کتاب مقتل الحسین علیه السلام، از مدینه تا مدینه -13-
شرح وقوع حملات لشگر كفرآئين به سپاه كيوان شكوه امام (عليه السلام) قبل از ظهر روز عاشوراء
طبق فرموده برخى از اهل تحقيق آنچه از كتب معتبره ارباب مقاتل استفاده مىشود آنستكه از اول طلوع آفتاب كه لشگر حق و باطل در مقابل هم صف آرائى نمودند تا نزديك زوال ظهر چهار حمله در ميان اين دو گروه واقع شده و شرح اين حملات چنين است:
حمله اول
پس از آنكه عمرو بن حجاج زبيدى و عمر بن سعد جنگ تن به تن را نپسنديده و بنا گذاردند كه بطور مغلوبه محاربه كنند به گفته پسر سعد ستمگر تمام لشگر به جوش و خروش در آمدند، پياده و سواره به حركت آمدند، سركرده پيادگان شمر بن ذى الجوشن و سردار سوران عمرو بن حجاج زبيدى بود، گاهى شمر ملعون از ميسره عربده كنان پيادگان را به هروله و ولوله مىآوردند و زمانى عمرو بن حجاج از ميمنه هلهله كنان لشگر را به جولان وادار مىكرد بفرموده برخى از ارباب مقاتل گاها شمر از ميسره به ميمنه لشگر امام (عليه السلام) حمله مىبرد و تنور حرب را گرم مىكرد و گاها عمرو بن حجاج از ميمنه به ميسره سپاه خامس آل عبا (عليه السلام) يورش مىبرد يك حمله عمرو بن حجاج با سپاه خود بر اصحاب امام (عليه السلام) آورد و مىخواست با آن لشگر را از پا در آورد ولى كارى از پيش نبرد زيرا همان طورى كه قبلا شرح داديم اصحاب امام (عليه السلام) از مراكب به زير آمده زانوها بر زمين زده نيزههاى خود را در مقابل چشم اسبان روى دست گرفتند، اسبها رم كرده اصلا قدم از قدم بر نمىداشتند لشگر عمرو بن حجاج هر چه ركاب به مركبان زدند اسبها اصلا قدم پيش ننهادند لذا لشگر كفر با كمال خفت و سرافكندگى رو برگردانيده و هزيمت كردند، آنها كه برگشتند اصحاب امام (عليه السلام) نيزهها به زمين نهاده كمانها به سر چنگ در آوردند و آن كافران را تيرباران كردند و جمع بسيارى را كشتند و گروهى را مجروح ساختند.
حمله دوم
پس از ناكام ماندن حمله اول شمر بن ذى الجوشن عمرو بن حجاج را مورد سرزنش و شماتت قرار داد بلكه دشنام بسيار باو گفت و خود عازم شد كه بر سپاه امام حمله ببرد، مرحوم مفيد در ارشاد مىفرمايد: فحمل شمر بن ذى الجوشن فى الميسرة على اهل الميسرة، فثبتواله و طاعنوه.
حاصل آنكه: شمر بى دين به روى پيادگان صيحه زد و سواران را به مدد پيادگان واداشت و هر دو را بر حمله برانگيخت، از ميسره به ميسره لشگر امام حمله آورد دچار شير بيشه پردلى حبيب بن مظاهر اسدى شد كه رئيس و سردار ميسره امام (عليه السلام) بود آن دلير بسيار سعى و كوشش نمود تا با سپاه تحت فرمانش جلو لشگر را كه همچون مور و ملخ حمله آورده بودند گرفتند و با نيزههاى بلندى كه در دشت داشتند مانع هر گونه تعرض و پيشروى دشمن شدند، مردانگىها كرده و رشادتها از خود نشان دادند و با اينكه جمعيتشان اندك بود و سپاه دشمن انبوه و غير معدود نشان مىداد مع ذلك آنها را مهار كرده و حمله آنها را متوقف نمودند.
مرحوم مفيد در ارشاد مىفرمايد:
واخذت خيلهم تحمل و انما هى اثنان و ثلاثون فارسا و لا تحمل على جانب من اهل الكوفة الا كشفته يعنى انصار الله كه سى و دو سوار بودند بر هيچ طرفى از سپاه كوفه حمله نمىآوردند مگر آنكه متفرق مىساختند مانند مور و ملخ به روى هم مىانداختند.
شعر
حبيب و اصحاب سپاه شمر ملعون را در هم شكستند كار را بر سواران و پيادگان تنگ نمودند.
حمله سوم
مرحوم مفيد در ارشاد مىفرمايد:
فلما رأى ذلك عرود بن قيس و هو على خيل اهل الكوفة بعث الى عمر بن سعد:
اما ترى ما يلقى خيلى هذا اليوم من هذه العدة اليسيرة، ابعث اليهم الرجال و الرماة...
چون عروة بن قيس ناپاك كه سردار سواران بود اين جلادت و رشادت را از آن جماعت اندك كه همگى تشنه و گرسنه و خسته و مجروح بودند ديد بر خود پيچيد و خون حميتش بجوش آمد.
مرحوم علامه قزوينى در رياض الاحزان فرموده: در اين حمله اكثر اصحاب امام (عليه السلام) شهيد شده و اندكى از آنها باقى مانده آن هم همگى مجروح و درمانده و خسته.
چون مير غضب حضرت مرتضى على، عباس بن على سلام الله عليهما ديد عروة بن قيس از قلب لشگر به حمايت شمر كافر لشگر آورد و كار اصحاب را زار كرد غيرت اسد اللهيش به حركت آمد، ياران و جوانان هاشمى را فرمان داد كه سپرها بر سر و شمشيرها از كمر بكشند به حمايت از حبيب در آيند.
شعر
چون عروة بن قيس شجاعت و دلاورى اصحاب حضرت را ديد و نيز قمر بنى هاشم به مدد و حمايت آنها رسيد و روز روشن را در نظر لشگر چون شب ظلمانى تار نمود و لشگر كوفى بناى فرار نهادند، آشفته خاطر گشت و كسى بنزد عمر بن سعد ناپاك فرستاد كه آيا نمىبينى اين قوم بى ترس و باك چه خاك بر سر لشگر ريختند و اين جماعت اندك چه آتشى افروختند.
شعر
حمله چهارم
مرحوم مفيد در ارشاد فرموده: فابعت اليهم الرماة عمر بن سعد بى حيا تيراندازان آنچه بودند را به مدد فرستاد سر كرده تيراندازان حصين بن تميم بود، حكم كرد اصحاب حضرت را تيرباران كنيد:
از يك طرف سواران شمشير زن، از طرف ديگر تيراندازان و از طرف ديگر سنگ افكنان اصحاب امام (عليه السلام) را محاصره كردند، پيادگان براى پى كردن اسبها در كمين نشستند.
مرحوم مفيد فرموده: آن قدر طول نكشيد كه آن زن صفتها اسبان اصحاب شاه تشنه لب را پى كردند شيران دين را از زين به زمين آوردند و از يكديگر جدا كردند و هر يك را گروهى در ميان گرفتند.
سربازان امام (عليه السلام) را تيراندازان حلقه زدند، خونهاى آن دليران را مانند باران بهارى ريختند اصحاب و ياران امام (عليه السلام) خسته و كوفته از حمله كوفيان به هر گوشه و كنار مىدويدند و پناه به سوراخ جانوران مىبردند مثل آنكه كبوتر از چنگ باز بهر طرف پناه برده و راه فرار نداشته باشد لاعلاج جان در اين كار گذاشتند و بسيارى از آنها شهيد شدند، ناله زار ايشان به گوش شاه تشنه كام رسيد امام (عليه السلام) چون كار اصحاب را زار ديد پاى مبارك به حلقه ركاب گذارده به حمايت اصحاب روى به معركه نهاد.
شعر
ثم يكرون كرا لليوث من الغاب و يفترسون قطيعا من تلك الذباب يصطرخون بالصوت الجلى و ينادون مددا يا على.
چون اصحاب و انصار شاه شهداء را در معركه كارزار ديدند كه به حمايت ايشان بر آمده مانند اسدالله الغالب جنگ مىكند و سپاه كفر به روى هم مىريزد قوت گرفتند چون شير گرسنه حمله ور شدند، گرگان كوفه و شام را از پيش روى خيام دور كردند جمعى پروانه آسا در گرد شمع امام (عليه السلام) مىگشتند، هر وقت تير و يا شمشير به قصد جان امام زمان مىآمد ياران سينه سپر مىكردند تيرها به جان خود مىخريدند چنانچه مرحوم سيد در لهوف مىفرمايد:
عمرو بن قرطه انصارى پروانه وار دور حضرت مىگشت و كان لا يأتى الحسين (عليه السلام) سم الاتقاه بيده يعنى تيرى به سوى حضرت نمىآمد مگر آنكه عمرو بن قرطه به دست خود آن تير را مىگرفت و نمىگذاشت بر بدن حضرت بيايد و لا سيف الا تلقاه بمهجته اگر شمشيرى به روى امام كشيده مىشد آن جوانمرد به دل و سينه خود قبول مىكرد و مشتاقانه مىكوشيد.
به فرموده برخى از ارباب تحقيق اين حمله شديدتر از حملات ديگر بود و مىتوان گفت نظير آن اصلا در هيچ حربى واقع نشده نه در قبل و نه در بعد و اساسا چشم روزگار همچو كارزارى نديده و گوش زمانه چنين واقعهاى نشنيده، دو سپهسالار امام (عليه السلام) يعنى زهير بن قين و حبيب بن مظاهر چنان ثبات قدم و رشادتها از خود نشان دادند و در مقابل آن انبوه لشگر كه عدد آنها را خدا مىدانست به نحوى ايستادگى كردند كه تا بحال از هيچ دلاور و شجاعتى ديده نشده.
بارى ياران امام (عليه السلام) چنان كار را بر عمرو بن حجاج زار كردند و بطورى بر شمر و ياران كافرش سخت گرفتند كه در تصور نمىگنجد، عروة بن قيس و حصين بن تميم كه يكى سركرده تيراندازان و ديگرى سردار سنگ افكنان بودند با آن سپاه نامعدود هر چه كردند كه اصحاب و ياران حضرت را از در خيمهها دور كنند و رو به خيام آورند و كار را يكطرفه نمايند ميسر نشد.
مرحوم مفيد در ارشاد مىفرمايد:
قاتل اصحاب الحسين (عليه السلام) القوم اشد القتال حتى انتصف النهار
يعنى اصحاب و ياران باوفاى امام (عليه السلام) همچنان قتال و كارزار سختى كردند تا زمانيكه روز به نيمه رسيد عمر بن سعد ملعون حكم كرد از يك طرف حصين با تيراندازان و از طرف ديگر عمرو بن صبيح با سنگ اندازان و شمر حرامزاده با پيادگان حمله آوردند، از طرفى ديگر امام (عليه السلام) به حمايت اصحاب و احباب پاى در ركاب آورده شمشير آتش فشان بدست گرفت از پشت اصحاب تكبير مىگفت و حمله مىكرد، سپاه كفرآئين اسبهاى انصارالله را پى كرده و سواران را از برج زين به زير كشيدند چون شهسواران مضمار جلادت پياده ماندند دامن پر دلى بر كمر زده و آستين يلى بالا كشيدند دستههاى شمشيرهاى آتشبار به دست گرفتند و بر كوفيان حمله كردند.
ابن سعد نامرد همينكه ديد شهزادگان و ياران امام (عليه السلام) پياده ماندند و يك سمت خيام را از اصحاب و انثار خالى ديد به شمر گفت پيادگان را بردار و رو به خيام امام ببر و صداى شيون زنان را بلند كن تا حسين و اصحابش پريشان شوند سپاه پسر سعد به دو فرقه تقسيم شدند، يك فرقه دور امام و اصحاب آن جناب را گرفته بودند مشغول جنگ و جدال بودند و فرقه ديگر رو به خيام آوردند از جلو طناب خيمهها را بريدند و خيمهها را مثل حباب سرنگون كردند، زن و بچهها كه در ميان خيمهها بودند بيرون مىدويدند از اين خيمه به آن خيمه پناه مىبردند، بهر خيمه كه پناه مىبردند لشگر مىرسيدند آن خيمه را كنده و غارت مىكردند و كار به جائى رسيده بود كه همه زنان و دختران به خيمه خاص شاه تشنه لبان پناه بردند و در آنجا جمع شدند و بناى ناله و ضجه و صيحه گذاردند.
شمر ناپاك به آن خيمه هم رسيد دست بى ادبى دراز كرد، مخدرات حرم و بانوان محترم بيرون خيمه نظر كردند كسى از ياران و اصحاب را نديدند بلكه تا چشم كار مىكرد اعداء و دشمنان بودند چنان شيون وامحمداه وا علياه سردادند همينكه صداى شيون زنان به گوش اصحاب رسيد دانستند كه دشمن رو به خيام كرده خواستند برگردند راه بسته بود، دو يا سه نفر كه از روى غيرت و حميت براى حفظ ناموس، دشمن را مىشكافتند و رو به خيام مىآوردند سپاه شمر آنها را تيرباران كرده و از پاى در مىآوردند.
امام (عليه السلام) در ميان معركه صداى شيون زنان را شنيد و حال زار اصحاب خود را ديد كه نه حالت جنگ كردن دارند و نه قوه رفتن به سوى خيمه گاه زيرا لشگر ميان ايشان و خيمه بانوان حائل بودند، اگر ساعتى ديگر بهمين حالت باقى بمانند جملگى گرفتار اشرار شده و همه شهيد مىشوند لذا آن حضرت بانگ بر آورد كه اى ياران از خيمهها بگذريد به خدا بسپاريد خود مشغول جنگ بشويد دشمن را از ميان برداريد و خود را به خيام برسانيد.
به فرموده امام (عليه السلام)، اصحاب در يك جا جمع شدند پشت به پشت هم دادند از روى غيرت و حميت مىكوشيدند هر چه صداى شيون زنان زياد بلند مىشد اصحاب و ياران و جوانان كوشش و كشش بيشتر مىكردند.
ابو مخنف مىنويسد: شمر ناپاك ميدان را خالى ديد بعد از خراب كردن خيمهها و پاره نمودن سرادق امام (عليه السلام) گفت: آتش بياوريد تا خيمه ظالمان را آتش بزنم.
بعضى از اصحاب حضرت كه اهل جنگ نبودند از قبيل خدام و عملجات خيام و مثل هند بن ابى هند كه خالوى امام (عليه السلام) بود و پيرى قد خميده و ريش سفيد در خانه حضرت محسوب مىشد اينها فرياد بر آوردند:
اى ظالم: أتحرق حرم الله و رسوله آيا حرم خدا و رسولش را آتش مىزنى.
قال: نعم، گفت: بلى
در آن گير و دار پير روشن ضمير را شهيد كردند و به صورت بلند جار زدند: قتل والله خال الحسين
اى مردم والله خالوى حسين بن على عليهما السلام را هم كشتند.
از جمله شهداء در اين جمله خزيمه رسول ابن سعد بود كه به رسالت خدمت حضرت آمد و برنگشت.
و از جمله انس بن ابى سجيم بود چنانچه مرحوم مجلسى در بحار فرموده است.
پسر سعد ستمكار صيحه زد: اى شمر مترس خيمهها را آتش بزن.
خبر به امام (عليه السلام) دادند: آقا خيمهها را شمر آتش زد.
حضرت آهى سرد از دل بركشيد و سر به آسمان كرد و عرضه داشت:
اللهم لا يعحزك الشمر ان تحرق جسده فى النار يوم القيمه، اى خداى حسين تو كه عجز ندارى از اينكه شمر را به آتش غضب بسوزانى، ايخدا در راه تو همه مصيبات را بر خود مىخرم، از مال گذشتم ولى عيال را بتو مىسپارم.
امام در ميان معركه جنگ مىكرد و از دل با خدا مناجات مىكرد، زنان و دختران در آفتاب سوزان شيون كنان بودند، نائره آتش از دور خيمهها بلند بود، همينكه خروش و ناله اهل و عيال بلند شد جوانان هاشمى از عمر سير شدند، پسر از براى مادر، برادر از براى خواهر، مرد بجهت زن زار و دل افكنده شدند، رنجى بسيار و زحمتى بى شمار كشيدند چندين هزار كشتند تا راهى به خيمهها پيدا كردند پيشاپيش زهير بن قين بجلى راه مىگشود ياران از عقب سر بر يمين و يسار حمله مىكردند و مىآمدند.
مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مىفرمايد: و حمل عليهم زهير بن القين مع عشرة رجال من اصحاب الحسين (عليه السلام).
مرحوم مجلسى در بحار فرموده:
در آن هنگامه و گير و دار ابو غدره ضبابى كه از طائفه شمر شرير بود به زهير بن قين برخورد و گفت: اى زهير خيمهها را همه غارت كرده و آتش زديم.
زهير ديگر فرصتش نداد نيزه به دهانش زد كه از قفا سر به در آورد و به جهنم رهسپار شد، بعد رو به شمر آورد آن ناپاك ديد اصحاب و انصار خود را از ميان هنگامه كارزار خلاص كرده و اينك پشت سر هم مىرسند، لذا روى به فرار نهاد.
زهير با ياران كه تعدادشان ده نفر بود بر آن كفره و فجره تاختند جمعى كثير را به خاك انداختند الباقى زخم دار راه فرار پيش گرفتند در راه و نيمه راه به ساير اصحاب بر مىخوردند طعمه شمشير آبدار مىشدند.
مخدرات حرم از آمدن زهير و فرار دادن دشمن قدرى آرام گرفتند ولى از براى جوانان و برادران تشويش داشتند كه مبادا خداى نكرده سر موئى از ايشان كم شده باشد در اين اثناء علم خورشيد پرچم عباسى پيدا شد نعره جوانان به گوش خواهران و مادران رسيد همه ديده به راه داشتند ديدند امام (عليه السلام) آمد، على اكبر رسيد، قاسم پيدا شد، عون و جعفر و عبدالله و ساير جوانان همه از راه رسيدند.
از آن طرف شبث بن ربعى با آن قساوت قلب شمر را سرزنش كرد و گفت:
ثكلتك امك افزعنا النساء مادرت به مرگت بنشيند اين زنها كه جگرهاى ما را از ضجه و ناله كباب كردند زنها چه تقصير داشتند.
فاستحيى شمر و اخدوا لا يقاتلوهم الا من وجه واحد شمر ناپاك از حرف شبث خجالت كشيد قرار دادند كه ديگر به زنها كارى نداشته باشند و فقط با مردان بجنگند
--------------
ظهر روز عاشوراء و آنچه در آن وقت واقع شد
يا مولاى اننا مقتولون لا محالة اى مولاى من در اينك ما كشته خواهيم شد شك و ترديدى نيست.
و به روايت مرحوم مجلسى در بحار عرض كرد:
لا والله نقتل حتى اقتل دونك چون چنين است به ذات خدا خود را بكشتن نخواهيم داد تا آنكه از اين گروه جمعى را بكشيم بعد شربت شهادت را بچشيم.
احب ان القى الله ربى و قد صليت هذه الصلوة قربانت گردم دوست دارم چون خدا را ملاقات كرده باشم نماز ظهر را كه وقتش رسيده انجام داده باشم.
و نيز ابو مخنف روايت كرده كه عرضه داشت: يابن رسول الله قد حضرت الصلوة فصل بنا.
وقت نماز رسيده مايليم كه نماز را با شما بخوانيم
مرحوم مجلسى در بحار فرموده:
فرفع الحسين (عليه السلام) رأسه الى السماء و قال: ذكرت الصلوة جعلك الله من المصلين پس امام (عليه السلام) سر به آسمان بلند كردند آفتاب را در زوال ديدند فرمودند: ياد نماز كردى خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد.
بارى در چنين وقتى امام (عليه السلام) فرمودند: اى ياران از اين گروه زمانى مهلت بخواهيد كه دست از جان ما بردارند تا ما نماز بجاى آوريم.
به روايت ابو مخنف سپس امام (عليه السلام) به ابو تمامه صيداوى فرمودند: اذن يرحمك الله
خدا تو را رحمت كند اذان بگو.
برخى فرمودهاند: در بعضى از نسخ مقتل ابو مخنف است كه خود حضرت به نفس نفيس اذن فرمود.
سپس ابو مخنف مىگويد: امام (عليه السلام) فرياد زدند: يا عمر بن سعد أنسيت شرائع الاسلام الا تقف عنا الحرب حتى نصلى و نعود الى الحرب آيا يكباره شريعت را به كنار گذاشتى و مسلمانى را فراموش كردهاى؟ چرا دست از ما بر نمىدارى كه ما فريضه حق را بجا آوريم بعد رو به جنگ آريم؟
عمر بن سعد ناپاك جواب نداد، امام (عليه السلام) زبان به حوقله گشوده و فرمودند: شيطان بر اين قوم چيره شده است.
شهادت سردار دست چپ حبيب بن مظاهر اسدى (20)
يا حسين صل، فان صلوتك لا تقبل يعنى نماز كن ولى نماز تو مقبول درگاه اله نيست.
اصحاب امام (عليه السلام) از شنيدن اين كلام قرار و آرامش خود را از دست دادند مخصوصا جناب حبيب بن مظاهر اسدى كه در جنب امام (عليه السلام) ايستاده بود و وقتى اين كلام شوم را از آن شوم بخت استماع فرمود فرياد زد: و يلك لا تقبل صلوة الحسين (عليه السلام) و تقبل صلوتك يابن الحماره واى بر تو نماز حضرت امام حسين (عليه السلام) قبول نمىشود ولى نماز تو كرهخر قبول مىشود!!!
شعر
اى مولاى من اميد دارم كه نمازم را در بهشت اداء كنم و در آنجا سلام شما را به جد و پدر و برادر شما برسانم.
مرحوم مجلسى در بحار شهادت حبيب را بعد از اداء نماز ظهر ذكر فرموده ولى ابو مخنف و ابن شهر آشوب و ديگران نوشتهاند كه حبيب نماز ظهر را با امام (عليه السلام) نخواند زيرا باو مجال و فرصت خواندن نماز را ندادند.
بارى جناب حبيب حمله كرد به حصين بن نمير و شمشيرش را حواله فرق او نمود آن نا اصل از ترس جان عنان اسب خود را كشيد، سر در عقب برد در آن حال شمشير فرود آمد بر خيشوم اسب آن ناپاك، دماغ حيوان بريده شد اسب پهلو تهى كرد و راكب نانجيب خود را از پشت زين بر زمين انداخت حبيب دلاور بر سرش تاخت و خواست سر نحسش را جدا كند كه طائفه حصين تاختند آن مردود كافر را از چنگ حبيب ربودند، حبيب برخاست و اين رجز را خواند:
بارى آن شير بيشه شجاعت تا جان در تن و رمق در بدن داشت كوشيد و در دفاع از حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) و اهل بيتش آنچه داشت در طبق اخلاق نهاد.
ارباب مقاتل نوشتهاند جناب حبيب كارزار سختى كرد و بسيار از آن نامردان و روباه صفتان را كشت تا آنكه زخم فراوان از شمشير و تير و نيزه بر بدنش رسيد و خون بسيارى از او جارى شد و بدين وسيله قوت و توانائى خود را از دست داد در چنين فرصتى نامردى از قبيله بنى تميم به نام بديل بن صريم بر آن بزرگوار حمله كرد و شمشيرى بر سر مباركش زد و ناپاكى ديگر از همين قبيله نيزهاى خارا شكاف بر پيكر مطهرش زد و بدين وسيله او را از خانه زين بر زمين افكند، حبيب خواست تا برخيزد كه حصين بن نمير نامرد كه همچون زنان و يا اطفال از صحنه نبرد گريخته بود وقت را غنيمت شمرد و شمشيرى در آن حال بر سرش زد كه از كار افتاد پس آن مرد تميمى كه به حبيب نيزه زده بود از اسب فرود آمد و سر مباركش را از تن جدا كرد.
حصين گفت كه من شريك توام در قتل او سر را به من بده تا به گردن اسب خود آويزم و جولان دهم تا مردم بدانند من در قتل او شركت كردهام آنگاه بگير و آن را ببر نزد عبيدالله بن زياد براى اخذ جايزه پس سر حبيب را گرفت و بگردن اسب خويش آويخت و در لشگر جولانى داد و سپس به او رد كرد.
چون لشگر به كوفه برگشتند آن شخص تميمى سر حبيب را به گردن اسب خويش آويخته رو به قصر ابن زياد نهاده بود كه قاسم پسر حبيب در آن روز غلامى مراهق بود سر پدر را ديد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمىنمود هرگاه آن مرد داخل قصر دارالاماره مىشد او نيز داخل مىگشت و هرگاه بيرون مىآمد وى نيز بيرون مىآمد، آن مرد زود از اين كار به شك افتاد گفت چه شد تو را اى پسر كه عقب مرا گرفتهاى و از من جدا نمىشوى؟
گفت: چيزى نيست.
گفت: بى جهت نيست، مرا خبر بده.
قاسم گفت: اين سرى كه با توست، سر پدر من است آيا بمن مىدهى تا او را دفن كنم؟
آن مرد گفت: اى پسر امير راضى نمىشود كه او دفن گردد و من هم مىخواهم جائزه نيكى بجهت قتل او از امير بگيرم.
قاسم گفت: ولى خدا جزا بتو نخواهد داد مگر بدترين جزاها، به خدا سوگند كشتى او را در حالى كه بهتر از تو بود، اين بگفت و گريست و پيوسته در صدد انتقام بود تا زمان مصعب بن زبير كه قاتل پدر خود را كشت.
مقاله مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضةالشهداء
در بعضى از تواريخ مذكور است كه بديل بن صريم حبيب را به قتل رسانيد و سر او را بريد جائى محفوظ داشت و بعد از آنكه جنگ به اتمام رسيد آن سر را در گردن اسب آويخته به مكه برد كه آنجا دوستى داشت دشمن حبيب تا سر را به دوست خود بنمايد قضاء را پسر حبيب بر دروازه مكه ايستاده بود كه بديل رسيد آن پسر پرسيد: اين سر كيست؟
بديل ندانست كه اين پرسنده پسر حبيب است جواب داد: سر حبيب بن مظاهر است كه در كربلاء من او را به قتل رسانيدهام و تحفه براى دوست خود فلان كس آوردهام.
چون پسر حبيب اين سخن بشنيد دود از نهاد او بر آمد و با آن كه به حد بلوغ نرسيده بود سنگى برداشت و بر پيشانى بديل زد بطوريكه مغزش پريشان شده از مركب در افتاد و پسر حبيب سر پدر از گردن مركب باز كرده ببرد و در گورستان معلى دفن كرد و حالا آن موضع مزارى است مشهور و معروف به رأس الحبيب والله اعلم.
مبارزه سردار دست راست زهير بن قين بجلى
قربان خاك پاى مباركت شوم: ما هذا الانكسار الذى اراه فى وجهك؟
اين چه حزن و اندوه است كه بر دل راه داده و اين چه آثار شكستگى است كه از روى مبارك مىبينم، ألست تعلم انا على الحق آيا ما را بر حق نمىدانى؟
حضرت فرمود: چرا به حق خداوند متعال كه ما بر حقيم و حق با ماست.
زهير عرض كرد: چون چنين است، چه باك از مرگ داريم كه دمى ديگر به بهشت مىرويم و به نعيم سرمد مىرسيم.
سپس عرض داشت: يا مولاى أتأذن لى فى البراز آقاى من آيا به من اذن مبارزه مىدهيد كه بجنگم؟
امام (عليه السلام) اذن دادند.
زهير پس از كسب رخصت اين رجز بخواند:
شعر
زهير دلاور بخاطرش گذشت كه مبادا امام (عليه السلام) با اصحاب و احباب نماز بگذارد و او از اين فيض عظيم محروم بماند چنانچه حبيب از آن بى نصيب ماند لذا به سرعت خود را به محضر مبارك امام (عليه السلام) رساند.
نماز خواندن امام (عليه السلام) با اصحاب و شهادت سعيد بن عبدالله (21)
نماز خوف طبق آنچه فقهاء فرمودهاند نمازى است كه بواسطه كثرت جمعيت دشمن و خائف بودن از آنها جمعيت نمازگزاران به دو فرقه تقسيم مىشوند.
يك فرقه با امام (عليه السلام) نماز مىخوانند و فرقه ديگر در پيش روى امام ايستاده از آن وجود مبارك و نمازگزاران حفاظت مىنمايند.
عمر بن سعد حرامزاده وقتى ديد كه امام (عليه السلام) با اصحاب آماده خواندن نماز هستند فرمان داد كه تيراندازان ايشان را تيرباران كنند.
امام (عليه السلام) كه اين بى شرمى را از اهل كوفه و شام ملاحظه فرمودند دو نفر از اصحاب را انتخاب نمودند:
يكى: سعيد بن عبدالله الحنفى و ديگرى زهير بن قين بجلى.
حضرت به ايشان فرمودند شما در پيش صف نمازگزاران باشيد و نگذاريد آسيبى به ايشان رسد تا ما نماز را بخوانيم آن دو شير دلير از جان گذشته در جانب راست و چپ ايستاده و آنچه تير و سنان مىآمد با دست و سينه به استقبال آنها مىرفتند و از امام (عليه السلام) و نمازگزاران دفع آسيب مىكردند سيزده تير به سعيد بن عبدالله اصابت كرد غير از زخمهاى نيزه و شمشير كه برداشته بود خلاصه آنكه آن شير مرد با همت چنان از سلطان مظلوم حمايت كرد كه تمام دشمن متحير شده و از استقامت و پايمردى او به غضب آمدند لذا با اينكه سيزده تير به او خورده بود ديدند با كمال قوت و قدرت به حفاظت از امام (عليه السلام) مشغول است نزديك آمده ضرباتى چند با شمشير به وى زدند باز در جايش ايستاده و همچون سد سكندر مقاومت نمود شروع كردند با طعن نيزه او را زخمى نمودن باز در جايش قائم بود و اين استقامت و ايستادگى آن دلير تا زمانى بود كه امام (عليه السلام) مشغول به خواندن نماز بودند و همينكه نماز آن حضرت به پايان رسيد سعيد بن عبدالله نيز به روى خاك افتاد ولى با خداوند مشغول مناجات و عرض حال شد و بر كفار و معاندين لعنت مىنمود و مىگفت:
اللهم العنهم لعن عاد و ثمود، اللهم ابلغ نبيك عنى السلام و ابلغه ما لقيت من الم الجراح فانى اردت بذلك نصرة ذرية نبيك.
بار خدايا بر اين قوم لعنت كن آن لعنتى كه بر قوم عاد و ثمود كردى، خداوندا در همچو حالى سلام مرا بر پيغمبر خود برسان و او را از حال فكار من مطلع گردان كه به اين روز افتاده و زخمهاى جگر سوز به جان خود خريدم، خدايا همه را در راه ذريه پيغمبر تو كشيدم و مقصودم يارى فرزند غريب و مظلوم او بود.
در برخى از كتب مقاتل آمده كه بنا به روايتى خود را غلطان و كشان كشان به قدمهاى امام (عليه السلام) رساند و سر بر قدم مولاى خود نهاد و در همان حال مرغ روحش از قفس آزاد شد.
مقاله مرحوم صدر قزوينى در كتاب حدائق الانس
در مقتلى كه منسوب است به ابى مخنف آمده است كه: و صلى (عليه السلام) باصحابه صلوة الظهر، فلما فرغ من صلوته حرصهم على القتال.
چون خامس آل عبا جناب سيدالشهداء (عليه السلام) از نماز ظهر فارغ شد حالتى دل شكن بر آن جناب رخ داد كه دل مقبلش مثل مرغ نيم بسمل مىتپيد، آثار انكسار از بشره آن سرور آشكار بود، اين آثار انكسار بنابر قول مرحوم علامه در بحار براى آن بود مبادا فدا بيايد و يا بداء حاصل شود والا اگر براى شهادت مىبود هر چه امام (عليه السلام) نزديكتر به شهادت مىشد رخسارهاش شكفته و برافروختهتر مىشد چنانچه شيخ صدوق طاب ثراه در كتاب امالى مىفرمايد هر قدر كه كار بر آن بزرگوار سختتر مىشد چهره گلناريش برافروختهتر مىشد برخلاف اصحاب آن جناب كه هر قدر از ايشان كشته مىشد دل شكستهتر مىشدند مخصوصا بعد از نماز ظهر چنان افسرده و پژمرده شده بودند و خسته و درمانده گشته بودند كه طاقت از جا برخاستن و قدرت شمشير برداشتن نداشتند، حق داشتند زيرا شب تا صبح نخوابيده و از طلوع آفتاب تا بعد از ظهر با لب تشنه و با شكم گرسنه مشغول حركت و جنگ بوده ميان آفتاب سوزان با زخمهاى فراوان و با قلت اعوان چنان دلها شكسته بود كه نمىخواستند از جا برخيزند و با دشمن در ستيزند امام مستضام كه اين حالت زار اصحاب ديد برخواست و ايستاد و تكيه به شمشير داد لعل گهربار گشود و ياران خسته را خطاب نمود و ترغيب بر جهاد فرمود.
يا اصحابى ان هذه الجنة قد فتحت ابوابها و اتصلت انهارها و اينعث اثمارها و زينت قصورها و تولفت ولدانها و حورها.
اينك رسول خدا با شهداء امت منتظرند پدر و مادرم مشتاق ديدار شمايند، پس حمايت كنيد از دين خداى و حميت كنيد از حرم رسول الله و حفظ ذريه او بنمائيد.
فرمود: زنان من حالا ديگر شما بايد اصحاب را به جوش آوريد ثمّ صاح الحسين: اخرجن فخرجن منشرات الشعور مهتكات الجيوب.
سپس امام (عليه السلام) به زنان حرم صيحه زد كه بيرون بيائيد اصحاب را ترغيب و تحريص بر جهاد كنيد، پس آن زنان مو پريشان با گريبانهاى دريده و صورتهاى خراشيده بيرون آمدند.
امام ابرار ضجه و ناله دختران و خواهران را شنيد مثل باران مىگريست، اصحاب نيز مانند ابر بهار به گريه در آمدند.
| شه تشنه را بر حرم دل بسوخت |
اى امت تنزيل و حافظان قرآن، اين دختران را مىبينيد همه فروزنده اختران آسمان نبوت و ولايتند كه در اين صحرا ميان گروه اشقياء گرفتار شدهاند اگر چشم نيكى به پروردگار داريد از اين آوارگان رعايت كنيد، سستى در كار نياوريد.
پس آن خسته جانها و شكسته روانها از جا برخاستند با كمال ضعف و جراحت اذن گرفتند سلام دادند روى به جهاد آوردند.
شهادت دو برادر بنامهاى عبدالله غفارى و عبدالرحمن غفارى (22 و 23)
يا بنى اخى ما يبكيكما، فوالله انى ارجو ان تكونا بعد ساعة قريرى العين
اى ياران جانى و اى برادران روحانى براى چه گريانيد، به خدا قسم اميدوارم يكساعت ديگر مسرور و شادان باشيد و چشم شما به جمال رسول خدا و رضاى حق تعالى روشن شود.
آن دو برادر ملول عرض كردند: يابن فاطمة البتول جعلنا والله فداك
خدا جانهاى بى قابليت ما را فداى تو كند فوالله ما على انفسنا نبكى، به ذات اقدس الهى ما براى جان خود نمىگرئيم، هزار همچو ما فداى يك تار موى تو وليكن نبكى عليك بذاك قد احيط بك و لا نقدر على ان ننفعك، بلكه گريه ما از براى غريبى و بى كسى تو و عيال تو است كه اين قوم لعين تو را در ميان گرفتهاند و قصد جان تو و جوانان تو را دارند، ما چند نفر را آن قدر قدرت نيست كه دفع شر و رفع ضرر از تو بنمائيم، لشگر بى حد و حساب و ما مجروح و دل كبابيم، نمىدانيم يكساعت ديگر حال زار تو چگونه خواهد بود.
الحاصل امام (عليه السلام) به آن دو برادر فرمود كه ياران خدا هر چه خواهد همان خواهد شد، ما در نظر خدائيم برويد كه ما نيز از عقب مىآئيم.
پس آن دو برادر سلام به امام دادند و روى به ميدان نهادند، قرار دادند كه پشت به پشت يكديگر بدهند برادرانه جنگ كنند از هم جدا نشوند مانند دو شير با شمشير بر آن فوج حمله كردند چند نامرد را به راه عدم فرستادند عاقبت از ضعف و جراحت و شدت عطش بازوها سست شد، زخم كارى خوردند با كمال خوارى به خاك افتادند و روحشان به اعلى عليين رفت.
مبارزه زهير بن قين و شهادت آن دلير (24)
اى سلطان سرير اقليم ايمان و يقين وقت جان بازى است مشتاق ديدار جد و پدرت گشتهام اذن مرخصى مىخواهم امام (عليه السلام) اذن داد.
زهير پس از كسب اجازه از حضرت روى به معركه آورد بى مهابا و بدون درنگ خود را به درياى لشگر زد و بى پروا روى به قلب لشگر برد، صفها را مىدريد و سرها را مىبريد و سينهها را مىشكافت به روايت مرحوم صدوق در امالى نوزده تن از رجال نامى لشگر دشمن و به نقل ابو مخنف هفتاد نفر از آن جماعت را به خاك مذلت انداخت حاصل كلام آنكه تا نيزهاش در دست بود و از آن كارى مىآمد با نيزه از آن لشگر مىكشت و وقتى نيزهاش از كار افتاد دست برد تيغ آتشبار را از غلاف كشيد و با آن دمار از روزگار آن تبه كاران بر مىآورد و در آن هنگامه و گير و دار بانگ بر آورد: اى بى حيا مردم كوفه اينك رسول خدا ايستاده خيرهگى و بى شرمى شما را مىبيند، اين چه ماجرائى است در اسلام كه در حضور پيغمبر پسر پيغمبر را مىكشيد اين عبارت مىگفت و خود را به چپ و راست لشگر مىزد و هنگامه عظمائى به راه انداخته بود.
فرد
و در وقتى كه زهير از زين به زمين افتاد امام (عليه السلام) در حالى كه آب در ديدگان مىگردانيد و سخت مىگريست فرمود: لا يبعدك الله يا زهير، لعن الله قاتلك، لعن الله الذين مسخوا قردة و خنازير
يا زهير خدا تو را از رحمت خودش دور نكند كه از من دورى نكردى و در يارى من تقصيرى نكردى، همواره پشت و پناه من بودى، سردار ميمنه سپاهم بودى، فى الواقع چشم راست من بودى، تو و حبيب كه از دست من رفتيد دو بال اقبال من شكست، ديگر به كدام قوت پرواز كنم.
مبارزت دلير كم نظير و شهادت طرماح بن عدى (25)
پس آن گروه نا اصل مانند زنبور و مگس بر وى حمله آوردند آن شير شرزه اصلا هراسى بخود راه نداد دست كرد بقائمه شمشير و پلنگ آسا خود را انداخت وسط آنها سرها بود كه مىپراند دستها بود كه قطع مىكرد، هر كس را به كمر مىزد دو نيم مىنمود و هر كه را بفرق مىزد تا صندوقچه سينهاش مىشكافت قلم قلم دو نيم دو نيم روى هم مىريخت الحاصل محشرى در آن ميدان بپا كرد و هر كس به چشم انصاف رزم آن نره شير را مىديد سمند او را توتياى ديده مىنمود، ارباب مقاتل نوشتهاند پيوسته از آن قوم مىكشت تا نفرات كشته شدهها به هفتاد تن رسيد باز همچون رعد مىغريد و مىجوشيد و با دشمن بد منش مىكوشيد و از صف پيادگان نيز بسيارى را به دارالبوار فرستاد از قضاء اسب او سكندرى خورد و راكب را بر زمين انداخت نخل موزون و قامت بلند طرماح در خاك غلطيد، هم خسته و هم تشنه و هم گرسنه و هم زخمدار بود و از طرفى بواسطه كر و فر و كشتار زيادى كه نموده بود ضعف و ناتوانى بر او غالب گشته ديگر قادر نبود كه از جاى برخيزد، لشگر دون همت و روباه صفت چون چنين ديدند او را احاطه كرده و جسدش را در ميان گرفتند و بسرعت سر پر مهر و محبتش را از بدن جدا كرده و بنزد عمر سعد بردند و بفرموده برخى از ارباب تحقيق به روايتى طرماح با زخم و جراحت در ميان قتلگاه به حالت اغماء افتاد و بعد از رفتن لشگر و سپاه از زمين كربلاء در شب يازدهم بهوش آمد...
شهادت عبدالرحمن بن عبدالله يزنى (26)
و محياى و مماتى لله رب العالمين بارى حمله به ميمنه لشگر كفر نمود و آن را بهم زد و سپس به ميسره حمله آورد آرايش آنرا منهدم ساخت و بالاخره پس از غلبه ضعف و خستگى از پاى در آمد و در عداد شهداء قلم زده شد.
شهادت مالك بن انس بن مالك (28)
اى عمر اگر سعد وقاص مىدانست كه روزى از تو اين حركت صادر خواهد شد بدست خويش سرت را بر مىداشت و عالم را از ننگ وجود ناپاك مىزدائيد.
عمر سعد از اين سخن خجل و سرافكنده شد بانگ بر سپاه خود زد كه مبارزى بميدان رود و او را خاموش كند، دليرى به ميدانش آمد، مالك او را بدرك اسفل فرستاد و بعد از او ديگرى آمد، وى نيز راه سقر پيش گرفت و پيوسته از آن قوم غدار مىكشت تا بشرف شهادت نائل آمد رحمة الله عليه.
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ فِي السَّمَاءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فِي الْأَرْضِ فَإِنَّهُ مَكْتُوبٌ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِصْبَاحٌ هَادٍ وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍوَ إِمَامٌ غَيْرُ وَهْنٍ وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ وَ بَحْرُ عِلْمٍ وَ ذُخْر....