پر فتوح مسلم از شاخسار بدن پرواز كرد و بر شاخه طوبى قرار گرفت حضرت بعد از گريه و زارى باتفاق حبيب برگشتند.

شهادت پسر جناب مسلم بن عوسجه (19)

جناب مسلم بن عوسجه عليه الرحمه پس از آنكه به واسطه سه نفر مشتركا به نامهاى: عبدالله ضبانى و عبدالله بن خشكاره اسدى و مسلم بن عبدالله ضبانى شهيد شد اين سه ناپاك در ميان معركه قتال افتخار و مباهات مى‏كردند كه مسلم بن عوسجه را ما كشتيم.
شبث بن ربعى با آن همه قساوت و خباثتى كه داشت به ايشان دشنام داد و گفت:
ثكلتكم امكم مادرهاى شما به عزايتان بنشيند نهال عزت خود را قطع كرده و بكشتن او افتخار مى‏كنيد واى بر شما كسى را كشته‏ايد كه در اسلام كارهاى بزرگ و نمايان كرده است.
به نقل محمد بن ابيطالب چون مسلم را شهيد كردند و خبر شهادتش منتشر شد به گوش زوجه مسلم رسيد دست برد گريبان دريد و فرياد زد:وا سيداه، وا عوسجاه
چون صداى گريه و شيون از خيمه آن شهيد بلند شد تمام اصحاب و آقازادگان حتى مخدرات حرم امام (عليه السلام) به گريه در آمدند، مسلم كنيزى داشت كه از براى آقاى خود خيلى بى تابى مى‏كرد و پيوسته به نوحه‏گرى و شيون و افغان مشغول بود.
نورالائمه خوارزمى روايت كرده كه مسلم بن عوسجه فرزندى داشت نونهال و تازه سال همينكه خبر شهادت پدر را شنيد و دانست كه يتيم شده زارى و شيون آغاز كرد و سپس با شمشير آخته روى به مصاف آورد خامس آل عبا (عليه السلام) ديدند جوانى خردسال از خيمه بيرون آمده با شمشير برهنه، حضرت فرمودند:
پسر كجا مى‏روى؟ پدرت را كشته‏اند اگر تو هم قدم پيش‏گذارى كشته مى‏شوى و مادرت غريب و بى مونس مى‏ماند، برگرد به نزد مادرت.
آن جوان يتيم خواست به فرموده امام (عليه السلام) برگردد، مادرش رسيد گفت:
نور ديده چه خيال دارى؟ اگر روى از جهاد بگردانى از تو راضى نيستم.
محمد بن ابيطالب مى‏گويد:
جوانى در صحنه كارزار ظاهر شد كه پدرش كشته شده بود و مادرش همراه و بدنبالش مى‏آمد و اين جوان گويا همين پسر مسلم بن عوسجه باشد بارى مادر او را تحريص و ترغيب به جهاد و گشته شدن مى‏نمود.
امام (عليه السلام) فرمود: اى جوان نورس شايد مادرت راضى به مبارزت و ميدان رفتن تو نباشد برگرد.
عرض كرد: تصدقت شوم، امى امرتنى بذلك مادرم مرا امر كرده كه جان فداى خاك پايت كنم و او شمشير به كمرم بسته تا جهاد نمايم.
اشگ حضرت جارى شد و اصحاب امام (عليه السلام) نيز به گريه در آمدند كه كار سيد الشهداء به كجا رسيده كه اطفال خردسال از آن جناب حمايت مى‏كنند، بارى آن جوان روى به معركه نهاد و وارد ميدان شد و اين رجز بخواند:
اميرى حسين و نعم الامير على و فاطمه والده له طلعة مثل شمس الضحى   سرور فؤاد البشر النذير فهل تعلمون له من نظير له غرة مثل بدر منير
پس از خواندن رجز خود را زد به درياى لشگر، آن شير بچه بيست نفر از آن نامردان را به خاك هلاكت افكند بازوانش از كار افتاد عطش بر او غالب شد آن ناپاكان فرصت را غنيمت شمرده به او هجوم آورده و از پا در آوردنش و وقتى آن جوان روى خاك افتاد سرش را بريده و بطرف لشگر امام (عليه السلام) پرتاب كردند مادرش دويد و سر را برداشت و بوسيد و گفت: آفرين بر تو اى نور ديده كه مرا پيش فاطمه سلام الله عليها رو سفيد كردى سپس سر را بطرف لشگر عمر سعد پرتاب نمود و يك نفر را با آن كشت و پس از آن درنگ نكرد عمود خيمه را كشيد و گفت اين زندگى از براى من بعد از شوهر و پسر ديگر بكار نمى‏آيد مردانه بر آن نامردان حمله كرد و اين رجز بخواند:
انا عجوز، سيدى ضعيفة اضربكم بضربة غنيفة   خاوية بالية نحيفة دون بنى فاطمة الشريفة
يعنى من زنى شوهر مرده، ضعيفه پير و ناتوانى باليده نيم جانى هستم كه حمايت اولاد فاطمه را مى‏كنم.
اين بگفت و دو تن از كوفيان را با ضرب عمود كشت و عاقبت به روايت ابن شهر آشوب نامردان آن ضعيفه داغديده را محاصره كرده كشتند و به شوهر و فرزندش ملحق كردند.
.