کتاب مقتل الحسین علیه السلام، از مدینه تا مدینه -24-
بى تابى نمودن فاطمه دختر سيدالشهداء (عليه السلام) براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
چون اولاد رسول و ذرارى فاطمه بتول را در خرابه شام منزل دادند آن غريبان ستمديده و آن اسيران داغديده صبح و شام براى جوانان شهيدان خود در ناله و نوحه بودند و نيز ساعتى آسوده نبودند عصرها كه مىشد آن اطفال خردسال يتيم درب خرابه صف مىكشيدند مىديدند كه مردم شامى خرم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تحصيل كرده بخانههاى خود مىروند آن اطفال خسته مانند مرغان پر شكسته دامن عمه را مىگرفتند كه اى عمه مگر ما خانه نداريم مگر ما بابا نداريم عليا مكرمه مىفرمود چرا نور ديدگان خانههاى شما را مدينه و باباى شما به سفر رفته آن طفلان ويلان مىگفتند عمه جان.
شعر
در ميان آن خانم كوچكها دختركى بود از امام (عليه السلام) فاطمه نام درد هجران كشيده و زهر فراق دوران چشيده گرسنگىها و تشنگىها خورده رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده بر بالاى شتر برهنه كعب نيزه و تازيانهها خورده دل از دنيا سير و از عمر و زندگى بيزار گشته يتيمى و دربدرى بر آن دختر صغيره مظلومه خيلى اثر كرده گرد يتيمى بر سر و صورتش نشسته در شبى از شبها حزن و غم و اندوه اين طفل فزونى يافت به شدت او را مضطرب نمود و بى اختيار به ياد پدر افتاد و آرزوى جمال آن حضرت را كرد اين دختر اگر چه بر حسب ظاهر صغيره بود اما عقلش كامل و در حد بالغين قرار داشت، حضرت سيدالشهداء او را خيلى دوست مىداشت.
فالسبط بها حبا فما زالت لديه يشمها كالورد يعنى محبت اين دختر در دل امام (عليه السلام) منزل گرفته بود هميشه در كنار پدر مىنشست و دم به دم امام عالم آن دختر شيرين زبان را مانند دسته گل در بغل مىگرفت مىبوسيد و مىبوئيد و شبها هم در بغل امام (عليه السلام) مىخوابيد از كجا معلوم مىشود از آنجائى كه چون بر سر نعش پدر آمد و فرق خود را از خون گلوى پدر رنگين نمود عرض كرد يا ابه اذا اظلم الليل فمن يحمى حماى بابا جان حالا كه شب مىشود در بغل كه من بخوابم، بارى شرح حال پر اختلال اين دختر چنين است:
در روز عاشوراء بعد از شهادت اقارب و احباب امام مستضام ميان خيام آمد به جهت وداع مخدرات با احترام و كان للحسين (عليه السلام) بنت عمرها ثلث سنوات فجعل يقبلها و قد نشفت شفتاها من العطش مىفرمايد در ميان آن خيل پردگيان حضرت را دخترى بود سه ساله پيش آمد ديد پدر را اراده سفر دارد دامن پدر گرفت و حضرت وى را در بر گرفت شروع كرد صورت از گل نازكتر آن دختر را بوسيدن و لبهائى كه از تشنگى مثل غنچه بى آب پژمرده بود مكيدن و در دامن نشانيدن تسلى ميداد و آن دختر مظلومه رو به پدر كرده گفت يا ابتاه العطش العطش فان الظماء قد احرق باب تشنهام خيلى تشنهام كه عطش جگر مرا آتش زده حضرت وى را تسلى مىداد و لباس جهاد در بر مىكرد بعد از پوشيدن اسلحه جنگ و وصايا و سفارش زين العابدين (عليه السلام) خواست از خيمه بيرون آيد آن طفلك باز دامن پدر گرفت و گريه آغاز كرده گفت يا ابه اين تمضى عنا فرمود اجلسى عند الخيمة لعلى اتيك بالماء نور ديده همين در خيمه بنشين شايد بروم براى تو آب بياورم اين بفرمود و عازم ميدان شد حتى دنى نحو القوم و كشفهم عن المشرعة خود را به لشگر زد مردم را مثل جراد منتشر از كنار شريعه دور كرد خود را به آب رسانيد لشگر فرياد كردند يا حسين (عليه السلام) تو آب مىآشامى اعراب به خيمه عيالت ريختند حضرت با آنكه مىدانست آن خبر حقيقت ندارد معهذا آب نخورده بلكه بجاى آب تير به دهان خورده مركب تاخت روى به خيام آورد آن دختر ديد پدر از دور مركب مىتازد مىآيد از جا جست و پيش دويد دو دست زير بغل گرفت و با زبان عرض كرد يا ابه هل اتيتنى بالماء بابا جان آب از براى من آوردى؟
امام فرمود نه نور ديده صبر كن شايد بار ديگر بياورم و دو مرتبه روى به معركه آورد ديگر آن دختر روى پدر نديد ليكن وقتى خيل اسيران و جمله زنان از بزرگ و كوچك به قتلگاه شهيدان آمدند و كنار گودى قتلگاه كشته امام (عليه السلام) را در خون غلطان ديدند فرأين جثة بلا رأس فسقطن عليه و يكثرن بالبكاء و العويل ديدند كه بدنى بى سر افتاده همه خود را به روى نعش آقا انداختند سكينه خاتون خون از گلوى پدر مىگرفت و موى پريشان خود را رنگين مىكرد همچنين عليا مكرمه زينب عليها السلام كه با حسرت قطرات عبرات از ديده مىباريد فاخذت البنت الى حضنها و جعلت تغطى وجهها بفاضل ردنها لئلا ترى اباها مخضبا بالدماء يعنى عليا مكرمه زينب آن دختر صغيره را در دامن گرفته بود با آستين پيراهن صورت دختر را گرفته بود كه مبادا چشم آن معصومه به كشته به خون آغشته پدر بيفتد آن حالت ببيند و آن دختر از آن عقل و شعورى كه داشت مىدانست كه چه خبر شده و براى چه جلو چشم او را مىگيرند فرمود دعونى اقبله و اطلب منه ما وعدنى به يعنى واگذاريد مرا تا بوسهاى از جمال پدر بردارم و بمن وعده كه داده مطالبه كنم زنها مىگفتند نور ديده لا تراه الأن و غدا ياتى و معه ما تطلبين يعنى حالا پدر را نمىبينى رفته فردا خواهد آمد آب از براى تو مىآورد حاصل الكلام آنروز گذشت ليكن پيوسته احوال پدر مىپرسيد و زار زار مىگريست كه اين ابى و والدى و المحامى عنى كجاست پدر من تاج سر من پناهگاه من بهر نحوى كه بود زنها او را آرام مىكردند تا آنكه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام بردند در بين راه از رنج شتر سوارى بسيار آه و زارى داشت و گاهگاه به خواهرش سكينه خاتون مىگفت ايا اخت قد ذابت من السير مهجتى خواهر اين شتر بس كه مرا حركت داده دل و جگرم آب شده آخر از اين ساربان بيرحم درخواست كن ساعتى شترها را نگاهدارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم از ساربان بپرس كه ما كى به منزل مىرسيم.
چون به شام خراب رسيدند مجلس يزيد ديدند و ويرانه منزل كردند دل نازك آن دختر در خرابه به تنگ آمد ديد نه فرشى نه چراغى نه آبى و نه غذائى روز براى آفتاب شب زنان در گريه و زارى و آنى آسوده نيستند در يك شبى شور ديدن پدر بسرش افتاد در كنج خرابه زانو بغل گرفت سر بى كسى بر زانو نهاد از هجران پدر اشگ مىريخت و مىگفت:
از اين مقوله با خيال پدر گفتگو داشت سر روى خاك غمناك نهاد آنقدر گريه كرد كه زمين از اشگ چشمش گل شد در اين اثنا وى را خواب در ربود در عالم واقعه ديد سر پدر ميان طشت طلا در پيش روى يزيد است و با چوب خود بر لب و دندان پدر مىزند و الرأس يستغيث الى رب السماء و مىبيند سر پدر در زير چوب استغاثه به درگاه خدا مىكند آن صغيره مظلومه از ديدن سر پدر و خوردن چوب به فزع و جزع در آمد با وحشت از خواب بيدار شد تبكى و تقول وا ابتاه و اقرة عيناه وا حسيناه چنان صيحه كشيد كه خرابه نشينان پريشان شدند فرياد مىكرد آه وا ابتاه وا قرة عيناه اى پدر غريب من اى طبيب دردهاى من عمه و خواهر به گرد وى حلقه زدند و سبب ضجه و اضطراب وى را پرسيدند آن صغيره مىگفت ايتونى بوالدى و قرة عينى الان پدر مرا بياوريد نور چشم مرا حاضر كنيد تا توشه از جمالش بردارم لأنى رايت رأسه بين يدى يزيد و هو ينكثه عمه الان در خواب ديدم كه سر بريده پدرم در حضور يزيد است دارد چوب بر لبان وى مىزند و آن سر با خدا مىنالد من سر بابايم را مىخواهم آن اسيران هر چه خواستند او را ساكت كنند ممكن نشد بلكه نالهاش دم به دم بيشتر و زاريش زيادتر مىشد چون زنان نتوانستند وى را ساكت كنند امام زين العابدين (عليه السلام) پيش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه خود چسبانيد و تسلى مىداد كه نور ديده صبر كن و از گريه دل ما را مسوزان آن مظلومه آرام نمىگرفت و نوحه مىكرد.
كو پدر تا جدارم كو باباى بزرگوارم كو آن كسى كه هميشه مرا در آغوش مىگرفت و مىبوسيد.
|
|
|
|
---------------------------
شعر
گفتند اين سر بابت حسين (عليه السلام) است فانكبت عليه تقبله و تبكى و تضرب على راسها و وجهها حتى امتلاء فمها بالدم يعنى خود را بر آن سر مطهر انداخت شروع كرد صورت پدر را بوسيدن و بر سر و سينه زدن آنقدر با دستهاى كوچك خود بدهانش زد كه مملو از خون شد.
مرحوم طريحى در منتخب مىنويسد:
دخترك چشمش كه به سر بريده پدر افتاد، گفت:
يا ابتاه من ذا الذى حضبك بدمائك يا ابتاه من ذا الذى قطع وريديك بابا جان ترا بخون كه خضاب كرد بابا جان رگهاى گلويت را كى بريد يا ابتاه من ذا الذى ائتمنى على صغر سنى يا ابتاه من لليتيمة حتى تكبر پدر جان كدام ظالم مرا در كوچكى يتيم كرد بابا جان بعد از تو يتيمان ترا كه پرستارى كند تا بزرگ شوند يا ابتاه من للنساء الحاسرات يا ابتاه من للأرامل المسبيات پدر جان اين زنان سر برهنه كجا بروند و اين زنان بيوه را كه توجه نمايد يا ابتاه من للعبون الباكيات يا ابتاه من للشعور المنشورات يا ابتاه من بعدك وا خيبتاه من بعدك وا غربتاه بابا جان اين چشمهاى گريان و اين جسمهاى عريان و اين غريبان از وطن دور افتاده با موهاى پريشان چه كنند اى پدر جان بعد از تو داد از غريبى و نا اميدى من يا ابتاه ليتنى كنت لك الفداء ليتنى كنت قبل هذا اليوم عمياء يا ابتاه ليتنى و سدت الثرى ولا ارى شيبك مخضبا بالدماء، بابا جان كاشكى من فداى تو مىشدم پدر جان كاش كور مىبودم اى كاش در زير گل فرو مىرفتم و ريش ترا غرق خون نمىديدم.
شعر
زبانحال عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها با زن غساله در خرابه
شعر
حكايت منبر رفتن خطيب و خطبه مشتمل بر مذمت شاه اولياء را ارباب مقاتل و مورخين در كتب خود به اجمال و تفصيل نقل كردهاند و در اينكه اين قضيه اتفاق افتاده و چنين خطبهاى خوانده شده اختلافى نيست منتهى بعضى معتقدند خطبه در مجلس شوم يزيد و در بارگاه آن پليد خوانده شده چنانچه مرحوم سيد در لهوف و برخى ديگر اين طور فرمودهاند و بعضى مىگويند در مسجد جامع دمشق و در مقابل ازدحام مردم صورت گرفته، ما قبلا به خواندن خطبه در مجلس يزيد اشاره كرده و آنرا نقل نموديم و اينك خطبهاى كه آن شامى شوم در مسجد جامع دمشق ايراد كرده است را در اينجا مىآوريم.
مرحوم شيخ طبرسى در احتجاج و ابو مخنف در مقتل و ابن شهر آشوب در مناقب اين خطبه را نقل كردهاند و مرحوم علامه مجلسى در بحار اين واقعه را از مناقب نقل كرده و مبسوطتر از ديگران به شرح آن پرداخته است و بيان آن چنين مىباشد:
يزيد امر كرد جار زدند و مردم را خبردار كردند در مسجد جامع خطيبى اشدق و زبانآور را گفت تا به منبر رود و خطبه كه مشتمل بر ذم شاه اولياء باشد بخواند فصعد الخطيب المنبر خطيب از سعادت بى نصيب از جاى برخاست اول حمد و ثناى الهى نمود ثم اكثر الوقيعة فى على و الحسين (عليه السلام) پس در حق شاه اولياء و سيدالشهداء زبان وقيعت آخت و لسان قباحت پرداخت و در تعريف معاويه و توصيف يزيد فصلى چند ذكر كرد صفات جميله از براى ايشان ثابت كرد و اولويت يزيد و معاويه را بر خلافت و سلطنت نقل كرد امام زين العابدين (عليه السلام) بى طاقت شده فرمود ويلك ايها الخاطب اشتريت مرضات المخلوق بسخط الخالق واى بر تو اى خطيب رضاى مخلوق را به سخط خالق خريدى چه بد خطيبى بودى.
شعر
اى مردم اين يك جد ديگرم بود كه صفات و القاب و سمات او را گفتم اما جدهام انابن فاطمة الزهراء انا بن سيدة النساء دختر بهترين خلق خدا.
فقرات زائد خطبه امام سجاد (عليه السلام) طبق روايت ابو مخنف در مقتل
انا ابن صريع كربلا انا ابن من راحت انصاره تحت الثرى انا ابن من ذبحت اطفاله من غير سوى انا ابن من اضرم الاعداء فى خيمته لظى انا ابن من اضحى صريعا بالتقى انا ابن من لاله غسل ولا كفن يرى انا ابن من رفعوا رأسه على القنا انا ابن من هتك حريمه از اين مقوله فرمايشات كرد و اشگ ريخت فلما سمعوا الناس كلامه ضجوا بالبكاء و النحيب و علت الاصوات فى الجامع مردم كه اين عبارت دلسوز جگرگداز حضرت را شنيدند ضجه و ناله آغاز نمودند صدا بگريه بلند كردند مسجد جامع پر از غلغله شد فخاف يزيد الفتنه يزيد پليد ترسيد كه مبادا فتنه و آشوب بپا شود رو كرد به موذن و گفت برخيز اذان بگو و قطع كلام اين غلام بنما موذن برخاست و گفت الله الكبر.
امام (عليه السلام) فرمود: كبرت تكبيرا و عظمت عظيما و قلت حقا اى موذن خدا را به بزرگى ياد كردى و حق گفتى.
در مناقب فرموده: لاشى اكبر من الله زيرا هيچ شىء از خدا بزرگتر نيست.
ابى مخنف مىنويسد: موذن كه گفت اشهد ان لا اله الا الله حضرت فرمود اشهد بها مع كل شاهدوا حتملها مع كل جاهد.
در مناقب فرموده: شهد بها شعرى و بشرى و لحمى و دمى شهادت مىدهد موى من و بشره من و گوشت و پوست و خون من به وحدانيت خدا يعنى مردم بدانيد كه ما مسلمانيم و خارجى نيستيم.
ابو مخنف مىنويسد: همينكه موذن گفت اشهد ان محمدا رسول الله على بن الحسين (عليه السلام) بنا كرد زار زار گريستن مردم همه از گريه حضرت به گريه در آمدند.
و در نسخه خطى ابو مخنف آمده است: ثم بكى و رمى العمامة من رأسه و رمى بها الى الموذن ترا به ذات خدا قسم مىدهم چند دقيقه صبر كن موذن آرام گرفت زين العابدين (عليه السلام) رو كرد به يزيد و فرمود يا يزيد محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) جد منست يا جد تو اگر جد خود بدانى دروغ گفتهاى و همه تكذيب تو مىكنند اگر جد منست و پيغمبر توست پس چرا پسر پيغمبر خود را كشتى و مرا يتيم نمودى يزيد جواب باز نداد و گفت لا حاجة لى فى الصلوة من محتاج به نماز نيستم نماز نخوانده برخاست از مسجد بيرون آمد مسجد بهم خورد امام (عليه السلام) از منبر بزير آمد مردم به گرد حضرت جمع شده معذرت مىخواستند كه منهال بن عمرو كوفى در ميان آن جمعيت بود برخاست خدمت حضرت آمد عرض كرد آقا جان احوال شما چونست كيف اصبحت يابن رسول الله صبح و شام شما چگونه است حضرت در جواب فرمود كيف حال من اصبح و قد قتل ابوه و قتل ناصره چگونه مىخواهى باشد حال كسى كه پدر كشته و غريب و بى ياور مانده حريم و پردگيانش را در انظار خلايق شهرها و ديارها و كوچهها و بازارها ببرند قد فقد و الستر و الغطاء و قد اعدموا الكافل و الحمى نه پرده و نه حجابى نه پرستارى و نه انصارى اى منهال نمىبينى مرا كه به چه روز افتادهام فما ترانى الا اسيرا ذليلا خوار و غريب با يك عده مرد و زن محنت نصيب در اين شهر مانده نه دوستى و نه آشنائى قد كسيت انا و اهل بيتى بثياب الاسى و قد حرمت علينا جديد العرى يعنى اى منهال دست روزگار بر تن من و اهل بيت من لباس عزا پوشانيده و به عوض قوت و غذا زهر مصيبت دمادم نوشانده و حال مرا ببين و حال آنها را هم به اين وضع تصور نما كه انگشت نماى خلايق شدهام و شماتت و دشنام از مردم مىشنوم و شب و روز مترصد و منتظر پيك اجل مىباشم اى منهال تا بود عرب بر عجم فخر مىنمود كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از ماست طايفه قريش بر ساير اعراب افتخار مىنمودند كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از قبيله ماست ما اولاد همان محمديم كه مفخر خلايق بوديم اكنون سلسله ما برچيده شد خانههاى ما خراب ريشه ما كنده شد مقتولين مظلومين رزايا و بلايا مثل غيث باطل بر ما ريخته زنان ما بدست نامحرمان گرفتار شدند سرهاى سروران عالم را شهر به شهر هديه مىبرند كان حسينا من اسقط العرب و ارذل الحسب گويا پدر عاليمقدار و باب كامكارم سلطان السلاطين غيب و شهادت امام حسين (عليه السلام) را اصلا حسبى و نسبى نيست و در اصالت و نجابت فرو مايه است كان لم يكن على هام المجد رقينا و على بساط الجليل سعينا و حال آنكه.
مقاله مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس
حق آنست كه يزيد حرم شاه شهيدان را نه از براى رأفت به حرم خود به رسم ميهمانى آورد بلكه مىخواست تجملات خود را به آن اسيران خسته و مخدرات دلشكسته نشان بدهد و داغى بر بالاى داغهاى دلشان نهد زيرا هرگاه از ملاحظه مهربانى بود چرا در وقت ورود اهل بيت رسالت به حرم حكم كرد سر امام عالم امكان را به درب حرم خود بياويزند تا آن شكسته دلان سر مطهر آقا را به درب حرم آويزان ببينند جگرهاشان آب و دلهاشان كباب شود چنانچه علامه در بحار از مناقب و ابو مخنف و غيره روايت مىكند ان يزيد امر بان يصلب الرأس على باب داره و امر باهل بيت الحسين (عليه السلام) ان يدخلوا داره يعنى: يزيد حكم كرد سر سردار شهيدان را درب حرم آويختند بعد امر كرد اهل بيت سيد مظلومان را از خرابه وارد حرم خود نمودند اى شيعه تصور كن ببين چه گذشته بر حال آن اسيران شكسته بال و اطفال خردسال كه سر عزيز پيغمبر را به دار آويخته ديدند هيچ تصور كردهاى كه اين سر مطهر را از كجا آويخته بودند مناسب دو موضوع است يكى از محاسن و يكى از گيسوان واويلاه اهل و عيال چون آن سر مقدس را آويخته ديدند چنان صيحه بركشيدند كه زلزله در زمين و زمان افتاد هند از اين واقعه آگاه شد روى به مجلس يزيد آورد و هى حاسرة سر و پاى برهنه به بارگاه آمد و گفت يا يزيد ارأس ابن فاطمة بنت رسول الله مصلوب على فنا بابى اى ظالم اين چه بيداد است سر پسر فاطمه دختر رسول الله را بر در حرم من آويختهاى؟
گفت نعم، بلى تو چرا سر برهنه به مجلس عام آمدى يزيد از جاى جست و سر هند را از نامحرم پوشيد و گفت فاعولى عليه يا هند و ابكى على بنت رسول الله صريخة قريش يعنى اى هند بر حسين (عليه السلام) گريه كن ناله نما كه خوب مردى بود صريخه قريش يعنى فريادرس قريش بود و حيف كه ابن زياد عجله كرد در كشتن حسين (عليه السلام) ثم ان يزيد انزلهم فى داره المخصوص با آن حالت زار اسيران را وارد حرم خاص يزيد كردند.
نقل مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار
اظهار ندامت نمودن يزيد پليد از كردار زشت خود و تعيين منزل براى عزادارى نمودن اهل اهل بيتدر شام
چون يزيد به حسب ظاهر از كردار زشت خود دست كشيد در آشكار و خلوت اظهار ندامت مىكرد و مىگفت: مالى و للحسين مرا با حسين چكار بود همينكه صبح شد اسيران را از خرابه به منزل خويش طلبيد اظهار ندامت نمود و معذرت خواست و گفت اكنون بگوئيد ببينم كدام يك از اين دو در نزد شما پسنديده است ماندن در شام و يا مراجعت به مدينه اينجا بمانيد كمال مواظبت را درباره شما خواهم نمود به مدينه برويد عطا و جايزه گرانبها به شما خواهم داد و عيال ويلان سلطان شهيدان به گريه در آمدند عليا مكرمه زينب خاتون عليها السلام كه از بزرگ حرم بود فرمود اى يزيد خواهش ما يك مشت زن اسير آنست كه اولا اذن بدهى تا چند روز براى سيد و آقاى خود گريه و ناله كنيم زيرا ما را نگذاشته كه براى شهيدان خود گريه كنيم و عزاى آنها را بر سرپا نمائيم اين داغ در دل خواهرها و مادرها و دخترها مانده نحب اولا ان ننوح على الحسين (عليه السلام) يزيد قبول كرد و اجازت داد ثم اخليت لهن الحجر و البيوت فى دمشق پس يزيد حكم كرد خانهها و حجرهها از براى ايشان خالى كردند آن برادر كشتهها و جوان مردهها را منزل دادند و نيز اسباب عزادارى فراهم كردند زنان هاشمى و قريشى كه در شام بودند شنيدند كه اهل بيت به عزادارى مشغولند و يزيد ممانعت ندارد لهذا آنچه زن از محبان بود لباسهاى سياه پوشيدند به هيئت اجتماع به منزل آن عزاداران غريب مىآمدند و نوحه گرى مىنمودند و لم يبق هاشمية و لا قريشية الا و لبست السواد على الحسين و ندبوه على ما نقل سبعة ايام مدت هفت روز در شام عزاى امام (عليه السلام) برپا بود و مرثيه خوان عليا مكرمه زينب خاتون و ام كلثوم سلام الله عليهما و سكينه خاتون عليها السلام بود چنانچه مرحوم مجلسى عليه الرحمه در بحار مرثيه عليا مكرمه را كه در شام خوانده بود نقل مىنمايد.
چاره جوئى يزيد پليد از امام سجاد (عليه السلام) براى كارى كه بدتر از كفر بود و مرتكب آن شد
اى يزيد اگر اندكى بيانديشى و در كارهاى زشت خود تفكر نمائى هر آينه به كوهها فرار كرده و سر به بيابانها مىگذارى.
اى ظالم اين چه ظلمى است كه بعد از كشتن پدر و برادر و اعمام و بنى اعمام من و اسيرى حرم پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اين همه خوارىها كه بر سر ما آوردى به اينها اكتفاء نكرده اكنون سر نازنين پدرم حسين (عليه السلام) را بر دروازه شهر آويختهاى و هيچ نمىگوئى كه اين امانت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، مژده باد تو را به ندامت و پشيمانى كه در روز جزا در نظر خلائق در محضر خالق بكشى و سزاى خود ببينى.
يزيد آب حسرت از ديده ريخت و آه ندامت بركشيد عاقبت حضرت نماز غفيله را تعليم او نمودند كه جهت آمرزش گناهانش به خواندن آن مبادرت نمايد ولى آن پليد موفق به خواندن آن نماز نشد و به همان حالت كفر و زندقه و ارتداد و الحاد روى به درك نهاد.
طلبيدن يزيد اهل اهل بيترسالت را و معذرت خواستن
مرحوم سيد در لهوف مىنويسد:
يزيد رو كرد به امام زين العابدين (عليه السلام) و گفت اذكر حاجتك الثلات التى و عدتك بقضائهن بخواه از من آن سه حاجتى كه وعده داده بودم از تو بر آورم امام چهارم (عليه السلام) فرمود حاجت من آنست ان ترينى وجه سيدى و مولاى و ابى اول آنكه سر پدرم را كه سرور شهيدان است بمن بنمائى كه من او را ببينم و توشه از جمالش بردارم و الثانية ان ترد علينا ما اخذمنا حاجت دوم آنكه آنچه از ما بغارت بردهاند رد كنى حاجت سوم من آنكه اگر خيال كشتن مرا دارى پس شخص امينى را تعيين كن كه حرم پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به مدينه برگرداند.
يزيد گفت اما وجه ابيك فلن تراه ابدا اما جمال پدر هرگز نخواهى ديد اما از كشتن تو نيز در گذشتم و اين حرم رسالت را غير از تو كسى به حرم رسالت عودت نمىدهد و اما آنچه از شما بردهاند من به اضعاف آنها عوض مىدهم حضرت سيدالساجدين (عليه السلام) در جواب فرمود اما مالك فلا نريد و هو موفر عليك مال تو را ما نمىخواهيم ارزانى خودت باد اينكه غارتىهاى مال خود را از اسباب و لباس خواستم جهت آن بود لان فيه مغزل فاطمة بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) كه در ميان آنها البسه هائى بود كه جدهام فاطمه دختر رسولخدا تار و پود آنها را رشته و بافته بود و از جمله مقنعهها و قلادهها و قميصها يعنى مقنعه فاطمه زهرا (عليه السلام) و قلاده آن مخدره و پيراهن آن معصومه در ميان آن لباسهاى غارتى بوده شايسته نيست لباس و معجر و قلاده دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بدست نامحرم بيفتد فامر يزيد برد ذلك و زاد فيه من عنده مأتى دينار پس يزيد امر كرد هر كه هر چه در كربلا به غارت برده و موجود است بياورد آوردند و در كتاب معتبرى برنخوردن كه چه آوردند ليكن مشهور در بعضى از كتب متاخره مسور آنكه از جمله اسبابهاى غارتى ساروق بسته بود كه آوردند و در حضور يزيد نهادند چون سر ساروق گشودند در آن پيراهنى بود عتيق خون تازه در وى مانند عقيق سرخ رنگين ليكن سوراخ سوراخ يزيد از روى تامل بر آن پيراهن نگريست پرسيد كه اين چيست؟
گفتند هذا قميص الحسين (عليه السلام) اخذه اخنس بن مرتد اى يزيد اين پيراهن سلطان مظلومان حسين (عليه السلام) است كه اخنس بن مرتد ملعون حرامزاده از بدن حضرت بيرون آورده.
يزيد گفت: نبايد چنين باشد زيرا حسين (عليه السلام) دعوى سلطنت مىكرد البسه فاخر قيمتى مىپوشد او را به اين پيراهن كهنه چكار!!؟
گفتند امير حسين (عليه السلام) اين پيراهن كهنه را در بر كرده براى اينكه كسى رغبت نكند از بدنش بيرون آورد و بجاى كفن بماند ليكن چنان مجرد و عريان ساختند بدن او را كه گرد و غبار كفن او شد.
يزيد پرسيد اين چاكها و سوراخها چيست؟
گفتند:
اين چاكها كه بدين جامه اندر است
----------------------------
فصل شانزدهم : بازگشت اهل بيت عليهم السلام به مدينه طيبه
همينكه يزيد پليد بر حسب ظاهر از كرده خود پشيمان گرديد و از ملامت مردم ترسيد جاى آن نديد كه آل الله را در شام نگاهدارد پس مجلسى آراست اسيران آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را خواست و عذرخواهى نمود و به عوض مال و اموال ايشان كه در كربلا غارت كرده بودند مال وافزار و لباسهاى فاخر به آنها بخشيد.ابو مخنف در مقتل خود مىنويسد قال الراوى فاعطاهم مالا كثيرا و اخلعت على كل واحد منهن و زاد عليهم من الثياب و الحلى و الاثاث به عوض ما اخذ منهن به غير از مال و اموال و اباب و اثاث و زيور به عوض آنچه از ايشان غارت كرده بودند داد و بعد فرمان داد شتران خوش رفتارى آوردند كجاوهها و محملها حاضر نمودند پوششهاى نيكو روپوش كجاوهها نمودند رئيسى از روسا لشگر خويش را طلبيد با پانصد نفر همراه ايشان كرده و گفت اين مصيبت زدگان را به عزت و احترام به مدينه خيرالأنام برسانيد مشهور آنست كه قائد و رئيس نعمان بن بشير انصارى بود و صاحب كامل در كامل السقيفه مىنويسد كه رئيس عمرو بن خالد قرشى بود حاصل آنكه يزيد به نعمان سفارش بسيار درباره امام (عليه السلام) نمود كه بايد اين آقا را صحيحا با مخدرات محترمات به مدينه برسانى شب ايشان را راه ببر و روز آرام بگير كه آفتاب صدمه به آنها نزند وقتى كه ايشان را فرود آوردى خود و تابعان در كنارى منزل كنيد كه مبادا چشم احدى از نامحرمان بر ايشان بيفتد كمال دقت را در حفظ و حراست ايشان بنما و نيز آنچه بگويند و بخواهند اطاعت و اجابت كن.
مرحوم مفيد در ارشاد مىنويسد:
چون يزيد از تهيه و تدارك سفر اهل بيت رسالت فارغ گرديد در اوان حركت زين العابدين (عليه السلام) را طلبيد و با آنحضرت خلوت كرد اولا از عبيدالله بن زياد بسيار بد گفت و لعنت نمود لعن الله ابن مرجانة والله لوانى صاحب ابيك ما سئلنى حضلة ابدا الا اعطيته اياها يعنى خدا لعنت كند پسر مرجانه را بخدا سوگند اگر من بجاى او بودم هر چه پدرت درخواست مىكرد اجابت مىكردم و مقاصدش را بر مىآوردم و نمىگذاشتم حال پدرت به كشته شدن برسد ولدفعت الحتف عنه اما چه كنم خدا نخواست شد آنچه شد اكنون استدعا دارم كه هر فرمايشى داشته باشى فكاتبنى من المدينه از مدينه بمن بنويسى تا من حوائج ترا بر آورم نعمان بن بشير همراه شماست و سفارش بليغ در حق شما كردهام يزيد حرف مىزد امام زين العابدين (عليه السلام) مىگريست.
بارى همينكه كجاوهها و محملها را بستند بانوان محترمه و اطفال آزرده در محملها نشستند و زنان قرشى كه خويشى داشتند و از نسوان كه دوستان خانواده رسالت بودند به بدرقه آل الله زنان ساميه باز بالاى بامها به تماشا بر آمدند بعضى گريان و بعضى خندان تا آنكه قافله از كنار خرابهاى كه منزل داشتند عبور كرد عليا مخدره زينب سر از محمل بيرون آورد و با چشم گريان فرمود اى زنان شامى من يك امانتى در اين خرابه گذاشتهام جان شما و جان اين امانت.
رجوع حضرت امام سجاد (عليه السلام) با بانوان محترمه و اطفال به مدينه منوره
ارباب خبر و اصحاب حديث بر آنند كه چون يزيد شقاوت نهاد از ظلم و فساد خود كام حاصل كرد ماندن اهل بيت خيرالأنام را در شام صلاح نديد لهذا تدارك سفر و تجهيز رفتن اهل بيت را به وطن اصلاح كرد مايحتاج ايشان را از محمل و كجاوه و غيره فراهم نمود با يكى از روسا كه بعضى نام وى را نعمان بن بشير و به قولى عمرو بن خالد القرشى گفتهاند روانه كرد و پانصد نفر از خدم و حشم با وى نيز منظم نمود سفارش تام و اعزاز مالا كلام درباره ايشان نمود چنانچه شرح داديم اما همينكه قافله بيوه زنان يتيم دار و جوان مردههاى بيقرار روى به وطن نهادند بناى گريه و زارى را مجدد آغاز نمودند حق داشتند زيرا وقت بيرون آمدن از مدينه را بخاطر مىآوردند كه به چه عزت و جلال بودند اكنون كه مراجعت مىكنند به چه ذلت و نكال رجعن بقية آل طه و يس مع الحسرة و الانين مع الايدى الخالية و العيون الباكيد و الانفاس الطويلة و الاحزان الجليلة با آنكه هر كس كه به غربت برود هميشه آرزوى وطن خويش مىبرد لاسيما كسى كه در غربت رنج و مشقت ديده باشد ليكن اين غريبان آواره از خانمان اصلا ميل رفتن به وطن خويش نداشتند لا ينقطع آه سرد از دل پر درد مىكشيدند اين خود از براى غريبان مصيبتى بود بعد از مصيبات و حسرتى بود عقب حسرات هر وقت بخاطر مىآوردند كه در وقت خروج از مدينه در موكب همايون امام حسين (عليه السلام) به چه عزت و جلال و شوكت و اقبال همه در پشت پرده امامت پرورده و در وراء استور نبوت و ولايت نشو و نما كرده صورتهاشان را آفتاب و ماه نديده و صوتشان را اصلا نامحرم نشنيده، با آن عزت و احترام و شوكت آمدند، اكنون مىخواهند مراجعت كنند از آتش فراق احباب كباب ديدهها از مرگ جوانان پر آب چقدر ذلت ديده و خفت كشيده پرده حرمشان دريده رنگ رخسارشان پريده مثل عبيد واماء در بلاد و امصار گرديده دشنام و ناسزا شنيده صحرا و بيابان گرديده كوچه و بازار و مجالس نامحرمان رفته خرابهها منزل كرده ويرانهها مقام گزيده حاصل به هر نحو بود از شام بيرون آمدند و روى به راه نهادند.رئيس قافله كه همان بشير و يا عمرو بن خالد بود اهل بيت خيرالأنام را به عزت و احترام حركت مىداد هر جا مىخواستند منزل مىكردند و هر چه اشاره مىكردند اطاعت مىنمود ليكن خود با جمعيتى كه همراه بودند پيرامون محملها و كجاوههاى اهل بيت رسالت نمىگرديدند يا از پيشاپيش و يا از عقب سر ايشان مىآمدند تا اينكه منزل بمنزل طى مراحل كردند بجائى رسيدند كه يك ره به كربلاى حسين مىرفت و راه ديگر به مدينه طيبه مخدرات محزون و مستورات دلخون را شوق زيارت كربلا و آرزوى ديدن قبور شهيدان بسر افتاد بناى نوحه و گريه كردند پس نعمان را طلبيده التماس و تمنا نمودند و قالت النساء بحق الله عليك الا ما عرجت بنا على طريق بكربلا قسم مىدهم ما را از راه كربلا ببر كه قبور شهداء را زيارت كنيم و نيز آنچه در اين سفر بر سر ما آمده را به قبر امام (عليه السلام) خود باز گوئيم نعمان استدعاى ايشان را پذيرفت نعمان به فرموده ايشان عمل كرده روى به كربلا نهادند دم به دم اشتياق زيارت قبور شهداء در دلشان زيادتر و آتش شوقشان شعله ور مىشد تا اينكه بوى تربت سيدالشهداء به مشام خواهران و دختران رسيد مانند بلبلى كه بوى گل بشنود به خروش آمدند زبانحال سكينه خاتون است.
شعر
زبانحال عليا مكرمه زينب خاتون عليها السلام
زبانحال عليا مكرمه جناب سكينه خاتون
ملاقات حضرت سجاد (عليه السلام) با جابر بن عبدالله انصارى در كربلاى معلى
جابر بن عبدالله انصارى رحمة الله عليه مىفرمايد چون اولاد رسول و ذرارى فاطمه بتول عليها السلام حرم امام حسين (عليه السلام) از شام غم انجام مراجعت كردند و روى به وطن نهادند منزل بمنزل آمدند تا به عراق رسيدند بدليل راه فرمودند ما را از كربلا ببر تا به قبور شهداء زيارت كنيم دليل بفرموده ايشان عمل نموده اهل بيت رسالت را آوردند تا به كربلا آنجا كه حضرت از اسب بزمين افتاده بود رسانيد چون آل الرسول به قتلگاه شهداء رسيدند جابر بن عبدالله انصارى را سر قبر امام حسين ديدند كه او با جماعتى از آل رسول از مدينه به زيارت قبر سيدالشهداء (عليه السلام) آمده بودند قريب بهمين مضمون هم شيخ طريحى عليه الرحمه در منتخب نقل مىنمايد ولى ذكر نفرمودهاند كه ورود اهل بيت به مصرع امام حسين (عليه السلام) همانروز وصول جابر بن عبدالله بود كه روز بيستم ماه صفر سنه شهادت كه سال 61 هجرت بوده و يا روز ديگر اين ملاقات اتفاق افتاده است آنچه مسلم و قطعى بوده آنستكه آل الله سلام الله عليهم در مراجعت به مدينه از كربلاء عبور كرده و امام شهيدان (عليه السلام) را زيارت كردهاندو اين قضيه كه بين ايشان و جابر ملاقات واقع شده نيز قطعى و اتفاقى است و در اينكه جابر اولين اربعين به زيارت سيدالشهداء (عليه السلام) آمده نيز اختلافى نمىباشد تنها مطلبى كه محل صحبت و اختلاف بين ارباب تاريخ واقع شده اينستكه آيا آمدن اهل بيت عليهم السلام به كربلا در اربعين اول بوده يا در اربعين سال بعد واقع شده و اگر هم در همان سال 61 صورت گرفته باشد در روز ديگر از همان سال بوده.
تحقيق در اطراف اين قضيه محتاج به يك رسالهاى عليحده است كه در اينجا از شرح و توضيح و بيان مختار خود صرف نظر مىكنيم.
رسيدن اهل اهل بيتعليهم السلام به مدينه منوره
چون اهل بيت خيرالأنام از شام غم انجام مراجعت نمودند به عراق رسيدند و از عراق به كربلا آمدند چند روز به كربلا اقامه عزا نمودند زنان باديه با ايشان در عزادارى يارى مىكردند و بعد از آن بزمين محنت قرين كربلا آمدند و از كربلا روى به مدينه نهادند روزى كه اهل بيت رسالت و پوشيده رويان حرم جلالت با كمال حسرت و ملامت وارد مدينه شدند از در دروازه مدينه تا سر قبر پيغمبر زمين از اشگ عزاداران گل شده بود مردم مدينه در گرد زين العابدين و زنان اطراف دختران فاطمه به گريه و ناله مشغول بودند يكسره از راه رسيده وارد مسجد رسول خدا شدند.اهل بيت شكايت از ظلم ظالمين نمودند از آنجا بر سر قبر فاطمه زهراء آمدند معلوم است دختر هر چه درد دل دارد به مادر مىگويد چشم زينب كه به قر مادرش فاطمه افتاد نعره از جگر بر آورد كه مادر جان حسين (عليه السلام) را بردم و نياوردم اما يك نشانه از حسينت آوردم دست برد زير چادر پيراهن خون آلود برادر را بيرون آورد سر قبر گذارد عرض كرد اين نشانه حسين تست اما اگر بخواهى بدانى بر سر ما چه آمده ما را مانند اسيران ترك شهرها بردند خرابهها منزل دادند.
صاحب مخزن البكاء مىنويسد در اين اثنا كه مخدرات گرم گريه و ماتم بودند ديدند ام سلمه زوجه رسول خدا يك دست شيشه خونى بدست گرفته و دست ديگر فاطمه عليله را گرفته مىآيد اما چه فاطمه رنگ از صورت پريده بدن مانند بيد مىلرزيد اشگ مثل باران مىريخت چون چشم اسيران به فاطمه و چشم فاطمه به عمه و خواهران افتاد يك مرتبه ضجه و صيحه كشيدند فاطمه عليله مدهوش افتاد سكينه آمد او را بهوش آورد ولى خود از هوش رفت زنان ديگر افغان به كيوان رسانيدند بارى از يكديگر احوالپرسى كردند فاطمه از سكينه خاتون سوال سفر محنت اثر را مىكرد سكينه خاتون مىگفت.
شعر
شعر
معذرت خواستن از نعمان قافله سالار
نقله اخبار بر آنند كه چون اهل بيت رسالت از اسيرى مراجعت نمودند وارد مدينه شدند سه شبانه روز مجالس عزا و محافل ماتم سرا در خانهها براى حضرت سيدالشهداء برپا بود تا مردم از شور افتادند ليكن اهل بيت امام حسين (عليه السلام) نه روز قرار و نه شب آرام داشتند متصل در گريه و لا ينقطع در ناله بودند قوت و غذاشان آه و اشگ بود تا هفت سال دود از مطبخ خانه آل رسول بلند نبود نه خضاب كردند و نه حمام رفتند حاصل پس از آنكه اهل بيت رسالت در منزل خود قرين ناله و آه شدند صاحب مخزن مىنويسد نعمان بن بشير كه قائد و رئيس قافله اهل بيت از شام تا به مدينه زحمت اهل بيت كشيده بود قصد مراجعت نمود از خدمت اهل بيت رسالت اذن مرخصى خواست به روايت اخبارالدول آنكه فاطمه دختر اميرالمومنين (عليه السلام) خدمت زينب خاتون عرض كرد كه نعمان در اين سفر زحمت كشيده اكنون مىخواهد برود آيا صلاح مىدانى كه در حق وى احسانى شود فصول المهمه مىنويسد كه عليا مكرمه زينب فرمود بخدا سوگند كه با ما چيزى باقى نمانده كه بتوانيم به نعمان احسان كنيم مگر قليلى از زيور پس دو دست برنجن و دو بازوبند و خلخال پا به كنيز دادند كه به جهت نعمان ببرد به روايتى بعضى از رخوت نيز بر آنها افزودند و عذر خواهى نمودند كه اگر بيش از اينها مالك بوديم هر آينه مضايقه نمىنموديم تو از براى خاطر جد ما بر ما بگير به روايت فصول نعمان قبول ننموده عرض كرد اى خواتين حرم رسالت محض رضاى خدا و خوشنودى مصطفى خدمت بشما مىكردم و چشمم به زخارف دنيا نبوده خواهش دارم در عوض از براى من طلب آمرزش بنمائيد و در قيامت مرا فراموش ننمائيد.اقوال اهل خبر و سير در باب دفن سر مطهر امام (عليه السلام)
ميان اهل خبر و سير در باب دفن سر مقدس حضرت سيدالشهداء اختلاف است برخى معتقدند پس از آنكه يزيد پليد چند روز سر مطهر را در درب دروازه شام آويخت حكم كرد آن سر را در خزانه نهادند و همچنان سر در خزانه بنى اميه بود تا زمان سليمان عبدالملك، او سر را خواست و آوردند، هنوز معطر و منور بود دستور داد صندوق كوچكى ساختند و آن سر را در آن نهادند طيب و عطر بر آن افشانده، كفن كردند و نماز بر آن خوانده و در مقبره مسلمين دفن كردند و در زمان عمر بن عبدالعزيز وى احوال آن سر منور را پرسيد گفتند در مقبره مسلمانان دفن شده حكم كرد قبر را نبش كردند و سر را بيرون آورده به كربلا فرستاد و در آنجا دفن كردند.ابوريحان بيرونى در كتاب آثار الباقيه مىگويد:
در بيستم ماه صفر سر مطهر امام حسين (عليه السلام) به بدن شريفش ملحق شد.
از منصور بن جمهور نقل شده كه گفت داخل خزينه يزيد بن معاويه شدم سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را در آنجا ديدم كه معطر و منور بود به غلام خود گفتم پارچهاى بياور، آورد سر را كفن كردم و در نزد باب الفراديس نزديك برج سوم در جانب شرقى دفن نمودم.
پارهاى مىگويند: آن سر مطهر در نزد قبر اميرالمومنين (عليه السلام) مدفون است و اعتقاد اماميه بر آن است كه سر مطهر بالاخره به بدن شريف ملحق شد والله العالم.
تمام شد كتاب شريف از مدينه تا مدينه مشتمل بر شرح احوالات خامس آل عبا سلام الله تعالى عليه در شب دوم ماه ذيقعدةالحرام سنه 1420 هجرى قمرى به دست ناتوان بنده كمترين سيد محمد جواد ذهنى تهرانى نزيل قم المشرفه و از خداوند منان درخواست مىكنم كه اين خدمت ناچيز و ناقابل را از بنده كمترين به شايستگى قبول فرموده و آن را ذخيره براى يوم المعاد منظور نمايد.
به محمد و آله الطاهرين آمين يا رب العالمين
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ فِي السَّمَاءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فِي الْأَرْضِ فَإِنَّهُ مَكْتُوبٌ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِصْبَاحٌ هَادٍ وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍوَ إِمَامٌ غَيْرُ وَهْنٍ وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ وَ بَحْرُ عِلْمٍ وَ ذُخْر....