کتاب مقتل الحسین علیه السلام، از مدینه تا مدینه -14-
بعد از عمرو بن مطاع قيس بن منبه كه از شجاعان روزگار و فرسان نامدار بود چون شير شكارى روى به ميدان نهاد و رجزى آغاز كرد كه ترجمه بعضى از ابياتش اين است:
سپس از لشگر دشمن مبارز خواست، سردارى از دست چپ به ميدانش آمد همينكه با آن اژدهاى دمان مواجه شد از صولت و سطوتش هراسيد به طورى كه بندبندش به لرزه آمد لاجرم روى به فرار گذارد، قيس از عقبش مركب تاخت تا از لشگرگاه به صحرا رسيد، عمر سعد جمعى از لشگر را به حمايت آن نامرد فرستاد از آن طرف قيس وقتى به آن سردار كوفى رسيد خواست كه نيزه به وى رساند سواران از قفاى وى در آمده و زخمهاى متعدد بر او وارد ساختند و عاقبت بواسطه كثرت زخمها از پا در آمده و به صف شهداء پيوست.
شهادت عمرو بن قرظه انصارى (31)
ديگر از شهداء صحراء پر بلاء كربلاء جناب عمرو بن قرظة بن كعب انصارى خزرجى است، قرظه، از صحابه كبار و از اصحاب اميرالمومنين (عليه السلام) است و مردى كافى و شجاع بوده و در سنه 24 رى را با ابو موسى فتح كرده و در صفين اميرالمومنين (عليه السلام) پرچم انثار را به او مرحمت كرده بود و در سنه 51 وفات كرد وى غير از عمرو كه در لشگر امام (عليه السلام) بود و از فدائيان و جان نثاران حضرت محسوب مىشد فرزند ديگرى بنام على داشت كه در لشگر عمر بن سعد بود و بسيار خبيث به نظر مىرسيد زيرا پس از شهادت برادرش عمرو امام حسين (عليه السلام) را نداء كرد و گفت: يا حسين يا كذاب بن الكذاب اضللت اخى و غررته حتى قتلته.
حضرت در جوابش فرمودند: ان الله لم يضل اخاك ولكنه هدى اخاك و اضلك.
على ملعون گفت: خدا بكشد مرا اگر تو را نكشم مگر آنكه پيش از آن كه بتو برسم هلاك شوم، پس به قصد آن حضرت حمله كرد و نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد او را نجات دادند.
عمرو بن قرظه همان كس است كه امام حسين (عليه السلام) او را بنزد عمر سعد فرستاد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش طلبيد ولى عمر عذر آورد.
بارى عمرو پس از كسب اذن از امام (عليه السلام) عازم ميدان شد و بفرموده ابن شهر آشوب اين رجز را خواند:
پس خود را به قوم بى شرم و حيا زد و كارزارى سخت نمود و جمع كثيرى را به دوزخ فرستاد و بالاخره شربت شهادت را نوشيد، اين بزرگوار تا زمانى كه در قيد حيات بود به نحو احسن از شاه تشنه كام حمايت و حفاظت نمود او كسى بود كه هر چه تير بجانب امام (عليه السلام) مىآمد دست خود را سپر قرار مىداد و آنرا از حضرت دفع مىكرد و اگر كسى نيزه يا شمشيرى بقصد سرور كائنات مىزد آن محب و عاشق با سر و سينه آنرا از جناب حضرتش رد مىنمود حاصل آنكه بنحوى جان فشانى نمود كه دوست و دشمن از وفادارى و ثبات قدم آن بزرگوار حيران ماندند.
شعر
تحريص امام (عليه السلام) اصحاب را بر جهاد و شهادت حنظلة بن سعد شيبانى (32)
چون بعد از ظهر روز عاشوراء اصحاب و ياران امام (عليه السلام) به درجه رفيعه شهادت رسيدند و اندكى باقى ماندند و همگى زخمى و مجروح، تشنه و گرسنه به حالتى كه زبان قدرت شرح حال ايشان را ندارد، امام ابرار چون حالت زار ايشان را ديدند فرمودند: صبرا بنى الكرام فما الموت الا قنطرة يعبركم من البؤس و الفرار الى الجنان الواسعة و النعيم الدائمة.
يعنى اى كريمان عالم و اى نجيبان اولاد آدم كه از مال و منال و فرزند و عيال و جاه و جلال چشم پوشيديد چند دقيقه ديگر نيز در صدمات و لطمات اين دار فانى صبر كنيد تا آنكه شربت شهادت بنوشيد و از سندس و استبرق بپوشيد نيست مرگ مگر يكى پلى كه شما را عبور مىدهد از زحمت و محنت نجات مىدهد و به درجات جنات و نعيم باقيه دائمه مىرساند.
فايكم يكره ان ينتقل من سجن الى قصر كدام يك از شما ميل نداريد از زندان انتقال نمائيد و به قصر دارالجلال منزل سازيد، پس زود باشيد خود را به ياران برسانيد.
در اين حال پسر سعد فرياد كشيد: اى لشگر زود باشيد كه روز تمام شد و كار اين يك مشت مردم تمام نشد كسى از ايشان باقى نمانده حمله كنيد جمله را طعمه شمشير سازيد.
آن بى حيا مردم رو به لشگر شكست خورده امام (عليه السلام) آوردند در آن اثناء كه لشگر كوفى بر امام و اصحاب امام حملهآور شدند و تير و سنگ و عمود مىپرانيدند حنظلة بن سعد شيبانى آمد در پيش روى امام ابرار سپروار سينه خود را سپر و هدف تيرهاى بلا نمود چنانچه در روايت است:
وجاء حنظلة بن سعد الشيبانى، فوقف بين يدى الحسين (عليه السلام)
حنظلة بن سعد شيبانى آمد و در مقابل امام حسين (عليه السلام) ايستاد و با كمال ذوق و منتهاى شوق خود را هدف تير و سر و صورت خويش را سپر نيزه و شمشير ساخت و نگذاشت از آن باران تير و شمشير گزندى به وجود ارجمند امام (عليه السلام) برسد.
حاصل آنكه حنظلة بن سعد در حفظ و حراست امام (عليه السلام) نهايت سعى و كوشش را مىكرد و تا آنجا كه توانست آن قوم ظالم را نصيحت كرد، مىفرمود:
يا قوم انى اخاف عليكم مثل يوم الاحزاب اى فرقه اشرار و اى طائفه ستمكار اين خيرگى و ستم تا كى بهوش بيائيد بر شما مىترسم كه مثل روز احزاب كه طائفه قريش با پيغمبر خدا كردند و مثل قوم ثمود و عاد كه با پيغمبرها نمودند، اى قوم از خدا بترسيد و اين قدر ظلم در حق اين مظلوم روا مداريد.
يا قوم انى اخاف عليكم مثل يوم التناد و يا قوم لا تقتلوا حسينا اى گروه ستمگر راضى به كشتن پسر فاطمه سلام الله عليها مشويد، خون اين بى گناه مظلوم را مريزيد، از خدا بترسيد بيش از اين آزار و اذيت روا مداريد، از اين مقوله سخنان مىگفت و از امام (عليه السلام) حفاظت و حراست مىكرد.
در مناقب ابن شهر آشوب آمده كه حضرت به حنظله فرمود: خدا تو را رحمت كند كه حق نصيحت را به عمل آوردى ولى اين قوم مستحق عذاب و سزاوار سخط و عقاب خداوند عالم شدهاند موعظه به ايشان اثر نمىكند بلكه شقاوت و ضلالتشان افزوده شده.
حنظله عرض كرد: قربانت شوم راست فرمودى: جعلت فداك افلا نروح الى ربنا و نلحق باخواننا يعنى اى مولا فداى تو شوم چه انتظار دارى آيا نمىخواهى به سوى پروردگار خود رفته و به برادران روحانى خويش ملحق شويم؟
حضرت فرمود: چرا تو برو كه ما نيز از عقب مىآئيم.
حنظله مانند شيرى كه از هستى خود چشم پوشيده باشد پروانه وار خود را در آتش كارزار انداخت، عرض كرد: يابن رسول الله وعده من و شما در حضور جدت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم).
حضرت فرمود: آمين آمين.
ثم استقدم و قاتل قتالا شديدا سپس حمله كرد و كشتار سختى نمود و جمعى را به درك فرستاد.
شعر
همينكه حنظله به روى خاك افتاد با خداوند مناجات كرد و در حق آن كفار از خدا بى خبر نفرين نمود، ظالمى به بالين وى آمد زبان آن خسته و تشنه را از دهان بيرون آورد و با خنجر بريد به جرم اينكه آنها را نصيحت كرده و در حقشان نفرين نموده بود رحمة الله عليه.
ديگر از جانبازان و شهداء در سرزمين طف جناب حجاج بن مسروق جعفى است كه مؤذن لشگر امام حسين (عليه السلام) و به گفته برخى ركاب دار آن حضرت بوده است، وى مردى كثيرالصلوة و كثيرالصوم، قارى قرآن و حافظ فرقان بود.
حجاج بن مسروق وقتى روزگار را تيره و تار و حال امام (عليه السلام) را آن طور زار مشاهده كرد دنيا در نظرش ظلمانى آمد و جان عزيز در پيش چشمش خوار گشت، خدمت آن مظلوم آمد عرض كرد: قربانت گردم وقت تصدق شدن من رسيده، اجازه فرمائيد كه جانم را قربان شما كنم.
حضرت با ديده اشگبار اذن دادند.
حجاج با خاطرى افسرده و روانى پژمرده روى به معركه آورد و اين رجز را خواند.
سپس حمله برد بر آن درياى لشگر و با شمشير آتشبار دمار از روزگارشان بر آورد به روايت مناقب پانزده نفر از شجاعان لشگر دشمن را به دارالبوار فرستاد و بسيارى از پيادگان را از حيات محروم ساخت.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامال فرموده: حجاج بيست و پنج نفر از لشگر دشمن را بخاك هلاكت افكند صف دشمن بسته شد و لشگريان از ضرب تيغش به تنگ آمدند بناچار از دور و نزديك تير بارانش نمودند آن شير دل رجز را اعاده كرد و كارزار سختى نمود تا از كثرت زخم و خستگى مفرط از پاى در آمد آن روباه صفتان حال را كه چنين ديدند دورش را احاطه كرده با نوك سنان بدن مباركش را سوراخ سوراخ و با شمشير پاره پاره و قطعه قطعه كردند رحمة الله عليه.
آمدن هاشم بن عتبه به مدد امام (عليه السلام) و شهادت آن جوانمرد (34)
مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مىنويسد:
بعد از ظهر عاشوراء كه رفته رفته كار بر حضرت ابا عبدالله الحسين سخت مىشد و بسيارى از اصحاب شهيد شده و باقى مانده آنها نيز همگى خسته و زخمدار بودند ناگاه از دست راست حضرت از ميان بيابان سوارى بيرون آمد بر خنكى تازى نژاد نشسته و بر گستوانى با جلال زرّين و سيمين در روى كشيده مركبى كه در معركه چون قطرات غمام فرو دويدى و بر مصاعد معركه چون دخان به اندك زمانى به دامن آسمان رسيدى.
فرد
مركبى بدين زيبائى به جولان در آمده و راكبش خفتانى لعل چون زهره و مريخ درخشان پوشيده و خودى عادى چون افسركيان بر سر نهاده و نيزهاى چون مار ارقم در دست گرفته و كمانى بلند در بازوى ارجمند افكنده و جعبهاى پر از تير خدنگ بر ميان بسته و شمشير يمانى به زهر آب داده حمايل كرده و سپر مكى از پس پشت در آويخته چون شير ژيان و چون ببر بيان به غرش در آمد و سراپاى ميدان بگرديد، رجزى مىخواند و چون از طريد و جولان فارغ شد روى به سپاه مخالف كرد و نعره زد كه اى لشگر كوفه و شام و اى بى رحمان خون آشام هر كه مرا داند خود داند و هر كه نداند، بداند منم هاشم بن عتبة بن وقاص برادر زاده سعد وقاص و پسر عم عمر سعد بى اخلاص، پس روى به لشگر امام حسين نهاده گفت: السلام عليك يابن رسول الله اگر پسر عمم عمر سعد با دشمنان يار است دل من دوستان شما را هوادار است و در دوستى شما به غايت وفادار.
اين هاشم در صفين حرب كرده بود و در حرب عجم همراه عم خود بسى دليرىها نموده چنانچه در تواريخ صحابه معلوم است.
آنگه از امام (عليه السلام) همت طلبيد روى به ميدان نهاد و گفت نمىخواهم از اين لشگر الا عمزاده خود عمر سعد را.
عمر سعد كه اين سخن را بشنيد و طعنه هاشم گوش كرد لرزه بر وى افتاد چون مبارزتهاى هاشم شنيده و دليرى و مردانگى او را دانسته بود، روى به لشگر خود آورده گفت اى دلاوران اين سوار عم زاده من است و مرا در ميدان رفتن پيش او مصلحت نيست كيست كه برود و دل مرا فارغ گرداند؟
سمعان بن مقاتل كه امير حلب بود به ميدان آمد و او را در آن نزديكى از دمشق با هزار سوار به يارى پسر زياد آمده بود، مردى كار ديده و گرم و سرد روزگار چشيده، چون به ميان ميدان رسيد نعره زد بر هاشم كه اى بزرگ زاده عرب، پسر عم تو را از پسر زياد چه بد رسيده و حالا ملك رى و طبرستان نامزد او است و سپهسالار لشگر كوفه و شام است و او را گذاشته و با حسين كه نه مملكت دارد و نه حشم و نه خزانه و نه خدم يار شدهاى مكن و از دولت روى مگردان و با بخت خويش ستيزه فرو بگذار.
فرد
هاشم گفت: اى ناكس اين دو سه روزه اختيار فانى را دولت نام نهادهاى و جاه بى اعتبار دنى را اقبال لقب دادهاى مگر ندانستهاى:
فرد
نه دولت جهان را اعتبارى است و نه اقبال او را ثباتى و قرارى.
شعر
اى سمعان بيا و ديده انصاف بگشاى و به نعيم باقى بهشت رغبت نموده از سر اين جيفه از سگان وا پس مانده درگذر و كمر خدمت فرزند مصطفى صلوات الله و سلامه عليه بر ميان جان بسته دولت ابد پيوند رضاى الهى و سعادت سرمدى بدست آر.
فرد
سمع سمعان از استماع اين سخنان تيره و بصر بصيرتش از اشعه بوارق اين كلمات طيبات خيره شد گفت:
اى هاشم نه از پسر عم شرم دارى و نه از پسر زياد حساب مىگيرى به خيالى مغرور شدهاى و از روش عقل معاش دور افتادهاى.
هاشم گفت: نفرين به پسر زياد باد كه پسر عمم را بازى داد تا دين به دنيا بفروخت من عالى همتم دنيا به آخرت بدل مىكنم، معيوب فانى مىدهم و مرغوب باقى مىستانم، اين جاه فانى كه شما بدو مىنازيد زود در گذرد و به عذاب اليم و عقاب عظيم گرفتار گرديد.
سمعان ديگر باره خواست كه سخن گويد هاشم در غضب شده بانگ بر مركب زد و گفت اى ناستوده به مجادله آمدهاى يا به مقاتله؟
پس بر سمعان حمله كرد و نيزه در نيزه يكديگر افكندند در آخر هاشم نيزه از دست بيفكند و شمشير كشيد روى به سمعان نهاد سمعان حلبى نيزه بر سينه هاشم راست كرده بود هاشم پشت شمشير بر نيزه او زد نيزه از دستش بيفتاد خواست كه تيغ بر كشد هاشم امانش نداد شمشير برق كردار، صاعقه آثار خود را بر فرق سرش زد كه تا به خانه زين به دو نيم شد آواز تكبير از سپاه امام حسين بر آمد و هاشم در پيش صف عمر سعد بايستاد و گفت: اى عمزاده پدرت سعد وقاص در روز جنگ احد جان فداى حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم) كرده تير در روى دشمنان دين مىانداخت و شر اعادى را از آن حضرت دفع مىكرد و پيغمبر صلوات الله و سلامه عليه او را دعاء مىگفت و پدر من عتبة بن ابى وقاص سنگ بر لب و دندان مبارك آن حضرت مىزد و مدد مخالفان مىكرد امروز حالتى عجيب مشاهده مىشود كه تو پسر چنان پدر با دشمن يار شدهاى، تيغ در روى فرزند مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) مىكشى و من پسر چنان پدرى اهل بيت آن حضرت را حمايت مىكنم و مىخواهم كه بنياد اهل خلاف و عناد را براندازم اينجا سرّ يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى ظهور تمام دارد و آن روز زبان معجز بيان سيد عالميان (صلى الله عليه و آله و سلم) بر پدرت آفرين مىگفت و امروز بر تو نفرين مىكند و همان روز بر پدرم نفرين مىكرد و مىدانم كه امروز بر من آفرين مىگويد.
عمر سعد كه اين سخنان را گوش كرد آه سرد از دل پر درد بر آورد، سر در پيش افكند، آب ندامت از ديده بى شرمش روان شد.
اما چون سمعان بدان خوارى كشته گرديد برادرش نعمان بن مقاتل با هزار مرد كه ملازم سمعان بودند به يك بار بر هاشم حمله كردند، هاشم نترسيد و از آن لشگر ذرهاى نينديشيد و پيش حمله ايشان باز شد و دست و بازو بكار آورده دستبردى نمود كه اگر رستم دستان به چشم انصاف مشاهده كردى گرد سمند او را توتياى ديده ساختى و اگر سام نريمان آن رزم را بديدى رشته خدمت او را بجاى طوق مرصع در گردن انداختى.
فرد
شجاعت فضل بن على (عليه السلام) و شهادت آن بزرگوار (35)
چون امام (عليه السلام) ديد كه هاشم با هزار سوار كارزار مىكند روى به ياران نمود كه آن جوان دلاور جگر دار را دريابيد.
برادر امام حسين كه او را فضل بن على مىگفتند با نه تن ديگر از اصحاب امام حسين (عليه السلام) كه نام ايشان معلوم نيست به مدد هاشم روان شدند، عمر سعد دو هزار نامرد فرستاد كه مگذارند آن مبارزان به هاشم بپيوندند سواران سر راه بر آن ده تن گرفتند و حرب در پيوست، آواز گير و دار ايشان به فلك دوار رسيد سلامت چون زه كمان گوشه گير شد و فتنه چون تيغ انتقام از نيام آشكارا گشت.
شعر
لشگر دشمن به جهت انبوهى غالب شده نه تن را شهيد كردند و فضل بن على چون پدر بزرگوار خود به تيغى چون ذوالفقار زبانه دار و نيزهاى مانند مار ارقم جان شكار حرب مىكرد و مبارز مىكشت گاهى به شعله سنان آتش آهنگ دود جانسوز از سينه بى دلان بر آوردى و گاهى به خدمت تيغ بى دريغ رخنه در صف دليران و مبارزان كردى، دو هزار كس به آن يك كس درمانده دست به تير كردند.
فرد
در اين تير باران اسب شاهزاده فضل سقط شده و پياده در ميان آن قوم گرفتار گشت و عاقبت از سراى بى اعتبار دنيا متوجه منزل دارالقرار شد و از برادران امام مظلوم (عليه السلام) اول كسى كه شربت شهادت چشيد و تشنه لب و سوخته جگر به پدرش ساقى كوثر رسيد فضل بن على بود رضوان الله عليه.
چون لشگر عمر سعد ملعون اين ده تن را شهيد كردند روى به مددكارى نعمان بن مقاتل آوردند و او با هزار سوار گرداگرد هاشم را فرو گرفته بودند و هاشم تنها با آن مدبران دغا كارزار مىكرد و دمار از پياده و سواره بر مىآورد.
شعر
بهر طرف كه مركب مىراند بوى مرگ به مشام مقاتلان مىرسيد و به هر جانب كه حمله مىكرد رنگ احمر به نظر مخالفان در مىآمد و نعمان بن مقاتل هر زمان نعره بر سپاه مىزد كه كوشش كنيد و خون برادرم باز خواهيد در اين حال هاشم دريازيد(68) و دوال كمرش بگرفت و از خانه زين در ربوده بر زمين زد چنانچه استخوانهايش در هم شكست و فى الحال مرغ روحش از قفس قالب شومش بيرون جست، پس علمدار او را به ضرب تيغ به نعمان در رسانيد و علمش نگون سار گردانيد سپاه نعمان چون وى را كشته و علمش را نگون شده ديدند روى به گريز نهاده نعره الحذر الحذر بركشيدند و در اين محل لشگر عمر سعد در رسيدند و ايشان را باز گردانيده قرب سه هزار كس حوالى هاشم را فرو گرفتند و او مانده شده بود و زخم بسيار خورده و تشنگى بر او غلبه كرده نه راه گريز داشت و نه مجال ستيز و با اين همه مىجوشيد و مىخروشيد و مردانه مىكوشيد تا وقتى كه شربت شهادت نوشيد و از جامه خانه كرامت سرمدى خلعت سعادت ابدى بپوشيد، زين عالم فانى سوى گلزار بقا رفت.
شهادت جنادة بن الحارث الانصارى (36)
از جمله سربازان خامس آل عبا (سلام الله عليه) كه پروانه آسا در هنگامه كربلاء خود را سوخته و چشم از كونين بردوختند جنادة بن الحارث الانصارى بود، اين بزرگوار از فرقه انصار و در زمره هواداران آن اطهار بود با لب تشنه و شكم گرسنه و روان خسته از امام (عليه السلام) اجازه ميدان گرفت و اين رجز را مىخواند:
سپس خود را به لشگر كفر زد و جمعى را كشت و تعدادى را زخمى كرد تا آنكه با زخم بسيار بر زمين افتاد و شربت شهادت را نوشيد.
جناده را پسرى بود به نام عمرو، وى اخلاصى تمام به حضرت امام الكونين (سلام الله عليه) داشت، خدمت آن جناب مشرف شد و از مرگ پدر و فراق ياران اظهار دلتنگى نمود و اشگ ريخت و سپس اذن ميدان خواست حضرت اذنش داد.
آن جوان انصارى اين رجز را مىخواند:
اين بگفت و از روى غيرت و حميت بكوشيد تا جائى كه بالاخره به درجه رفيعه شهاد نائل آمد رحمة الله عليه.
ديگر از شهداء سرزمين پر بلاء كربلاء جناب معلى بن المعلى است وى از شجاعان و دلاوران روزگار بود، پس از آنكه از امام (عليه السلام) رخصت گرفت همچون شيرى كه از قفس رها شده باشد خود را به وسط ميدان رساند نعرهاى چون رعد قاصف بركشيد و اين رجز را خواند:
سپس حمله كرد بر لشگر و پيوسته از آن قوم مىكشت تا بيست و چهار نفر را به جهنم فرستاد و در اثناى مقاتله و هنگامه مجادله نامردى با گرزى گران او را از پاى در آورد، معلى بر زمين غلطيد آن گروه از خدا بى خبر دورش را احاطه كرده و وى را به غل و زنجير كشيده و نزد عمر بن سعد ملعون بردند و در حضور آن ناپاك ظالمى جلو آمد و گفت:
آفرين و مرحبا، عجب يارى و هوادارى در حق مولاى خود نمودى سپس شمشير از كمر كشيد و گردن آن مظلوم را زد.
شهادت معلى بن حنظلة الغفارى (39)
از جمله جان نثاران حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) جناب معلى بن حنظلة الغفارى است وى پس از آنكه سلطان دين را تنها و غريب ديد محضر مبارك حضرت رسيد و اذن جهاد گرفت و بر اسبى كوه پيكر نشست و نيزه خطى بدست گرفت و حمله كرد بر آن قوم بى دين بهر طرف كه رو مىكرد مرد و مركب را از پا در مىآورد آن قدر با نيزه افراد دشمن را كشت و با آن سينهها را شكافت و پهلوها را سوراخ كرد تا نيزهاش شكست سپس دست كرد و شمشير فولادى را از نيام كشيد و با آن حمله برد به آن شغالان و روباهان و كارزار سختى كرد و جماعت بسيارى را با تيغ بى دريغ از نعمت حيات محروم ساخت ولى از آنجا كه اقبال آن جوانمرد رو به زوال بود اسبش سكندرى خورد و آن دلير را روى زمين انداخت، صورت او شكست و قامتش نقش زمين شد لشگر متوارى و متفرق همينكه ديدند وى به زمين خورد و زخمى شده دورش را گرفتند و با آلات حرب به او حمله كرده و بدنش را پاره پاره كرده و شهيدش نمودند.
شهادت جابربن عروة الغفارى (40)
ديگر از جانبازان و شهداء طف جناب جابر بن عروة الغفارى است وى برادر عبدالرحمن بن عروة است كه ترجمهاش قبلا گذشت وى پس از شهادت برادر با كمر خميده خدمت امام (عليه السلام) آمد عرض كرد:
مولاى من، اميدم قطع شد، كمرم شكست، برادرم از دست رفت، اذن مرحمت كن تا خود را به برادرم برسانم و خاطر از اين غم برهانم.
امام (عليه السلام) وى را اجازت داد.
ارباب مقاتل نوشتهاند: جابر مردى بود نيكو سيرت و پيرى بود روشن ضمير و زاهدى بود نيكو بيان عمرى در خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بسر برده و در غزوات بسيارى به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) كمك كرده بود بارى امام (عليه السلام) به وضع لباس و اسلحه و اساس آن پير روشن ضمير نظر مىكرد و مىديد كه با آن حالت ناتوانى كه از تشنگى و گرسنگى نيمه جانى بيش در بدن ندارد معهذا اظهار شجاعت و دليرى مىكند و به گرگان كوفه و شام نفرين مىنمايد حضرت از روى بنده نوازى فرمود:
كدام بى رحم اين ريش سفيد تو را كه در اسلام در ركاب خيرالانام سفيد كردهاى به خونت خضاب خواهد كرد و رحم بر پيرى و ناتوانى تو نخواهد نمود.
شعر
سپس امام (عليه السلام) فرمود:
اى جابر جهاد بر تو واجب نيست تو پيرى قوت و قدرت در تو نيست بيا به ميدان مرو.
جابر تعظيم نموده عرض كرد: تصدقت پيران رسوم حرب و آداب جنگ را نيكو مىدانند علاوه بر اين دلم مىخواهد نامم در زمره شهداء آل محمد عليهم السلام ثبت شود تا فرداى قيامت سرخ رو باشم، قربانت تا زنده بودم ايام عزت تو را مستدام ديده بودم اكنون نمىتوانم روز ذلت و خوارى تو را ببينم، اين قوم حرمت تو را از ميان بردند و بناى جسارت و بى ادبى گذارده، تو را دشنام و ناسزا مىگويند قربانت شوم، مىروم مژده وصل تو را به پيغمبر مىدهم.
جابر وارد صحنه كارزار شد و حمله كرد به آن نا اصلان شصت نفر از آنها را به خاك مذلت انداخت وى از كثرت زخمهاى كارى و شدت تشنگى و خستگى لا علاج پهلو به خاك نهاد و مرغ روحش از قفس قالب بناى پرواز نهاد لحظات آخر حياتش بود كه آن پير خسته از گوشه چشم نگاه پر حسرت به حضرت كرد، امام (عليه السلام) خود را به بالين وى رساند و سرش را به دامن گرفت و در اين حال به عالم باقى شتافت رحمة الله عليه.
از جمله قربانيان در راه حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) انيس ابن معقل است كه پس از شهادت اكثر اصحاب با چشم پر از سرشگ محضر امام (عليه السلام) آمد و اجازه ميدان گرفت.
حضرت به او اجازه دادند و وى به ميدان شتافت و به روايت ابن شهر آشوب در مناقب اين رجز را خواند:
ابن رسول الله خير مرسل
پس با صمصام آتشبار بر سر كفار تاخت و هستى جمعى را غرق و خرمن عمر قومى را حَرق نمود كه از جمله آنها بيست و چهار مبارز نامى از كوفه و شام بودند كه آن جناب آنها را به دارالبوار رهسپار كرد ولى در آن اثناء نامردى شمشيرى به كتفش نواخت كه تا سينهاش چاك ساخت، انيس آهى كشيد و مرغ روحش از قفس پر كشيد و در فردوس اعلى انيس و جليس ساير شهداء گرديد رحمة الله عليه.
مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس فرموده: شايد وى برادر حبيب بن مظاهر باشد بهر صورت آن پير با اخلاص پس از كسب اذن از حضرت روى به فرقه ضلال آورد و اين رجز را مىخواند:
و سپس به آن قوم كفار حمله كرد و كارزار سختى با آنها كرد و به روايت ابو مخنف شصت نفر از آنها را به جهنم فرستاد تا بالاخره شهيد شد.
به نوشته مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب پس از على بن مظاهر داود بن مالك محضر امام (عليه السلام) آمد و اذن خواست حضرت اذنش دادند، وى در حالى كه زره داودى به تن و شمشير هندى بر كمر بسته بود روى به ميدان نهاد و اين رجز را خواند:
و سپس بر آن قوم كافر حمله برد و جنگ نمايانى نمود و پس از مجادله بسيار عطش مفرط بر او غالب شد و وى را بحالت غش انداخت و از پاى در آمد اشرار وقت را غنيمت شمرده اطرافش را گرفتند با تير و سنان و شمشير شهيدش كردند.
پس از شهادت جمعى از اصحاب يزيد بن شعشاء از امام (عليه السلام) رخصت گرفت و سپس رو به ميدان كارزار آورد و اين رجز را خواند:
بعد از اين رجز تير از تركش در آورد و هر كه را كه علامت خباثت بيشتر داشت نشانه تير نمود، هشت تير انداخت و پنج نفر را كشت و سه، چهار نفر را هم زخمى نمود.
امام (عليه السلام) بر تيراندازيش او را تحسين و آفرين نموده و فرمودند: اللهم سدد رميته و اجعل ثوابه الجنة.
و پس از دلاوريها و رشادتها كه از خود نشان داد شهيدش كردند.
پس از شهادت يزيد بن شعشاء ابو عمرو نهشلى اراده مبارزه نمود، وى مردى متهجد و كثيرالصلوة و شب زنده دار بود، به يارانش گفت: اكنون عبادتى خوشتر از نصرت امام حسين (عليه السلام) نيست لذا خود را خدمت امام (عليه السلام) رساند اجازه گرفت و سپس بر اسبى سوار و تيغى در دست گرفت و اين رجز را خواند:
بعد از آنكه رجزش تمام شد بر آن كفار حمله نمود.
از ابن نما روايت شده كه غلام بنى كاهل بنام حمران نقل كرده و گفت: من در صحنه كارزار حاضر بودم و در ميان معركه جنگ مبارزى نامدار و دليرى نامور ديدم جنگى صعب و رزمى سخت مىنمايد، بر هر فوجى كه حمله مىكند آنها را همچون بنات النعش متفرق مىسازد با تيغ به هر كس مىزند او را به خاك هلاكت مىاندازد و با نيزه آتش فشان دود از دل آن قوم بدنشان بر مىآورد و پيوسته گروهى را مىكشت و سپس خدمت امام (عليه السلام) مىآمد و از آن حضرت استمداد مىجست و ديده خود را به نور جمالش روشن مىكرد و قوتى پيدا مىكرد سپس دوباره به آن گروه نا اصل حمله مىبرد و اين بيت را مىخواند.
حمران غلام مىگويد: پرسيدم اين شجاع يگانه و اين دلير فرزانه كيست؟
گفتند: جان نثار حضرت حسين بن على، ابو عمرو نهشلى است.
بارى در اثناء محاربه نامردى كه از قبيله او بود بنام عامر نهشلى از كمين جست و ضربت كارى بر آن شير شكارى نواخت كه از پاى در آمد، بلافاصله عامر سر آن دلير را بريد.
مولف گويد:
تمام سرها را بعد از عاشوراء جدا كردند مگر چند سر را كه در روز عاشوراء بريدند و از جمله آنها سر عمرو نهشلى مىباشد.
|
67) يعنى پاره چيزى بى ارزش همچون پاره كاغذى شجاعت شوذب غلام با اخلاص عابس بن شبيب شاكرى و شهادت آن با سعادت (46) پس از آنكه تعداد بسيارى از اصحاب با وفاى امام (عليه السلام) شربت شهادت نوشيدند و معدود قليلى از ياران حضرت با حالى تشنه و خسته باقى بودند و آن هم بوضعى بودند كه ملائكه ملاء اعلى و قدوسيان عالم بالا بر حال زار ايشان مىگريستند از محمد بن ابيطالب روايت شده كه عابس بن شبيب شاكرى در حالى كه غلامش شوذب نيز همراهش بود محضر امام رسيد، اين جوان در اخلاص و چاكرى نسبت به ساحت مقدس حضرت حسينى (سلام الله عليه) گوى سبقت را از ديگران ربوده بود وى پس از آنكه آن همه صحنههاى دلخراش روز عاشوراء را ديد و داغ فراق همه شهداء را لمس كرد و ناسزاهاى اسقياء را به گوش خود شنيد مثل مار ارقم از غصه به خود پيچيد، غلامش نگريست و گفت: السلام على شوذب مولى شاكر... شجاعت و شهادت شير بيشه پر دلى عابس بن شبيب شاكرى (47) پس از آنكه تعداد بسيارى از اصحاب به ميدان كارزار رفته و جانهاى عزيزشان را در راه دين ايثار كرده و قامت هر كدام همچون سرو نگونسار به روى زمين كربلاء فرش گرديد و امام (عليه السلام) در انجمن قليلى از ياران آن هم، همگى خسته و كوفته، تشنه و گرسنه و زخمدار ديده مىشد و از آن طرف گرگان و درندگان لشگر پسر ملعون در انتظار بودند كه كدام دلير آهنگ ميدان مىكند تا همچون سگان درنده و گزنده او را پاره پاره كنند در چنين وقتى جناب عابس آهن لابس كه از شجاعان بى همتا و از ناموران روزگار بود مهياى جانبازى شد و خود را خدمت سلطان دو عالم رساند و در مقابل شاه ولايت زمين ادب بوسيد و تعظيم نمود: قربانت گردم به خدا قسم روى زمين هيچ نزديك و دورى پيش من عزيزتر و محبوتر از تو نيست. شعر اگر قدرت مىداشتم كه ظلم و ستم و قتل را از تو با آنچه عزيزتر از جانم باشد دفع كنم حتما اين كار را مىكردم. شعر شعر شعر اى قوم كسى متوجه جنگ شما شده كه در هنگام حرب بر شير ژيان و پيل دمان غالب مىآيد، البته بايد از جنگ با وى احتراز كنيد. همينكه عابس در وسط ميدان قرار گرفت چون رعد خروشيد و مبارز طلبيد و فرياد زد: الارجل الارجل احدى جرئت ميدانش را نكرد صف لشگر بسته شد. شعر فلما رأى ذلك القى درعه و مغفره آن دلاور بى هراس و آن شير شرزه از كردار آن شغال صفتان بر خود پيچيد به يكبار خود از سر و زره از تن كند و خود را به ميان تير و سنگ و خشت و كلوخ افكند و بى پروا بر آن گروه نا اصل حمله آورد گاهى با عمود و زمانى با شمشير و بعضا با نيزه آبدار كارزار مىنمود. شعر ربيع بن تميم مىگويد: فوالله لقد رأيته يطرد اكثر من مأتين من البأس به خداى آسمان و زمين قسم ديدم عابس را كه زياده از دويست مرد جنگى را در جلو انداخته مانند بزان مىراند. مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مىنويسد: ربيع بن تميم مىگويد: من با وى آشنائى داشتم گفتم: اى عابس سر برهنه و تن بى زره خود را در درياى هيجاء افكندهاى از غرقاب هلاكت نمىانديشى؟ عابس جوابى داد كه مضمونش اين بيت بود: و زبانحال عابس در آن وقت اين بود: ربيع بن تميم مىگويد: در پى آن بودم كه ببينم بر سر عابس چه آمده ناگاه ديدم چند نفر سر عابس را بريدهاند و با هم نزاع دارند، يكى مىگويد قاتل او منم، ديگرى مىگويد منم. خبر به عمر سعد رسيد، گفت بيجا مجوشيد يك نفر به تنهائى قاتل او نبوده است. شهادت جون غلام ابى ذر غفارى (48) از جمله شهداء كه در ركاب همايون حضرت جانش را نثار كرد جون غلام با اخلاص ابى ذر غفارى است. اين بگفت و زار زار مثل ابر بهار گريست، امام (عليه السلام) نيز به گريه در آمد فرمود: اى غلام سعادت انجام برو كه ما هم از قفا مىآئيم. پس آن غلام رو به حوالى خيام بانوان با احترام آورد آهى سوزناك بر آورد و گفت: اى بانوان حرم و اى خواتين محترم جون است با شما خداحافظى مىكند و از شما حلاليت مىطلبد. شيون از ميان حرم بلند شد، اطفال خردسال كه با جون انس داشتند بيرون آمدند اطراف غلام حلقه زدند و مىگريستند و چون يكان يكان را تسليت و دلدارى داد و به خيمه فرستاد مانند شير غضبناك روى به آن قوم ناپاك آورد و به روايت محمد بن ابيطالب اين رجز را خواند: شعر در روضة الشهداء مىنويسد: بعد از شهادت حبيب بن مظاهر حره يا حريره كه آزاد كرده ابوذر غفارى رحمة الله عليه بود به ميدان آمد و پياده طريد مىكرد و رجز مىخواند و مبارز مىخواست، اگر چه رويش سياه بود اما دلش روشنتر از مهر و ماه بود ابو المفاخر رجزهاى او را به فارسى منظوم كرده كه چند بيت آن ذكر مىشود: در روضة الشهداء مىنويسد: شهادت سيف بن حارث و مالك بن عبد سريع (51 و 52) مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مىنويسد: شهادت سويد بن عمرو بن ابى المطاع (53) مرحوم سيد در لهوف مىنويسد: در مناقب مىفرمايد: پس با تن خسته همچون شير خشمگين بر آن قوم حمله برد، ابو مخنف مىنويسد: آن شير فرزانه مردانه مىكوشيد و از دل مىخروشيد و مىگفت: شهادت نه نفر از غلامان و چاكران امام (عليه السلام) مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس به نقل روضة الشهداء مىنويسد: پس از آنكه ياران و ياوران خامس آل عبا (عليه السلام) جملگى به ميدان رفته و شهيد شدند و ديگر غلام و نوكرى براى حضرتش باقى نماند مگر يك غلام ترك كه قارى قرآن و حافظ فرقان بود. وداع جوانان بنى هاشم با يكديگر پس از آنكه تمام اصحاب و ياران امام (عليه السلام) به شهادت رسيدند و خامس آل عبا (عليه السلام) با جوانان تنها ماند جوانان بنى هاشم كه بوى فراق به مشامشان رسيد دست بگردن يكديگر انداخته با هم وداع كرده و سخت گريستند. مرحوم واعظ قزوينى مىفرمايد: اختلاف آراء در اينكه اول شهيد از بنى هاشم چه كسى بوده اتفاق است بين ارباب مقاتل كه تا اصحاب و ياران امام (عليه السلام) زنده بودند يك تن از اقارب و نزديكان حضرت شهيد نشدند ولى بعد از انصار و اصحاب نوبت به بنى هاشم رسيد كه يكى پس از ديگرى به ميدان رفته و شهيد شدند و آنچه مورد اختلاف بوده اينستكه: اول شهيد از بنى هاشم كيست؟ اذن جهاد خواستن حضرت على اكبر از پدر بزرگوارش
فداى خاك پايت گرديم تا يك تن از ما زنده است نخواهيم گذارد كه به ميدان تشريف ببريد و در ميان تمام اين عزيزان جوان رشيد و دلير و فرزند دلبند خود حضرت يعنى جناب على اكبر (سلام الله عليه) از همه بيشتر براى غربت امام (عليه السلام) مىسوخت، آن سرو باغ ولايت خود را بقدم سلطان دين انداخت و عرض كرد: يا ابه لاه ابقانى الله بعدك طرفة عين پدر جان بعد از تو يك لحظه و يك چشم بر هم زدن خدا من را زنده نگه ندارد ساعتى صبر نما و حرب خود را متوقف كن تا من جانم را قربانت كنم پس از آن خود دانى. فرد على جان چه خيال كرده و چه در نظر دارى؟ على اكبر عرضه داشت: بابا اين زندگى بر من حرام است، الان وارد خيمه شدم تا اطفال را تسلى داده و بانوان را آرام كنم. شعر فرد شعر و وقتى مبالغه و اصرار شاهزاده در گرفتن اذن زياد گرديد و جزع و فزع آن سرو قامت تشنه لب شديد گشت امام (عليه السلام) در حالى كه حيران و واله مانده بود اذنش داد. على اكبر بسيار خشنود و شادمان گشت و عزم را جزم كرد كه به ميدان رود، امام (عليه السلام) كه چنين ديد عزيزش را پيش طلبيد و با دست مبارك خود لباس حرب بر اندامش پوشيد. و رتب على قامته اسلحة الحرب و البسته الدرع و شد فى وسطه منطقة له من الاديم، فوضع على مفرقه مغفرا فولاديا و قلده سيفا مصريا و اركبه العقاب براقا مأويا. امام (عليه السلام) بر قامت با استقامت فرزند دلبندش اسلحه حرب پوشاند و زره به اندامش استوار نمود و كمربند چرمى كه از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) بود بر كمرش بست و خود فولادى بر سرش نهاد و شمشير مصرى بر ميانش حمايل كرد و او را بر اسب عقاب براق آسا سوار كرد. شعر شعر شعر عمهها و خواهران ركاب و عنان و دست و پاى مركبش را گرفتند و اشگ از ديدگان باريدند. |
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ فِي السَّمَاءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فِي الْأَرْضِ فَإِنَّهُ مَكْتُوبٌ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِصْبَاحٌ هَادٍ وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍوَ إِمَامٌ غَيْرُ وَهْنٍ وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ وَ بَحْرُ عِلْمٍ وَ ذُخْر....