زبانحال حضرت سكينه خاتون عليها السلام با ذوالجناح

خطاب من بتو ذوالجناح بى راكب چه روى داده كه كار تو ناله و زارى است چرا تمامى يال تو غرق خون گشته خدنگ ظلم تو را همچنان هما كرده است ز بهر چيست كه جاريست اشگ گلنارت اگر كه خون رخت نيست از گلوى حسين بدين صفت كه تو را غرق خاك و خون نگرم شهى كه خاك رهش بود زيب عرش برين در آن زمان كه ز تير مخالفان غرور كسى گرفت ز خاك بلا سرش يا نه كنون كه خاك دل از ديده‏ام آوردى مرا براى رضاى خدا ببر بر او ز خون ديده نهم بر جراحتش مرهم رسانيم تو در اين آفتاب اگر ببرش دمى اگر بگذارند كوفيان به منش مرا ببر كه بگويم به آن كشيده تعب مرا ببر كه بگويم دو ديده باز كند رقم زنى اگر اينگونه شرح اين غم را   بگو به كجا است مرا سرور و تو را صاحب چرا ز هر بن موى تو خون روان جارى است چرا ز پشت تو زين تو واژگون گشته تنت به مثل عقاب از چه پر بر آورده ز خون كيست كه ماليده‏اى به رخسارت ريد ز بهر چه آن قدر از تو بوى حسين يقين كه چرخ جفا پيشه كرده بى پدرم كدام گوشه ميدان فكنديش به زمين تن مطهر او شد چه خانه زنبور رساند هيچ كس آبى به حنجرش يا نه كز آنكه باب مرا بردى و نياوردى كه تا ز خاك به زانو نهم دمى سر او زنم به ديده‏اش آبى ز چهره پُر نَم كنم ز موى سر خويش سايبان به سرش كنم ز سوزن مژگان رفو بزخم تنش بيا كه شمر كشد معجر از سر زينب به نعش اكبر خود خيزد و نماز كند به سوز و آه تو جودى تمام عالم را

شرح مآل پر ملال ذوالجناح

چون بانوان محترمه و مخدرات مكرمه دور اسب امام (عليه السلام) حلقه زدند و جملگى گريبان چاك زده و خاك غم بر سر پاشيدند هر كدام با زبانى و با حالى از آن حيوان تشنه كام حالت امام غريب (عليه السلام) را پرسيده و مى‏گفتند:
اى اسب تو كه با صاحبت وفادار بودى چرا آقا را بردى و نياوردى.
فرد

پيلتن اسب چرا با رخ مات آمده‏اى   شاه را بردى و تنها ز فرات آمده‏اى

آن حيوان از كثرت شرم دست راست خود را بزير شكم برده و دست چپ پيش و سر خجالت به زير دست پنهان كرده بود و لا ينقطع اشگ مثل باران مى‏ريخت و حال زار بانوان و فغان و زارى اطفال حيوان را مستأصل و بى اختيار نموده بود و از بسكه شيون و گريه اهل حرم را شنيد مجنون وار خود را به اينطرف و آنطرف مى‏زد، آنقدر سر بر زمين زد و شيهه كشيد تا آنكه جان داد چنانچه مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب از محمد بن ابى طالب نقل مى‏كند:
انه رمى بنفسه على الارض و جعل يصهل و يضرب رأسه الارض عند الخيمة حتى مات
مرحوم قزوينى در حدائق الانس مى‏نويسد:
چهار روايت ديگر در مال حال ذوالجناح ديده شده:
اول: به روايت روضة الشهداء كه از ابو المويد خوارزمى نقل مى‏كند كه ذوالجناح بعد از شهادت امام (عليه السلام) فرار كرد به سمت بيابان و كسى از وى نشانى نيافت.
دوم: مرحوم دربندى مى‏نويسد: شهربانو بر وى سوار شد و به شهر رى آمد.
البته اين نقل ضعيف بوده و اعتبارى ندارد.
سوم: ابو مخنف در مقتل خود از عبدالله بن قيس نقل مى‏كند كه گفت من ديدم اسب حضرت مردم را از خود دور مى‏كرد و به خيام حرم روى آورد و از آنجا هم ديدم بسمت فرات رفت و خود را در شريعه انداخت و فرو رفت و ديگر خبرى از او نشد.
چهارم: بعضى هم نوشته‏اند كه اين حيوان از كربلاء روى به مدينه آورد و آمد مقابل مسجد پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و خبر شهادت امام (عليه السلام) را به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) رسانيد و الان در خدمت امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف مى‏باشد.

اسب تاختن اولاد زنا بر بدن مبارك سيدالشهداء (سلام الله عليه)

مرحوم كلينى در كتاب كافى شريف از ادريس بن عبدالله نقل كرده:(80) لما قتل الحسين ارادوا القوم ان يوطئوه الخيل
هنگامى كه حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) شهيد شد لشگر كافر كوفه و شام خواستند بر پيكر آن حضرت اسب بتازند فضه خادمه محضر عليا مكرمه حضرت زينب سلام الله عليها عرضه داشت: اى خانم سفينه كه غلام آزاد كرده رسول خدا بود وقتى در دريا كشتى او شكست و به آب افتاد خود را به جزيره رسانيد، شيرى در آن جزيره قصد هلاكت او را كرد، سفينه گفت: يا ابا الحرث انا مولى رسول الله اى شير من آزاد كرده رسول خدايم، مرا اذيت مكن فهمهم بين يديه حتى اوقعه بين الطريق چون شير نام مبارك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را شنيد متعرض هلاك او نشد، همهمه كرده باشاره او را آورد بر سر راه رسانيد.
سپس فضه خاتون محضر عليا مخدره زينب كبرى سلام الله عليها عرضه داشت:
اى بانو شنيده‏ام در اين حوالى شيرى است اگر مرا مرخص فرمائى بروم آن شير را از اين واقعه خبر كنم شايد در اين درماندگى به فرياد ما غريبان برسد و جسد مولاى ما را حراست كند.
عليا مخدره اجازت داد.
فضه روى به صحرا نهاد تا خود را به محل آن شير رساند نزديك رفت و با صداى بلند فرمود: يا ابا الحارث، فرفع رأسه اى شير، شير سرش را بلند نمود.
ثم قالت: أتدرى ما يريدون ان يعملوا غدا بابى عبدالله (عليه السلام)؟ سپس فضه خاتون فرمود: اى شير مى‏دانى اين گروه از خدا بى خبر فردا چه خيالى دارند و مى‏خواهند كه بر سلطان دنيا و آخرت چه بنمايند؟
يريدون ان يوطئوا الخيل ظهره اراده كرده‏اند اسب‏ها را بر بدن سيدالشهداء بتازند و استخوان سينه و پشت آن حضرت را توتيا سازند.
چون شير اين خبر كدورت اثر را شنيد غرش كنان و اشگ ريزان روى به قتلگاه سيدالشهداء آورد و با چشم پر حسرت به آن كشته‏ها نگريست و زار زار گريست و در تفحص جسم و پيكر بى سر سرور شهيدان ميان كشته‏ها مى‏گشت به هر كشته كه مى‏رسيد نگاهى مى‏كرد و مى‏گذشت تا آنكه به بدن چاك چاك امام (عليه السلام) رسيد پيكرى ديد كه تمام اعضاء و جوارحش از هم گسسته و هيچ عضو سالمى از آن نمانده دست خود را روى آن كشته به خون آغشته نهاد لشگر كوفه و شام وقتى پيش آمدند و خواستند مركبان خود را بر پيكر امام (عليه السلام) بدوانند آن منظره را ديدند خبر به پسر سعد حرامزاده دادند آن ملعون گفت اين فتنه‏اى است كه نبايد افشاء و آشكار شود سپس به لشگريان امر نمود كه از تاختن مركبان بر نعش مطهر امام (عليه السلام) فعلا منصرف شوند آن گروه بى دين و از خدا بى خبر منصرف شدند و از نعش برگشتند، آن شير روز عاشوراء و شب را در آنجا ماند و از نعش مطهر امام (عليه السلام) حراست نمود و فرداى آن كه روز يازدهم بود قتلگاه را ترك و رفت و عصر روز يازدهم كه عمر سعد اجساد خبيثه كفار كوفه و شام را امر كرد دفن كنند فرمان داد چند نفر اسب بر بدن مطهر امام (عليه السلام) بتازند تا دستور ابن زياد حرامزاده اجراء شده باشد.
مولف گويد:
طبق فرموده مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار(81) اسامى افرادى كه اسب بر بدن مطهر امام (عليه السلام) تاختند عبارتست از:
1 - اسحق بن حيوة الحضرمى‏(82)
2 - اخنس بن مرثد
3 - حكيم بن طفيل السنبسى‏
4 - عمرو بن صبيح الصيداوى‏
5 - رجاء بن منقذ العبدى‏
6 - سالم بن خيثمه‏
7 - صالح بن وهب الجعفيان‏
8 - واحظ بن ناعم‏
9 - هانى بن ثبيت الحضرمى‏
10 - اسيد بن مالك‏
از ابو عمرو زاهد مروى است كه به نسب ايشان نظر كردم هر ده نفر ناكس و زنازاده بودند و جناب مختار عليه الرحمه وقتى بر ايشان دست يافت فرمان داد دست و پاهاى آنها را با ميخ‏ها به زمين كوبيدند آنگاه اسب بر ابدان خبيثه آن زنازادگان دواندند تا به جهنم واصل شدند.
تنبيه و تذكر
اخبار متعددى وارد شده‏اند كه تمام پامال شدن بدن مطهر امام (عليه السلام) را زير دست و پاى مركبان اثبات مى‏كنند از جمله روايتى است از حضرت امام باقر (عليه السلام)، در فقره آخر اين حديث آمده است:
و لقد قتل بالسيف و السنان و بالحجارة بالخشب و بالعصا و لقد اوطوه الخيل بعد ذلك.(83)
حضرت مى‏فرمايند:
حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) با شمشير و نيزه و سنگ و چوب و عصا كشته شد و بعد با مركب‏ها با بدن مطهرش را پايمال كردند.

غارت كردن لشگر كفرآئين عمر سعد ملعون خيام اهل اهل بيت‏را

پس از آنكه كفار كوفه و شام سلطان دنيا و آخرت را شهيد كردند و از غارت كردن لباس و اسلحه آن حضرت فارغ شدند سواره و پياده به خيمه‏ها هجوم آوردند و به غارت كردن البسه و چادرها و اثاث البيت و مراكب و ساير آلات و اسباب پرداختند و در اينكار بر يكديگر سبقت مى‏گرفتند، ارباب مقاتل نوشته‏اند:
ابتداء آن قوم وحشى با شمشيرهايى از غلاف كشيده وارد خيمه‏ها شدند و دست به غارت گشوده و اسباب و اثاث را تاراج كردن و پس از آن دست تعدى به لباس زنها و اطفال گشودند و در اندك زمانى چه بسا دخترها كه بى گوشواره و خلخال شدند و چه بسيار بانوان كه بى معجر و بدون چادر گشتند.
اصعب مصائب و سخت‏ترين حالا از براى اهل بيت سيدالشهداء (سلام الله عليه) همان وقت بود كه در چنگ آن رجاله‏ها و دون فطرت‏ها گرفتار شدند.
قال حميد بن مسلم: فوالله لقد كنت ارى المرأة من نسائه و بناته و اهله تنازع ثوبها و عن ظهرها حتى تغلب عليه فيذهب به عنها.
به خدا قسم من ديدم زن يا دخترى را كه مى‏خواستند غارت كنند، آن محترمات با عفت پيش از آنكه دست نامحرمان به سوى آنها دراز شود لباس و معجر و اثاث خود را به زمين مى‏افكندند تا اجنبى‏ها از پى اساس بروند و كارى به آنها نداشته باشند.
صاحب بيت الاحزان مى‏نويسد:
اول بانوئى كه كفار كوفه و شام غارت كردند عليا مخدره جناب زينب خاتون بود كه چادر و مقنعه از سر او كشيدند و گوشواره از گوشش در آوردند و بدنبالش گوشواره از گوش جناب ام كلثوم و فاطمه نو عروس در آورده و گوش آن مظلومه را پاره كردند.
و نيز در كتاب مصائب المعصومين مى‏فرمايد:
شمر شرير وقتى با جمعى از منافقين عليهم اللعنة داخل خيمه جناب سيدالساجدين (عليه السلام) شدند، پس آن بى ايمانان به شمر گفتند: آيا نكشيم اين جوان را؟
آن ملعون به ايشان اذن داد و گفت: او را به همين طورى كه در فراش خود خوابيده است بكشيد.
راوى‏(84) مى‏گويد:
من پيش آمدم و گفتم: سبحان الله آيا شماها كوچكان را هم مى‏كشيد، اى قوم اين بزرگوار با آنكه در اول عمر است گرفتار به ناخوشى و بيمارى است، پس الحال و التماس بسيار كردم تا آنكه آن اشقياء از كشتن آن جناب درگذشتند ولى عليا مخدره زينب خاتون مى‏فرمايند:
آن ملعون ازرق چشمى كه اسباب مرا به غارت برد نظر الى زين العابدين فراه مطروحا على نطع من الاديم و هو عليل فجذب النطع من تحته و القاه مكبوبا على وجهه يعنى چون آن بى دين نظر انداخت به جناب سيدالساجدين حضرت امام زين العابدين ارواح العالمين له الفداء ديد كه آن مظلوم بر روى پوستى خوابيده و در شدت ناخوشى و بيمارى است، پس آن ملعون چنان آن پوست را از زير آن بيمار كشيد كه آن جناب را بلند كرده از طرف روى به خاك انداخت.
مرحوم صدوق در امالى از حضرت فاطمه دختر حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) روايت كرده كه چون لشگريان در خيمه ما را ريختند من دختر كوچكى بودم و در پاى من دو خلخال از طلا بود ملعونى‏ آمد و آن خلخال‏ها را از پاى من بيرون آورد و در حال بيرون آوردن گريه مى‏كرد، به او گفتم از براى چه گريه مى‏كنى؟
در جواب گفت چگونه گريه نكنم و حال آنكه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را برهنه مى‏كنم.
گفتم: اگر تو مى‏دانى كه من دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هستم پس چرا مرا برهنه مى‏كنى؟
آن ملعون گفت: مى‏ترسم اگر من برندارم ديگرى بيايد و بردارد.
فاطمه عليها السلام مى‏فرمايد: پس هر چه در خيمه‏ها بود بردند حتى آنكه چادرها را از دوش‏هاى ما كشيدند.
و نيز آن مخدره مى‏فرمايد:
عمه‏ام حضرت زينب خاتون نزد من نشسته و گريه مى‏كند و مى‏فرمايد:
اى جان عمه، اى فاطمه برخيز تا به خيمه رويم، نمى‏دانم بر سر ساير دختران و برادر بيمارت چه آمده من برخاستم و عرضه داشتم: اى جان عمه، آيا در نزد شما خرقه و پارچه‏اى هست كه من سر خود را از چشم نامحرمان بپوشانم؟
حضرت زينب سلام الله عليها فرمود: اى فاطمه عمه تو مثل تو است يعنى سر من نيز برهنه است و چيزى ندارم كه سر خود را با آن بپوشانم.
فاطمه سلام الله عليها مى‏فرمايد: چون نظر كردم ديدم سر عمه‏ام برهنه و بدنش از صدمه ضربت هائى كه به او رسيده سياه شده است.
بارى فاطمه سلام الله عليها مى‏فرمايد: چون با عمه‏ام به خيمه آمديم ديديم هر چه در آنها بود به غارت برده‏اند و برادرم حضرت على بن الحسين عليهما السلام به همان نوع كه آن ملعون پوست از زير او كشيده بود و او را از طرف روى بر خاك انداخته بود بر همان حال افتاده و از شدت گرسنگى و تشنگى و بيمارى نتوانسته برخيزد و بنشيند، چون من و عمه‏ام آن بيمار را بر آن حال ديديم و چشم آن حضرت نيز بما افتاد همه شروع به گريه نموديم، ما بر احوال آن بيمار تشنه و گرسنه كه بر خاك افتاده بود مى‏گريستم و او بر احوال سر برهنگى و دربدرى و غارت شدن ما گريه مى‏كرد، پس من و عمه‏ام بازوهاى او را گرفته از روى خاك بلند كرده و نشانديم و همه گريه مى‏كرديم و در اطراف آن مظلوم بيمار نشسته بوديم و در نهايت خوف و اضطراب و نوحه و ناله بوديم و امام (عليه السلام) نه حالت خوابيدن داشت و نه طاقت نشستن، از شدت گرسنگى و تشنگى گاهى بلند مى‏شد و زمانى سر به خاك مى‏نهاد، و احيانا به زن‏هاى پريشان نگاه مى‏كرد كه همه سر برهنه و بدن‏ها از شدت تازيانه و كعب نيزه كبود شده و اين منظره آن بزرگوار را سخت آزار مى‏داد و بى اندازه بر حزنش افزوده بود.

نقل مرحوم مفيد در ارشاد

مرحوم شيخ مفيد در ارشاد از حميد بن مسلم نقل مى‏كند كه پس از غارت خيمه‏ها و برهنه كردن عيالات امام (عليه السلام) بر سر بيمار كربلا كه در بستر بيمارى افتاده بود رسيديم شمر حرامزاده به جمعى كه همرزمش بودند گفت:
الا تقتلوا هذا العليل، آيا اين بيمار را نمى‏كشيد كه هم او آسوده شود و هم ما؟
حميد بن مسلم مى‏گويد: من شمر را ملامت كرده و سپس از راه نصيحت به او گفتم: اين همه كشتن بس نيست.
به نوشته صاحب اخبار الادول شمر ملعون قصد كشتن بيمار را كرد و خنجر از كمر كشيد كه يك مرتبه ضجه و ناله تمام اهل و عيال و اطفال بلند شد، عليا مكرمه زينب خاتون خود را روى امام زين العابدين (عليه السلام) انداخت و او را در بغل گرفت و سخت گريست و به وصيت برادر عمل كرد كه فرموده بود:
خواهر بعد از شهادت من چند مرتبه قصد قتل فرزند بيمارم را مى‏كنند، تو تا مى‏توانى گريه و زارى كن و با اشگ چشمانت جان حجت خدا را حفظ نما.

اخت يا زينب ضمى شمل اهلى و اخلفينى فهو القائم من بعدى بعلم و بدين   و احرس السجاد و احميه باجفان العيون و ان اشتد عليكن مصابى فاندبينى

بارى آن بانوى مجلله و خاتون دو سرا خود را روى بدن امام (عليه السلام) انداخت و به شمر فرمود:
والله لا تقتل حتى اقتل، بخدا من كشته اين بيمار را نخواهم ديد مگر آنكه اول مرا بكشند.
شمر ملعون با خنجر برهنه هروله مى‏كرد و زنان داغدار و اطفال ترسان و لرزان ولوله مى‏كردند تا عاقبت عمر سعد حرامزاده از دور پيدا شد و در حالى كه زره سيدالشهداء (سلام الله عليه) را در بر كرده بود به نزديك مخدرات آمد و صداى ضجه و ناله ايشان را شنيد.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
چون چشم اهالى حرم به پسر سعد ملعون افتاد پيش آمدند فصاح النساء فى وجهه همه ضجه و فرياد به روى او زده و گريه كنان گفتند: اى ظالم آخر تا چقدر و تا چه اندازه به اولاد على ظلم مى‏كنى، اى بى رحم مگر، چقدر طاقت كشيدن بار بلا داريم.
شعر

اى سنگدل بس است بيا از خدا بترس ما دختران زهره زهراى اطهريم ما را لباس و مقنعه اين خيل كوفيان   از انتقام كيفر روز جزا بترس كاينسان اسير همچو اسيران خيبريم غارت نموده همچو زنان يهوديان

عمر سعد ملعون با آن همه قساوت قلبى كه داشت تحت تاثير واقع شد فقال له صحابه:
لا يدخل منكم احد بيوت هؤلاء النساء و لا تعرضوا لهذا الغلام،
آن كافر ستمگر به لشگر گفت: احدى از شما ماذون نيست به خيمه زنان وارد شود و يك نفر از شما حق ندارد متعرض اين جوان بيمار گردد چون بانوان از آن نانجيب و نا اصل اندكى ترحم ديدند يك خواهش ديگر كردند و آن اين بود كه به نقل مرحوم مفيد در ارشاد: سئلته النسوة ليستر جع ما خذ منهن ليسترن به، از او خواستند تا آنچه را كه لشگر از ايشان غارت كرده‏اند به آنها برگردانند.
پسر سعد ملعون خطاب به لشگر كرده و با صداى بلند گفت:
من اخذ من متاعهن شيئا فليرده عليهن، هر كس از اين بانوان متاعى برده بايد به ايشان برگرداند مرحوم مفيد مى‏فرمايد: فوالله مارد احد منهم شيئا، بخدا قسم احدى از آنها چيزى پس نداد.
بارى عمر سعد پس از آن و كل بالفسطاط و بيوت النساء و على بن الحسين عليهما السلام جماعة ممن كانوا معه و قال: احفظوهم لئلا يخرج منهم احد ولا تسئؤن اليهم ثم عاد الى مضربه.
جماعتى از لشگر را موكل كرد كه زنان را حراست و حفظ كنند مبادا كسى از ايشان بيرون رود و نيز خيمه‏ها را محافظت كنند و ديگر كسى به ايشان اذيت نرساند و اين حكم را كرد و سپس به سراپرده خود رفت.

آتش زدن لشگر كفرآئين پسر سعد ملعون خيمه‏هاى بانوان و مخدرات را

پس از صدور حكم مذبور از عمر سعد شمر ملعون سخت در غضب شد و با خولى و سنان گفت:
چرا بايد عمر سعد با اولاد على اين نحو سلوك و رفتار كند و سفارش بيمار را نموده و ما را از كشتن او باز دارد شما شاهد باشيد و در حضور امير عبيدالله بن زياد اين كرده وى را شهادت دهيد.
اين خبر به سمع عمر سعد رسيد، خوف او را برداشت گفت:
اى لشگر مقصود ما حسين بود كه او را كشتيم اما زنان و كودكان چه تقصير دارند و از اين گذشته آنچه ايشان نيز بايد ببينند، ديدند و آنچه بايد تحمل كنند، تحمل كردند اكنون كه به اين مقدار راضى نيستيد و به اين حكم من خشنود نمى‏باشيد آنچه از دستتان بر مى‏آيد انجام دهيد، پس شمر ملعون با جمعى از پيادگان پيش آمد امر كرد زنان و كودكان را از خيمه‏ها بيرون كردند.
مرحوم سيد در لهوف مى‏فرمايد: قال الراوى: ثم اخرج النساء من الخيمة و اشعلوا فيها النار، فخرجن حواسر، مسلبات، حافيات، باكيات، يمشين سباياء اسرالذلة.
راوى مى‏گويد: تمام بانوان را از خيمه‏ها بيرون كردند و سپس سراپرده‏ها را آتش زدند و مخدرات كه حال را بدين گونه ديدند سر و پاى برهنه با حالى گريان از آن محوطه خارج شده و آن گروه بى دين ايشان را اسير كرده و با خوارى و ذلت بردند.
مرحوم قزوينى مى‏گويد: راوى گويد:
ديدم كه همه مخدرات بيرون دويدند حتى اطفال سر و پا برهنه روى ريگهاى گرم آرام نداشتند به يمين و يسار فرار مى‏كردند و يا على و يا محمد مى‏گفتند مگر يك زن مجلله موقره ذات الجلال را ديدم در ميان خيمه آتش مانده گاهى بيرون مى‏دود و گاهى در خيمه مى‏رود، خيلى مضطرب بود، گفتم:
اى بانو چرا فرار نمى‏كنى؟
فرمود: در ميان آتش بيمارم مانده است.
فرد

همى ترسم كه آتش برفروزد   ميان خيمه بيمارم بسوزد

فصل يازدهم : وقايع هولناك شب يازدهم

در شب پر محنت و غم بار يازدهم وقايع هولناكى در صحراى پربلاء كربلاء اتفاق افتاد كه گزيده‏اى از آنها را در اينجا مى‏آوريم.

1 - رحلت دو تن از اطفال اهل اهل بيت‏عليهم السلام

مولف گويد:
پس از آتش زدن خيام حرم و حمله وحشيانه گرگان و سگان كوفه و شام به مخدرات و اطفال بى پناه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) طبيعتا هر يك از اطفال و بانوان براى مصون ماندن از آسيب آن درندگان خونخوار بطرفى گريخته و متفرق شدند و پس از خاموش شدن آتش و دور شدن آن نا اصلان و بى غيرتان از آن محوطه چطور اهل بيت و بانوان و اطفال خردسال دوباره جمع شدند و دور هم حلقه زدند، مدرك و ماخذ معتبرى نديدم كه آن را تشريح و توضيح داده باشد تنها در يكى از كتب ارباب مقاتل مقاله‏اى ديدم كه از كتاب بحرالمصائب نقل كرده و آن اينست: در شب پر تعب يازدهم عليا مكرمه زينب عليها السلام فضه خاتون را نشانيد يكان يكان اطفال برادر را جمع آورى كرد و به دست فضه خاتون سپرد ولى ديد دو طفل از اطفال نيستند، ناله از دل بركشيد كه اى واى بر دل زينب عجب وصيت برادرم را به عمل آوردم، ديشب كه شب عاشوراء بود برادرم با من وصيت اطفال را داشت امروز هم در وقت وداع عمده سفارشش درباره ايتام صغير بود، سپس خطاب به خواهرش نمود و فرمود: خواهرم ام كلثوم امروز همه مبتلا بوديم نمى‏دانم اين دو طفل كجا رفته‏اند، آيا زنده‏اند يا مرده‏اند؟
پس حضرت زينب و ام كلثوم سلام الله عليهما هر دو سر در بيابان گذاشته به هر طرفى سراغ اين دو طفل را گرفتند تا به تلى رسيدند كه روى آن خار مغيلان روئيده بود و در زير بوته آن خار آن دو طفل يتيم را ديدند كه دست در گردن يكديگر انداخته، صورت به صورت هم گذاشته آن قدر گريه كرده‏اند كه زمين از اشگ چشمشان گل شده عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها خواهر را طلبيد، هر دو ببالين ايشان نشستند قدرى گريستند، سپس حضرت زينب سلام الله عليهما فرمود: خواهر گريه ثمرى ندارد برخيز يكى را تو بردار و ديگرى را من بر مى‏دارم اما آهسته بلند كن مبادا از خواب بيدار شوند زيرا گرسنه و تشنه‏اند ولى همينكه ايشان را بلند كردند ديدند هر دو از دنيا رفته‏اند، خداوند متعال در روضه‏اى كه براى جناب موسى كليم (عليه السلام) خواند فرمود:
يا موسى صغيرهم يميته العطش و كبيرهم جلده منكمش گويا همين اطفال صغير باشند كه از تشنگى مرده‏اند.

2 - بريدن ساربان انگشتان دست امام (عليه السلام) را و شرح بدمال آن ستمگر غدار

مرحوم صدر قزوينى شرح حال اين كافر را بطور مفصل از سه كتاب بحار و منتخب و تاج الملوك نقل كرده كه ما آنرا به طور مختصر در اينجا مى‏نگاريم:
مردى حجازى مى‏گويد روزى در يكى از كوچه‏هاى مدينه مى‏گذشتم به جابربن عبدالله انصارى برخوردم كه بواسطه نابينائى غلامش دست او را گرفته و در حركت كمكش مى‏كرد ولى جابر سخت گريان بود، پيش رفتم و سبب گريه‏اش را پرسيدم؟
جابر گفت: هم اكنون از زيارت قبر مطهر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏آمدم در بين راه اين غلام گفت: بدنم از ديدن هيئت مردى به لرزه آمد.
پرسيدم به چه صورت است؟
گفت: آقا مرد گدائى است كه رويش همچون قير سياه و موهايش گويا آتش گرفته و چشم‏هايش سرخ و دريده و دست‏هايش خشكيده.
شعر

چشم، خيره موى، تيره روى، چيره خوى، زشت چشم‏ها چون طاس پر خون يا دو طشت پر ز نار   بدسرشتى، روى زشتى، نا اميدى از بهشت تيره روئى همچو گلخن يا كه ديوى بدسرشت

به غلام گفتم او را نزد من بيار.
غلام رفت و او را پيش من آورد، در بيرون بازار مكان خلوتى از وى پرسيدم: اى مرد كيستى و از اهل كجائى و چرا به چنين قباحت منظرى مبتلا شده‏اى؟
آن مرد گفت: اى جابر من تو را مى‏شناسم كه از صحابه خاص رسول خدا هستى و تو نيز مرا بشناس، من بريدة بن وابل هستم كه ساربان قافله سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) بودم، هنوز اين كلام در دهانش بود كه سخت به گريه در آمد و جابر نيز كه نام مبارك امام (عليه السلام) را شنيد متأثر شد و گريست، سپس آن بد عاقبت گفت: در سفر كربلاء خامس آل عبا با من نهايت مهربانى و كمال ملاطفت مى‏نمود، در يكى از منازل امام (عليه السلام) بجهت تجديد وضوء و قضاء حاجت شلوار از بر خود كند و به من سپرد، ديدم در آن شلواربندى است زرتار كه يزدگرد سلطان ايران آن را به رسم هديه به دخترش عليا مخدره شهربانو داده بود، اين بند جواهر نشان و بسيار پر قيمت و با ارزش بود هر چه خواستم آن را از امام درخواست كنم هيبت آن حضرت مرا منع مى‏كرد، مترصد بودم كه از آن جناب سرقت‏ كنم ولى مجال آن را نيافتم تا آنكه قافله آن حضرت به زمين كربلا رسيد در حال اقامت افكند در شب پر تعب عاشوراء امام (عليه السلام) تمام همراهان را خواست و به ايشان اجازه بازگشت به اوطان خويش را داد من را نيز به حضور طلبيد و معذرت‏ها خواست و آنچه بايد و شايد اضافه بر كرايه شترها انعام داد و اذن مرخصى صادر فرمود و تاكيد نمود كه امشب از اين سرزمين خارج شو زيرا آخر سفر ما بلكه قبرستان من و جوانان من اينجا است، چنانچه در اين صحرا بمانى تكليف بر تو دشوار خواهد شد.
من پيش رفتم هر دو دست مبارك امام (عليه السلام) را بوسيدم و امانت و كرايه خود را گرفتم و با آقا زاده‏ها نيز خداحافظى كرده و شتران را پيش انداختم و راهى شدم، در بين راه بياد بند شلوار افتادم كه نتوانستم آن را به چنگ آورم از اين رهگذر سخت ملول گشتم و اين فكر دائم مرا آزار مى‏داد تا بالاخره تصميم گرفتم بهر قيمتى كه شده آنرا بدست آورم، لذا برگشتم در سمت شرقى كربلاء در آنجا گودى بود، در آن كمين كردم و شترها را به چرا رها نمودم، روز به انتهاء رسيد وقت عصر تنگ شد ديدم هوا تيره و تار گرديد، باد سختى وزيد به قرص خورشيد نظر كردم ديدم مثل طشت سياه مى‏ماند، شترها از چرا بازمانديد و در يكجا جمع شده اشگهايشان از چشم‏ها مى‏باريد، نعره مى‏زدند، با خود گفتم البته حادثه عظيمى در عالم رخ داده كه زمين مى‏لرزد و آسمان خون مى‏بارد هر چه خواستم خوددارى كنم نتوانستم لذا شترها را به يكديگر بستم و روى به نينوا آورده ديدم لشگر از كربلاء حركت كرده و مى‏روند، پرسيدم چه خبر است؟
گفتند: اهل كوفه و شام امام همام را كشته‏اند و اكنون عيال او را با سرها به كوفه مى‏برند به طرف قتلگاه رفته نظر به تن‏هاى پاره پاره و ابدان قطعه قطعه نمودم كه بدون غسل و كفن به روى خاك مانده بودند در بين آنها گردش كردم تا چشمم بر بدن چاك چاك و قطعه قطعه سلطان دين افتاد كه عريان به روى خاك مانده و در آن تاريكى نور از آن جسد مى‏تابيد به حدى كه بر نور ماه راجح بود، خوب نگريستم آن شلوار كه بند قيمتى داشت در بر حضرت بود و چند گره داشت، خوشحال شدم جلو رفته ترسان و لرزان در كار گشودن آن بند بر آمدم ناگاه ديدم دست راست حضرت بلند شد و به روى بند گذارد، من ترسيدم از جا جستم و متحير بودم كه اگر زنده است پس چرا سر ندارد و اگر زنده نيست چطور دستش حركت كرد، ساعتى در فكر بودم باز شقاوت بر من غلبه كرد، پيش رفتم هر قدر قوت كردم كه دست آن حضرت را از روى بند بردارم نتوانستم ناگهان ديدم حضرت با همان دست راست چنان به من زد كه نزديك بود مفاصل و اعضاء من با عروق از هم منفصل شود ولى بى شرمى كردم پاى روى سينه حضرت گذاردم و هر چه قدرت نمودم كه حتى يك انگشت حضرت را از روى بند بردارم نتوانستم پس كاردى با خود داشتم آنرا كشيده پنج انگشت امام (عليه السلام) را با آن بريدم و به نوشته مرحوم طريحى در منتخب با شمشيرى كه داشت هر دو دست مبارك آن حضرت را جدا ساخت.
بعد مى‏گويد: صداى مهيب و رعد آسائى از آسمان آمد كه لرزه بر زمين افتاد خواستم دست بر بند دراز كنم و آنرا بگشايم صداى ضجه و صيحه‏اى از پشت شنيدم كه بدنم لرزيد، برقى زد گويا ستاره‏اى از آسمان به چشمم خورد، خود را به قتلگاه انداختم ناگاه ديدم پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و على مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى صلوات الله عليهم اجمعين و جمعى ديگر كه آنها را نمى‏شناختم دور آن كشته حلقه ماتم زدند.
فنادى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يا سبط احمد يعز علينا ان نراك مرضضا، پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) با صداى بلند فرمود: اى پسر دختر احمد مختار بر ما بسيار گران و سخت است كه ببينيم تو را لگدمال كرده‏اند ثم مد رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يده الى نحو الكوفة سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دست مبارك را بطرف كوفه دراز كرد و سر بريده حضرت را آورد و به بدن ملحق كرد پس امام (عليه السلام) نشست ابتداء به پيامبر و سپس به اميرالمومنين و بعد از آن به فاطمه زهراء و بدنبالش به امام مجتبى صلوات الله عليهم اجمعين سلام كرد پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: اى ميوه دل من چگونه ترا به اين حالت ببينم، چرا جسم نازنين تو اين طور پاره پاره شده و چگونه استخوان‏هاى تو اينگونه خورد گرديده؟!
عرض كرد: اى جد بزرگوار من سبائك الخيل سحقنى و هشمت عظامى از سم اسبها مرا اين طور خورد كرده و استخوان‏هاى مرا در هم شكسته‏اند.
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) با صداى بلند سخت گريست و نداء به وا حسيناه و وا ولده بلند فرمود.
نوبت به اميرالمومنين (عليه السلام) رسيد، پيش آمد و فرمود: حسين جان مى‏بينم ريش تو را كه در خون فرو رفته و صورت مجروح تو را مثل گوسفند ذبح كرده‏اند؟
امام حسين (عليه السلام) عرض كرد: بلى پدر شمر بى رحم سر مرا از قفا بريد.
حضرت امير (عليه السلام) پس از گريه بسيار فرمود: يا ليت نفسى لنفسك الفداء يعنى اى كاش من زنده بودم و فداى تو مى‏شدم.
نوبت به فاطمه زهراء رسيد، پس نزديك كشته فرزند آمد و فرمود: اى نور ديده اين توئى كه روى خاك افتاده‏اى و تا بحال تو را بخاك نسپرده‏اند و قبر تو را از قبور دور كرده‏اند، فقالت، الاقى الله فى يوم حشرنا و اشكو اليه ما الاقى من البلاء ثم مرغت فرقها بدمه يعنى فرمود در روز حشر و نشر خدا را ملاقات كرده و از بلاهائى كه به سرم آمده به او شكايت مى‏كنم، سپس سر خود را از خون فرزند رنگين كرد.
مرحوم طريحى در منتخب مى‏فرمايد: سپس سيدالشهداء (عليه السلام) رو به ايشان كرد و عرضه داشت: اى جد بزرگوار بخدا قسم مردان ما را كشتند و ايشان را برهنه كردند و اموال ما را غارت نمودند.
بهمين نحو ساعتى سيدالشهداء (عليه السلام) با آن بزرگواران صحبت كرد و شرح حال خود را داد آنگاه حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرضه داشت: يا رسول الله امت تو بايد سر فرزندم اين بلاها بياورند؟ اى پدر مرا مرخص مى‏كنى كه از خون پسرم موى خود را خضاب كنم؟
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: يا فاطمه عليها السلام تو گيسوى خود را خضاب كن من هم محاسن خويش را خضاب مى‏نمايم، پس پيغمبر و على و فاطمه و حسن مجتبى صلوات الله عليهم‏ اجمعين از خون سيدالشهداء (عليه السلام) خضاب كردند، سپس چشم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به دست‏هاى امام حسين (عليه السلام) افتاد، فرمود:
اى نور ديده من قطع يدك اليمنى و ثنى باليسرى چه كسى دستهاى تو را بريده؟
عرض كرد: ساربانى داشتم به طمع بند شلوار مرا از دست نا اميد كرد و در همين ساعت كه شما تشريف آورديد اين عمل از آن دغل سر زد تا صداى شما را شنيد خود را در ميان كشتگان انداخت.
پس ديدم رسول خدا از جا برخاست به سروقت من آمد فرمود: اى بى مروت پسر من با تو چه كرده بود كه دست او را كه جبرئيل و ملائكه مى‏بوسيدند تو از بدن جدا كردى، اين ظلم‏ها و زخم‏ها او را بس نبود كه تو هم اين عمل قبيح را نمودى، الهى خير نبينى، سودالله وجهك يا جمال خدا روى تو را در دنيا و آخرت سياه كند و از دو دست نا اميدت كند و در روز قيامت در زمره قاتلين محسوب شوى.
چون رسول خدا اين نفرين در حق من نمود فى الفور دست‏هاى من شل و رويم سياه شد و باين روز افتادم.
مولف گويد:
برخى از ارباب مقاتل اين قضيه را منكرند و اساسا حكايت ساربان را بى اساس مى‏دانند ولى به نظر فاتر حقير هيچ استبعادى نداشته و با هيچ منطق و برهانى تنافى ندارد مضافا به اينكه مأثور و مروى نيز مى‏باشد.

3 - فرار نمودن پسران جعفر طيار از اردوى كفرآئين عمر بن سعد ملعون

ديگر از وقايع شب يازدهم گريختن پسران جناب جعفر طيار است از اردوى كفرآئين عمر بن سعد ملعون، مرحوم عليين و ساده علامه مجلسى در كتاب بحار از مناقب ابن شهر آشوب نقل مى‏كند كه محمد بن يحيى دهلى گفت:
پس از آنكه در زمين كربلاء سلطان دين را شهيد نمودند و عيال و اطفال او را اسير كردند غير از امام سجاد (عليه السلام) تنها دو پسر قمر منظر از فرزندان جناب طيار در اردوى كيوان شكوه امام همام (عليه السلام) باقى ماندند كه در زمره اهل بيت ايشان نيز اسير شدند و در آن هنگامه و غوغا كه لشگر دون صفت و فرو مايه عمر سعد ملعون در فكر غارت خيام و تاراج لباس بانوان با احترام بودند و هر كسى به بلاء و محنتى مبتلاء بود اين دو طفل به نام‏هاى ابراهيم و محمد كه در سن هفت و هشت بودند چاره‏اى غير از فرار كردن نديده لذا باتفاق هم روى به بيابان نهاده از قضا روى به كوفه آوردند و پس از طى مسافتى به كنار آبى رسيدند، در سر آب زنى آب بر مى‏داشت، زن چشمش به رخسار دل آراى دو طفل افتاد مات و مبهوت ايشان شد و ساعتى به آنها نگريست سپس پرسيد: شما سرو بوستان كيستيد و چرا مى‏لرزيد و چشمهايتان اشگبار است؟ مشگل خود را به من بگوئيد شايد بتوانم شما را كمك كنم.
آن دو طفل با صدائى لرزان و حزين گفتند: اى مادر ما از اولاد جناب جعفر طيار بوده كه همراه سلطان حجاز حضرت حسين بن على عليهما السلام به كربلاء آمديم و تا ديشب در كربلاء بوديم و از ميان لشگر فرار كرديم و اكنون به اينجا رسيده‏ايم.
آن زن گفت: افسوس كه شوهرم از دشمنان اهل بيت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) است و به جنگ حسين بن على عليهما السلام رفته اگر خوف آمدنش را نمى‏داشتم حتما شما را به منزل مى‏بردم و پذيرائى مى‏كردم اما مى‏ترسم كه آن ناپاك بيايد و شما را ببيند و آزار برساند.
آن طفلان دل شكسته و پريشان خاطر گفتند: مادر بسيار درمانده شده‏ايم خوف داريم كه گرفتار بى رحمان شويم و بر كوچكى ما رحم نكرده و هلاكمان كنند بيا تو امشب ما طفلان رنج ديده را به خانه‏ات ببر و در پناه خود بدار اميدواريم امشب شوهرت نيايد على الصباح از پيش تو خواهيم رفت.
آن زن دلش بر احوال ايشان سوخت، گفت بيائيد تا بخانه رويم، آن دو نو نهال مسرور شده و همراه آن زن به خانه‏اش رفتند، زن آن دو را وارد منزل نمود ابتداء دست و روى ايشان را شست و در اطاقى نيكو نشاند، طعام بر ايشان آورد آن دو غريب فرمودند:
مادر حاجتى به طعام نيست فقط سجاده‏اى بياور تا روى آن نماز كنيم.
زن رفت و سجاده آورد و آن دو نو نهال پهلوى هم ايستاده و نمازهاى قضاى خود را بجا آورده و شكر الهى نمودند.
سپس آن زن بستر آورد و گشود و ايشان را تكليف به خواب نمود و رفت.
محمد كه برادر كوچكتر بود به ابراهيم كه بزرگتر بود گفت: برادر جان مرا در بغل بگير و ببوى گمان مى‏برم كه امشب، شب آخر عمر من باشد و صبح را نخواهم ديد.
شعر

دلم افتاده يك شورى كه گويا از جهان سيرم مرا گر دوست مى‏دارى ز رويم توشه بردار   اجل كرده خبر امشب مرا فردا كه مى‏ميرم تو خرم باش در دنيا كه من از عمر دلگيرم


80) اصول كافى ج 1، طبع آخوندى ص 465، حديث 8.
81) بحارالانوار ج 45، ص 59.
82) بحارالانوار ج 45، ص 59.
83) بحارالانوار ج 45، ص 91.
84) مقصود از راوى حميد بن مسلم است.
--------------------------------------------

۴-  - حمل سر مطهر امام (عليه السلام) به كوفه خراب و بيتوته سر مقدس در خانه حامل رأس لعنة الله عليه

بين ارباب مقاتل اختلاف است كه سر مطهر امام (عليه السلام) را چه كسى به كوفه نزد پسر زياد ملعون برده؟ بعضى معتقدند كه متصدى آن شمر ناپاك بوده و برخى مى‏گويند خولى بن يزيد اصبحى لعنة الله عليه سر را از كربلاء به كوفه برده است.
مولف گويد: در اينكه سر مقدس امام همام (عليه السلام) را عصر روز عاشوراء بريدند و جدا كننده سر شمر ملعون بوده و همان عصر از كربلاء به طرف كوفه انتقال دادند شبهه و اختلافى نيست منتهى محل اختلاف آن است كه حمل كننده و نقل دهنده سر مبارك چه كسى بوده:

نقل مشهور در حمل سر مطهر امام (عليه السلام)

مشهور بين ارباب مقاتل آن است كه عمر سعد مخذول پس از شهيد نمودن امام (عليه السلام) خولى بن يزيد اصبحى ناپاك را طلبيد و سر مقدس امام (عليه السلام) را به وى داد و گفت اين سر را نزد امير عبيدالله بن زياد ببر چنانچه مرحوم مفيد در ارشاد و سيد در لهوف و كاشفى در روضه و از متأخرين مرحوم محدث قمى در نفس المهموم و منتهى الامال چنين فرموده‏اند.

نقل كلام مرحوم مفيد در ارشاد

مرحوم مفيد در ارشاد مى‏فرمايد:
و سرح عمر بن سعد من يومه ذلك و هو يوم عاشوراء برأس الحسين (عليه السلام) مع خولى بن يزيد الاصبحى و حميد بن مسلم الازدى الى عبيدالله بن زياد و امر برؤس الباقين من اصحابه و اهل بيته فقطعت و كانوا اثنين و سبعين رأسا و سرح بهامع شمر بن ذى الجوشن و قيس بن الاشعث و عمرو بن الحجاج فاقبلوا حتى قدموا بها على ابن زياد... يعنى عمر بن سعد در همان روز يعنى عاشوراء سر مقدس امام حسين (عليه السلام) را همراه خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم ازدى براى عبيدالله بن زياد فرستاد و امر نمود سرهاى باقى اصحاب و اهل بيتش را كه مجموعا هفتاد و دو سر بودند قطع كرده و آنها را همراه شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج فرستاد، اين نابكاران حركت كرده تا به كوفه رسيدند و سرها را نزد پسر زياد حرامزاده بردند...

نقل كلام مرحوم سيد در لهوف

مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد:
ثم ان عمر بن سعد بعث برأس الحسين (عليه السلام) فى ذلك اليوم و هو يوم عاشوراء مع خولى بن يزيد الاصبحى و حميد بن مسلم الازدى الى عبيدالله بن زياد و امر برؤس الباقين من اصحابه و اهل بيته فنظفت و سرح بها مع شمر بن ذى الجوشن لعنه الله و قيس بن اشعث و عمرو بن الحجاج فاقبلوا حتى قدموا بها الى الكوفه...***
يعنى پس عمر بن سعد سر مبارك حسين (عليه السلام) را همان روز (روز عاشوراء) بهمراه خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم ازدى نزد عبيدالله بن زياد فرستاد و دستور داد سرهاى بقيه ياران و خاندان حضرت را شست و شو نموده و بهمراه شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج فرستاد ايشان آمدند تا به كوفه رسيدند...

نقل كلام مرحوم ملا حسين كاشفى در روضه

مرحوم ملا حسين كاشفى در روضة مى‏نويسد:
عمر سعد رؤس شهداء را بر قبائل مقسوم ساخته بيست و دو سر به هوازن داد و چهارده سر به بنى تميم و سردار ايشان حصين بن نمير بود و سيزده سر به قبيله كنده داد و امارت ايشان به قيس اشعث تعلق داشت و شش سر به بنى اسد داد و مهتر ايشان هلال بن اعور بود و پنج سر به قبيله ازد سپرد و دوازده سر ديگر به عهده بنى ثقيف كرد و به جانب كوفه روان شدند و سر امام (عليه السلام) را پيشتر بدست خولى فرستاده بود، راوى مى‏گويد:
خولى سر امام حسين (عليه السلام) را برداشته روى به كوفه نهاد او را در يك فرسخى كوفه منزلى بود در آن منزل فرود آمد و زن او از انصار بود و اهل بيت را به جان و دل دوستدار، خولى از وى بترسيد و سر امام (عليه السلام) را در آن خانه در تنورى پنهان كرد و بيامد و به جاى خود بنشست، زنش پيش آمد كه در اين چند روز كجا بودى؟
گفت: شخصى با يزيد ياغى شده بود به حرب وى رفته بوديم.
زن ديگر هيچ نگفت و طعامى بياورد تا خولى بخورد و بخفت و زن را عادت بود كه به نماز شب برخاستى تهجد گذاردى، آن شب برخاست و بدان خانه كه آن تنور در آنجا واقع بود در آمد، خانه را به مثابه‏اى روشن ديد كه گويا صد هزار شمع و چراغ برافروخته‏اند چون نيك در نگريست ديد كه روشنائى از آن تنور بيرون مى‏آيد از روى تعجب گفت: سبحان الله!! من خود در اين تنور آتش نكرده و ديگرى را نيز نفرموده‏ام، اين روشنائى از كجاست؟!
در آن حيرت ديد كه آن نور به سوى آسمان مى‏رود، تعجب او زياد گشت ناگاه چهار زن ديد كه از آسمان فرود آمده به سر تنور شدند يكى از آن چهار زن به سر تنور فرا رفت و آن سر را بيرون آورده مى‏بوسيد و بر سينه خود مى‏نهاد و مى‏ناليد و مى‏گفت: اى شهيد مادر و اى مظلوم مادر حق سبحانه و تعالى روز قيامت داد من از كشندگان تو بستاند و تا داد من ندهد دست از قائمه عرش باز نگيرم و آن زنان ديگر به موافقت او بسيار بگريستند و آخر سر را در آن تنور نهاده غائب شدند.
زن انصاريه برخاست و به سر تنور آمده سر را بيرون آورد و نيك در او نگريست چون حضرت امام حسين را بسيار ديده بود بشناخت و نعره‏اى زد و بيهوش شد در آن بيهوشى چنان ديد كه هاتفى آواز داد كه برخيز كه تو را به گناه اين مرد كه شوهر تو است مؤاخذه نخواهند كرد.
زن از هاتف پرسيد كه اين چهار زن كه بر سر تنور آمده و گريه و زارى كردند كيان بودند؟
ندا رسيد كه آن زن كه سر را بر روى سينه مى‏ماليد و بيشتر از همه مى‏گريست و مى‏ناليد فاطمه زهراء عليها السلام بود و آن ديگر مادرش خديجه كبرى سلام الله عليها و سوم مريم مادر عيسى (عليه السلام) و چهارم آسيه زن فرعون دغا، پس آن زن با خود آمد كسى را نديد آن سر را برگرفت و ببوسيد و به مشگ و گلاب از خون پاك بشست و غاليه و كافور بياورد و بر روى آن ماليد و گيسوى مبارك امام را شانه كرد و در موضع پاك نهاد و بيامد خولى را بيدار ساخته گفت: اى ملعون دون و اى مطعون زبون اين سر كيست كه آورده‏اى و در اين تنور نهاده‏اى، آخر اين سر فرزند رسول خدا است برخيز كه از زمين تا آسمان فغان برخاست و فوج فوج ملائكه مى‏آيند و زيارت اين سر بجاى آورده و گريه و زارى مى‏كنند و بر تو لعنت كرده توجه به فلك مى‏نمايند و من بيزارم از تو در اين جهان و آن جهان، پس چادر بر سر افكند و قدم از خانه بيرون نهاد.
خولى گفت: اى زن كجا مى‏روى؟ و فرزندان را چرا يتيم مى‏كنى؟
گفت: اى لعين تو فرزندان مصطفى را يتيم كردى و باك نداشتى گو فرزندان تو هم يتيم شوند پس آن زن برفت و ديگر هيچ كس از او نشان نداد.
مولف گويد:
مناسب ديدم كه روضه زبانحال حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها در مطبخ خولى ملعون را از زبان مرحوم جودى در اينجا بياورم:

گر چه نهاده ز كين رأس تو خولى بتنور چهره بر خاك و لبان خشك و محاسن خونين روز ما شب شد و تا روز نمائى شب من بى تو آرام ندارم به گلستان جنان آنچه با من به غياب تو نمودى غم تو كور بادا به جهان ديده صاحب نظرى نيست از زنده عجب گر كه بميرد ز غمت جودى اين لوءلوء منظوم كه كردى تضمين   به فلك مى‏رسد از طلعت زيباى تو نور قل هو الله احد چشم بد از روى تو دور از تنور آى برون همچو ضياء از ديجور كه جدا از تو فزايد غمم از جنت و حور نتوانم كه حكايت كنم الا به حضور كه ندارد نظرى با تو چه زيبا منظور مردگان باز نشينند ز داغت به قبور به جهان گشت بيا از شر و شور نشور

نقل كلام مرحوم محدث قمى در منتهى الامال

مرحوم محدث قمى در منتهى الامال مى‏فرمايد:
عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسين (عليه السلام) پرداخت نخست سر مبارك آن حضرت را به خولى بن زيد و حميد بن مسلم سپرد و در همان روز عاشوراء ايشان را بنزد عبيدالله بن زياد روانه كرد، خولى آن سر مطهر را برداشت و به تعجيل تمام شب خود را به كوفه رسانيد چون شب بود و ملاقات ابن زياد ممكن نمى‏گشت لاجرم به خانه رفت.
طبرى و شيخ ابن نما روايت كرده‏اند از نَوار زوجه خولى كه گفت آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زير اجانه‏(85) جاى داد و روى به رختخواب نهاد من از او پرسيدم چه خبر دارى؟
گفت: مداخل يك دهر پيدا كردم، سر حسين را آوردم.
گفتم: واى بر تو مردمان طلا و نقره مى‏آورند تو سر حسين فرزند پيغمبر را آورده‏اى به خدا قسم كه سر من و تو در يك بالين جمع نخواهد شد، اين بگفتم و از رختخواب بيرون جستم و رفتم در نزد آن اجانه كه سر مطهر در زير آن بود نشستم، پس سوگند با خدا كه پيوسته مى‏ديدم نورى مثل عمود از آسمان تا آنجاى سركشيده شده و مرغان سفيد همى ديدم كه در اطراف آن سر طيران مى‏كردند تا آنكه صبح شد آن سر مطهر را خولى به نزد ابن زياد برد.

نقل غير مشهور در حمل سر مطهر امام (عليه السلام)

در مقابل مشهور دو رأى ديگر هست:
الف: رأى واقدى است كه تبرمذاب آنرا نقل كرده.
ب: رأيى است كه اربلى در كشف الغمه آورده و صاحب كتاب مطالب السؤل نيز ظاهرا اختيار كرده.

رأى واقدى و نقل عبارت تبرمذاب

صاحب تبر مذاب از واقدى نقل مى‏كند كه حامل سر مبارك امام (عليه السلام) از كربلاء به كوفه و به نظر پسر زياد ملعون رسانيدن شمر بن ذى الجوشن بوده، وى شرح اين قضيه را اين طور نوشته:
چون شمر ملعون سر فرزند پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به خانه آورد براى آنكه وقت گذشته بود ممكن نشد كه به حضور پسر مرجانه ببرد، سر را به خانه آورد و به روى خاك گذاشت و جعل عليه اجانة تغارى بر روى آن سر مانند سرپوش نهاده رفت خوابيد، زوجه شمر شب بيرون آمد فرأت نورا ساطعا الى السماء ديد نورى از اطراف آن تغار به آسمان تتق كشيده پيش آمد صداى ناله از زير تغار شنيد به نزد شمر آمد و گفت: اى مرد بيرون رفتم چنين و چنان ديدم در زير تغار چيست؟
گفت: اين سر يك خارجى است كه خروج كرده بود، سر او را مى‏خواهم براى يزيد بفرستم و عطاى فراوان بگيرم.
آن زن گفت: نام آن خارجى را بگو كيست كه نور از او ظهور مى‏كند و سر بريده او حرف مى‏زند؟
شمر گفت: نامش حسين بن على است.
زن يك صيحه كشيد افتاد و غش كرد وقتى بهوش آمد گفت: يا شمر المجوس اى بدتر از گبر آيا از خداوند بزرگ نترسيدى كه پسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را كشتى و اكنون سر او را بدين خفت و خوارى زير تغار رخت‏شوئى نهاده‏اى، پس ضعيفه گريان و نالان آمد تغار را بلند كرده سر را برداشت و آنرا بوسيد و در روى دامنش نهاد و سپس ساير زنان خانه را خبر نموده و گفت: بيائيد بر اين غريب بگرييد اگر مادر داشت او را بى گريه نمى‏گذاشت، زن‏ها آمدند در گريه با او كمك كردند حاصل در آخر شب كه ضعيفه به خواب مى‏رود در عالم واقعه مى‏بيند خانه‏اش وسيع شده و ملائكه به صورت مرغان سفيد پر شدند و دو زن مجلله كه يكى جناب فاطمه عليها السلام و ديگرى مريم مادر عيسى على نبينا و آله عليه و عليهم السلام بود آمدند آن سر غرقه به خون را برداشته بناى گريه و زارى گذاشتند و ديد مردهاى بسيار با ديده‏هاى خونبار آمدند و ميان ايشان پيغمبر آخرالزمان مثل ماه شب چهارده آن سر را گرفته بوسيدند و دست به دست مى‏دادند و گريه مى‏كردند، پس ديدم خديجه خاتون با فاطمه زهراء سلام الله عليها به نزد من آمدند و فرمودند:
آنچه مى‏خواهى از ما بخواه و هر حاجت دارى بطلب فان لك عندنا منة زيرا تو بگردن ما منتى دارى كه سر پسر ما را گرامى داشتى اگر مى‏خواهى با ما در بهشت رفيق باشى برخيز كارهاى خود را اصلاح كن و خود را به ما رسان، زن شمر از خواب بيدار شد ديد همان نحو سر به روى زانوى او است باز بنا كرد نوحه گرى كردن بيشتر از پيش‏تر گريه كرد.
شمر ديد قرار و آرام ندارد آمد سر را از آن زن بگيرد، زن سر را نداد و گفت: طلقنى فانك يهودى اى ولدالزنا بايد حكما مرا طلاق بدهى كه مثل تو يهودى شوهر نمى‏خواهم و هرگز با تو بسر نخواهم برد.
شمر طلاق داد و گفت سر را به من بده و از خانه من بيرون برو.
زن گفت: بيرون مى‏روم اما سر را به تو نمى‏دهم هر چه اصرار و اذيت و آزار كرد سر را نداد تا آنكه آنقدر تازيانه و لگد به آن ضعيفه زد كه در زير لگد از دار دنيا رفت و با فاطمه زهرا عليها السلام محشور شد.

رأى صاحب كتاب مطالب السؤل

در كتاب مطالب السؤل است كه حامل سر حسين (عليه السلام) بشير بن مالك نام داشت و چون سر را پيش عبيدالله نهاد و گفت:

املاء ركابى فضة و ذهبا و من يصلى القبلتين فى الصبا   انى قتلت السيد المحجبا و خيرهم اذ يذكرون النبا

قتلت خير الناس اما و ابا ابن زياد در غضب شده گفت: اگر مى‏دانستى چنين است چرا او را كشتى، خدا كه چيزى به تو ندهم و تو را هم به او ملحق كنم، پس گردن او بزد.

فرمان عمر بن سعد ملعون به قطع سرهاى شهداء و فرستادن آن‏ها را به نزد پسر زياد

پس از سپرى شدن شب پر غم و اندوه يازدهم و دميدن سفيده صبح از افق ابن سعد ملعون سر از خواب مرگ برداشت و به منظور چند كار در زمين كربلاء تا بعد از ظهر توقف نمود و سپس عصر آن روز بطرف كوفه حركت كرد چند كار مزبور عبارت بودند از:
الف: قطع كردن و بريدن سرهاى شهداء و تقسيم نمودن آنها بين رؤساى قبائل كه شرحش عنقريب خواهد آمد.
ب: دفن كردن اجساد خبيثه و ابدان كشتگان خود.
ج: اسب تاختن بر ابدان مطهر شهداء و پايمان كردن آنها.
اما شرح بريدن سرهاى شهداء: در كتاب لهوف مى‏نويسد:
عمر سعد شمر كافر را با قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج طلب كرد و گفت اين سرها را به كوفه برده و به نظر امير زمان ابن زياد برسانيد.
رؤساء قبائل و اميران طوائف به صدا در آمدند هر قبيله‏اى را رئيسى بود بنزد عمر سعد اظهار نمودند كه ما را به اين خدمت مفتخر نما تا در نزد ابن زياد تقربى حاصل كنيم و آبرو پيدا نمائيم.
پسر سعد خواهش آن گروه كافر را قبول كرد و سرها را بين ايشان تقسيم كرد، به نوشته محمد بن ابيطالب موسوى هفتاد و هشت سر در ميان قبائل تقسيم نمود تا بواسطه آن نزد پسر زياد تقرب پيدا كنند.
سيزده سر به قبيله كنده داده شد كه رئيس ايشان قيس بن اشعث بود و دوازده سر به طائفه هوازن دادند كه رئيس آنها شمر بن ذى الجوشن بود و هفده سر به بنى تميم دادند و به قبائل ديگر هر كدام سيزده سر داده شد و آنها سرها را به نيزه زده و به جانب كوفه خراب حركت كردند.
و اما شرح دفن اجساد خبيثه كفار كوفه و شام: مرحوم قزوينى در رياض القدس مى‏نويسد:
پسر سعد فرمان داد كه كشتگانشان را جمع كرده و سپس بر آنها نماز گذارده و بعد آنها را در خاك دفن نمودند و در كتب مقاتل آمده است كه جمعى از قبيله بنى رياح كه حر از آن قبيله بود نزد عمر بن سعد آمده و از او خواهش كردند كه چون حر با ايشان خويش است اذن دهد تا او را بخاك سپارند.
ابن سعد اذن داد و آنها بدن آن بزرگوار را دفن نمودند.
و اما اسب تاختن بر ابدان مطهر:
مرحوم صدر قزوينى مى‏نويسد: در روايتى آمده كه از حضرت امام صادق پرسيدند جهت آنكه عمر سعد شهداء آل محمد عليهم السلام را بخاك نسپرد چه بود؟
حضرت فرمودند: دو جهت داشت:
الف: آنكه بگذارند سباع و درندگان اين بدن‏ها را بخورند كه اثرى از آنها باقى نباشد.
ب: آنكه مى‏گفت اينها خارجى هستند و دين ندارند.
و در خبر ديگر است كه عليا مجلله حضرت زينب سلام الله عليها به واسطه فضه خاتون به پسر سعد ملعون پيغام داد كه ما راضى نيستيم شما كشتگان ما را به خاك بسپاريد بلكه اذن بده ما زنها خود اين كشتگان را دفن كنيم.
عمر سعد حرامزاده جواب داد: اين حكم از براى كشتگان ما آمده است اما از براى كشته‏هاى شما حكم رسيده كه الان بايد اسبها را بر اجساد ايشان بتازيم و آنها را پايمال كنيم.

فصل دوازدهم : خروج لشگر كفرآئين عمر سعد از كربلاء و حركت دادن اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به كوفه خراب

چون روز يازدهم آمد و خورشيد به دائره نصف النهار رسيد و از آن گذشت عمر سعد خبيث فرمان داد كه لشگر سرزمين كربلاء را ترك كرده و از آنجا به طرف كوفه حركت كنند، سپاه مهياى رفتن شديد سپس فرمانى ديگر صادر كرد مبنى بر سوار كردن خيل اسيران و مراقبت كامل از ايشان كه مبادا احدى از آنها بگريزد در كاروان اهل بيت از جنس ذكور فقط حضرت مولانا على بن الحسن عليهما السلام و جناب حسن مثنى و زيد و عمر پسران امام مجتبى (سلام الله عليه) و به نقلى حضرت امام باقر (عليه السلام) نيز شرف حضور داشتند بارى اين سروران و بانوان محترمات را بر شتران و مراكب بدون محمل نشاندند و چنانچه در برخى از كتب ارباب مقاتل آمده لشگر كافر عمر سعد با كعب نيزه و تازيانه كودكان و بانوان را سوار كردند.
مرحوم سيد در لهوف فرموده:
بانوان محترمات و اهل بيت با شرافت ابى عبدالله (عليه السلام) را بر شترانى سوار كردند كه پاره گليمى بر پشتشان انداخته شده بود نه محملى داشتند و نه سايبانى، در ميان سپاه دشمن همه با صورت‏هاى گشوده با اينكه امانت‏هاى پيغمبر خدا بودند و آنان را همچون اسيران ترك و روم در سخت‏ترين شرائط گرفتارى و ناراحتى به اسيرى بردند و چه خوش گفته شاعر عرب:

يصلى على المبعوث من آل هاشم   و يغزى بنوه ان ذالعجيب

و شاعرى فارسى زبان در ترجمه آن گفته:

درود حق بفرستند بر رسول و ولى   كشند زاده او را و اين چه بوالعجبى است

سپس مرحوم سيد فرموده:
و كان مع النساء على بن الحسين (عليه السلام) قد نهكته العلة.
يعنى در ميان اسيران و محترمات امام زين العابدين (عليه السلام) بيمار و تب دار چنان بيمارى او را رنجور و لاغر كرده بود كه همه از او دست شسته بودند با اين حالت آن قوم بى حميت و پست فطرت دستهاى آن بزرگوار را از عقب به گردنش بستند و به روايت زيارت ناحيه دست‏ها را به گردن غل كردند و آن حضرت را روى شتر نشانده و پاهاى مباركش را زير شكم شتر بستند.
پس از آنكه به فرمان عمر سعد كافر زنان و مردان اسير را به جبر و قهر بر شتران سوار كردند آنان را از كربلاء همراه لشگر و سپاه حركت داده در حاليكه علم‏ها از پيش و سرهاى شهداء از پشت سر و اسيران از عقب بودند صداى طبل و نقاره بلند و از طرفى صداى عربده و هلهله لشگر با آواز زنگ شتران غلغله‏اى در آن صحراء بپا كرده بود، روى اغلب شتران و مراكب در بغل هر كدام از بانوان و محترمات دختر بچه‏اى دو يا سه ساله بود كه جملگى با سرهاى برهنه و پاهاى بدون پوشش در حالى كه موهاى سرشان پريشان و اشگهايشان ريزان بود قرار گرفته بودند هر وقت اين كودكان بى پناه بهانه مى‏گرفتند و از غريبى و فراق پدر و برادر و عموهاى خود گريه مى‏كردند آن دژخيمان قسى القلب و اوباش شام و كوفه از پشت سر كعب نى و تازيانه بر سر و كتف‏هاى آنها مى‏زدند.

عبور دادن اهل اهل بيت‏از كنار قتلگاه

در اينكه اهل بيت سلطان دين حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) را هنگام حركت به طرف كوفه از كنار قتلگاه عبور دادند شك و ترديدى نبوده و همه ارباب مقاتل اتفاق بر آن دارند منتهى آيا اين عبور به درخواست خود اهل بيت بوده يا ظالمين بخاطر ايذاء و آزار بيشتر ايشان را از آن جا عبور دادند بين عبارات اهل فن اختلاف مى‏باشد.
از اكثر عبارات كتب اين طور استفاده مى‏شود كه سپاه كفركيش بمنظور ايذاء و دل سوزاندن بانوان محترمه و اطفال تعمدا آنها را از كنار قتلگاه عبور دادند ولى مرحوم شاهزاده فرهاد ميرزا در قمقام تصريح كرده است به اينكه عبور اهل بيت امام (عليه السلام) به خواسته خودشان بوده، ايشان مى‏فرمايد:
اهل بيت او را گفتند: بحق الله الا مررتم بناعلى مصرع الحسين يعنى: بخداى كه اين اسيران را از قتلگاه عبور دهيد.
ديگر از كسانى كه عبور از قتلگاه را به خواسته خود اهل بيت دانسته مرحوم محدث قمى در منتهى الامال است ايشان مى‏نويسند:
پس از آنكه لشگر كفر آتش در خيمه‏هاى اهل بيت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزندان پيغمبر دهشت زده با سر و پاى برهنه از خيمه‏ها بيرون دويدند و لشگر را قسم دادند ما را از مصرع حسين (عليه السلام) گذر دهيد، پس بجانب قتلگاه روان گشتند بارى چون ديدگان بانوان محترمه بر اجسام بى سر شهيدان افتاد بسيار گريستند و بر سر و روى خود زدند و نوحه و زارى نمودند و طبق آنچه از روايات و اخبار استفاده مى‏شود در بين تمام افراد اهل بيت سيدالشهداء (عليه السلام) حال امام سجاد (عليه السلام) از همه وخيم‏تر و بدتر بود و اگر نبود حديث ام ايمن كه عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها بر آنجناب نقل فرمود بيم آن مى‏رفت كه حضرت به عالم باقى ارتحال كنند و شرح اين حديث طبق آنچه مرحوم ابن قولويه در كامل الزيارات آورده چنين مى‏باشد:
اين حديث در آنچه استادم رحمة الله عليه به من اجازه آنها را داده است داخل بوده منتهى در مقام نقل بين دو روايت را جمع كرده، برخى الفاظ را اضافه و بعضى را حذف نموده، پاره‏اى را مقدم و شطرى را موخر كرده‏ام و بدين ترتيب صحيح است بگويم:
اين حديث را با تمام الفاظ و عباراتش از كسى نقل مى‏كنم كه وى آن را برايم اولا و سپس الان حديث نموده چه آنكه نه من آن را بر استادم رحمة الله عليه قرائت كرده و نه او بر من قرائت نموده است فقط من آن را از كسى كه برايم نقل كرده حكايت مى‏كنم و آن حديث چنين است: ابو عبدالله احمد بن محمد بن عياش مى‏گويد:
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه برايم نقل كرد و گفت: ابو عيسى عبيدالله بن فضل بن محمد بن هلال الطائى البصرى برايم نقل نمود و گفت: ابو عثمان سعيد بن محمد برايم نقل كرد و گفت: محمد بن سلام بن يسار كوفى براى ما نقل كرد و گفت: احمد بن محمد واسطى برايم نقل نمود و گفت: عيسى بن ابى شيبة القاضى برايم نقل كرد و گفت: نوح بن دراج برايم نقل كرد و گفت: قدامة بن زائده برايم حديث كرد و از پدرش نقل كرد، پدرش گفت:
حضرت على بن الحسين عليهما السلام فرمودند:
اى زائده خبر به من رسيده كه گاهى به زيارت قبر ابى عبدالله الحسين مى‏روى عرض كردم: همان طور است كه خبر به سمع شما رسيده.
حضرت فرمودند:
براى چه مبادرت به چنين فعلى مى‏ورزى در حالى كه تو نزد سلطان مكانت و منزلتى داشته و وى كسى است كه توان اين را ندارد ببيند شخصى به ما محبت داشته و ما را بر ديگران برترى مى‏دهد و فضائل ما را ذكر مى‏كند و حقى كه از ما بر اين امت واجب است را رعايت مى‏نمايد؟
محضر مباركش عرض كردم: به خدا سوگند قصدم از اين فعل فقط رضايت خدا و رسول خدا بوده و از غضب و سخط كسى كه بر من غضب نمايد ترس و وحشتى ندارم و امر مكروهى كه از ناحيه اين فعل به من برسد هرگز در سينه‏ام گران و سنگين نيست و بر من قابل تحمل مى‏باشد.
حضرت فرمودند:
تو را به خدا سوگند امر چنين است؟
عرض كردم: به خدا سوگند امر چنين است.
حضرت سوالشان را سه بار تكرار فرموده و من نيز جوابم را سه بار بازگو نمودم.
سپس حضرت فرمود:
بشارت باد ترا، بشارت باد ترا، بشارت باد ترا، لازم شد خبر دهم تو را به حديثى كه نزد من بوده و از احاديث نخبه و برگزيده‏اى است كه جزء اسرار مخزونه مى‏باشد و آن اين است: زمانى كه در طف (كربلا) آن مصيبت به ما وارد گشت و پدرم و تمام فرزندان و برادران و جميع اهلش كه با او بودند كشته شدند و حرم و زنان آن حضرت را بر روى شتران بى جهاز نشانده و ما را به كوفه برگرداندند پس به قتلگاه ايشان چشم دوختم و ابدان طاهره ايشان را برهنه و عريان ديدم كه روى خاك افتاده و دفن نشده‏اند اين معنا بر من گران آمد و در سينه‏ام اثرش را يافته و هنگاميكه از ايشان چنين منظره‏اى‏
را مشاهده كرده اضطراب و بى آرامى در من شدت يافت به حدى كه نزديك بود روح از كالبدم خارج شود، اين هيئت و حالت را وقتى عمه‏ام زينب كبرى دختر على بن ابيطالب (عليه السلام) از من مشاهده نموده فرمود:
اين چه حالى است از تو مى‏بينم، اى يادگار جد و پدر و برادرم چرا با جان خود بازى مى‏كنى؟!
من گفتم:
چگونه جزع و بى تابى نكنم در حالى كه مى‏بينم سرور و برادران و عموها و پسر عموها و اهل خود را در خون خويش طپيده، عريان و برهنه بوده، جامه هايشان را از بدن بيرون آورده‏اند، بدون اينكه كفن شده يا دفن گرديده باشند، احدى بالاى سرشان نبوده و بشرى نزديكشان نمى‏شود گويا ايشان از خاندان ديلم و خزر مى‏باشند؟!!
عمه‏ام فرمود:
آنچه مى‏بينى تو را به جزع نياورد، به خدا سوگند اين عهد و پيمانى بوده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با جد (اميرالمومنين عليه السلام) و پدر (سيدالشهداء عليه السلام) و عمويت (حضرت مجتبى عليه السلام) نموده و خداوند متعال نيز از گروهى از اين امت كه در عداد ستمكاران و سركشان نمى‏باشند پيمان گرفته است ايشان در بين اهل آسمان‏ها معروف و مشهورند كه اين اعضاء قلم شده را جمع كرده و دفن نموده و اين ابدان و اجسام خون آلود را به خاك سپرده و در اين سرزمين براى قبر پدرت سيدالشهداء نشانه‏اى نصب كرده كه اثرش هيچ گاه كهنه و مندرس نشده و گذشت شب و روز آن را محو نمى‏كند، و بسيارى از رهبران كفر و الحاد و ابناء ضلالت و گمراهى سعى در نابود كردن آن مى‏نمايند ولى به جاى اينكه رسم و نشانه آن از بين رود ظاهرتر و آشكارتر مى‏گردد.
من پرسيدم: اين چه عهد و ميثاقى بوده و اين چه حديث و خبرى مى‏باشد؟
پس عمه‏ام فرمود:
بلى، ام ايمن برايم نقل نمود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روزى از روزها به منزل حضرت فاطمه عليها السلام نزول اجلال فرمود و حضرت فاطمه عليها السلام براى آن جناب حريره درست كردند و حضرت على (عليه السلام) طبقى نزد حضرت آوردند كه در آن خرما بود، سپس ام ايمن گفت:
من نيز قدحى كه در آن شير و سرشير بود را خدمتشان آوردم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرالمومنين و فاطمه و حسنين عليهم السلام از آن حريره ميل كرده و سپس همگى آن شير را آشاميدند و پس از آن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و به دنبال آن حضرت ايشان از آن خرما و سرشير تناول نمودند و بعد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دست‏هاى مباركشان را شستند در حالى كه اميرالمومنين (عليه السلام) آب به روى دست‏هاى آن حضرت مى‏ريختند و پس از آنكه آن جناب از شستن دست‏ها فارغ شدند دست به پيشانى كشيده آنگاه به طرف على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نظرى كه حاكى از سرور و نشاط بود نموده سپس با گوشه چشم به جانب آسمان نگريست بعد صورت مبارك به طرف قبله كرده و دست‏ها را گشاد و دعا نمود و پس از آن به حال گريه به سجده رفته و با صداى بلند مى‏گريستند و اشگ هايشان جارى بود.
سپس سر از سجده برداشته و به راه افتادند در حالى كه اشگ‏هاى آن حضرت قطره قطره مى‏ريخت گويا باران در حال باريدن بود، از اين صحنه حضرت فاطمه و على و حسن و حسين عليهم السلام محزون شده و من نيز متأثر گشته و اندوهگين شدم ولى همگى از سوال نمودن پرهيز كرده و از آن حضرت نپرسيديم كه سبب اين گريه چيست تا گريستن آن جناب به درازا كشيد در اين هنگام على و فاطمه عليهما السلام پرسيدند:
چه چيز شما را گريانده يا رسول الله خدا هرگز چشمان شما را نگرياند قلب ما از اين حال شما جريحه دار گرديده؟!
حضرت فرمودند:
اى برادر من، بواسطه شما مسرور گشتم...
مزاحم بن عبدالوارث در حديث خود به اينجا كه مى‏رسد مى‏گويد:
نقل است كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) در جواب اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند:
اى حبيب من به واسطه شما چنان مسرور و شادمان شدم كه تا كنون اين طور خوشحال نشده بودم و به شما نگريستم و خدا را بر نعمت شما كه به من داده حمد و سپاس نمودم، در اين هنگام جبرئيل (عليه السلام) بر من فرود آمد و گفت:
اى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) خداوند متعال بر آنچه در نهان تو است اطلاع داشته و مى‏داند كه سرور و شادى تو به واسطه برادر و دختر و دو سبط تو مى‏باشد پس نعمتش را بر تو كامل كرده و عطيه‏اش را بر تو گوارا نمود يعنى ايشان و ذريه آنها و دوستداران و شيعيانشان را در بهشت با تو همسايه نمود، بين تو و ايشان تفرقه و جدائى نمى‏اندازد، ايشان از عطاء بدون منت او منتفع شده همان طورى كه تو از آن بهره‏مند مى‏شوى و به آنها اعطاء مى‏شود همان طورى كه به تو اعطاء مى‏گردد تا آنجائى كه راضى و خشنود شده بلكه فوق رضايت ايشان و تو حق تعالى عنايت مى‏فرمايد و اين لطف و عنايت در مقابل آزمايش و ابتلائات بسيارى است كه در دنيا متوجه ايشان شده و ناملايماتى كه وسيله مردم و آنهائى كه از ملت و كيش تو مى‏باشند و خود را از امت تو پنداشته در حالى كه از خدا و از تو بسيار دور هستند به ايشان مى‏رسد، گاهى ضربه‏هاى شديد و غير قابل تحمل از ناحيه اين گروه متوجه ايشان شده و زمانى با قتل و كشتار ايشان مواجه مى‏گردند.
قتلگاه‏هاى ايشان مختلف و پراكنده و قبورشان از يكديگر دور مى‏باشد، خيرجوئى نما از براى ايشان و براى خودت، حمد و سپاس خداى عزوجل و آنها بر خيرش و راضى شو به قضاى او پس حمد خداى بجا آورده و راضى شدم به قضايش به آنچه براى شما اختيار فرموده:
سپس جبرئيل به من گفت:
اى محمد برادرت پس از تو منكوب و مغلوب امتت قرار گرفته و از دشمنانت در تعب و رنج واقع مى‏شود، و بعد از تو او را بدترين مخلوقات و شقى‏ترين مردم مى‏كشد، قاتل آن حضرت نظير پى كننده ناقه صالح است، وى به منظور انجام اين كار به شهرى هجرت مى‏كند كه آن شهر محل نشو و نماى شيعه و پيروان آن حضرت و فرزندش مى‏باشد، در آن شهر ابتلائات ايشان (اهل بيت عليهم السلام) بسيار و مصيبت ايشان عظيم مى‏باشد، و اين سبط شما (جبرئيل با دست اشاره به حضرت حسين (عليه السلام) نمود) با جماعتى از فرزندان و اهل بيت شما و نيكانى از امتت در كنار فرات واقع در سرزمينى كه به آن كربلاء مى‏گويند كشته مى‏شوند.
كربلاء را از اين جهت كربلاء گويند كه حزن و بلاهائى كه از دشمنان شما و دشمنان فرزندان شما در روزى كه حزن و اندوهش تمام شدنى نبوده و حسرت آن زوال‏پذير نيست به عمل مى‏آيد بسيار و زياد مى‏باشد.
اين زمين پاكيزه‏ترين اماكن واقع روى زمين بوده و احترامش از تمام بقاع بيشتر است، در آن سبط تو و اهل بيتش كشته مى‏شوند.
كربلاء از زمين‏هاى بهشت است، هرگاه روزى كه در آن سبط تو و اهل بيتش كشته مى‏شوند فرا برسد و لشگر اهل كفر و لعنت او را احاطه نمايند به جهت غضب به خاطر تو و فرزندانت اى محمد و به منظور بزرگ شمردن هتك حرمتت و تقبيح نمودن كردارى كه نسبت به ذريه و عترتت انجام شده زمين بلرزد و كوهها كشيده و اضطراب و جنبششان زياد شود و امواج درياها متلاطم گردد و آسمانها اهلشان را به هم بريزند، و از زمين و كوهها و درياها و آسمانها چيزى باقى نمى‏ماند مگر آنكه از حق تعالى اذن مى‏خواهند كه اهل تو را كه مستضعفين و مظلومين بوده و حجت‏هاى خدا بعد از تو بر خلايق هستند را نصرت و يارى كنند پس خداوند به آنها و موجودات در آنها وحى كرده و مى‏گويد:
منم خداوند متعال، سلطانى كه قادر است و كسى نتواند از او بگريزد در توان هيچ خصم و دشمنى نيست كه او را عاجز و ناتوان كند، من بر يارى كردن دوستانم قادر و بر انتقام گرفتم از دشمنان متمكن هستم، به عزت و جلال خود قسم آنان كه رسولم را تنها گذارده و برگزيده‏ام را رها كرده و حرمتش را هتك نموده و فرزندانش را كشته و عهدش را نقض و زير پاى نهاده و به اهل بيتش ستم كرده‏اند عذابى كنم كه احدى از عالميان را چنين عذابى نكرده باشم.
در اين هنگام تمام موجودات سماوى و ارضى به ضجه در آمده و آنانكه به عترتت ستم كرده و هتك حرمتت را روا داشته‏اند را لعن و نفرين مى‏كنند.
و هنگامى كه آن جماعت (فرزندان و اهل بيت و نيكان از امتت) به طرف گورها و قرهايشان نمايان مى‏شوند حق تعالى خودش متولى قبض ارواح آنها به يد قدرتش شده و فرشتگان را از آسمان هفتم به زمين فرو فرستاده در حالى كه با ايشان:
1 - ظروفى از ياقوت و زمرد بوده كه مملو از آب حيات مى‏باشند.
2 - حله هائى از حله‏هاى بهشتى.
3 - عطرى از عطرهاى بهشتى.
مى‏باشد، پس فرشتگان بدن‏هاى ايشان را با آن آبها شستشو داده و حله‏ها را به تن آنها كرده و با آن عطرها حنوطشان نموده و دسته دسته بر ايشان نماز مى‏خواند و پس از اتمام نماز حق تعالى گروهى از امتت را كه كفار ايشان را نمى‏شناسند و در خون شهداء نه با گفتار و نه با كردار و نه با قصد شركت كرده‏اند را گسيل داشته تا اجسام و ابدان آنها را دفن كنند و براى قبر سيدالشهداء در آن سرزمين اثرى نصب كرده تا براى اهل حق نشانه‏اى بوده و براى اهل ايمانى سببى براى رستگارى باشد و در هر روز و شب از هر آسمانى صد هزار فرشته گرداگرد آن طواف كرده و بر آن حضرت صلوات فرستاده و نزد قبرش تسبيح خدا گفته و براى زائرين آن جناب طلب آمرزش كرده و اسامى زائرين از امتت را كه قربة الى الله آن حضرت را زيارت مى‏كنند و نيز اسماء پدران و خويشاوندان و شهرهاى ايشان را مى‏نويسند و در صورتهاى ايشان بامدادى كه از نور عرش الهى است اين عبارت را نقش مى‏بندند:
اين شخص زائر قبر بهترين شهداء و زائر قبر فرزند بهترين انبياء مى‏باشد.
در روز قيامت از اثر اين مداد نورى ساطع شده كه از پرتوش چشم‏ها تار مى‏گردد و با اين نور ايشان شناخته مى‏شوند، و گويا تو اى محمد بين من و ميكائيل قرار گرفته و على جلو ما بوده و همراهمان فرشتگانى حركت مى‏كنند كه از كثرت عدد ايشان معلوم نيست و بوسيله همين نورى كه در صورت‏هاى ايشان هست، آنها را از بين خلائق دريافته و جد مى‏كنيم و بدين ترتيب حق تعالى ايشان را از هول و وحشت آن روز و سختى‏هاى آن نجات مى‏دهد و اين حكم خدا است در حق كسانى كه قبر تو را اى محمد يا قبر برادرت يا قبر دو سبط تو را زيارت كرده و قصدى غير از خداى عزوجل را نداشته باشند و البته گروهى از مردك كه مستحق لعنت و سخط و غضب الهى هستند خواهند آمد كه در محو كردن رسم و نشانه اين قبر سعى كرده و مى‏كوشند آن را از بين ببرند ولى خداوند قادر به ايشان چنين توانى را نخواهد داد.
سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند:
اين خبر من را گرياند و اندوهگين نمود.
حضرت زينب سلام الله عليها فرمود:
زمانى كه ابن ملجم لعنه الله عليه پدرم را ضربت زد و من اثر مرگ را در آن حضرت مشاهده كردم محضرش عرضه داشتم:
اى پدر ام ايمن برايم حديثى چنين و چنان نقل نمود، دوست دارم حديث را از شما بشنوم.
پدرم فرمودند:
دخترم، حديث همان طورى است كه ام ايمن نقل كرده، گويا مى‏بينم كه تو و دختران اهل تو در اين شهر به صورت اسيران در آمده، خوار و منكوب مى‏گرديد، هر لحظه هراس داريد كه شما را مردم بربايند، بر شما باد به صبر و شكيبائى، سوگند به كسى كه حبه را شكافته و انسان را آفريده روى زمين كسى غير از شما و غير از دوستان و پيروانتان نيست كه ولى خدا باشد و هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين خبر را براى ما نقل مى‏نمودند و فرمودند.
ابليس لعنة الله عليه در آن روز از خوشحالى به پرواز در مى‏آيد پس در تمام نقاط دستياران و عفريت‏هايش را فرا خوانده و به آنها مى‏گويد:
اى جماعت شياطين، طلب و تقاص خود را از فرزندم آدم گرفته و در هلاكت ايشان به نهايت آرزوى خود رسيده و آتش دوزخ را نصيب شما نموديم مگر كسانى كه به اين جماعت مقصود اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است بپيوندند از اين رو سعى كنيد نسبت به ايشان در مردم تشكيك ايجاد كرده و آنها را بر دشمنى ايشان واداريد تا بدين وسيله گمراهى مردم و كفرشان مسلّم و محقق شده و نجات دهنده‏اى بر ايشان بهم نرسد، ابليس با اينكه بسيار دروغگو و كاذب است اين كلام را به ايشان راست گفت، وى به آنها اطلاع داد.
اگر كسى با اين جماعت (اهل بيت (صلى الله عليه و آله و سلم)) عداوت داشته باشد هيچ عمل صالحى برايش نافع نيست چنانچه اگر با ايشان محبت داشته باشد هيچ گناهى غير از معاصى كبيره ضررى به او نمى‏رساند.
زائده مى‏گويد: سپس حضرت على بن الحسين (عليه السلام) پس از نقل اين حديث برايم فرمودند:
اين حديث را بگير و ضبط كن، اگر در طلب آن يك سال شتر مى‏دواندى و در كوه و كمر به دنبال آن تفحص مى‏كردى محققا كم و اندك بود.
صاحب معراج المحبة عليه الرحمة حال آن دل سوختگان را چنين به نظم آورده:

چه بر مقتل رسيدند آن اسيران يكى مويه كنان گشتى به فرزند يكى از خون به صورت غازه‏(86) مى‏كرد به سوگ گل رخان سرو قامت نظر افكند چون دخت پيمبر بناگه نعره هذا اخى زد ز نيرنگ سپهر نيل صورت تو را طاقت نباشد از شنيدن   بهم پيوست نيسان و حزيران يكى شد موكنان بر سوگ دلبند يكى داغ على را تازه مى‏كرد بپا گرديد غوغاى قيامت به نور ديده ساقى كوثر به جان خلد نار دوزخى زد سيه شد روزگار آل عصمت شنيدن كى بود مانند ديدن

در ميان تمام بانوان محترمه عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى سلام الله عليها به آوازى جانگداز و آهى آتشبار و دلى غمناك مى‏گفت:
وا محمداه، صلى عليك مليك السماء، هذا حسين مرمل بالدماء، مقطع الاعضاء و بناتك سبايا و الى الله المشتكى و الى محمد المصطفى و الى على المرتضى و الى حمزة سيدالشهداء، وا محمداه، هذا حسين بالعراء تسفى عليه الصبا، قتيل اولاد البغايا، يا حزناه يا كرباه، اليوم مات جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يا اصحاب محمداه، هولاء ذرية المصطفى يساقون سوق السبايا.
و از اين قبيل چندان بگفت و گريه و ناله كرد كه دوست و دشمن هر كه بود بگريه در آمد.

85) بكسر همزه و تشديد جيم يعنى تغار و پياله.
86) به فتح زا گلگونه و سرخابى كه زنان به گونه‏هاى خود مى‏مالند