شهادت قيس بن منبه (30)

بعد از عمرو بن مطاع قيس بن منبه كه از شجاعان روزگار و فرسان نامدار بود چون شير شكارى روى به ميدان نهاد و رجزى آغاز كرد كه ترجمه بعضى از ابياتش اين است:

من قيس منبه‏ام كه در جنگ گر رستم زال زنده گردد در دوستى حسين و آلش امروز شوم شهيد و فردا   كيوان ترسد ز دار و گيرم گردد به خم كمند اسيرم باكى نبود اگر بميرم در خلد برين بود سريرم

سپس از لشگر دشمن مبارز خواست، سردارى از دست چپ به ميدانش آمد همينكه با آن اژدهاى دمان مواجه شد از صولت و سطوتش هراسيد به طورى كه بندبندش به لرزه آمد لاجرم روى به فرار گذارد، قيس از عقبش مركب تاخت تا از لشگرگاه به صحرا رسيد، عمر سعد جمعى از لشگر را به حمايت آن نامرد فرستاد از آن طرف قيس وقتى به آن سردار كوفى رسيد خواست كه نيزه به وى رساند سواران از قفاى وى در آمده و زخمهاى متعدد بر او وارد ساختند و عاقبت بواسطه كثرت زخمها از پا در آمده و به صف شهداء پيوست.

شهادت عمرو بن قرظه انصارى (31)

ديگر از شهداء صحراء پر بلاء كربلاء جناب عمرو بن قرظة بن كعب انصارى خزرجى است، قرظه، از صحابه كبار و از اصحاب اميرالمومنين (عليه السلام) است و مردى كافى و شجاع بوده و در سنه 24 رى را با ابو موسى فتح كرده و در صفين اميرالمومنين (عليه السلام) پرچم انثار را به او مرحمت كرده بود و در سنه 51 وفات كرد وى غير از عمرو كه در لشگر امام (عليه السلام) بود و از فدائيان و جان نثاران حضرت محسوب مى‏شد فرزند ديگرى بنام على داشت كه در لشگر عمر بن سعد بود و بسيار خبيث به نظر مى‏رسيد زيرا پس از شهادت برادرش عمرو امام حسين (عليه السلام) را نداء كرد و گفت: يا حسين يا كذاب بن الكذاب اضللت اخى و غررته حتى قتلته.
حضرت در جوابش فرمودند: ان الله لم يضل اخاك ولكنه هدى اخاك و اضلك.
على ملعون گفت: خدا بكشد مرا اگر تو را نكشم مگر آنكه پيش از آن كه بتو برسم هلاك شوم، پس به قصد آن حضرت حمله كرد و نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد او را نجات دادند.
عمرو بن قرظه همان كس است كه امام حسين (عليه السلام) او را بنزد عمر سعد فرستاد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش طلبيد ولى عمر عذر آورد.
بارى عمرو پس از كسب اذن از امام (عليه السلام) عازم ميدان شد و بفرموده ابن شهر آشوب اين رجز را خواند:

قد علمت كتيبة الانصار ضرب غلام غير نكس شار   انى ساحمى حومة الذمار دون حسين مهجتى و دارى

پس خود را به قوم بى شرم و حيا زد و كارزارى سخت نمود و جمع كثيرى را به دوزخ فرستاد و بالاخره شربت شهادت را نوشيد، اين بزرگوار تا زمانى كه در قيد حيات بود به نحو احسن از شاه تشنه كام حمايت و حفاظت نمود او كسى بود كه هر چه تير بجانب امام (عليه السلام) مى‏آمد دست خود را سپر قرار مى‏داد و آنرا از حضرت دفع مى‏كرد و اگر كسى نيزه يا شمشيرى بقصد سرور كائنات مى‏زد آن محب و عاشق با سر و سينه آنرا از جناب حضرتش رد مى‏نمود حاصل آنكه بنحوى جان فشانى نمود كه دوست و دشمن از وفادارى و ثبات قدم آن بزرگوار حيران ماندند.
شعر

هر آن تير كز شصت پران شدى فرا داشتى پيش آن تير، دست گر از دور سنگين دلى زان سپاه نمودى سپر سينه خويش را زهى مستى عشق و آهنگ او مگر پرده برداشت عشق از ميان   سوى سرور تشنه كامان شدى نه هشيار، مانند شيران مست سنانى و تيغى فكندى به شاه خريدى به جان ضربت نيش را زهى آشتى حبّذا جنگ او كه آرام جان گشت تيغ و سنان

تحريص امام (عليه السلام) اصحاب را بر جهاد و شهادت حنظلة بن سعد شيبانى (32)

چون بعد از ظهر روز عاشوراء اصحاب و ياران امام (عليه السلام) به درجه رفيعه شهادت رسيدند و اندكى باقى ماندند و همگى زخمى و مجروح، تشنه و گرسنه به حالتى كه زبان قدرت شرح حال ايشان را ندارد، امام ابرار چون حالت زار ايشان را ديدند فرمودند: صبرا بنى الكرام فما الموت الا قنطرة يعبركم من البؤس و الفرار الى الجنان الواسعة و النعيم الدائمة.
يعنى اى كريمان عالم و اى نجيبان اولاد آدم كه از مال و منال و فرزند و عيال و جاه و جلال چشم پوشيديد چند دقيقه ديگر نيز در صدمات و لطمات اين دار فانى صبر كنيد تا آنكه شربت شهادت بنوشيد و از سندس و استبرق بپوشيد نيست مرگ مگر يكى پلى كه شما را عبور مى‏دهد از زحمت و محنت نجات مى‏دهد و به درجات جنات و نعيم باقيه دائمه مى‏رساند.
فايكم يكره ان ينتقل من سجن الى قصر كدام يك از شما ميل نداريد از زندان انتقال نمائيد و به قصر دارالجلال منزل سازيد، پس زود باشيد خود را به ياران برسانيد.
در اين حال پسر سعد فرياد كشيد: اى لشگر زود باشيد كه روز تمام شد و كار اين يك مشت مردم تمام نشد كسى از ايشان باقى نمانده حمله كنيد جمله را طعمه شمشير سازيد.
آن بى حيا مردم رو به لشگر شكست خورده امام (عليه السلام) آوردند در آن اثناء كه لشگر كوفى بر امام و اصحاب امام حمله‏آور شدند و تير و سنگ و عمود مى‏پرانيدند حنظلة بن سعد شيبانى آمد در پيش روى امام ابرار سپروار سينه خود را سپر و هدف تيرهاى بلا نمود چنانچه در روايت است:
وجاء حنظلة بن سعد الشيبانى، فوقف بين يدى الحسين (عليه السلام)
حنظلة بن سعد شيبانى آمد و در مقابل امام حسين (عليه السلام) ايستاد و با كمال ذوق و منتهاى شوق خود را هدف تير و سر و صورت خويش را سپر نيزه و شمشير ساخت و نگذاشت از آن باران تير و شمشير گزندى به وجود ارجمند امام (عليه السلام) برسد.
حاصل آنكه حنظلة بن سعد در حفظ و حراست امام (عليه السلام) نهايت سعى و كوشش را مى‏كرد و تا آنجا كه توانست آن قوم ظالم را نصيحت كرد، مى‏فرمود:
يا قوم انى اخاف عليكم مثل يوم الاحزاب اى فرقه اشرار و اى طائفه ستمكار اين خيرگى و ستم تا كى بهوش بيائيد بر شما مى‏ترسم كه مثل روز احزاب كه طائفه قريش با پيغمبر خدا كردند و مثل قوم ثمود و عاد كه با پيغمبرها نمودند، اى قوم از خدا بترسيد و اين قدر ظلم در حق اين مظلوم روا مداريد.
يا قوم انى اخاف عليكم مثل يوم التناد و يا قوم لا تقتلوا حسينا اى گروه ستمگر راضى به كشتن پسر فاطمه سلام الله عليها مشويد، خون اين بى گناه مظلوم را مريزيد، از خدا بترسيد بيش از اين آزار و اذيت روا مداريد، از اين مقوله سخنان مى‏گفت و از امام (عليه السلام) حفاظت و حراست مى‏كرد.
در مناقب ابن شهر آشوب آمده كه حضرت به حنظله فرمود: خدا تو را رحمت كند كه حق نصيحت را به عمل آوردى ولى اين قوم مستحق عذاب و سزاوار سخط و عقاب خداوند عالم شده‏اند موعظه به ايشان اثر نمى‏كند بلكه شقاوت و ضلالتشان افزوده شده.
حنظله عرض كرد: قربانت شوم راست فرمودى: جعلت فداك افلا نروح الى ربنا و نلحق باخواننا يعنى اى مولا فداى تو شوم چه انتظار دارى آيا نمى‏خواهى به سوى پروردگار خود رفته و به برادران روحانى خويش ملحق شويم؟
حضرت فرمود: چرا تو برو كه ما نيز از عقب مى‏آئيم.
حنظله مانند شيرى كه از هستى خود چشم پوشيده باشد پروانه وار خود را در آتش كارزار انداخت، عرض كرد: يابن رسول الله وعده من و شما در حضور جدت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم).
حضرت فرمود: آمين آمين.
ثم استقدم و قاتل قتالا شديدا سپس حمله كرد و كشتار سختى نمود و جمعى را به درك فرستاد.
شعر

به پيوست تنها يكى رزم سخت ز بس زخم شمشير و تير و سنان   سران ريخت از تن چو بار درخت فتاد آخر از پا و بسپرد جان

همينكه حنظله به روى خاك افتاد با خداوند مناجات كرد و در حق آن كفار از خدا بى خبر نفرين نمود، ظالمى به بالين وى آمد زبان آن خسته و تشنه را از دهان بيرون آورد و با خنجر بريد به جرم اينكه آنها را نصيحت كرده و در حقشان نفرين نموده بود رحمة الله عليه.

شهادت حجاج بن مسروق (33)

ديگر از جانبازان و شهداء در سرزمين طف جناب حجاج بن مسروق جعفى است كه مؤذن لشگر امام حسين (عليه السلام) و به گفته برخى ركاب دار آن حضرت بوده است، وى مردى كثيرالصلوة و كثيرالصوم، قارى قرآن و حافظ فرقان بود.
حجاج بن مسروق وقتى روزگار را تيره و تار و حال امام (عليه السلام) را آن طور زار مشاهده كرد دنيا در نظرش ظلمانى آمد و جان عزيز در پيش چشمش خوار گشت، خدمت آن مظلوم آمد عرض كرد: قربانت گردم وقت تصدق شدن من رسيده، اجازه فرمائيد كه جانم را قربان شما كنم.
حضرت با ديده اشگبار اذن دادند.
حجاج با خاطرى افسرده و روانى پژمرده روى به معركه آورد و اين رجز را خواند.

اقدم حسينا هاديا مهديا ثم اباك ذالندى عليا   فاليوم تلقى جدك النبيا ذاب الذى نعرفه وصيا

سپس حمله برد بر آن درياى لشگر و با شمشير آتشبار دمار از روزگارشان بر آورد به روايت مناقب پانزده نفر از شجاعان لشگر دشمن را به دارالبوار فرستاد و بسيارى از پيادگان را از حيات محروم ساخت.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامال فرموده: حجاج بيست و پنج نفر از لشگر دشمن را بخاك هلاكت افكند صف دشمن بسته شد و لشگريان از ضرب تيغش به تنگ آمدند بناچار از دور و نزديك تير بارانش نمودند آن شير دل رجز را اعاده كرد و كارزار سختى نمود تا از كثرت زخم و خستگى مفرط از پاى در آمد آن روباه صفتان حال را كه چنين ديدند دورش را احاطه كرده با نوك سنان بدن مباركش را سوراخ سوراخ و با شمشير پاره پاره و قطعه قطعه كردند رحمة الله عليه.

آمدن هاشم بن عتبه به مدد امام (عليه السلام) و شهادت آن جوانمرد (34)

مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
بعد از ظهر عاشوراء كه رفته رفته كار بر حضرت ابا عبدالله الحسين سخت مى‏شد و بسيارى از اصحاب شهيد شده و باقى مانده آنها نيز همگى خسته و زخمدار بودند ناگاه از دست راست حضرت از ميان بيابان سوارى بيرون آمد بر خنكى تازى نژاد نشسته و بر گستوانى با جلال زرّين و سيمين در روى كشيده مركبى كه در معركه چون قطرات غمام فرو دويدى و بر مصاعد معركه چون دخان به اندك زمانى به دامن آسمان رسيدى.
فرد

برق، رو و ابر، وش آنكه برفتار خوش   شام بدى در حبش، صبح شدى در خُتَن

مركبى بدين زيبائى به جولان در آمده و راكبش خفتانى لعل چون زهره و مريخ درخشان پوشيده و خودى عادى چون افسركيان بر سر نهاده و نيزه‏اى چون مار ارقم در دست گرفته و كمانى بلند در بازوى ارجمند افكنده و جعبه‏اى پر از تير خدنگ بر ميان بسته و شمشير يمانى به زهر آب داده حمايل كرده و سپر مكى از پس پشت در آويخته چون شير ژيان و چون ببر بيان به غرش در آمد و سراپاى ميدان بگرديد، رجزى مى‏خواند و چون از طريد و جولان فارغ شد روى به سپاه مخالف كرد و نعره زد كه اى لشگر كوفه و شام و اى بى رحمان خون آشام هر كه مرا داند خود داند و هر كه نداند، بداند منم هاشم بن عتبة بن وقاص برادر زاده سعد وقاص و پسر عم عمر سعد بى اخلاص، پس روى به لشگر امام حسين نهاده گفت: السلام عليك يابن رسول الله اگر پسر عمم عمر سعد با دشمنان يار است دل من دوستان شما را هوادار است و در دوستى شما به غايت وفادار.
اين هاشم در صفين حرب كرده بود و در حرب عجم همراه عم خود بسى دليرى‏ها نموده چنانچه در تواريخ صحابه معلوم است.
آنگه از امام (عليه السلام) همت طلبيد روى به ميدان نهاد و گفت نمى‏خواهم از اين لشگر الا عمزاده خود عمر سعد را.
عمر سعد كه اين سخن را بشنيد و طعنه هاشم گوش كرد لرزه بر وى افتاد چون مبارزتهاى هاشم شنيده و دليرى و مردانگى او را دانسته بود، روى به لشگر خود آورده گفت اى دلاوران اين سوار عم زاده من است و مرا در ميدان رفتن پيش او مصلحت نيست كيست كه برود و دل مرا فارغ گرداند؟
سمعان بن مقاتل كه امير حلب بود به ميدان آمد و او را در آن نزديكى از دمشق با هزار سوار به يارى پسر زياد آمده بود، مردى كار ديده و گرم و سرد روزگار چشيده، چون به ميان ميدان رسيد نعره زد بر هاشم كه اى بزرگ زاده عرب، پسر عم تو را از پسر زياد چه بد رسيده و حالا ملك رى و طبرستان نامزد او است و سپهسالار لشگر كوفه و شام است و او را گذاشته و با حسين كه نه مملكت دارد و نه حشم و نه خزانه و نه خدم يار شده‏اى مكن و از دولت روى مگردان و با بخت خويش ستيزه فرو بگذار.
فرد

همت بلند دار وز دولت متاب روى   ادبار را مجوى وز اقبال سر مپيچ

هاشم گفت: اى ناكس اين دو سه روزه اختيار فانى را دولت نام نهاده‏اى و جاه بى اعتبار دنى را اقبال لقب داده‏اى مگر ندانسته‏اى:
فرد

گفتم به كسى كه چيست دولت؟ گفتا   روزى دو سه دو باشد و باقى همه لَت‏(67)

نه دولت جهان را اعتبارى است و نه اقبال او را ثباتى و قرارى.
شعر

اگر دهد به تو جام جهان نما دنيا كشيده دار قدم از حريم حرمت او   به نيم جو مستان صد هزار جام جمش كه بيشتر همه نامحرمند در حرمش

اى سمعان بيا و ديده انصاف بگشاى و به نعيم باقى بهشت رغبت نموده از سر اين جيفه از سگان وا پس مانده درگذر و كمر خدمت فرزند مصطفى صلوات الله و سلامه عليه بر ميان جان بسته دولت ابد پيوند رضاى الهى و سعادت سرمدى بدست آر.
فرد

چون مى‏توان به منزل روحانيون رسيد   حيف است در بوادى غولان قدم زدن

سمع سمعان از استماع اين سخنان تيره و بصر بصيرتش از اشعه بوارق اين كلمات طيبات خيره شد گفت:
اى هاشم نه از پسر عم شرم دارى و نه از پسر زياد حساب مى‏گيرى به خيالى مغرور شده‏اى و از روش عقل معاش دور افتاده‏اى.
هاشم گفت: نفرين به پسر زياد باد كه پسر عمم را بازى داد تا دين به دنيا بفروخت من عالى همتم دنيا به آخرت بدل مى‏كنم، معيوب فانى مى‏دهم و مرغوب باقى مى‏ستانم، اين جاه فانى كه شما بدو مى‏نازيد زود در گذرد و به عذاب اليم و عقاب عظيم گرفتار گرديد.
سمعان ديگر باره خواست كه سخن گويد هاشم در غضب شده بانگ بر مركب زد و گفت اى ناستوده به مجادله آمده‏اى يا به مقاتله؟
پس بر سمعان حمله كرد و نيزه در نيزه يكديگر افكندند در آخر هاشم نيزه از دست بيفكند و شمشير كشيد روى به سمعان نهاد سمعان حلبى نيزه بر سينه هاشم راست كرده بود هاشم پشت شمشير بر نيزه او زد نيزه از دستش بيفتاد خواست كه تيغ بر كشد هاشم امانش نداد شمشير برق كردار، صاعقه آثار خود را بر فرق سرش زد كه تا به خانه زين به دو نيم شد آواز تكبير از سپاه امام حسين بر آمد و هاشم در پيش صف عمر سعد بايستاد و گفت: اى عمزاده پدرت سعد وقاص در روز جنگ احد جان فداى حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم) كرده تير در روى دشمنان دين مى‏انداخت و شر اعادى را از آن حضرت دفع مى‏كرد و پيغمبر صلوات الله و سلامه عليه او را دعاء مى‏گفت و پدر من عتبة بن ابى وقاص سنگ بر لب و دندان مبارك آن حضرت مى‏زد و مدد مخالفان مى‏كرد امروز حالتى عجيب مشاهده مى‏شود كه تو پسر چنان پدر با دشمن يار شده‏اى، تيغ در روى فرزند مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏كشى و من پسر چنان پدرى اهل بيت آن حضرت را حمايت مى‏كنم و مى‏خواهم كه بنياد اهل خلاف و عناد را براندازم اينجا سرّ يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى ظهور تمام دارد و آن روز زبان معجز بيان سيد عالميان (صلى الله عليه و آله و سلم) بر پدرت آفرين مى‏گفت و امروز بر تو نفرين مى‏كند و همان روز بر پدرم نفرين مى‏كرد و مى‏دانم كه امروز بر من آفرين مى‏گويد.
عمر سعد كه اين سخنان را گوش كرد آه سرد از دل پر درد بر آورد، سر در پيش افكند، آب ندامت از ديده بى شرمش روان شد.
اما چون سمعان بدان خوارى كشته گرديد برادرش نعمان بن مقاتل با هزار مرد كه ملازم سمعان بودند به يك بار بر هاشم حمله كردند، هاشم نترسيد و از آن لشگر ذره‏اى نينديشيد و پيش حمله ايشان باز شد و دست و بازو بكار آورده دستبردى نمود كه اگر رستم دستان به چشم انصاف مشاهده كردى گرد سمند او را توتياى ديده ساختى و اگر سام نريمان آن رزم را بديدى رشته خدمت او را بجاى طوق مرصع در گردن انداختى.
فرد

ترك خنجردار گردون هر دم از چرخ برين   حرب او مى‏ديد مى‏گفت آفرين باد آفرين

شجاعت فضل بن على (عليه السلام) و شهادت آن بزرگوار (35)

چون امام (عليه السلام) ديد كه هاشم با هزار سوار كارزار مى‏كند روى به ياران نمود كه آن جوان دلاور جگر دار را دريابيد.
برادر امام حسين كه او را فضل بن على مى‏گفتند با نه تن ديگر از اصحاب امام حسين (عليه السلام) كه نام ايشان معلوم نيست به مدد هاشم روان شدند، عمر سعد دو هزار نامرد فرستاد كه مگذارند آن مبارزان به هاشم بپيوندند سواران سر راه بر آن ده تن گرفتند و حرب در پيوست، آواز گير و دار ايشان به فلك دوار رسيد سلامت چون زه كمان گوشه گير شد و فتنه چون تيغ انتقام از نيام آشكارا گشت.
شعر

جگر تاب شد نعره‏هاى بلند ز عكس سر تيغ و برق سنان   گلوگير شد حلقه‏هاى كمند سر از راه مى‏رفت و دست از عنان

لشگر دشمن به جهت انبوهى غالب شده نه تن را شهيد كردند و فضل بن على چون پدر بزرگوار خود به تيغى چون ذوالفقار زبانه دار و نيزه‏اى مانند مار ارقم جان شكار حرب مى‏كرد و مبارز مى‏كشت گاهى به شعله سنان آتش آهنگ دود جانسوز از سينه بى دلان بر آوردى و گاهى به خدمت تيغ بى دريغ رخنه در صف دليران و مبارزان كردى، دو هزار كس به آن يك كس درمانده دست به تير كردند.
فرد

ز پيكان عالمى را ژاله بگرفت   ز خون روى زمين را لاله بگرفت

در اين تير باران اسب شاهزاده فضل سقط شده و پياده در ميان آن قوم گرفتار گشت و عاقبت از سراى بى اعتبار دنيا متوجه منزل دارالقرار شد و از برادران امام مظلوم (عليه السلام) اول كسى كه شربت شهادت چشيد و تشنه لب و سوخته جگر به پدرش ساقى كوثر رسيد فضل بن على بود رضوان الله عليه.
چون لشگر عمر سعد ملعون اين ده تن را شهيد كردند روى به مددكارى نعمان بن مقاتل آوردند و او با هزار سوار گرداگرد هاشم را فرو گرفته بودند و هاشم تنها با آن مدبران دغا كارزار مى‏كرد و دمار از پياده و سواره بر مى‏آورد.
شعر

نشسته بزين چون يكى اژدها نه اسبى عقابى برانگيخته   سر بارگى كرده بروى رها نه تيغى نهنگى در آويخته

بهر طرف كه مركب مى‏راند بوى مرگ به مشام مقاتلان مى‏رسيد و به هر جانب كه حمله مى‏كرد رنگ احمر به نظر مخالفان در مى‏آمد و نعمان بن مقاتل هر زمان نعره بر سپاه مى‏زد كه كوشش كنيد و خون برادرم باز خواهيد در اين حال هاشم دريازيد(68) و دوال كمرش بگرفت و از خانه زين در ربوده بر زمين زد چنانچه استخوانهايش در هم شكست و فى الحال مرغ روحش از قفس قالب شومش بيرون جست، پس علمدار او را به ضرب تيغ به نعمان در رسانيد و علمش نگون سار گردانيد سپاه نعمان چون وى را كشته و علمش را نگون شده ديدند روى به گريز نهاده نعره الحذر الحذر بركشيدند و در اين محل لشگر عمر سعد در رسيدند و ايشان را باز گردانيده قرب سه هزار كس حوالى هاشم را فرو گرفتند و او مانده شده بود و زخم بسيار خورده و تشنگى بر او غلبه كرده نه راه گريز داشت و نه مجال ستيز و با اين همه مى‏جوشيد و مى‏خروشيد و مردانه مى‏كوشيد تا وقتى كه شربت شهادت نوشيد و از جامه خانه كرامت سرمدى خلعت سعادت ابدى بپوشيد، زين عالم فانى سوى گلزار بقا رفت.

شهادت جنادة بن الحارث الانصارى (36)

از جمله سربازان خامس آل عبا (سلام الله عليه) كه پروانه آسا در هنگامه كربلاء خود را سوخته و چشم از كونين بردوختند جنادة بن الحارث الانصارى بود، اين بزرگوار از فرقه انصار و در زمره هواداران آن اطهار بود با لب تشنه و شكم گرسنه و روان خسته از امام (عليه السلام) اجازه ميدان گرفت و اين رجز را مى‏خواند:

انا جنادة و انا بن الحارث عن بيعتى حتى يرثنى وارث   لست بخوار ولا بناكث اليوم ثارى فى الصعيد ماكث

سپس خود را به لشگر كفر زد و جمعى را كشت و تعدادى را زخمى كرد تا آنكه با زخم بسيار بر زمين افتاد و شربت شهادت را نوشيد.

شهادت عمرو بن جنادة (37)

جناده را پسرى بود به نام عمرو، وى اخلاصى تمام به حضرت امام الكونين (سلام الله عليه) داشت، خدمت آن جناب مشرف شد و از مرگ پدر و فراق ياران اظهار دلتنگى نمود و اشگ ريخت و سپس اذن ميدان خواست حضرت اذنش داد.
آن جوان انصارى اين رجز را مى‏خواند:

اضق الخناق من ابن هندوارمه و مهاجرين فحضّبين رماحهم خضبت على عهد النبى محمدا   من عامر و فوارس الانصار تحت العجاجة من دم الكفار فاليوم نخضب من دم الفجار

اين بگفت و از روى غيرت و حميت بكوشيد تا جائى كه بالاخره به درجه رفيعه شهاد نائل آمد رحمة الله عليه.

شهادت معلى بن المعلى (38)

ديگر از شهداء سرزمين پر بلاء كربلاء جناب معلى بن المعلى است وى از شجاعان و دلاوران روزگار بود، پس از آنكه از امام (عليه السلام) رخصت گرفت همچون شيرى كه از قفس رها شده باشد خود را به وسط ميدان رساند نعره‏اى چون رعد قاصف بركشيد و اين رجز را خواند:

انا المعلى و انا بن البجلى اضربكم بصارم لم يفلل   دينى على دين حسين بن على والله ربى حافظى من زللى

سپس حمله كرد بر لشگر و پيوسته از آن قوم مى‏كشت تا بيست و چهار نفر را به جهنم فرستاد و در اثناى مقاتله و هنگامه مجادله نامردى با گرزى گران او را از پاى در آورد، معلى بر زمين غلطيد آن گروه از خدا بى خبر دورش را احاطه كرده و وى را به غل و زنجير كشيده و نزد عمر بن سعد ملعون بردند و در حضور آن ناپاك ظالمى جلو آمد و گفت:
آفرين و مرحبا، عجب يارى و هوادارى در حق مولاى خود نمودى سپس شمشير از كمر كشيد و گردن آن مظلوم را زد.

شهادت معلى بن حنظلة الغفارى (39)

از جمله جان نثاران حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) جناب معلى بن حنظلة الغفارى است وى پس از آنكه سلطان دين را تنها و غريب ديد محضر مبارك حضرت رسيد و اذن جهاد گرفت و بر اسبى كوه پيكر نشست و نيزه خطى بدست گرفت و حمله كرد بر آن قوم بى دين بهر طرف كه رو مى‏كرد مرد و مركب را از پا در مى‏آورد آن قدر با نيزه افراد دشمن را كشت و با آن سينه‏ها را شكافت و پهلوها را سوراخ كرد تا نيزه‏اش شكست سپس دست كرد و شمشير فولادى را از نيام كشيد و با آن حمله برد به آن شغالان و روباهان و كارزار سختى كرد و جماعت بسيارى را با تيغ بى دريغ از نعمت حيات محروم ساخت ولى از آنجا كه اقبال آن جوانمرد رو به زوال بود اسبش سكندرى خورد و آن دلير را روى زمين انداخت، صورت او شكست و قامتش نقش زمين شد لشگر متوارى و متفرق همينكه ديدند وى به زمين خورد و زخمى شده دورش را گرفتند و با آلات حرب به او حمله كرده و بدنش را پاره پاره كرده و شهيدش نمودند.

شهادت جابربن عروة الغفارى (40)

ديگر از جانبازان و شهداء طف جناب جابر بن عروة الغفارى است وى برادر عبدالرحمن بن عروة است كه ترجمه‏اش قبلا گذشت وى پس از شهادت برادر با كمر خميده خدمت امام (عليه السلام) آمد عرض كرد:
مولاى من، اميدم قطع شد، كمرم شكست، برادرم از دست رفت، اذن مرحمت كن تا خود را به برادرم برسانم و خاطر از اين غم برهانم.
امام (عليه السلام) وى را اجازت داد.
ارباب مقاتل نوشته‏اند: جابر مردى بود نيكو سيرت و پيرى بود روشن ضمير و زاهدى بود نيكو بيان عمرى در خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بسر برده و در غزوات بسيارى به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) كمك كرده بود بارى امام (عليه السلام) به وضع لباس و اسلحه و اساس آن پير روشن ضمير نظر مى‏كرد و مى‏ديد كه با آن حالت ناتوانى كه از تشنگى و گرسنگى نيمه جانى بيش در بدن ندارد معهذا اظهار شجاعت و دليرى مى‏كند و به گرگان كوفه و شام نفرين مى‏نمايد حضرت از روى بنده نوازى فرمود:
كدام بى رحم اين ريش سفيد تو را كه در اسلام در ركاب خيرالانام سفيد كرده‏اى به خونت خضاب خواهد كرد و رحم بر پيرى و ناتوانى تو نخواهد نمود.
شعر

بدو گفت اى شيخ بيدار دل كرا دل، كرآيد باز آر تو   ز كار تو گردون دون شد خجل خداى از تو خشنود و از كار تو

سپس امام (عليه السلام) فرمود:
اى جابر جهاد بر تو واجب نيست تو پيرى قوت و قدرت در تو نيست بيا به ميدان مرو.
جابر تعظيم نموده عرض كرد: تصدقت پيران رسوم حرب و آداب جنگ را نيكو مى‏دانند علاوه بر اين دلم مى‏خواهد نامم در زمره شهداء آل محمد عليهم السلام ثبت شود تا فرداى قيامت سرخ رو باشم، قربانت تا زنده بودم ايام عزت تو را مستدام ديده بودم اكنون نمى‏توانم روز ذلت و خوارى تو را ببينم، اين قوم حرمت تو را از ميان بردند و بناى جسارت و بى ادبى گذارده، تو را دشنام و ناسزا مى‏گويند قربانت شوم، مى‏روم مژده وصل تو را به پيغمبر مى‏دهم.
جابر وارد صحنه كارزار شد و حمله كرد به آن نا اصلان شصت نفر از آنها را به خاك مذلت انداخت وى از كثرت زخمهاى كارى و شدت تشنگى و خستگى لا علاج پهلو به خاك نهاد و مرغ روحش از قفس قالب بناى پرواز نهاد لحظات آخر حياتش بود كه آن پير خسته از گوشه چشم نگاه پر حسرت به حضرت كرد، امام (عليه السلام) خود را به بالين وى رساند و سرش را به دامن گرفت و در اين حال به عالم باقى شتافت رحمة الله عليه.

شهادت انيس بن معقل (41)

از جمله قربانيان در راه حضرت خامس آل عبا (عليه السلام) انيس ابن معقل است كه پس از شهادت اكثر اصحاب با چشم پر از سرشگ محضر امام (عليه السلام) آمد و اجازه ميدان گرفت.
حضرت به او اجازه دادند و وى به ميدان شتافت و به روايت ابن شهر آشوب در مناقب اين رجز را خواند:

انا انيس و انا بن معقل اعلو به الهامات وسط قسطل   و فى يمينى فصل سيف مصقل من الحسين الماجد المفضل

ابن رسول الله خير مرسل
پس با صمصام آتشبار بر سر كفار تاخت و هستى جمعى را غرق و خرمن عمر قومى را حَرق نمود كه از جمله آنها بيست و چهار مبارز نامى از كوفه و شام بودند كه آن جناب آنها را به دارالبوار رهسپار كرد ولى در آن اثناء نامردى شمشيرى به كتفش نواخت كه تا سينه‏اش چاك ساخت، انيس آهى كشيد و مرغ روحش از قفس پر كشيد و در فردوس اعلى انيس و جليس ساير شهداء گرديد رحمة الله عليه.

شهادت على بن مظاهر اسدى (42)

مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس فرموده: شايد وى برادر حبيب بن مظاهر باشد بهر صورت آن پير با اخلاص پس از كسب اذن از حضرت روى به فرقه ضلال آورد و اين رجز را مى‏خواند:

اقسمت لو كنا لكم اعدادا يا شر قوم حسبا و زادا   او شطركم لكنتم الا نكادا لا حفظ الله لكم اولادا

و سپس به آن قوم كفار حمله كرد و كارزار سختى با آنها كرد و به روايت ابو مخنف شصت نفر از آنها را به جهنم فرستاد تا بالاخره شهيد شد.

شهادت داود بن مالك (43)

به نوشته مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب پس از على بن مظاهر داود بن مالك محضر امام (عليه السلام) آمد و اذن خواست حضرت اذنش دادند، وى در حالى كه زره داودى به تن و شمشير هندى بر كمر بسته بود روى به ميدان نهاد و اين رجز را خواند:

اليكم من بطل ضرغام يرجو ثواب الملك العلام   ضرب فتى يحمى عن الامام سبحانه مقدر الاعوام

و سپس بر آن قوم كافر حمله برد و جنگ نمايانى نمود و پس از مجادله بسيار عطش مفرط بر او غالب شد و وى را بحالت غش انداخت و از پاى در آمد اشرار وقت را غنيمت شمرده اطرافش را گرفتند با تير و سنان و شمشير شهيدش كردند.

شهادت يزيد بن شعشاء (44)

پس از شهادت جمعى از اصحاب يزيد بن شعشاء از امام (عليه السلام) رخصت گرفت و سپس رو به ميدان كارزار آورد و اين رجز را خواند:

انا يزيد و ابى مهاجر يا رب انى للحسين ناصر   كأننى ليث بغير حاذر ولابن سعد تارك و هاجر

بعد از اين رجز تير از تركش در آورد و هر كه را كه علامت خباثت بيشتر داشت نشانه تير نمود، هشت تير انداخت و پنج نفر را كشت و سه، چهار نفر را هم زخمى نمود.
امام (عليه السلام) بر تيراندازيش او را تحسين و آفرين نموده و فرمودند: اللهم سدد رميته و اجعل ثوابه الجنة.
و پس از دلاوريها و رشادتها كه از خود نشان داد شهيدش كردند.

شهادت ابو عمرو النهشلى (45)

پس از شهادت يزيد بن شعشاء ابو عمرو نهشلى اراده مبارزه نمود، وى مردى متهجد و كثيرالصلوة و شب زنده دار بود، به يارانش گفت: اكنون عبادتى خوش‏تر از نصرت امام حسين (عليه السلام) نيست لذا خود را خدمت امام (عليه السلام) رساند اجازه گرفت و سپس بر اسبى سوار و تيغى در دست گرفت و اين رجز را خواند:

انا ابو عمرو لحى نهشلى اضربكم ضربا شديد العمل   دينى على دين حسين و على اطعنكم بالرمح طعن البطل

بعد از آنكه رجزش تمام شد بر آن كفار حمله نمود.
از ابن نما روايت شده كه غلام بنى كاهل بنام حمران نقل كرده و گفت: من در صحنه كارزار حاضر بودم و در ميان معركه جنگ مبارزى نامدار و دليرى نامور ديدم جنگى صعب و رزمى سخت مى‏نمايد، بر هر فوجى كه حمله مى‏كند آنها را همچون بنات النعش متفرق مى‏سازد با تيغ به هر كس مى‏زند او را به خاك هلاكت مى‏اندازد و با نيزه آتش فشان دود از دل آن قوم بدنشان بر مى‏آورد و پيوسته گروهى را مى‏كشت و سپس خدمت امام (عليه السلام) مى‏آمد و از آن حضرت استمداد مى‏جست و ديده خود را به نور جمالش روشن مى‏كرد و قوتى پيدا مى‏كرد سپس دوباره به آن گروه نا اصل حمله مى‏برد و اين بيت را مى‏خواند.

ابشر هديت الرشد تلقى احمدا   فى جنة الفردوس تعلى صعدا

حمران غلام مى‏گويد: پرسيدم اين شجاع يگانه و اين دلير فرزانه كيست؟
گفتند: جان نثار حضرت حسين بن على، ابو عمرو نهشلى است.
بارى در اثناء محاربه نامردى كه از قبيله او بود بنام عامر نهشلى از كمين جست و ضربت كارى بر آن شير شكارى نواخت كه از پاى در آمد، بلافاصله عامر سر آن دلير را بريد.
مولف گويد:
تمام سرها را بعد از عاشوراء جدا كردند مگر چند سر را كه در روز عاشوراء بريدند و از جمله آنها سر عمرو نهشلى مى‏باشد.

67) يعنى پاره چيزى بى ارزش همچون پاره كاغذى‏
68) يعنى دست دراز كردن.
-------------------------------------

شجاعت شوذب غلام با اخلاص عابس بن شبيب شاكرى و شهادت آن با سعادت (46)

پس از آنكه تعداد بسيارى از اصحاب با وفاى امام (عليه السلام) شربت شهادت نوشيدند و معدود قليلى از ياران حضرت با حالى تشنه و خسته باقى بودند و آن هم بوضعى بودند كه ملائكه ملاء اعلى و قدوسيان عالم بالا بر حال زار ايشان مى‏گريستند از محمد بن ابيطالب روايت شده كه عابس بن شبيب شاكرى در حالى كه غلامش شوذب نيز همراهش بود محضر امام رسيد، اين جوان در اخلاص و چاكرى نسبت به ساحت مقدس حضرت حسينى (سلام الله عليه) گوى سبقت را از ديگران ربوده بود وى پس از آنكه آن همه صحنه‏هاى دلخراش روز عاشوراء را ديد و داغ فراق همه شهداء را لمس كرد و ناسزاهاى اسقياء را به گوش خود شنيد مثل مار ارقم از غصه به خود پيچيد، غلامش نگريست و گفت:
اى غلام در خاطر چه دارى؟
غلام گفت: هيچ در خاطر ندارم مگر آنكه جنگ كنم و زمين را از خون دشمنان رنگ نمايم.
عابس او را تحسين كرد و آفرين گفت سپس به او فرمان داد كه نزد امام (عليه السلام) رود و از حضرتش اذن جهاد بگيرد.
غلام محضر سلطان كونين مشرف شد، سلام كرد و اذن خواست.
امام (عليه السلام) اذنش داد.
غلام پس از آن رو به ميدان نهاد.
شعر

جگر خسته آمد به ميدان جنگ ز پولاد تيغ آتشى بر فروخت   چو در بحر قلزم شناور نهنگ از آن بيشه كفر بى حد بسوخت
آن دلير كار آمد مانند شير شكارى در عرصه گاه نبرد داد مردى و مردانگى داد از كشته پشته‏ها ساخت و صحنه كارزار را از خون كثيف آن دغل مردم رنگين نمود، عاقبت ضعف و خستگى بر وى مستولى شد تشنگى و گرسنگى عنان اختيار را از دستش ربود، سواره و پياده بر وى هجوم آوردند و از مركب به زيرش انداختند و سپس بدن او را قطعه قطعه كردند رحمة الله عليه خوشا بر حالش كه چنين سعادتى نصيبش شد و نام نامى و اسم ساميش در زمره شهداء ثبت و ضبط شد چنانچه در زيارت شهداء آمده است:
السلام على شوذب مولى شاكر...

شجاعت و شهادت شير بيشه پر دلى عابس بن شبيب شاكرى (47)

پس از آنكه تعداد بسيارى از اصحاب به ميدان كارزار رفته و جانهاى عزيزشان را در راه دين ايثار كرده و قامت هر كدام همچون سرو نگونسار به روى زمين كربلاء فرش گرديد و امام (عليه السلام) در انجمن قليلى از ياران آن هم، همگى خسته و كوفته، تشنه و گرسنه و زخمدار ديده مى‏شد و از آن طرف گرگان و درندگان لشگر پسر ملعون در انتظار بودند كه كدام دلير آهنگ ميدان مى‏كند تا همچون سگان درنده و گزنده او را پاره پاره كنند در چنين وقتى جناب عابس آهن لابس كه از شجاعان بى همتا و از ناموران روزگار بود مهياى جانبازى شد و خود را خدمت سلطان دو عالم رساند و در مقابل شاه ولايت زمين ادب بوسيد و تعظيم نمود:

خم آورد عابس بر شاه يال به ذات خداوند بارى قسم   بگفتا كه اى مظهر ذوالجلال به جاه جهان كردگارى قسم
اما والله ما امسى على وجه الارض قريب و لا بعيد اعز على ولا احب الى منك
قربانت گردم به خدا قسم روى زمين هيچ نزديك و دورى پيش من عزيزتر و محبوتر از تو نيست.
شعر
نباشد مرا خوش‏تر از روى تو فراق تو سوزانده نار من است   گرامى‏تر از طاق ابروى تو چو روى تو بينم بهار من است
ولو قدرت على ان ادفع عنك الصنيم او القتل بشى اعز من نفسى و دمى لفعلت
اگر قدرت مى‏داشتم كه ظلم و ستم و قتل را از تو با آنچه عزيزتر از جانم باشد دفع كنم حتما اين كار را مى‏كردم.
شعر
زهى شرمسارى كه آن هر دو نيز عفى الله وجهت وجهى اليك   نشد تا كنون هم فداى عزيز فديناك طوعا سلام عليك
اشهد انى على هداك و هدى ابيك قربانت شاهد باش كه من بر دين و آئين تو و پدر بزرگوار تو بودم، اكنون بهمين عقيده مى‏خواهم جانم را نثارت كنم و پس از كسب اجازه با شمشير كشيده همچون شير شميده به ميدان تاخت.
شعر
رخش ارغوان ريش و ابرو سياه ز خود بى خبر همچو مست مدام ز پرواى آن شير لشگر پناه   ز آهنش ساعد ز آهن كلاه بر آمد ز قلب شه تشنه كام سراسر به هم خورد پيش سپاه
وقتى به سوط ميدان رسيد، ربيع بن تميم كه از لشگر عمر سعد بود گفت من ايستاده بودم نظاره مى‏كردم چون عابس دلاور را ديدم مانند شير با شمشير رو به قلب لشگر آورد او را شناختم زيرا در حروب و غزوات وى را بسيار ديده بودم و در معارك بلارك زدنش را پسنديده بودم، اشجع شجعان و سرآمد اقران بود.
شعر
چو ديدم كه آمد بسان پلنگ ز بيمش دلم چون كبوتر طپيد كه اين صف شكن عابس شاكريست   گرفته دل از خود نهاده به جنگ زدم صيحه‏اى بر سپاه يزيد نه بر مرده بر زنده بايد گريست
ايها الناس هذا اسد الاسود، هذا ابن شبيب لا يخرجن اليه احد
اى قوم كسى متوجه جنگ شما شده كه در هنگام حرب بر شير ژيان و پيل دمان غالب مى‏آيد، البته بايد از جنگ با وى احتراز كنيد.
همينكه عابس در وسط ميدان قرار گرفت چون رعد خروشيد و مبارز طلبيد و فرياد زد: الارجل الارجل‏
احدى جرئت ميدانش را نكرد صف لشگر بسته شد.
شعر
كسى جنگ او را نكرد آرزوى كه آيا در اين انجمن مرد نيست   خروشى دگر بر زد آن نام جوى ز صد صف سپه يك هم آورد نيست
باز كسى وى را جواب نداد، عمر سعد فرياد كشيد: اى لشگر حال كه جرئت محاربه با او را نداريد پس از دور و نزديك بر وى سنگ بباريد، ناگاه آن سپاه بى نام و ننگ همچون باران بهارى از اطراف خشت و سنگ بر بدن آن نامدار پرتاب كردند.
فلما رأى ذلك القى درعه و مغفره آن دلاور بى هراس و آن شير شرزه از كردار آن شغال صفتان بر خود پيچيد به يكبار خود از سر و زره از تن كند و خود را به ميان تير و سنگ و خشت و كلوخ افكند و بى پروا بر آن گروه نا اصل حمله آورد گاهى با عمود و زمانى با شمشير و بعضا با نيزه آبدار كارزار مى‏نمود.
شعر
هم چون نهنگ، صف شكن كرده زره بيرون ز تن بر پشت رخش تيز تك بر كوه پولاد رك خونريز تيغش را اجل منحوس خصمش را زحل   در موج دريا غوطه زن از فرق خود آهنين مهرى است رخشان بر فلك كوهى نمودستى مكين نعم المعين، بئس البدل نعم البدل بئس المعين
لشگر عمر سعد ملعون برخى از عشقبازى و جان نثارى آن دلير در تحير بوده و بعضى از شجاعت و رشادتش به عجب آمده بودند:
ربيع بن تميم مى‏گويد:
فوالله لقد رأيته يطرد اكثر من مأتين من البأس به خداى آسمان و زمين قسم ديدم عابس را كه زياده از دويست مرد جنگى را در جلو انداخته مانند بزان مى‏راند.
مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد: ربيع بن تميم مى‏گويد:
من با وى آشنائى داشتم گفتم: اى عابس سر برهنه و تن بى زره خود را در درياى هيجاء افكنده‏اى از غرقاب هلاكت نمى‏انديشى؟
عابس جوابى داد كه مضمونش اين بيت بود:
چو من در بحر هجرانم ز خونريزى مترسانم   كسى كابش ز سر بگذشت از باران چه غم دارد
اين بگفت و از من در گذشت و خود را در ميان تير و شمشير و سنان افكند و همچون شير گرسنه مى‏غريد و صفوف كفر را مى‏دريد و از آن طرف آن كفار و فساق نيز دست از ايذاء و آزار بر نمى‏داشتند.
و زبانحال عابس در آن وقت اين بود:
زخمهاى كارى اى مردود زن تا بيايد بر سرم جانان من اى لعينان زخم پى در پى زنيد تا پر از بال و پر پيكان شوم   جهد كن هى دير شد هى زود زن تا برآسايد به پايش جان من تير را بر تير و نى بر نى زنيد در هواى دوستى پران شوم
ربيع بن تميم گويد: بعد از ساعتى ديدم از فرق سر تا قدم غرقه خون شده، سرش از چند جا شكسته و تنش مثل لانه زنبور سوراخ سوراخ شده مانند خارپشت از كثرت تير پر آورده و مانند شاخه ريحان در پشت زين گاهى خم مى‏شد و زمانى راست مى‏گشت، ضعف بر وى مستولى شده، روح در طيران، عروق در ضربان اشقياء ديدند كه توانائى و قدرت عابس از دست رفته و آفتاب عمرش، رو به افول است، وقت را غنيمت شمرده روى به وى آوردند و آن شير خسته را از هر طرف در ميان گرفتند.
ربيع بن تميم مى‏گويد: در پى آن بودم كه ببينم بر سر عابس چه آمده ناگاه ديدم چند نفر سر عابس را بريده‏اند و با هم نزاع دارند، يكى مى‏گويد قاتل او منم، ديگرى مى‏گويد منم.
خبر به عمر سعد رسيد، گفت بيجا مجوشيد يك نفر به تنهائى قاتل او نبوده است.

شهادت جون غلام ابى ذر غفارى (48)

از جمله شهداء كه در ركاب همايون حضرت جانش را نثار كرد جون غلام با اخلاص ابى ذر غفارى است.
اين بنده فرخنده مال چون ديد اصحاب يكى پس از ديگرى رخش همت به ميدان آخرت تاختند و روى سفيدشان را سرخ نمودند و از طرف ديگر لشگر دشمن بر امام بى ياور چيره شده و احترام آن حضرت را از ميان برده‏اند و كم كم بناى دشنام دادن و ناسزا گفتن نهاده‏اند غيرتش به جوش آمد و احوالاتش دگرگون گشت بطورى كه گويا نمى‏توانست روى پا بند شود، امام (عليه السلام) به روى او نظر كرد و اضطرابش را ديد و فرمود: چه اراده داشته و در چه خيالى مى‏باشى؟ انت فى اذن منى، اختيار تو با من است.
جون عرض كرد: قربانت خيال دارم كه سر در قدمت بيندازم كه ديگر تاب و طاقت ديدن اين حال زار تو را ندارم و نمى‏توانم غريبى تو را به چشم خود ببينم و قدرت شنيدم ناسزا گفتن به تو را ندارم.
حضرت فرمودند: انما تبعتنا طلبا للعافية فلا تبتلى بطريقنا تو در اين سفر با ما همراه شدى اميد عافيت و سلامتى داشتى اكنون اينجا زمين بلاء است باخبر باش خود را براى خاطر ما مبتلا به بلاء نسازى.
غلام ديد مولا بخاطر عطوفت و كرم از او عذر مى‏خواهد، خود را به قدمهاى آقا انداخت عرض كرد:
مولاى من نه اينكه تصور فرمائى من درمانده‏ام، از روى كراهت و بى ميلى عازم جان باختن شده‏ام، نه والله بلكه ملاحظه مى‏كنم كه در روز رفاهيت و آسودگى كاسه ليس شما بوده‏ام، امروز كه روز درماندگى است چطور شما را تنها و غريب بگذارم.
شعر

روا باشد از من كه روز رفاه به هنگام سختى و بد روزگار   كنم كاسه ليس درگاه شاه تو را خوار بگذارم اى شهريار
قربانت بروم، مى‏دانم چرا عذر مى‏آورى و ميل جان فدا كردن مرا ندارى، والله ان ريحى لمنتن و ان حسبى لئيم ولونى للسود به خدا قسم مى‏دانم بوى من متعفن است و حسب و نژاد من تباه است و رويم سياه مى‏باشد، اما اى مولا تو را به خدا به اين اوصاف زشت مرا از راه بهشت محروم مفرما كه بهشت خدا روى مرا منور و بوى مرا معطر و حسب مرا اعلى مى‏نمايد، علاوه بر اين اى مولا به خدا دست از دامنت بر نمى‏دارم حتى اختلط هذا الدم الاسود مع دمائكم تا اينكه خون سياه خود را با خونهاى لطيف و شريف شما شهداء آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) مخلوط و مخروج نمايم.
اين بگفت و زار زار مثل ابر بهار گريست، امام (عليه السلام) نيز به گريه در آمد فرمود:
اى غلام سعادت انجام برو كه ما هم از قفا مى‏آئيم.
پس آن غلام رو به حوالى خيام بانوان با احترام آورد آهى سوزناك بر آورد و گفت: اى بانوان حرم و اى خواتين محترم جون است با شما خداحافظى مى‏كند و از شما حلاليت مى‏طلبد.
شيون از ميان حرم بلند شد، اطفال خردسال كه با جون انس داشتند بيرون آمدند اطراف غلام حلقه زدند و مى‏گريستند و چون يكان يكان را تسليت و دلدارى داد و به خيمه فرستاد مانند شير غضبناك روى به آن قوم ناپاك آورد و به روايت محمد بن ابيطالب اين رجز را خواند:
سوف ترى الكفار ضرب الاسود اذب عن سبط النبى احمد ارجو بذاك الفوز عند المورد   بالمشرفى الصارم المهند اذب عنهم باللسان واليد من الاله الواحد الموحد
اين بگفت و مانند نهنگ تيز چنگ خود را بر آن قوم بى نام و ننگ زد و در بحر جنگ غوطه خورد بسى سواران را پياده و پيادگان را به جهنم روانه كرد.
شعر
در آن سهمگين وادى پر خطر بكوشيد تا زخم بسيار خورد   كه مرغ از هوايش نكردى گذر در افتاد از پا و لب تشنه مرد
چون بر زمين افتاد پيوسته ديده بود كه هر شهيدى از زين به زمين مى‏افتاد سلطان دين را به بالين خود مى‏خواند و عزيز فاطمه به بالينش مى‏آمد و مى‏نشست با هر كدام به نوعى مهربانى مى‏فرمود لذا طمعش به حركت آمد از گوشه چشم نگاهى به طرف خيام حرم نمود عرض كرد: السلام عليك يا مولاى يا ابا عبدالله ادركنى آقا جان به بالين من هم بيا، حضرت با چشمى خونبار خود را به غلام رسانيد سر او را به دامن گرفت و بلند بلند گريست و دست بر سر و صورت جون كشيد و عرضه داشت: اللهم بيض وجهه و طيب ريحه و احشره مع الابرار، بار خدايا رويش را سفيد و بويش را خوش و با نيكان محشورش فرما.
به رحمت ببخشاى بر اين شهيد شميم ورا نفخ تاتار كن   چو صبح اميدش نما رو سفيد ورا حشر با فوج ابرار كن
از بركت دعاى امام (عليه السلام) فى الفور روى غلام مانند بدر تمام درخشيدن گرفت و بوى عطر و عنبر از وى به مشام مى‏رسيد چنانچه امام زين العابدين مى‏فرمايند: بعد از شهادت پدر بزرگوارم كه مردم غاضريه آمدند اجساد شهداء را به خاك سپردند بعد از ده روز جسد جون غلام را دريافتند كه صورتش منور و بويش معطر بود.

شهادت حريره غلام (49)

در روضة الشهداء مى‏نويسد: بعد از شهادت حبيب بن مظاهر حره يا حريره كه آزاد كرده ابوذر غفارى رحمة الله عليه بود به ميدان آمد و پياده طريد مى‏كرد و رجز مى‏خواند و مبارز مى‏خواست، اگر چه رويش‏ سياه بود اما دلش روشن‏تر از مهر و ماه بود ابو المفاخر رجزهاى او را به فارسى منظوم كرده كه چند بيت آن ذكر مى‏شود:

چون من سوى ميدان شجاعت بخرامم بگزيده مردانم اگر چند سياهم فردا به شفاعت بود آسان همه كارم   بس خصم كه بيجان شودازضرب حسامم بستوده شاهانم اگر چند غلامم و امروز بر آيد به شهادت همه كامم
حمله مردانه مى‏نمود و قتال مبارزانه مى‏كرد تا وقتى كه به قتل آمد و به جنات جاويدى رسيد.

شهادت يزيد بن مهاجر جعفى (50)

در روضة الشهداء مى‏نويسد:
پس از حريره يزيد بن مهاجر جعفى قدم در ميدان نهاد و در محاربه و مقاتله داد مردى و مردانگى بداد آخرالامر از لباس حيات مستعار عارى رو به جامه خانه عنايت حضرت بارى آورد و ساكنان ربع مسكون را كه در دامگاه بلا افتاده‏اند و در شاهراه فنا ايستاده به يكبارگى وداع كرد رضوان الله عليه.

شهادت سيف بن حارث و مالك بن عبد سريع (51 و 52)

مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة الشهداء مى‏نويسد:
بعد از شهادت حجاج بن مسروق سيف بن حارث بن سريع با پسر عم خود مالك بن عبد بن سريع گريه كنان به سرعت تمام به پاى بوس فرزند خيرالانام شتافتند، آن جناب پرسيد كه سبب گريه شما چيست؟
جواب دادند كه ما براى تو مى‏گرييم زيرا مى‏بينيم كه دشمنان تو را احاطه كرده‏اند و دوستان بر دفع ايشان قدرت ندارند.
امام (عليه السلام) در شأن ايشان دعاى خير گفت.
آن دو مبارز كارزارى سخت كرده و داد نامدارى دادند و بسى سوار و پياده را از عرصه حيات به دروازه فنا و فوات فرستادند و آخرالامر از اين ظلمت خانه پر وحشت و ملال روى به نزهت آباد قرب ملك متعال نهادند.
امام (عليه السلام) بر آن دو نوجوان كه با دل پر حسرت از اين جهان برفتند گريست و آمرزش ايشان را از حضرت غفور منان استدعا نمود و فرمود: باتصادم مقتضيات تقدير جز در ساختن و تسليم شدن چه تدبير فالحكم لله العلى الكبير و اليه المرجع و المصير.

نيست كس را ز دست مرگ نجات   اكثروا ذكر هادم اللذات

شهادت سويد بن عمرو بن ابى المطاع (53)

مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد:
يكى از جانبازان و شهداء سويد بن عمرو بن ابى المطاع خثعمى است وى مردى شريف النسب و زاهد و كثير الصلوة بود.
مرحوم محدث قمى در منتهى الامال مى‏نويسد:
وى چون شير شرزه حمله كرد و بر زخم سيف و سنان شكيبائى بسيار نمود، چندان جراحت يافت كه اندامش سست شد و در ميان كشتگان بيفتاد و بر همين حال بود تا وقتى كه شنيد حسين شهيد گرديد ديگر تاب نياورده و در موزه او كاردى بود او را بيرون آورده و به زحمت و مشقت شديد با آن حربه لختى جهاد كرد تا شهيد شد و قاتل او عروة بن بطار تغلبى و زيد بن رقاد مى‏باشد.
سپس مرحوم محدث قمى در آخر ترجمه اين بزرگوار فرموده:
ايشان آخر شهيد از اصحاب مى‏باشد.
ولى برخى ديگر از ارباب مقاتل آخر شهيد را احمد بن محمد الهاشمى دانسته‏اند چنانچه عقيده مرحوم ابن شهر آشوب بر اين است.

شهادت احمد بن محمد هاشمى (54)

در مناقب مى‏فرمايد:
آخرين كسيكه از اصحاب سيد الشهداء (عليه السلام) به درجه رفيعه شهادت رسيد احمد بن محمد هاشمى بود، اين جوان در آخر كار خدمت سلطان دو عالم آمد و سلام كرد و اذن جهاد گرفت.
حضرت جواب سلام داد فرمود: جزاك الله خيرا تو هم مى‏روى خدا تو را جزاى خير دهد.
احمد بن محمد در مقابل دشمن آمد و بدينگونه رجز انشاء نمود:

اليوم ابلوا حسبى و دينى   بصارم تحمله يمينى
احمى به يوم الوغا عن دينى
پس با تن خسته همچون شير خشمگين بر آن قوم حمله برد، ابو مخنف مى‏نويسد: آن شير فرزانه مردانه مى‏كوشيد و از دل مى‏خروشيد و مى‏گفت:
احمى به عن سيدى و دينى   ابن على الطاهر الامين
پيوسته با آن قوم غدار مقاتله نمود تا هشتاد تن از سواران را به جهنم فرستاد فرياد الحذر الحذر از لشگر دشمن بلند شد بارى بهر طرف كه مركب مى‏تاخت بوى مرگ به مشام دشمنان مى‏رساند و به هر جانب كه حمله مى‏كرد رنگ موت احمر به نظر مخالفان در مى‏آمد ولى افسوس كثرت دشمنان گواهى مى‏داد كه عاقبت اين دلير شهادت است لذا طولى نكشيد بازوى اين دلاور از قوت رفت و ساعتى نگذشت كه چندين زخم كارى بر وى رسيد و از مركب در غلطيد زمين سرش را به دامن گرفت، چند جلاد بى رحم بر سر وى تاختند و با شمشير و نيزه او را به شهادت رساندند.

شهادت نه نفر از غلامان و چاكران امام (عليه السلام)

مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس به نقل روضة الشهداء مى‏نويسد:
سه نفر از نوكرهاى در خانه حضرت كه خادم آستانه بودند به يارى مخدوم نشأتين بر آمدند اين سه عبارت بودند از:
1 - محمد بن مقداد
2 - عبدالله‏
3 - ابو دجانه‏
هر سه نفر با هم روى به لشگر كفر آوردند جنگى سخت و رزمى صعب نمودند نزديك بود كه از كار باز مانند روى از كارزار كشيدند خواستند برگردند و به ملازمت حضرت آيند لشگر مخالف آنها را احاطه كردند غلامهاى حضرت كه پنج نفر بودند به كمك و مدد در آمدند، اين پنج نفر عبارت بودند از:
1 - قيس بن ربيع‏
2 - اشعث بن سعد
3 - عمر بن قرطب‏
4 - عنطمه‏
5 - كماد
و يك غلام از غلامان اميرالمومنين (عليه السلام) نيز بنام سعد با آنها همراهى كرد و هر شش تن خود را در معركه كارزار انداختند و به حمايت آن سه نفر بر آمدند، آتش حرب بالا گرفت عاقبت از كثرت مخالفين درمانده شدند و ضربتهاى متوالى خورده و هر نه نفر شهيد گرديدند.

مبارزت و شهادت غلام ترك (55)

پس از آنكه ياران و ياوران خامس آل عبا (عليه السلام) جملگى به ميدان رفته و شهيد شدند و ديگر غلام و نوكرى براى حضرتش باقى نماند مگر يك غلام ترك كه قارى قرآن و حافظ فرقان بود.
در كتب مقاتل است كه اين غلام قابچى درب خانه امام (عليه السلام) و لله اطفال بود بنا به نقل صاحب روضة الشهداء اين غلام سعادتمند وقتى غربت و تنهائى امام (عليه السلام) را ديد طاقت نياورد دست از زندگانى دنيا شست با روئى درخشان و چهره‏اى همچون آفتاب خدمت مهر سپهر ولايت آمد زمين ادب بوسيد عرض كرد:
نفسى لنفسك الفداء جانم فداى تو باد اى فرزند رسول خدا، از لشگر ما ديگر كسى باقى نمانده و گويا نوبت آقايان و آقازاده‏ها رسيده و من تاب آن را ندارم كه ببينم مخدوم و مخدوم زادگانم خداى نكرده از اوج به حضيض مى‏گرايند لذا آمده‏ام اجازه فرمائى كه جانم را قربانت كنم.
حضرت نگاهى به او نمود و فرمود: اى غلام من تو را به پسر بيمارم بخشيده‏ام، اختيار تو با او است برو از فرزندم اجازه بگير.
غلام به فرموده امام (عليه السلام) خدمت زين العابدين (عليه السلام) آمد و دور بستر آن سرور گرديد و قدمهاى آن حضرت را بوسيد.
حضرت ديده گشود غلام ترك را ديد فرمود اى غلام براى چه گريانى؟
غلام عرضه داشت: من از حضرت پدرت اجازه حرب طلبيدم فرمود كه تو از آن نور ديده منى اختيارت با او است حال روى به آستان شما آورده‏ام و اميدوارم كه مرا محروم نگردانى و دستور حرب را به من بدهى.
امام (عليه السلام) فرمودند: من تو را در راه خدا آزاد كردم، ديگر خود مى‏دانى.
غلام نيكو خصال با امام سجاد (عليه السلام) خداحافظى كرد از خيمه بيرون آمد به حوالى خيام حرم كه رسيد با صوت حزين فرياد كرد: خانمها مرا حلال كنيد، فرداى قيامت مرا فراموش نفرمائيد، خداحافظ.
غريو و غلغله از اهل حرم بلند شد، اطفال خردسال از خيمه‏ها بيرون آمدند و به دور غلام حلقه زدند غلام اطفال را آرام كرد و با چشم گريان روى به ميدان نهاد و اين رجز را خواند:

البحر من طعتى و ضربى يصطلى اذا حسامى فى يمينى ينجلى   والجو من سهمى و نبلى يمتلى ينشق قلب الحاسد المنجلى
از اين رجز معلوم مى‏شود كه غلام هم تير و كمان و هم شمشير و سنان همراه داشته بارى آن دلير رزم‏آور بر آن قوم كافر حمله برد و هر مبارزى كه مقابلش مى‏آمد در دستش كشته مى‏شد تا بسيارى از آن نا اصلان را كشت و آخر تشنگى بر او غالب شد باز گرديد و ديگر باره به در خيمه حضرت امام سجاد (عليه السلام) آمد، امام سجاد (عليه السلام) بر وى آفرين گفت و مبارزاتش را پسنديد و بسيار تحسين نمود و به بشارت شربت كوثر وى را مبتهج فرمود غلام دست و پاى امام زين العابدين (عليه السلام) را بوسه زد ديگر باره از مخدرات حلاليت طلبيد و از سوز مفارقت ايشان هاى هاى گريست سپس روى به ميدان نهاد و خود را زد به درياى لشگر و خاك هلاكت بر فرق مبارزان تيره بخت مى‏ريخت، بسيارى از آن گروه را به دارالبوار فرستاد تا بالاخره ضعيف و تشنگى مفرط بر او غالب شد و از كثرت جراحت و زخم بى‏ قوت گرديد و روى خاك افتاد از گوشه چشم به خيمه‏ها نظر مى‏كرد در اين اثناء امام حسين (عليه السلام) به بالينش آمد و او را به در خيمه امام سجاد (عليه السلام) رسانيد و از مركب فرود آمد سرش را در كنار گرفت و روى به رويش مى‏نهاد و امام سجاد (عليه السلام) با وجود بيمارى بر سر بالين وى آمد، غلام ديده باز كرد سر خود را بر كنار امام حسين (عليه السلام) ديد و امام زين العابدين را بر سر خود مشاهده نمود تبسم كنان بر پدر و پسر سلام كرد و در همين حال مرغ روحش از قفس بدن آزاد شد رحمة الله عليه.

وداع جوانان بنى هاشم با يكديگر

پس از آنكه تمام اصحاب و ياران امام (عليه السلام) به شهادت رسيدند و خامس آل عبا (عليه السلام) با جوانان تنها ماند جوانان بنى هاشم كه بوى فراق به مشامشان رسيد دست بگردن يكديگر انداخته با هم وداع كرده و سخت گريستند.
شعر

ز جان دست شستند شهزادگان هراسان عزيز از براى عزيز   دگرگونه شد حال آزداگان حسين از براى همه اشگ ريز

مقاله مرحوم واعظ قزوينى

مرحوم واعظ قزوينى مى‏فرمايد:
سر اينكه جوانان يكديگر را وداع كرده و با هم خداحافظى نمودند با اينكه در برزخ و دار باقى بهم مى‏رسيدند اين بود كه فراق قطعى و وصال محتمل بود زيرا احتمال اين بود كه يكى از آنها زنده مانده و در شهادتش بداء حاصل شود و طبق اى احتمال وداع مناسب بوده و بجا.

اختلاف آراء در اينكه اول شهيد از بنى هاشم چه كسى بوده

اتفاق است بين ارباب مقاتل كه تا اصحاب و ياران امام (عليه السلام) زنده بودند يك تن از اقارب و نزديكان حضرت شهيد نشدند ولى بعد از انصار و اصحاب نوبت به بنى هاشم رسيد كه يكى پس از ديگرى به ميدان رفته و شهيد شدند و آنچه مورد اختلاف بوده اينستكه: اول شهيد از بنى هاشم كيست؟
در آن دو نظريه مى‏باشد:
الف: اول شهيد عبدالله بن مسلم بن عقيل بوده.
اين قول مختار مرحوم محمد بن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جلال العيون و صاحب كتاب حبيب السير و نيز ابوالفتوح و هروى و ابى مخنف در مقتل مى‏باشد.
ب: اول شهيد از بنى هاشم حضرت على بن الحسين (عليه السلام) يعنى على اكبر مى‏باشد.
اين قول مختار مرحوم محمد بن ادريس و صاحب مقاتل الطالبين و سيد در لهوف و شيخ مفيد در ارشاد و محمد بن جرير طبرى و امير محمد صاحب كتاب روضة الصفاء مى‏باشد.
مولف گويد:
مؤيد نظريه دوم اين فقره از زيارت ناحيه مقدسه است:
چون اراده كنى قبر على اكبر را زيارت نمائى فقف عند رجلى الحسين و هو قبر على بن الحسين فاستقبل القبلة بوجهك فان هناك خواصة الشهداء.
رو به قبله بايست كه مقبره جميع شهداء آنجا است فاوم واشر پس با انگشت اشاره كن و بگو:
السلام عليك يا اول قتيل من نسل خير سليل من سلالة ابراهيم الخليل صلى الله و على ابيك.

اذن جهاد خواستن حضرت على اكبر از پدر بزرگوارش

چو نوبت به آل پيمبر رسيد نخستين على اكبر مه لقا   جهان جامه صبر در بر دريد نمودى شه تشنه را جان فدا
پس از شهادت همه انصار و اصحاب با وفاى امام (عليه السلام) نوبت به جوانان بنى هاشم رسيد كه تعدادشان سى نفر بود، پيش از آنكه ايشان آماده كارزار شوند خامس آل عبا خود مهياى نبرد گرديدند به يكبار تمام جوانان اهل بيت دور امام (عليه السلام) را گرفته خود را به روى دست و پاى آن حضرت انداختند و عرضه داشتند:
فداى خاك پايت گرديم تا يك تن از ما زنده است نخواهيم گذارد كه به ميدان تشريف ببريد و در ميان تمام اين عزيزان جوان رشيد و دلير و فرزند دلبند خود حضرت يعنى جناب على اكبر (سلام الله عليه) از همه بيشتر براى غربت امام (عليه السلام) مى‏سوخت، آن سرو باغ ولايت خود را بقدم سلطان دين انداخت و عرض كرد: يا ابه لاه ابقانى الله بعدك طرفة عين
پدر جان بعد از تو يك لحظه و يك چشم بر هم زدن خدا من را زنده نگه ندارد ساعتى صبر نما و حرب خود را متوقف كن تا من جانم را قربانت كنم پس از آن خود دانى.
فرد
به خلد بى على اكبر مرو نه شرط وفاست   بده اجازه كه تا گفته بر او دير است
امام حسين (عليه السلام) از استماع اين كلمات رنگش متغير شد و حالش دگرگون گرديد سر على اكبر را از خاك برداشت به سينه مبارك چسبانيد، صورت نازنينش را بوسيد و فرمود:
على جان چه خيال كرده و چه در نظر دارى؟
على اكبر عرضه داشت: بابا اين زندگى بر من حرام است، الان وارد خيمه شدم تا اطفال را تسلى داده و بانوان را آرام كنم.
شعر
رقيه آمده خود را به دامنم افكند كباب شد جگرم از عطش برادر جان هزار مرتبه مردن ز زندگى بهتر   به گريه گفت كه اى اكبر سعادتمند رسيد جان به لبم از عطش برادر جان مرا شهادت از اين سرافكندگى بهتر
اين بگفت و شروع كرد به گريستن.
فرد
از جزع بست دجله سيماب بر سمن   وز اشگ ريخت سوده الماس بر كنار
پس امام (عليه السلام) على را در بركشيد و صورتش را بوسيد.
شعر
چو شاه تشنه جگر ديد بيقرارى او كشيد دست به رخساره على اكبر فتادن قد سرو تو بر زمين حيف است تو تازه سرو برومند جويبار منى مرو كه بار غمم را غم تو سربار است   كه جان گرفته به كف از براى يارى او كه بگذر از سر اين خواهش اى عزيز پدر به خون طپيدن اينجسم نازنين حيف است شبيه جد كبار بزرگوار منى مروكه هجرتوسخت و دشواراست
سپس با عجز و لابه و اصرار و ابرام زياد از پدر درخواست اذن جهاد نمود فلما كثرت مبالغته فى الاستيذان و اشد جزعه و هو عطشان اذن له الحسين و هو ولهان
و وقتى مبالغه و اصرار شاهزاده در گرفتن اذن زياد گرديد و جزع و فزع آن سرو قامت تشنه لب شديد گشت امام (عليه السلام) در حالى كه حيران و واله مانده بود اذنش داد.
على اكبر بسيار خشنود و شادمان گشت و عزم را جزم كرد كه به ميدان رود، امام (عليه السلام) كه چنين ديد عزيزش را پيش طلبيد و با دست مبارك خود لباس حرب بر اندامش پوشيد.
و رتب على قامته اسلحة الحرب و البسته الدرع و شد فى وسطه منطقة له من الاديم، فوضع على مفرقه مغفرا فولاديا و قلده سيفا مصريا و اركبه العقاب براقا مأويا.
امام (عليه السلام) بر قامت با استقامت فرزند دلبندش اسلحه حرب پوشاند و زره به اندامش استوار نمود و كمربند چرمى كه از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) بود بر كمرش بست و خود فولادى بر سرش نهاد و شمشير مصرى بر ميانش حمايل كرد و او را بر اسب عقاب براق آسا سوار كرد.
شعر
چه قامت بدينسان بياراستش بگفتا به حال غمين سر بسر تو رفتى و غم محفل ما شكست ز گلبن اگر نوگلى كم شود چه دانى كه من در چه احوالمى   شهيد ره ايزدى خواستش جدا گشتى از من تو جان پسر چه محفل دگر چون دل ما شكست ابر بلبلان حال درهم شود الف بودم اكنون ز غم دالمى
سپس امام (عليه السلام) فرمود: فرزندم اكنون برو بدر خيام حرم خداحافظى كن.
شعر
برو بسوى حرم لحظه‏اى به چشم پر آب دمى انيس دل عمه‏هاى بى كس باش   به آخرين نظرى اهل بيت را درياب نمك به زخم دل مادر پريشان باش
على اكبر با قدى چون شاخه صنوبر و با چشمى اشگبار و آهى آتشبار بدر خيمه آمد فرياد كرد.
شعر
ديگر به قيامت است ديدار وقت است كه جان خود فشانيم   اى اهل حرم خدا نگهدار در پاى امام زار افكار
اهل بيت چون صداى روح افزاى على اكبر را شنيدند مانند كواكب سر از برج خيمه بيرون كردند و پروانه شمع رخسار على اكبر گرديدند يكمرتبه شيون اهل حرم بلند شد فاذا ضجة قامت من الحرم و عجة علت من الفسطاط المحرم عمه‏ها و خواهرها همه از بزرگ و كوچك بيرون آمدند و بدور مركب على حلقه زدند فاخذت عماته و اخواته بركابه و عنانه و قوائم مركبه و امطرن عليه سحائب العيون الهاطلة.
عمه‏ها و خواهران ركاب و عنان و دست و پاى مركبش را گرفتند و اشگ از ديدگان باريدند.