بى تابى نمودن فاطمه دختر سيدالشهداء (عليه السلام) براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام

زينب عليها السلام چه در خرابه ويران نزول كرد كاى باد اگر بسوى شهيدان گذر كنى برگو خرابه منزل اهل و عيال شد   مى‏گفت با نسيم سحرگه زبانحال برگوى با حسين شهيدم كه كيف حال يا مونسى تعالى الى الأبل و العيال

چون اولاد رسول و ذرارى فاطمه بتول را در خرابه شام منزل دادند آن غريبان ستمديده و آن اسيران داغديده صبح و شام براى جوانان شهيدان خود در ناله و نوحه بودند و نيز ساعتى آسوده نبودند عصرها كه مى‏شد آن اطفال خردسال يتيم درب خرابه صف مى‏كشيدند مى‏ديدند كه مردم شامى خرم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تحصيل كرده بخانه‏هاى خود مى‏روند آن اطفال خسته مانند مرغان پر شكسته دامن عمه را مى‏گرفتند كه اى عمه مگر ما خانه نداريم مگر ما بابا نداريم عليا مكرمه مى‏فرمود چرا نور ديدگان خانه‏هاى شما را مدينه و باباى شما به سفر رفته آن طفلان ويلان مى‏گفتند عمه جان.
شعر

مگر كسيكه سفر رفت بر نمى‏گردد   مگر كه شام غريبان سحر نمى‏گردد

در ميان آن خانم كوچكها دختركى بود از امام (عليه السلام) فاطمه نام درد هجران كشيده و زهر فراق دوران چشيده گرسنگى‏ها و تشنگى‏ها خورده رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده بر بالاى شتر برهنه كعب نيزه و تازيانه‏ها خورده دل از دنيا سير و از عمر و زندگى بيزار گشته يتيمى و دربدرى بر آن دختر صغيره مظلومه خيلى اثر كرده گرد يتيمى بر سر و صورتش نشسته در شبى از شبها حزن و غم و اندوه اين طفل فزونى يافت به شدت او را مضطرب نمود و بى اختيار به ياد پدر افتاد و آرزوى جمال آن حضرت را كرد اين دختر اگر چه بر حسب ظاهر صغيره بود اما عقلش كامل و در حد بالغين قرار داشت، حضرت سيدالشهداء او را خيلى دوست مى‏داشت.
فالسبط بها حبا فما زالت لديه يشمها كالورد يعنى محبت اين دختر در دل امام (عليه السلام) منزل گرفته بود هميشه در كنار پدر مى‏نشست و دم به دم امام عالم آن دختر شيرين زبان را مانند دسته گل در بغل مى‏گرفت مى‏بوسيد و مى‏بوئيد و شبها هم در بغل امام (عليه السلام) مى‏خوابيد از كجا معلوم مى‏شود از آنجائى كه چون بر سر نعش پدر آمد و فرق خود را از خون گلوى پدر رنگين نمود عرض كرد يا ابه اذا اظلم الليل فمن يحمى حماى بابا جان حالا كه شب مى‏شود در بغل كه من بخوابم، بارى شرح حال پر اختلال اين دختر چنين است:
در روز عاشوراء بعد از شهادت اقارب و احباب امام مستضام ميان خيام آمد به جهت وداع مخدرات با احترام و كان للحسين (عليه السلام) بنت عمرها ثلث سنوات فجعل يقبلها و قد نشفت شفتاها من العطش مى‏فرمايد در ميان آن خيل پردگيان حضرت را دخترى بود سه ساله پيش آمد ديد پدر را اراده سفر دارد دامن پدر گرفت و حضرت وى را در بر گرفت شروع كرد صورت از گل نازكتر آن دختر را بوسيدن و لبهائى كه از تشنگى مثل غنچه بى آب پژمرده بود مكيدن و در دامن نشانيدن تسلى ميداد و آن دختر مظلومه رو به پدر كرده گفت يا ابتاه العطش العطش فان الظماء قد احرق باب تشنه‏ام خيلى تشنه‏ام كه عطش جگر مرا آتش زده حضرت وى را تسلى مى‏داد و لباس جهاد در بر مى‏كرد بعد از پوشيدن اسلحه جنگ و وصايا و سفارش زين العابدين (عليه السلام) خواست از خيمه بيرون آيد آن طفلك باز دامن پدر گرفت و گريه آغاز كرده گفت يا ابه اين تمضى عنا فرمود اجلسى عند الخيمة لعلى اتيك بالماء نور ديده همين در خيمه بنشين شايد بروم براى تو آب بياورم اين بفرمود و عازم ميدان شد حتى دنى نحو القوم و كشفهم عن المشرعة خود را به لشگر زد مردم را مثل جراد منتشر از كنار شريعه دور كرد خود را به آب رسانيد لشگر فرياد كردند يا حسين (عليه السلام) تو آب مى‏آشامى اعراب به خيمه عيالت ريختند حضرت با آنكه مى‏دانست آن خبر حقيقت ندارد معهذا آب نخورده بلكه بجاى آب تير به دهان خورده مركب تاخت روى به خيام آورد آن دختر ديد پدر از دور مركب مى‏تازد مى‏آيد از جا جست و پيش دويد دو دست زير بغل گرفت و با زبان عرض كرد يا ابه هل اتيتنى بالماء بابا جان آب از براى من آوردى؟
امام فرمود نه نور ديده صبر كن شايد بار ديگر بياورم و دو مرتبه روى به معركه آورد ديگر آن دختر روى پدر نديد ليكن وقتى خيل اسيران و جمله زنان از بزرگ و كوچك به قتلگاه شهيدان آمدند و كنار گودى قتلگاه كشته امام (عليه السلام) را در خون غلطان ديدند فرأين جثة بلا رأس فسقطن عليه و يكثرن بالبكاء و العويل ديدند كه بدنى بى سر افتاده همه خود را به روى نعش آقا انداختند سكينه خاتون خون از گلوى پدر مى‏گرفت و موى پريشان خود را رنگين مى‏كرد همچنين عليا مكرمه زينب عليها السلام كه با حسرت قطرات عبرات از ديده مى‏باريد فاخذت البنت الى حضنها و جعلت تغطى وجهها بفاضل ردنها لئلا ترى اباها مخضبا بالدماء يعنى عليا مكرمه زينب آن دختر صغيره را در دامن گرفته بود با آستين پيراهن صورت دختر را گرفته بود كه مبادا چشم آن معصومه به كشته به خون آغشته پدر بيفتد آن حالت ببيند و آن دختر از آن عقل و شعورى كه داشت مى‏دانست كه چه خبر شده و براى چه جلو چشم او را مى‏گيرند فرمود دعونى اقبله و اطلب منه ما وعدنى به يعنى واگذاريد مرا تا بوسه‏اى از جمال‏ پدر بردارم و بمن وعده كه داده مطالبه كنم زنها مى‏گفتند نور ديده لا تراه الأن و غدا ياتى و معه ما تطلبين يعنى حالا پدر را نمى‏بينى رفته فردا خواهد آمد آب از براى تو مى‏آورد حاصل الكلام آنروز گذشت ليكن پيوسته احوال پدر مى‏پرسيد و زار زار مى‏گريست كه اين ابى و والدى و المحامى عنى كجاست پدر من تاج سر من پناهگاه من بهر نحوى كه بود زنها او را آرام مى‏كردند تا آنكه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام بردند در بين راه از رنج شتر سوارى بسيار آه و زارى داشت و گاهگاه به خواهرش سكينه خاتون مى‏گفت ايا اخت قد ذابت من السير مهجتى خواهر اين شتر بس كه مرا حركت داده دل و جگرم آب شده آخر از اين ساربان بيرحم درخواست كن ساعتى شترها را نگاهدارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم از ساربان بپرس كه ما كى به منزل مى‏رسيم.
چون به شام خراب رسيدند مجلس يزيد ديدند و ويرانه منزل كردند دل نازك آن دختر در خرابه به تنگ آمد ديد نه فرشى نه چراغى نه آبى و نه غذائى روز براى آفتاب شب زنان در گريه و زارى و آنى آسوده نيستند در يك شبى شور ديدن پدر بسرش افتاد در كنج خرابه زانو بغل گرفت سر بى كسى بر زانو نهاد از هجران پدر اشگ مى‏ريخت و مى‏گفت:

بابا در اين خرابه سازم به بينوائى اى باب مهربانم شد آب استخوانم بازار شام ديدم دشنامها شنيدم روز اندر آفتابم شب روى خاك خوابم اين دختران شامى پر زير سر گذارند بودى هميشه جايم در روى دامن تو   چشم براه مانده شايد ز در در آئى بر لب رسيده جانم نزدم چرا نيائى دشوارتر نديدم از اين خراب جائى غم نان و گريه آبم نه فرش و متكائى بالين من شده خشت غافل چرا ز مائى از تو نديده بودم اينگونه بى وفائى

از اين مقوله با خيال پدر گفتگو داشت سر روى خاك غمناك نهاد آنقدر گريه كرد كه زمين از اشگ چشمش گل شد در اين اثنا وى را خواب در ربود در عالم واقعه ديد سر پدر ميان طشت طلا در پيش روى يزيد است و با چوب خود بر لب و دندان پدر مى‏زند و الرأس يستغيث الى رب السماء و مى‏بيند سر پدر در زير چوب استغاثه به درگاه خدا مى‏كند آن صغيره مظلومه از ديدن سر پدر و خوردن چوب به فزع و جزع در آمد با وحشت از خواب بيدار شد تبكى و تقول وا ابتاه و اقرة عيناه وا حسيناه چنان صيحه كشيد كه خرابه نشينان پريشان شدند فرياد مى‏كرد آه وا ابتاه وا قرة عيناه اى پدر غريب من اى طبيب دردهاى من عمه و خواهر به گرد وى حلقه زدند و سبب ضجه و اضطراب وى را پرسيدند آن صغيره مى‏گفت ايتونى بوالدى و قرة عينى الان پدر مرا بياوريد نور چشم مرا حاضر كنيد تا توشه از جمالش بردارم لأنى رايت رأسه بين يدى يزيد و هو ينكثه عمه الان در خواب ديدم كه سر بريده پدرم در حضور يزيد است دارد چوب بر لبان وى مى‏زند و آن سر با خدا مى‏نالد من سر بابايم را مى‏خواهم آن اسيران هر چه خواستند او را ساكت كنند ممكن نشد بلكه ناله‏اش دم به دم بيشتر و زاريش زيادتر مى‏شد چون زنان نتوانستند وى را ساكت كنند امام زين العابدين (عليه السلام) پيش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه خود چسبانيد و تسلى مى‏داد كه نور ديده صبر كن و از گريه دل ما را مسوزان آن مظلومه آرام نمى‏گرفت و نوحه مى‏كرد.

خداى جان تو بابا برس بفريادم تغافل از من خونين جگر مكن بابا مگر نه دختر سردار عالمين من غريب و زار بمردم ز درد بى پدرى در اين سياهى شب جان رود از اعضايم خوش آنزمان كه ز راه وفا بشام و سحر دوباره گر بشوم روبرو به حضرت باب اين الحسين ابى و غاية مطلبى   دمى بديدن رويت نماى دلشادم مرا بچشم يتيمى نظر مكن بابا مگر نه دختر سلطان مشرقينم من گرسنه جان سپردم فغان ز دربه‏درى دگر محال كه بينم جمال بابايم بدى همى بسرم سايه جناب پدر از او نه خواهش نان مى‏كنم نه خواهش آب و مدللى و مقبلى و مسكنى

كو پدر تا جدارم كو باباى بزرگوارم كو آن كسى كه هميشه مرا در آغوش مى‏گرفت و مى‏بوسيد.

ز بابم بيوفائى كى گمان بود مگر عمه ز من رنجيده بابم اگر زنده است باب تاجدارم تو گوئى در سفر رفته است بابت كجا ما را اميد وصل باشد

 

پدر با من بغايت مهربان بود كه كرد از آتش فرقت كبابم چرا زد شمر سيلى بر عذارم كند امروز و فردا كاميابت گمانم اين سخن بى اصل باشد

---------------------------

آنقدر گريه كرد روى دامن امام زين العابدين (عليه السلام) حتى غشى عليها و انقطع نفسها تا آنكه غش كرد و نفس وى قطع شد امام (عليه السلام) بگريه در آمد اهل بيت رسالت به شيون در آمدند فضجوا بالبكاء وجددوا الأحزان و حشوا على رؤسهم التراب و لطموا الخدود و شقوا الجيوب و قام الصياح آن ويرانه از ناله اسيران يك بقعه گريه شد دختر بيهوش افتاده مخدرات در خروش بر سر مى‏زدند و سينه مى‏كوبيدند خاك بسر مى‏كردند و گريبان مى‏دريدند كه صداى ايشان در بارگاه به سمع يزيد رسيد طاهر بن عبدالله دمشقى گويد سر يزيد روى زانوى من بود بر او نقل مى‏گفتم سر پسر فاطمه هم ميان طشت بود همينكه شيون از خرابه بلند شد ديدم سرپوشى از سر طبق بكنار رفت سر بلند شد تا نزديك بام قصر بصوت بلند فرمود اختى سكتى ابنتى همشيره من زينب دخترم را ساكت كن طاهر گويد پس ديدم آن سر برگشت رو به يزيد كرد فرمود يا يزيد من با تو چه كرده بودم كه مرا كشتى و عيالم را اسير كردى يزيد از اين ندا و از آن صدا سر برداشت پرسيد طاهر چه خبر است گفتم ظالم نمى‏دانى در خرابه اسيران را چه اتفاق افتاده كه در جوش و خروشند و ديدم سر مبارك حسين را كه از طشت بلند شد و چنين و چنان گفت يزيد غلامى فرستاد برو خبرى بياور غلام آمد احوال پرسى كرد گفتند دخترى صغيره از امام (عليه السلام) در خواب جمال پدر ديده آرام ندارد بس كه گريه كرده غلام آمد و واقعه را به جهت يزيد نقل كرد آن پليد گفت ارفعوا راس ابيها اليها بيائيد سر پدرش را براى او ببريد تا آرام بگيرد پس آن سر مطهر را در ميان طشت نهادند و رو به خرابه آوردند كه اى گروه اسيران سر حسين (عليه السلام) آمد فاتوابها الطشت يلمع نوره كالشمس بل هو فوقها فى البهجة.
شعر
مژده زينب كه شب هجر بپايان آمد چشم بگشا دمى اى عابد بيمار زهم اى سكينه به نثار سر باب آور جان   بخرابه سر سالار شهيدان آمد كه ترا بهر عيادت شه خوبان آمد كز فلك بانگ غم و ناله و افغان آمد
فجاؤا بالرأس الشريف و هو مغطى بمنديل ديبقى فكشف الغطاء عنه سر مطهر را گرفتند آوردند در حضور آن مظلومه نهادند در حالتيكه پرده‏اى به روى آن سر مطهر بود پرده را برداشتند آن معصومه پرسيد ما هذا الرأس اين سر كيست؟
گفتند اين سر بابت حسين (عليه السلام) است فانكبت عليه تقبله و تبكى و تضرب على راسها و وجهها حتى امتلاء فمها بالدم يعنى خود را بر آن سر مطهر انداخت شروع كرد صورت پدر را بوسيدن و بر سر و سينه زدن آنقدر با دستهاى كوچك خود بدهانش زد كه مملو از خون شد.
مرحوم طريحى در منتخب مى‏نويسد:
دخترك چشمش كه به سر بريده پدر افتاد، گفت:
يا ابتاه من ذا الذى حضبك بدمائك يا ابتاه من ذا الذى قطع وريديك بابا جان ترا بخون كه خضاب كرد بابا جان رگهاى گلويت را كى بريد يا ابتاه من ذا الذى ائتمنى على صغر سنى يا ابتاه من لليتيمة حتى تكبر پدر جان كدام ظالم مرا در كوچكى يتيم كرد بابا جان بعد از تو يتيمان ترا كه پرستارى كند تا بزرگ شوند يا ابتاه من للنساء الحاسرات يا ابتاه من للأرامل المسبيات پدر جان اين زنان سر برهنه كجا بروند و اين زنان بيوه را كه توجه نمايد يا ابتاه من للعبون الباكيات يا ابتاه من للشعور المنشورات يا ابتاه من بعدك وا خيبتاه من بعدك وا غربتاه بابا جان اين چشمهاى گريان و اين جسمهاى عريان و اين غريبان از وطن دور افتاده با موهاى پريشان چه كنند اى پدر جان بعد از تو داد از غريبى و نا اميدى من يا ابتاه ليتنى كنت لك الفداء ليتنى كنت قبل هذا اليوم عمياء يا ابتاه ليتنى و سدت الثرى ولا ارى شيبك مخضبا بالدماء، بابا جان كاشكى من فداى تو مى‏شدم پدر جان كاش كور مى‏بودم اى كاش در زير گل فرو مى‏رفتم و ريش ترا غرق خون نمى‏ديدم.
شعر
من بودم و لطف تو صد گونه عزيزى از غصه سرم بر سر زانوست همه روز   چون شد كه ترا دختر تو از نظر افتاد در شام ز بس عشق پدر بر سرم افتاد
پيوسته آن ناز دانه نوحه گرى مى‏كرد و اشگ مى‏ريخت تا آنكه نفسش به شماره افتاده گريه راه گلويش را گرفت مثل مرغ سر كنده گاهى سر را به يمين مى‏نهاد مى‏بوسيد بر سر مى‏زد و زمانى بر يسار مى‏گذارد مى‏بوسيد ناله مى‏كرد دم به دم ريش پر خون پدر را مى‏گرفت و پاك مى‏كرد بس كه آن سر تر و تازه بود گويا تازه بريده‏اند كلما مسحت الدم من شيبه احمر الشيب كما كان اولا هر چه خون گلو را پاك مى‏كرد دوباره رنگين مى‏شد مى‏گفت يا ابه من جز رأسك يا ابى و من ارتقى من فوق صدرك قابضا لحيتك زنها اطراف آن دختر را گرفته بودند همه پى بهانه مى‏گشتند كه براى آقا گريه كنند بهانه بهتر از آن دختر نبود همينكه آن معصومه صغيره مى‏گفت يا ابتاه من للنساء الثاكلات بابا جان اين زنان جوان مرده چه كنند شيون از همه بلند مى‏شد آه واويلاه ثم انها وضعت فمها على فمه الشريف و بكت طويلا پس آن صغيره لب بر لب پدر نهاد در زمان طويلى از سخن افتاد و گريست فناداها الرأس بنته الى الى هلمى فانا لك بالانتظار صدائى از آن سر مطهر بگوش آن دختر رسيد كه نور ديده بيا بيا بسوى ما كه در انتظار توام چون اين صداى هوش ربا به سمع آن مخدره رسيد فغشى عليها غشوة لم تفق بعدها غشى بر آن ضعيفه نحيفه طارى شد كه از نفس در افتاد و ديگر بهوش نيامد فحر كوها فاذا هى قد فارقت و روحها الدنيا همينكه او را حركت دادند ديدند مرده صداى شيون از اهل بيت رسالت بلند شد.
زينب ز روى سينه آن طفل سينه چاك دست الم بهم زد و معجر ز سر كشيد گفت اى غريب مرده عزيز برادرم اى بلبل حرم ز چه خاموش گشته‏اى اى طفل ياد از رخ اصغر نموده‏اى ياد آورم ز پاى پياده دويدنت   ديد اوفتاد آن سر انور بروى خاك چون رعد ناله از دل پر درد بر كشيد گشتم عجب معين تو اى خاك بر سرم ديدى كدام جلوه كه مدهوش گشته‏اى يا ياد گيسوى على اكبر نموده‏اى يا سوزم از جراحت زنجير گردنت
اسيران در آن خرابه ويران چنان شيون و افغان نمودند كه تمام همسايگان خبر شدند و رو به خرابه آوردند كه ببينند بر سر ايشان چه آمده همه با دختران فاطمه عليها السلام بگريه در آمدند مثل روز قتل امام حسين (عليه السلام) عزا بر سرپا نمودند محض خاطر خدا غساله آوردند و كافور و كفن حاضر نمودند چراغ آوردند تخته آوردند آن معصومه را برهنه كردند و روى تخته گذاردند تا غسلش دهند.

زبانحال عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها با زن غساله در خرابه

آن معصومه را برهنه كرده روى تخته انداختند زبانحال عليا مخدره به غساله‏
شعر
بيا تو اى زن غساله از طريق وفا مكن خيال كه او از اهل روم تاتار است سرور سينه سلطان عالمين است اين مگو كه از چه رخ او چه كهربا باشد مگو كه زخم به پايش برون بود از حد مگوچه شدكه به خوارىسپرده جان اينطفل رخ چه ماه منيرش اگر بود نيلى اگر شكسته سر اين نديده كام بود جراحتى كه خود اين طفل را به شانه بود   باين صغيره بده غسل از براى خدا كه غسل دادن او سخت بر تو دشوار است صغيره فاطمه مظلومه حسين است اين ز داغ تشنگى دشت كربلا باشد به روى خار مغيلان دويده او بى حد شبى به شام سيرى نخورده نان اين طفل به راه شام بسى خورده از جفا سيلى ز ضرب سنگ سر كوچه‏هاى شام بود ز ضرب كعب نى و چوب و تازيانه بود
غساله مشغول غسل دادن و زنان به سر و سينه زدن بعد از غسل در همان پيراهن پاره كفن كردند و در همان خرابه به خاك سپردند روزيكه اهل بيت از شام مراجعت كردند زينب تا به در خرابه ريد سر از محمل بيرون آورد رو به زنان شاميه فرمود يك امانتى از ما در اين خرابه مانده جان شما و جان اين امانت گاه گاهى سر قبرش بيائيد و آبى بر مزارش بپاشيد و چراغى روشن كنيد.
با دل خونين و چشم پربكاء اى اهل شام خانه آبادان كه بنموديد خوب از دوستى غير اشگ ديده و خوناب دل ديگر چه بود بيوفائى شما اين بس پس از قتل حسين بانوانى را كه دربان بود جبريل امين اندر اين مدت كه ما را در خرابه جاى بود مى‏رويم اينك بچشم اشگبار اما بود بر سر قبر صغير ما كه در غربت بمرد   مى‏روم امروز از شهر شما اى اهل شام ميهماندارى بر آل مصطفى اى اهل شام در شب و روز از براى ما غذا اى اهل شام دست وپا رنگين نموديدازحنااى اهل شام از جفا داديد در ويرانه جا اى اهل شام خاك بستر خشت بودى متكا اى اهل شام يك وصيت آوريد او را بجاى اى اهل شام گاه بگذاريد شمعى از وفا اى اهل شام

خطبه خواندن خطيب شامى در مسجد جامع و ذم شاه اولياء (سلام الله عليه) و به منبر رفتن حضرت سجاد (عليه السلام) و مفتضح نمودن آن حضرت رجس نجس يعنى يزيد پليد را

از جمله مصائب اهل بيت سلام الله عليهم در شهر شام تار اين بود كه در اين شهر به حكم يزيد ناپاك خطيب شامى در مسجد جامع به منبر رفت و در حضور حجت خدا و ازدحام مردم مدح آباء و اجداد يزيد پليد و مذمت از شاه اولياء نمود.
حكايت منبر رفتن خطيب و خطبه مشتمل بر مذمت شاه اولياء را ارباب مقاتل و مورخين در كتب خود به اجمال و تفصيل نقل كرده‏اند و در اينكه اين قضيه اتفاق افتاده و چنين خطبه‏اى خوانده شده اختلافى نيست منتهى بعضى معتقدند خطبه در مجلس شوم يزيد و در بارگاه آن پليد خوانده شده چنانچه مرحوم سيد در لهوف و برخى ديگر اين طور فرموده‏اند و بعضى مى‏گويند در مسجد جامع دمشق و در مقابل ازدحام مردم صورت گرفته، ما قبلا به خواندن خطبه در مجلس يزيد اشاره كرده و آنرا نقل نموديم و اينك خطبه‏اى كه آن شامى شوم در مسجد جامع دمشق ايراد كرده است را در اينجا مى‏آوريم.
مرحوم شيخ طبرسى در احتجاج و ابو مخنف در مقتل و ابن شهر آشوب در مناقب اين خطبه را نقل كرده‏اند و مرحوم علامه مجلسى در بحار اين واقعه را از مناقب نقل كرده و مبسوطتر از ديگران به شرح آن پرداخته است و بيان آن چنين مى‏باشد:
يزيد امر كرد جار زدند و مردم را خبردار كردند در مسجد جامع خطيبى اشدق و زبان‏آور را گفت تا به منبر رود و خطبه كه مشتمل بر ذم شاه اولياء باشد بخواند فصعد الخطيب المنبر خطيب از سعادت بى نصيب از جاى برخاست اول حمد و ثناى الهى نمود ثم اكثر الوقيعة فى على و الحسين (عليه السلام) پس در حق شاه اولياء و سيدالشهداء زبان وقيعت آخت و لسان قباحت پرداخت و در تعريف معاويه و توصيف يزيد فصلى چند ذكر كرد صفات جميله از براى ايشان ثابت كرد و اولويت يزيد و معاويه را بر خلافت و سلطنت نقل كرد امام زين العابدين (عليه السلام) بى طاقت شده فرمود ويلك ايها الخاطب اشتريت مرضات المخلوق بسخط الخالق واى بر تو اى خطيب رضاى مخلوق را به سخط خالق خريدى چه بد خطيبى بودى.
شعر
پيروى نفس و هواى مى‏كنى در حق اخيار نگوئى سخن آل عبا از همه فاضل ترند   راه حق اين نيست خطا مى‏كنى مدحت اشرار چرا مى‏كنى ذم چنين قوم چرا مى‏كنى
پس آن حضرت از جاى برخاست و در نزد سجاده يزيد ملعون بنشست و فرمود اى يزيد ايذن لى حتى اصعد هذه الاعواد اذن بده تا بر اين منبر بروم و خطبه‏اى كه رضاى خدا و رسول در آن باشد بخوانم و كلماتى كه مستمعان از او مأجور و مثاب شوند باز گويم يزيد پليد گفت رفتن تو به منبر حاجت نيست اركان و امراء شام گفتند يا اميرالمومنين چه شود كه اذن دهى اين جوان هاشمى نسب حجازى زبان منبر رود شايد سخنى از او بشنويم و الفاظ و عبارات او را بسنجيم تا فصاحت و بلاغت حجاز با شام تا چه مرتبه است يزيد عليه العنه گفت اى شاميان اين طايفه افصح قبايلند بخدا منبر نمى‏رود و به زير نمى‏آيد الا آنكه مرا و تمام آل ابو سفيان را مفتضح و رسوا مى‏سازد و بنى اميه را ناسزا مى‏گويد فانه من اهل بيت زقوا العلم زقاقا اركان دولت گفتند اى امير اصلحك الله اين جوان خردسال كجا تواند در همچو مجلسى كه مشحون به صنوف خلايق است سخن گويد هوس ما آنست كه از جد خود پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) حديثى نقل كند كه در آن ما را موعظه و تسكين باشد يزيد نتوانست التماس بزرگان را رد كند ناچار اجازت داد پس امام چهارم (عليه السلام) مانند روح پاك از روى زمين برخاست و قامت طوبى مثال را به سمت منبر روانه ساخت.
مكبر گر ببيند قد و قامت   به قد قامت بماند تا قيامت
پا به پله اول و دويم منبر نهاد و چون لمعه نورى بر عرشه قرار گرفت مردم از دور و نزديك آمدند ببينند كه اين شخص غريب كيست كه با روى انور بر منبر رفته به به.
اندر فراز منبر هر كس بديد گفتا   به به طلوع كرده بر منبر آفتابى
پس درج درر و گنج گوهر گشود فحمدالله و اثنى عليه حمد الهى و نعت جدش حضرت رسالت پناهى بيان فرمود حمدى كه تا آنروز احدى چنين حمدى نشنيده بود.
حمدى كه به دل خلعت جان پوشاند حمدى كه ره وصال جانان داند   شكر كه بجان جام طرف نوشاند تا كام دل مراد جان بستاند
ثم خطب خطبة بكى منها العيون و اوجل منها القلوب پس خطبه‏اى خواند كه همه چشم‏ها را گريان و دلها را لرزان نمود و بعد فرمود اعطينا ستا و فضلنا بسبع خدا بما شش چيز عطا كرد و هفت چيز فضيلت داد اما آن شش چيز كه عطا فرموده علم و حلم و سماحة و فصاحت و شجاعت و محبت در قلوب اهل ايمانست يعنى هر كه مومنست البته ما را دوست مى‏دارد و آن هفت چيزى كه فضيلت داده آنست نبى مختار از ماست صديق حيدر كرار از ماست و جعفر طيار از ماست و حمزه اسدالله و اسدالرسول از ماست حسن (عليه السلام) و حسين (عليه السلام) از ماست اى مردم هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد من او را آگاه نمايم به حسب و نسب خود شمر كه پدرم را كشته مرا مى‏شناسد كه نيزه به گلو و پهلوى پدرم زده يزيد هم مرا مى‏شناسد كه امر به قتل پدرم كرده ليكن شما مردم مرا نمى‏شناسيد و نيز ما را خارجى مى‏دانيد چنين نيست بشنويد تا بگويم و حسب خود را انا ابن مكة و منى انا ابن زمزم و الصفا انا ابن من حمل الركن باطراف الرداء انا ابن خير من انتعل و احتفى انا ابن خير من طاف و سعى انا ابن خير من حج و لبى انا ابن من حمل على البراق فى الهواء انا ابن من اسرى به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى انا ابن من بلغ به جبرئيل الى سدرة المنتهى انا ابن من دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى انا بن من صلى بملئكة السماء انا ابن من اوحى اليه الجليل ما اوحى مردم همه معجب شدند كه اين همه صفات و خصايص پيغمبر آخرالزمانست كه مى‏گويد و خود را نسبت باو مى‏دهد و يزيد شهرت داده كه اينها خارجى هستند مردم صحن مسجد را خبر كردند همه از دور و نزديك آمدند همينكه آن حضرت فرمود انابن محمد المصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) دانستند كه او فرزند رسول مختار است بناى گريه گذاشتند فرمود نام پدر ديگر مرا بشنويد انا ابن من ضرب خراطيم الخلق حتى قالوا لا اله الا الله انا ابن من ضرب بين يدى رسول الله بسيفين و طعن برمحين و هاجر الهجرتين و بايع البيعتين و قاتل ببدر و حنين ولم يكفر بالله طرفة عين انا ابن صالح المومنين و وارث النبيين و قامع الملحدين و يعسوب المسلمين و نور المجاهدين و زين العابدين و تاج البكائين و اصبر الصابرين و افضل القائيمن من آل يس رسول رب العالمين انا ابن المويد بجبرئيل المنصور بميكائيل، انابن المحامى عن حرم المسلمين و قاتل المارقين و الناكثين و القاسطين و المجاهد اعدء الله و افخر من مشى من قريش اجمعين و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المومنين و اول السابقين و لسان حكمة العابدين و ناصر دين الله و ولى امر الله و بتان حكمة الله و عيبة علمه سمح سخى بهلول زكى ابطحى رضى مقدام همام صابر صوام مهذب، قوام قاطع الاصلاب مفرق الأحزاب اربطهم عنانا و اثبتهم جنانا و امضاهم عزيمة و اشدهم شكيمة اسد باسل يطحنهم فى الحروب اذا ازدلفت الاسنة و قربت الاعنه طحن الرحاويذ روهم فيها ذر و الريح الهشيم ليث الحجاز كبش العراق مكى مدنى يفى عقبى بدرى احدى شجرى مهاجرى من العرب سيدها و من الوغى ليثها وارث المشعرين ابوالسبطين الحسن (عليه السلام) و الحسين (عليه السلام) ذاك جدى على بن ابيطالب (عليه السلام).
اى مردم اين يك جد ديگرم بود كه صفات و القاب و سمات او را گفتم اما جده‏ام انابن فاطمة الزهراء انا بن سيدة النساء دختر بهترين خلق خدا.
عصمتش سر به آسمان برده روز محشر پناه خلق جهان   سايه بر آفتاب گسترده دوستان را مقام امن و امان
فلم يزل يقول انا انا حتى ضج الناس بالبكاء و النحيب لا ينقطع معرفى خود مى‏كرد و متصل اشگ مردم جارى و ضجه‏ها بگريه و ناله بلند بود.

فقرات زائد خطبه امام سجاد (عليه السلام) طبق روايت ابو مخنف در مقتل

در مقتل ابو مخنف برخى از فقرات زائد را بطورى نقل كرده كه امام فرمودند:
انا ابن صريع كربلا انا ابن من راحت انصاره تحت الثرى انا ابن من ذبحت اطفاله من غير سوى انا ابن من اضرم الاعداء فى خيمته لظى انا ابن من اضحى صريعا بالتقى انا ابن من لاله غسل ولا كفن يرى انا ابن من رفعوا رأسه على القنا انا ابن من هتك حريمه از اين مقوله فرمايشات كرد و اشگ ريخت فلما سمعوا الناس كلامه ضجوا بالبكاء و النحيب و علت الاصوات فى الجامع مردم كه اين عبارت دلسوز جگرگداز حضرت را شنيدند ضجه و ناله آغاز نمودند صدا بگريه بلند كردند مسجد جامع پر از غلغله شد فخاف يزيد الفتنه يزيد پليد ترسيد كه مبادا فتنه و آشوب بپا شود رو كرد به موذن و گفت برخيز اذان بگو و قطع كلام اين غلام بنما موذن برخاست و گفت الله الكبر.
امام (عليه السلام) فرمود: كبرت تكبيرا و عظمت عظيما و قلت حقا اى موذن خدا را به بزرگى ياد كردى و حق گفتى.
در مناقب فرموده: لاشى اكبر من الله زيرا هيچ شى‏ء از خدا بزرگتر نيست.
ابى مخنف مى‏نويسد: موذن كه گفت اشهد ان لا اله الا الله حضرت فرمود اشهد بها مع كل شاهدوا حتملها مع كل جاهد.
در مناقب فرموده: شهد بها شعرى و بشرى و لحمى و دمى شهادت مى‏دهد موى من و بشره من و گوشت و پوست و خون من به وحدانيت خدا يعنى مردم بدانيد كه ما مسلمانيم و خارجى نيستيم.
ابو مخنف مى‏نويسد: همينكه موذن گفت اشهد ان محمدا رسول الله على بن الحسين (عليه السلام) بنا كرد زار زار گريستن مردم همه از گريه حضرت به گريه در آمدند.
و در نسخه خطى ابو مخنف آمده است: ثم بكى و رمى العمامة من رأسه و رمى بها الى الموذن ترا به ذات خدا قسم مى‏دهم چند دقيقه صبر كن موذن آرام گرفت زين العابدين (عليه السلام) رو كرد به يزيد و فرمود يا يزيد محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) جد منست يا جد تو اگر جد خود بدانى دروغ گفته‏اى و همه تكذيب تو مى‏كنند اگر جد منست و پيغمبر توست پس چرا پسر پيغمبر خود را كشتى و مرا يتيم نمودى يزيد جواب باز نداد و گفت لا حاجة لى فى الصلوة من محتاج به نماز نيستم نماز نخوانده برخاست از مسجد بيرون آمد مسجد بهم خورد امام (عليه السلام) از منبر بزير آمد مردم به گرد حضرت جمع شده معذرت مى‏خواستند كه منهال بن عمرو كوفى در ميان آن جمعيت بود برخاست خدمت حضرت آمد عرض كرد آقا جان احوال شما چونست كيف اصبحت يابن رسول الله صبح و شام شما چگونه است حضرت در جواب فرمود كيف حال من اصبح و قد قتل ابوه و قتل ناصره چگونه مى‏خواهى باشد حال كسى كه پدر كشته و غريب و بى ياور مانده حريم و پردگيانش را در انظار خلايق شهرها و ديارها و كوچه‏ها و بازارها ببرند قد فقد و الستر و الغطاء و قد اعدموا الكافل و الحمى نه پرده و نه حجابى نه پرستارى و نه انصارى اى منهال نمى‏بينى مرا كه به چه روز افتاده‏ام فما ترانى الا اسيرا ذليلا خوار و غريب با يك عده مرد و زن محنت نصيب در اين شهر مانده نه دوستى و نه آشنائى قد كسيت انا و اهل بيتى بثياب الاسى و قد حرمت علينا جديد العرى يعنى اى منهال دست روزگار بر تن من و اهل بيت من لباس عزا پوشانيده و به عوض قوت و غذا زهر مصيبت دمادم نوشانده و حال مرا ببين و حال آنها را هم به اين وضع تصور نما كه انگشت نماى خلايق شده‏ام و شماتت و دشنام از مردم مى‏شنوم و شب و روز مترصد و منتظر پيك اجل مى‏باشم اى منهال تا بود عرب بر عجم فخر مى‏نمود كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از ماست طايفه قريش بر ساير اعراب افتخار مى‏نمودند كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از قبيله ماست ما اولاد همان محمديم كه مفخر خلايق بوديم اكنون سلسله ما برچيده شد خانه‏هاى ما خراب ريشه ما كنده شد مقتولين مظلومين رزايا و بلايا مثل غيث باطل بر ما ريخته زنان ما بدست نامحرمان گرفتار شدند سرهاى سروران عالم را شهر به شهر هديه مى‏برند كان حسينا من اسقط العرب و ارذل الحسب گويا پدر عاليمقدار و باب كامكارم سلطان السلاطين غيب و شهادت امام حسين (عليه السلام) را اصلا حسبى و نسبى نيست و در اصالت و نجابت فرو مايه است كان لم يكن على هام المجد رقينا و على بساط الجليل سعينا و حال آنكه.
نه فلك را از ازل مهر درخشان مائيم لؤلؤ بحر پيمبر در درياى على   خلق را در دو جهان صاحب سلطان مائيم صدف فاطمه را گوهر غلطان مائيم
اكنون در اين شهر اسير يزيد شده‏ايم كه مانند اماء و عبيد فريد و وحيد مانده‏ايم منهال پرسيد آقا منزل كجاست كه خدمت برسم اشگ حضرت جارى شده فرمود منهال ما خرابه نشينيم در اين غربت خانه نداريم.

واقعه هنده همسر يزيد پليد

از جمله صدمات و مصيبات كه در شام غم انجام از يزيد طاغيه بر اهل بيت طاهره رسيد اين بود كه پس از آنكه آن ولدالزناء عيال الله را در خرابه آنقدر مقام داد حتى تقشرت وجوههم و تغيرت الوانهم و اقترحت اجفانهم و اذيبت لحومهم و نحلت جسومهم صورت‏هاى همچون ماه از كثرت تابش آفتاب پوست انداخت و رنگ رخسار مهر آثارشان از سرما و گرما تغيير كرد و چشم‏ها از شدت گريه مجروح گوشت بدنها آب و جسم لطيفشان ضعيف و نحيف گشت چون يزيد پليد باين كامها رسيد خواست زياده بر اينها دل اولاد على (عليه السلام) را بسوزاند حكم كرد عيال الله را چند روز از خرابه به حرم خود بياورند و از حرمخانه توبيخ و سرزنش از اهل حرم بشنوند وا ويلاه لهف نفسى على ما اصابهم من هذا الظلم الجديد و الرغم الشديد به روايتى بنا بر استدعاى هند دختر عبدالله بن عامر زوجه يزيد كه سابقا در خدمت حضرت امام حسين (عليه السلام) بود و بنى هاشم را دوستدار و آل على را بجان هوادار بود از يزيد خواهش كرد كه اذن بده چند صباحى دختر پادشاه حجاز را من به حرم بياورم و از وى‏ پذيرائى كنم بس كه يزيد وى را دوست مى‏داشت و كان يزيد مشعوفا بها اجازت داد تفصيل اين اجمال آنكه شيخ در منتخب روايت مى‏كند هنده گفت شبى در رختخواب در فكر عيال بى سامان امام حسين (عليه السلام) كه در خرابه مقام داشتند بودم در اين اثنا مرا خواب در ربود ديدم درهاى آسمان باز شد و ملائكه ملأاعلى صف در صف بزير آمدند و وارد آن اطاقى شدند كه سر بريده امام عالم امكان حسين (عليه السلام) به اميرالمومنين (عليه السلام) بود و دسته به دسته پيش مى‏رفتند و مى‏گفتند السلام عليك يابن رسول الله السلام عليك يا ابا عبدالله در اين حال ديدم ابرى سفيد از آسمان بزير آمد در ميان آن ابر مردمان زيبا صورت سرو قامت بودند در ميان ايشان بزرگوارى عاليمقدار نور از صورت شعشعانيش رخشان درى اللون قمرى الوجه از ميان ابر گريان بيرون آمد و آمد تا به نزديك سر منور امام (عليه السلام) رسيد خود را به روى آن سر انداخت و لب بر لب و دندانهاى آن مظلوم نهاد و شروع كرد به بوسيدن و اشگ ريختن و فرمود ترا كشتند و قدر ترا نشناختند يا ولدى قتلوك اتراهم ما عروفوك و من شرب الماء منعوك از آب هم مضايقه كردند پسر جان من جدت پيغمبر خدايم و او پدرت على مرتضى است و او برادرت حسن مجتبى (عليه السلام) است اين جعفر و آن عقيل اين حمزه و آن عباس است يكان يكان از اهل بيت خود شمرد هند گويد من از ترس و واهمه از خواب جستم از رختخواب برخاسته به طلب يزيد آمدم او را نيافتم تا آنكه صداى ناله يزيد را در خانه تاريكى شنيدم پيش رفتم ديدم در ميان حجره نشسته صورت خود را به ديوار كرده دم به دم مى‏گويد مالى و للحسين (عليه السلام) مرا با حسين بن على عليهما السلام چكار يزيد چون مرا ديد احوال پرسيد كه اى هند براى چه اينجا آمدى من واقعه را براى يزيد نقل كردم او اظهار ندامت كرد پس هند درخواست كرد اكنون اگر از فعل خود پشيمانى اذن بده عيال ويلان حسين بن على عليهما السلام را كه در خرابه نشينند چند صباحى من وارد حرم خود كنم و از ايشان پذيرائى نمايم آخر دختر پادشاه حجاز تا كى خرابه نشين باشد يزيد اجازت داد فلما اصبح يزيد استدعى بحرم رسول الله چون صبح طالع گرديد يزيد فرستاد اهل بيت را از خرابه بخانه آوردند.

مقاله مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس

مرحوم صدر قزوينى در حدائق مى‏نويسد:
حق آنست كه يزيد حرم شاه شهيدان را نه از براى رأفت به حرم خود به رسم ميهمانى آورد بلكه مى‏خواست تجملات خود را به آن اسيران خسته و مخدرات دلشكسته نشان بدهد و داغى بر بالاى داغهاى دلشان نهد زيرا هرگاه از ملاحظه مهربانى بود چرا در وقت ورود اهل بيت رسالت به حرم حكم كرد سر امام عالم امكان را به درب حرم خود بياويزند تا آن شكسته دلان سر مطهر آقا را به درب حرم آويزان ببينند جگرهاشان آب و دلهاشان كباب شود چنانچه علامه در بحار از مناقب و ابو مخنف و غيره روايت مى‏كند ان يزيد امر بان يصلب الرأس على باب داره و امر باهل بيت الحسين (عليه السلام) ان يدخلوا داره يعنى: يزيد حكم كرد سر سردار شهيدان را درب حرم آويختند بعد امر كرد اهل بيت سيد مظلومان را از خرابه وارد حرم خود نمودند اى شيعه تصور كن ببين چه گذشته بر حال آن اسيران شكسته بال و اطفال خردسال كه سر عزيز پيغمبر را به دار آويخته ديدند هيچ تصور كرده‏اى كه اين سر مطهر را از كجا آويخته بودند مناسب دو موضوع است يكى از محاسن و يكى از گيسوان واويلاه اهل و عيال چون آن سر مقدس را آويخته ديدند چنان صيحه بركشيدند كه زلزله در زمين و زمان افتاد هند از اين واقعه آگاه شد روى به مجلس يزيد آورد و هى حاسرة سر و پاى برهنه به بارگاه آمد و گفت يا يزيد ارأس ابن فاطمة بنت رسول الله مصلوب على فنا بابى اى ظالم اين چه بيداد است سر پسر فاطمه دختر رسول الله را بر در حرم من آويخته‏اى؟
گفت نعم، بلى تو چرا سر برهنه به مجلس عام آمدى يزيد از جاى جست و سر هند را از نامحرم پوشيد و گفت فاعولى عليه يا هند و ابكى على بنت رسول الله صريخة قريش يعنى اى هند بر حسين (عليه السلام) گريه كن ناله نما كه خوب مردى بود صريخه قريش يعنى فريادرس قريش بود و حيف كه ابن زياد عجله كرد در كشتن حسين (عليه السلام) ثم ان يزيد انزلهم فى داره المخصوص با آن حالت زار اسيران را وارد حرم خاص يزيد كردند.

نقل مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار

فلما دخلت النسوة دار يزيد لم يبق من آل معوية و لا ابى سفيان احد الا استقبلهن بالبكاء و الصراخ و النياحة على الحسين (عليه السلام) چون آن مصيبت زدگان وارد حرم شدند تمام زنان معاويه و ابى سفيان آن اسيران را استقبال كردند ليكن همه لباسهاى فاخر ملوكانه در بر داشتند خود را به حُلَل آراسته بودند همين كه مخدرات را به آن حالت با لباسهاى كهنه و صورت‏هاى پوست انداخته و بدنهاى كبود شده ديدند همگى رقت كرده بناى گريه و نوحه نمودند و القين ما عليهن من الثياب و الحلى و اقمن الماتم عليه ثلثة ايام و آنچه زر و زيور و لباس فاخر داشتند همه را ريختند و بر غريبى و مظلومى ايشان ناله كردند سه روز در حرم يزيد اقامت ماتم بود ليكن ارباب مقاتل مى‏نويسند كه هر چند هند خواست عليا مكرمه را وارد اطاق و ايوان مفروش بنمايد آن مخدره قبول نكرد و مى‏فرمود چگونه روى فرش و زير سايه بنشينم و حال آنكه با چشم خود ديدم بدن چاك چاك برادرم روى خاك مقابل آفتاب افتاده همان در صحن خانه نشست اسيران در گرد وى جمع شدند فرمود سر مطهر برادرم را بياوريد آوردند پس آن مخدره مقنعه از سر كشيد گيسو پريشان كرد يك دست سر برادر و با يك دست بر سر و سينه مى‏زد و نوحه مى‏نمود و مى‏فرمود اى زنها اين برادرم بود كه ظهر روز عاشوراء ميان ميدان كربلاء غريب و تنها ايستاده بود و مى‏فرمود.
يقول يا قوم ابى على البر الوصى منوا على ابن المصطفى بشربة تحيى بها قالوا لا ماء لنا الا السيوف و القنا   و فاطم امى التى لها التقى و الناقل اطفالنا من الظما حيث الفرات سائل فانزل بحكم الادعياء فقال بل اقاتل

اظهار ندامت نمودن يزيد پليد از كردار زشت خود و تعيين منزل براى عزادارى نمودن اهل اهل بيت‏در شام

مرحوم طريحى در منتخب مى‏نويسد:
چون يزيد به حسب ظاهر از كردار زشت خود دست كشيد در آشكار و خلوت اظهار ندامت مى‏كرد و مى‏گفت: مالى و للحسين مرا با حسين چكار بود همينكه صبح شد اسيران را از خرابه به منزل خويش طلبيد اظهار ندامت نمود و معذرت خواست و گفت اكنون بگوئيد ببينم كدام يك از اين دو در نزد شما پسنديده است ماندن در شام و يا مراجعت به مدينه اينجا بمانيد كمال مواظبت را درباره شما خواهم نمود به مدينه برويد عطا و جايزه گرانبها به شما خواهم داد و عيال ويلان سلطان شهيدان به گريه در آمدند عليا مكرمه زينب خاتون عليها السلام كه از بزرگ حرم بود فرمود اى يزيد خواهش ما يك مشت زن اسير آنست كه اولا اذن بدهى تا چند روز براى سيد و آقاى خود گريه و ناله كنيم زيرا ما را نگذاشته كه براى شهيدان خود گريه كنيم و عزاى آنها را بر سرپا نمائيم اين داغ در دل خواهرها و مادرها و دخترها مانده نحب اولا ان ننوح على الحسين (عليه السلام) يزيد قبول كرد و اجازت داد ثم اخليت لهن الحجر و البيوت فى دمشق پس يزيد حكم كرد خانه‏ها و حجره‏ها از براى ايشان خالى كردند آن برادر كشته‏ها و جوان مرده‏ها را منزل دادند و نيز اسباب عزادارى فراهم كردند زنان هاشمى و قريشى كه در شام بودند شنيدند كه اهل بيت به عزادارى مشغولند و يزيد ممانعت ندارد لهذا آنچه زن از محبان بود لباسهاى سياه پوشيدند به هيئت اجتماع به منزل آن عزاداران غريب مى‏آمدند و نوحه گرى مى‏نمودند و لم يبق هاشمية و لا قريشية الا و لبست السواد على الحسين و ندبوه على ما نقل سبعة ايام مدت هفت روز در شام عزاى امام (عليه السلام) برپا بود و مرثيه خوان عليا مكرمه زينب خاتون و ام كلثوم سلام الله عليهما و سكينه خاتون عليها السلام بود چنانچه مرحوم مجلسى عليه الرحمه در بحار مرثيه عليا مكرمه را كه در شام خوانده بود نقل مى‏نمايد.

چاره جوئى يزيد پليد از امام سجاد (عليه السلام) براى كارى كه بدتر از كفر بود و مرتكب آن شد

علامه مجلسى در بحار مى‏فرمايد: ثم انزلهم يزيد داره الخاصة فما كان يتغذى و لا يتعشى حتى يحضر على بن الحسين (عليه السلام) يعنى عيال حضرت را يزيد به حرم خاص خود منزل داد امام چهارم على بن الحسين (عليه السلام) را اغلب در نزد خود مى‏خواند به مرتبه‏اى كه شام و نهار بى وجود امام زين العابدين (عليه السلام) نمى‏خورد حضرت را در سر سفره حاضر مى‏كرد آنوقت دست به سفره دراز مى‏نمود انتهى كلام آن علامه روزى از روزها كه يزيد پليد حضرت را خواسته و مشغول صحبت بود اظهار ندامت از كرده‏هاى خود مى‏كرد كه حب رياست و سلطنت چشم مرا كور كرد كه قطع رحم كردم و با پدرت حسين (عليه السلام) نهايت خصومت بجاى آوردم و بد كردم خطا كردم يا على اكنون راه نجاتى از براى من هست هرگاه استغفار كنم خداوند از سر تقصير من مى‏گذرد يا نه امام چهارم (عليه السلام) فرمود اى يزيد ريختن خون امام كه جگر گوشه حضرت خيرالأنام بود سهل كارى نبود كه بتوان در صدد علاج آن بر آمد اگر به فرض من از تو بگذرم جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از تو نخواهد گذشت پدرم على مرتضى وجده‏ام فاطمه زهراء سلام الله عليهما از تو نخواهند گذشت خداوند و ملائكه ملاء اعلى به تو نفرين مى‏كنند.
اى يزيد اگر اندكى بيانديشى و در كارهاى زشت خود تفكر نمائى هر آينه به كوهها فرار كرده و سر به بيابان‏ها مى‏گذارى.
اى ظالم اين چه ظلمى است كه بعد از كشتن پدر و برادر و اعمام و بنى اعمام من و اسيرى حرم پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اين همه خوارى‏ها كه بر سر ما آوردى به اينها اكتفاء نكرده اكنون سر نازنين پدرم حسين (عليه السلام) را بر دروازه شهر آويخته‏اى و هيچ نمى‏گوئى كه اين امانت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، مژده باد تو را به ندامت و پشيمانى كه در روز جزا در نظر خلائق در محضر خالق بكشى و سزاى خود ببينى.
يزيد آب حسرت از ديده ريخت و آه ندامت بركشيد عاقبت حضرت نماز غفيله را تعليم او نمودند كه جهت آمرزش گناهانش به خواندن آن مبادرت نمايد ولى آن پليد موفق به خواندن آن نماز نشد و به همان حالت كفر و زندقه و ارتداد و الحاد روى به درك نهاد.

طلبيدن يزيد اهل اهل بيت‏رسالت را و معذرت خواستن

چون مدت اقامت اهل بيت رسالت در شام به طول انجاميد و تمام اهل شام معرفت به حال اهل بيت رسالت بهم رسانيدند و دانستند كه آنها خارجى نبوده بلكه اولاد رسول و ذرارى فاطمه بتول بوده‏اند در آشكار و پنهان زبان به طعن و ملامت يزيد گشودند كه اين حركات ناشايسته چرا از يزيد بروز كرد در كوچه و بازار از شناعت اين كردار سخن بود يزيد خواست كه مردم را از اين گفتارها باز دارد و اظهار داشت كه كشتن امام حسين (عليه السلام) بدون اذن من بوده ابن زياد در قتل وى شتاب نمود خدا لعنت كند او را پس حكم كرد قرآنها را مجزا كردند و به اهل سوق دادند كه مشغول خواندن قرآن شوند و از بدگوئى و شناعت زبان ببندند از اين جهت قرآن را از آن روز سى پاره نمودند و به تلاوت مشغول شدند و اهل بيت را در حرم خاصه و يا در منزلى عليحده و يا در قصر خود جاى داد به روايت روضة الشهداء ام كلثوم خاتون درخواست نمود كه منزلى معين كنند تا به مراسم عزادارى خامس آل عبا مشغول شوند يزيد اجازت داد در خارج كوشگ منزلى جهت ماتم دارى مقرر شد مخدرات تشريف بردند اسباب عزادارى فراهم كردند زنهاى اكابر و اعيان از قرشيات و هاشميات با لباسهاى ماتم حاضر شدند و سر سلامتى به اهل بيت مى‏دادند و مرثيه خوان زينب و ام كلثوم سلام الله عليهما بودند كه نوحه گرى مى‏نمودند و زنان مى‏گريستند اين بود حالت زنها و اما حالت امام زين العابدين (عليه السلام) اغلب به حكم يزيد صبح و شام با يزيد هم غذا بود تا اينكه يزيد ديد كه ماندن اهل بيت در شام اسباب رسوائى او است و روز به‏ روز قبح كار يزيد آشكار و مظلومى آل اطهار مكشوف مى‏گردد اين بود كه فرمان داد اهل بيت را كلا و طرا اناثا و ذكورا حاضر كردند در مجلسى خاص كه آراسته بود چنانچه مجلسى عليه الرحمه در جلاء العيون فارسى نقل مى‏كند پس از احضار آل اطهار زبان به معذرت گشود و اظهار ندامت از فعل خود نمود مال و اموال و لباس حاضر كرد پس رو كرد به ام كلثوم و گفت اى دختر على (عليه السلام) اين پولها را بردار عوض خون برادرت حسين (عليه السلام) و از من راضى شو صداى ناله ام كلثوم و مخدرات مغموم بلند شد ام كلثوم فرمود اى يزيد چه بسيار كم حيائى برادران مرا كشتى كه تمام دنيا برابر يك موى ايشان نمى‏شود الحال مى‏گوئى اين احسانها عوض آنچه كرده‏اى!!
مرحوم سيد در لهوف مى‏نويسد:
يزيد رو كرد به امام زين العابدين (عليه السلام) و گفت اذكر حاجتك الثلات التى و عدتك بقضائهن بخواه از من آن سه حاجتى كه وعده داده بودم از تو بر آورم امام چهارم (عليه السلام) فرمود حاجت من آنست ان ترينى وجه سيدى و مولاى و ابى اول آنكه سر پدرم را كه سرور شهيدان است بمن بنمائى كه من او را ببينم و توشه از جمالش بردارم و الثانية ان ترد علينا ما اخذمنا حاجت دوم آنكه آنچه از ما بغارت برده‏اند رد كنى حاجت سوم من آنكه اگر خيال كشتن مرا دارى پس شخص امينى را تعيين كن كه حرم پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به مدينه برگرداند.
يزيد گفت اما وجه ابيك فلن تراه ابدا اما جمال پدر هرگز نخواهى ديد اما از كشتن تو نيز در گذشتم و اين حرم رسالت را غير از تو كسى به حرم رسالت عودت نمى‏دهد و اما آنچه از شما برده‏اند من به اضعاف آنها عوض مى‏دهم حضرت سيدالساجدين (عليه السلام) در جواب فرمود اما مالك فلا نريد و هو موفر عليك مال تو را ما نمى‏خواهيم ارزانى خودت باد اينكه غارتى‏هاى مال خود را از اسباب و لباس خواستم جهت آن بود لان فيه مغزل فاطمة بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) كه در ميان آنها البسه هائى بود كه جده‏ام فاطمه دختر رسولخدا تار و پود آنها را رشته و بافته بود و از جمله مقنعه‏ها و قلاده‏ها و قميصها يعنى مقنعه فاطمه زهرا (عليه السلام) و قلاده آن مخدره و پيراهن آن معصومه در ميان آن لباسهاى غارتى بوده شايسته نيست لباس و معجر و قلاده دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بدست نامحرم بيفتد فامر يزيد برد ذلك و زاد فيه من عنده مأتى دينار پس يزيد امر كرد هر كه هر چه در كربلا به غارت برده و موجود است بياورد آوردند و در كتاب معتبرى برنخوردن كه چه آوردند ليكن مشهور در بعضى از كتب متاخره مسور آنكه از جمله اسبابهاى غارتى ساروق بسته بود كه آوردند و در حضور يزيد نهادند چون سر ساروق گشودند در آن پيراهنى بود عتيق خون تازه در وى مانند عقيق سرخ رنگين ليكن سوراخ سوراخ يزيد از روى تامل بر آن پيراهن نگريست پرسيد كه اين چيست؟
گفتند هذا قميص الحسين (عليه السلام) اخذه اخنس بن مرتد اى يزيد اين پيراهن سلطان مظلومان حسين (عليه السلام) است كه اخنس بن مرتد ملعون حرامزاده از بدن حضرت بيرون آورده.
يزيد گفت: نبايد چنين باشد زيرا حسين (عليه السلام) دعوى سلطنت مى‏كرد البسه فاخر قيمتى مى‏پوشد او را به اين پيراهن كهنه چكار!!؟
گفتند امير حسين (عليه السلام) اين پيراهن كهنه را در بر كرده براى اينكه كسى رغبت نكند از بدنش بيرون آورد و بجاى كفن بماند ليكن چنان مجرد و عريان ساختند بدن او را كه گرد و غبار كفن او شد.
يزيد پرسيد اين چاكها و سوراخها چيست؟
گفتند:
اين چاكها كه بدين جامه اندر است جاى سنان و نيزه و شمشير و خنجر است اما چون چشم اهالى حرم و خواتين محترم بر پيراهن پر خون امام امم افتاد ضجه و ناله از دل بر آوردند و فرياد واحسيناه و واحبيبا از جگر بر كشيدند عليا مكرمه زينب خاتون آن پيراهن را چون جان شيرين در بر گرفت و همراه خود به مدينه آورد همينكه سر قبر فاطمه زهراء (عليه السلام) رسيد خروشى از دل بر آورد كه مادر جان حسينت را بردم و نياوردم ليكن يك نشانه آورده‏ام پس دست در زير چادر برده و آن پيراهن پاره پاره را روى قبر مادر نهاد قبر شكافته شده دست فاطمه بيرون آمد پيراهن را در ميان قبر برده هر كه از سادات و غيره فاطمه زهرا را در خواب ديده همين نحو است تا روز قيامت كه سر از قبر بردارد و وارد عرصه محشر شود و بيده قميص الحسين (عليه السلام) در وسط محشر بالاى منبر مى‏ايستد و آن پيراهن آغشته بخون را بر سر مى‏گذارد و عرض مى‏كند الهى اهذا قميص الحسين (عليه السلام) اى خداوند عادل و حكيم آيا اين پيراهن پسر منست يعنى رواست اين همه زخم نيزه و شمشير بر وى زده باشند.
----------------------------

فصل شانزدهم : بازگشت اهل بيت عليهم السلام به مدينه طيبه

همينكه يزيد پليد بر حسب ظاهر از كرده خود پشيمان گرديد و از ملامت مردم ترسيد جاى آن نديد كه آل الله را در شام نگاهدارد پس مجلسى آراست اسيران آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را خواست و عذرخواهى نمود و به عوض مال و اموال ايشان كه در كربلا غارت كرده بودند مال وافزار و لباسهاى فاخر به آنها بخشيد.
ابو مخنف در مقتل خود مى‏نويسد قال الراوى فاعطاهم مالا كثيرا و اخلعت على كل واحد منهن و زاد عليهم من الثياب و الحلى و الاثاث به عوض ما اخذ منهن به غير از مال و اموال و اباب و اثاث و زيور به عوض آنچه از ايشان غارت كرده بودند داد و بعد فرمان داد شتران خوش رفتارى آوردند كجاوه‏ها و محملها حاضر نمودند پوششهاى نيكو روپوش كجاوه‏ها نمودند رئيسى از روسا لشگر خويش را طلبيد با پانصد نفر همراه ايشان كرده و گفت اين مصيبت زدگان را به عزت و احترام به مدينه خيرالأنام برسانيد مشهور آنست كه قائد و رئيس نعمان بن بشير انصارى بود و صاحب كامل در كامل السقيفه مى‏نويسد كه رئيس عمرو بن خالد قرشى بود حاصل آنكه يزيد به نعمان سفارش بسيار درباره امام (عليه السلام) نمود كه بايد اين آقا را صحيحا با مخدرات محترمات به مدينه برسانى شب ايشان را راه ببر و روز آرام بگير كه آفتاب صدمه به آنها نزند وقتى كه ايشان را فرود آوردى خود و تابعان در كنارى منزل كنيد كه مبادا چشم احدى از نامحرمان بر ايشان بيفتد كمال دقت را در حفظ و حراست ايشان بنما و نيز آنچه بگويند و بخواهند اطاعت و اجابت كن.
مرحوم مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
چون يزيد از تهيه و تدارك سفر اهل بيت رسالت فارغ گرديد در اوان حركت زين العابدين (عليه السلام) را طلبيد و با آنحضرت خلوت كرد اولا از عبيدالله بن زياد بسيار بد گفت و لعنت نمود لعن الله ابن مرجانة والله لوانى صاحب ابيك ما سئلنى حضلة ابدا الا اعطيته اياها يعنى خدا لعنت كند پسر مرجانه را بخدا سوگند اگر من بجاى او بودم هر چه پدرت درخواست مى‏كرد اجابت مى‏كردم و مقاصدش را بر مى‏آوردم و نمى‏گذاشتم حال پدرت به كشته شدن برسد ولدفعت الحتف عنه اما چه كنم خدا نخواست شد آنچه شد اكنون استدعا دارم كه هر فرمايشى داشته باشى فكاتبنى من المدينه از مدينه بمن بنويسى تا من حوائج ترا بر آورم نعمان بن بشير همراه شماست و سفارش بليغ در حق شما كرده‏ام يزيد حرف مى‏زد امام زين العابدين (عليه السلام) مى‏گريست.
بارى همينكه كجاوه‏ها و محمل‏ها را بستند بانوان محترمه و اطفال آزرده در محمل‏ها نشستند و زنان قرشى كه خويشى داشتند و از نسوان كه دوستان خانواده رسالت بودند به بدرقه آل الله زنان ساميه باز بالاى بامها به تماشا بر آمدند بعضى گريان و بعضى خندان تا آنكه قافله از كنار خرابه‏اى كه منزل داشتند عبور كرد عليا مخدره زينب سر از محمل بيرون آورد و با چشم گريان فرمود اى زنان شامى من يك امانتى در اين خرابه گذاشته‏ام جان شما و جان اين امانت.

رجوع حضرت امام سجاد (عليه السلام) با بانوان محترمه و اطفال به مدينه منوره

ارباب خبر و اصحاب حديث بر آنند كه چون يزيد شقاوت نهاد از ظلم و فساد خود كام حاصل كرد ماندن اهل بيت خيرالأنام را در شام صلاح نديد لهذا تدارك سفر و تجهيز رفتن اهل بيت را به وطن اصلاح كرد مايحتاج ايشان را از محمل و كجاوه و غيره فراهم نمود با يكى از روسا كه بعضى نام وى را نعمان بن بشير و به قولى عمرو بن خالد القرشى گفته‏اند روانه كرد و پانصد نفر از خدم و حشم با وى نيز منظم نمود سفارش تام و اعزاز مالا كلام درباره ايشان نمود چنانچه شرح داديم اما همينكه قافله بيوه زنان يتيم دار و جوان مرده‏هاى بيقرار روى به وطن نهادند بناى گريه و زارى را مجدد آغاز نمودند حق داشتند زيرا وقت بيرون آمدن از مدينه را بخاطر مى‏آوردند كه به چه عزت و جلال بودند اكنون كه مراجعت مى‏كنند به چه ذلت و نكال رجعن بقية آل طه و يس مع الحسرة و الانين مع الايدى الخالية و العيون الباكيد و الانفاس الطويلة و الاحزان الجليلة با آنكه هر كس كه به غربت برود هميشه آرزوى وطن خويش مى‏برد لاسيما كسى كه در غربت رنج و مشقت ديده باشد ليكن اين غريبان آواره از خانمان اصلا ميل رفتن به وطن خويش نداشتند لا ينقطع آه سرد از دل پر درد مى‏كشيدند اين خود از براى غريبان مصيبتى بود بعد از مصيبات و حسرتى بود عقب حسرات هر وقت بخاطر مى‏آوردند كه در وقت خروج از مدينه در موكب همايون امام حسين (عليه السلام) به چه عزت و جلال و شوكت و اقبال همه در پشت پرده امامت پرورده و در وراء استور نبوت و ولايت نشو و نما كرده صورت‏هاشان را آفتاب و ماه نديده و صوتشان را اصلا نامحرم نشنيده، با آن عزت و احترام و شوكت آمدند، اكنون مى‏خواهند مراجعت كنند از آتش فراق احباب كباب ديده‏ها از مرگ جوانان پر آب چقدر ذلت ديده و خفت كشيده پرده حرمشان دريده رنگ رخسارشان پريده مثل عبيد واماء در بلاد و امصار گرديده دشنام و ناسزا شنيده صحرا و بيابان گرديده كوچه و بازار و مجالس نامحرمان رفته خرابه‏ها منزل كرده ويرانه‏ها مقام گزيده حاصل به هر نحو بود از شام بيرون آمدند و روى به راه نهادند.
رئيس قافله كه همان بشير و يا عمرو بن خالد بود اهل بيت خيرالأنام را به عزت و احترام حركت مى‏داد هر جا مى‏خواستند منزل مى‏كردند و هر چه اشاره مى‏كردند اطاعت مى‏نمود ليكن خود با جمعيتى كه همراه بودند پيرامون محمل‏ها و كجاوه‏هاى اهل بيت رسالت نمى‏گرديدند يا از پيشاپيش و يا از عقب سر ايشان مى‏آمدند تا اينكه منزل بمنزل طى مراحل كردند بجائى رسيدند كه يك ره به كربلاى حسين مى‏رفت و راه ديگر به مدينه طيبه مخدرات محزون و مستورات دلخون را شوق زيارت كربلا و آرزوى ديدن قبور شهيدان بسر افتاد بناى نوحه و گريه كردند پس نعمان را طلبيده التماس و تمنا نمودند و قالت النساء بحق الله عليك الا ما عرجت بنا على طريق بكربلا قسم مى‏دهم ما را از راه كربلا ببر كه قبور شهداء را زيارت كنيم و نيز آنچه در اين سفر بر سر ما آمده را به قبر امام (عليه السلام) خود باز گوئيم نعمان استدعاى ايشان را پذيرفت نعمان به فرموده ايشان عمل كرده روى به كربلا نهادند دم به دم اشتياق زيارت قبور شهداء در دلشان زيادتر و آتش شوقشان شعله ور مى‏شد تا اينكه بوى تربت سيدالشهداء به مشام خواهران و دختران رسيد مانند بلبلى كه بوى گل بشنود به خروش آمدند زبانحال سكينه خاتون است.
شعر
شميم جانفزاى كوى بابم گمانم كربلا شد عمه نزديك مهار ناقه را يكدم نگهدار مران اى ساربان يكدم كه داماد ولى اى عمه دارم التماسى كه چون اندر سر قبر شهيدان در اين صحرا مكن منزل كه ترسم   مرا اندر مشام جان در آيد كه بوى مشگ ناب و عنبر آيد كه استقبال ليلى اكبر (عليه السلام) آيد سر راه عروس مضطر آيد قبول خاطر زارت گر آيد ترا از گريه كام دل بر آيد دوباره شمر دون با خنجر آيد

زبانحال عليا مكرمه زينب خاتون عليها السلام

پس از تو جان برادر چه رنجها كه كشيدم بسخت جانى خود اينقدر نبوده گمانم برون نمود در آندم چو شمر پيرهنت را زدم بچوبه محمل سر آنزمان كه سر نى ميان كوچه و بازار شام پاى برهنه شدم چو وارد بزم يزيد بازوى بسته ولى باين همه شادمانم اى شه خوبان   چه شهرهاكه نگشتم چه كوچه هاكه نديدم كه بى تو زنده ز دشت بلا بشام رسيدم بتن ز پنجه غم جامه هر زمان بدريدم به نوك نيزه خولى سر چوه ماه تو ديدم سر از خجالت نامحرمان بجيب كشيدم هزا مرتبه مرگ خود از خدا طلبيدم كه نقد جان بجهان دادم و غم تو خريدم

زبانحال عليا مكرمه جناب سكينه خاتون

پدر فداى تو گردم ببين به چشم ترم كدام داغ دل خويش را نظاره كنم براه شام نبودى رمق در اعضايم شبى بناقه بى محمل سوار شدم به پشت ناقه چه شد صوت من بناله بلند در آنزمان من محزون بصد هزار خروش ز بعد ساعتى آمد چو هوش بر سر من دگر ز قافله آنجا نمانده بود كسى به سوزن مژه درهاى ديده مى‏سفتم كه اى سكينه مخور غم كه خواهى امشب مرد اگر كه طعمه اين وحشيان شود تن تو اگر كه جان رود از بى كسى ز پيكر تو اگر در اين دل شب آيدت اجل بر سر من ستم زده بودم بكار خود حيران ز ره رسيد و بزانو مرا ز لطف نشاند بگريه گفت كه اى نور ديده مادر شد از وجود تو بر شاميان مگر ره تنگ كه ناگهان بصد آه و فغان در آندل شب كه اى يتيم من و اى سرور سينه من گشاى چشم و نظر كن به آه و زارى من غرض چو زينب محزونه كرد جا ببرم بگفت با چه كسى اى كه با دل غمناك جواب داد بزينب كه اى اسير جفا بهر كجا كه دهد چرخ سفله جاى شما   چه گويم آنكه چه آمد در اين سفر بسرم كدام درد دل خويش را شماره كنم ز بس كه خار مغيلان خليد در پايم سرت بديدم و در ناله چون هزار شدم مرا از پشت شتر ظالمى بزير افكند چه از شتر بزمين آمدم شدم مدهوش بروى خاك بديدم فتاده پيكر من در آن سياهى شب بهر من نه دادرسى ز سوز سينه همه دم بخويش مى‏گفتم دگر طپانچه ز شمر لعين نخواهى خورد خلاص گشت ز زنجير ظلم گردن تو دگر كسى نزند سنگ كينه بر سر تو روى بخلد و ببينى تن على اكبر (عليه السلام) كه شد ز دور هويدا زنى بصد افغان ز مهر بر رخ زردم گلاب و مشگ افشاند سكينه دخترك غم رسيده مادر كه از شتر بزمينت زدند بر سر سنگ بگوشم آمد آواز عمه‏ام زينب (عليه السلام) كجا فتاده‏اى خسته جان سكينه من كه خاك بر سر من بر يتيم دارى من بديدم آنكه بزانو گرفته است سرم سر سكينه گرفتى بزانو از سر خاك منم ستم كش ايام مادرت زهرا من ستم زده مى‏آيم از قفاى شما

ملاقات حضرت سجاد (عليه السلام) با جابر بن عبدالله انصارى در كربلاى معلى

جابر بن عبدالله انصارى رحمة الله عليه مى‏فرمايد چون اولاد رسول و ذرارى فاطمه بتول عليها السلام حرم امام حسين (عليه السلام) از شام غم انجام مراجعت كردند و روى به وطن نهادند منزل بمنزل آمدند تا به عراق رسيدند بدليل راه فرمودند ما را از كربلا ببر تا به قبور شهداء زيارت كنيم دليل بفرموده ايشان عمل نموده اهل بيت رسالت را آوردند تا به كربلا آنجا كه حضرت از اسب بزمين افتاده بود رسانيد چون آل الرسول به قتلگاه شهداء رسيدند جابر بن عبدالله انصارى را سر قبر امام حسين ديدند كه او با جماعتى از آل رسول از مدينه به زيارت قبر سيدالشهداء (عليه السلام) آمده بودند قريب بهمين مضمون هم شيخ طريحى عليه الرحمه در منتخب نقل مى‏نمايد ولى ذكر نفرموده‏اند كه ورود اهل بيت به مصرع امام حسين (عليه السلام) همانروز وصول جابر بن عبدالله بود كه روز بيستم ماه صفر سنه شهادت كه سال 61 هجرت بوده و يا روز ديگر اين ملاقات اتفاق افتاده است آنچه مسلم و قطعى بوده آنستكه آل الله سلام الله عليهم در مراجعت به مدينه از كربلاء عبور كرده و امام شهيدان (عليه السلام) را زيارت كرده‏اند
و اين قضيه كه بين ايشان و جابر ملاقات واقع شده نيز قطعى و اتفاقى است و در اينكه جابر اولين اربعين به زيارت سيدالشهداء (عليه السلام) آمده نيز اختلافى نمى‏باشد تنها مطلبى كه محل صحبت و اختلاف بين ارباب تاريخ واقع شده اينستكه آيا آمدن اهل بيت عليهم السلام به كربلا در اربعين اول بوده يا در اربعين سال بعد واقع شده و اگر هم در همان سال 61 صورت گرفته باشد در روز ديگر از همان سال بوده.
تحقيق در اطراف اين قضيه محتاج به يك رساله‏اى عليحده است كه در اينجا از شرح و توضيح و بيان مختار خود صرف نظر مى‏كنيم.

رسيدن اهل اهل بيت‏عليهم السلام به مدينه منوره

چون اهل بيت خيرالأنام از شام غم انجام مراجعت نمودند به عراق رسيدند و از عراق به كربلا آمدند چند روز به كربلا اقامه عزا نمودند زنان باديه با ايشان در عزادارى يارى مى‏كردند و بعد از آن بزمين محنت قرين كربلا آمدند و از كربلا روى به مدينه نهادند روزى كه اهل بيت رسالت و پوشيده رويان حرم جلالت با كمال حسرت و ملامت وارد مدينه شدند از در دروازه مدينه تا سر قبر پيغمبر زمين از اشگ عزاداران گل شده بود مردم مدينه در گرد زين العابدين و زنان اطراف دختران فاطمه به گريه و ناله مشغول بودند يكسره از راه رسيده وارد مسجد رسول خدا شدند.
اهل بيت شكايت از ظلم ظالمين نمودند از آنجا بر سر قبر فاطمه زهراء آمدند معلوم است دختر هر چه درد دل دارد به مادر مى‏گويد چشم زينب كه به قر مادرش فاطمه افتاد نعره از جگر بر آورد كه مادر جان حسين (عليه السلام) را بردم و نياوردم اما يك نشانه از حسينت آوردم دست برد زير چادر پيراهن خون آلود برادر را بيرون آورد سر قبر گذارد عرض كرد اين نشانه حسين تست اما اگر بخواهى بدانى بر سر ما چه آمده ما را مانند اسيران ترك شهرها بردند خرابه‏ها منزل دادند.
صاحب مخزن البكاء مى‏نويسد در اين اثنا كه مخدرات گرم گريه و ماتم بودند ديدند ام سلمه زوجه رسول خدا يك دست شيشه خونى بدست گرفته و دست ديگر فاطمه عليله را گرفته مى‏آيد اما چه فاطمه رنگ از صورت پريده بدن مانند بيد مى‏لرزيد اشگ مثل باران مى‏ريخت چون چشم اسيران به فاطمه و چشم فاطمه به عمه و خواهران افتاد يك مرتبه ضجه و صيحه كشيدند فاطمه عليله مدهوش افتاد سكينه آمد او را بهوش آورد ولى خود از هوش رفت زنان ديگر افغان به كيوان رسانيدند بارى از يكديگر احوالپرسى كردند فاطمه از سكينه خاتون سوال سفر محنت اثر را مى‏كرد سكينه خاتون مى‏گفت.
شعر
دور اگر از تو من اى خواهر نالان بودم حالت روز و شبم اين سفر از من پرسى به لب شط فرات از غم يك جرعه آب مى‏كشيدند چو بر حنجر بابم خنجر سر بابم به سر نيزه چهل منزل راه چون بزد بر لب تابم ز جفا چوب يزيد   روز و شب از غم تو زار و پريشان بودم روز در ماتم و شب گوشه ويران بودم سينه سوزان من لب تشنه عطشان بودم موكنان مويه كنان من بصد افغان بودم پاى آن نيزه ز غم سر بگريبان بودم بسر و سينه زنان با دل بريان بودم

فاطمه عليله مى‏پرسيد

خواهر بخدا باب من زار چه مى‏گفت قربان زبان تو شوم در دم آخر روزى كه شدى وارد شام الم آنروز آنشب كه تو بودى بفغان كنج خرابه در طشت چو بنهاد يزيد آن سر انور   در دشت بلا با صف اشرار چه مى‏گفت برگو على اكبر به من زار چه مى‏گفت زينب بسر كوچه و بازار چه مى‏گفت با تو سر باب از سر ديوار چه مى‏گفت وقت زدن چوب به حضار چه مى‏گفت

ملاقات محمد حنفيه

در كتاب مخزن مسطور است چون اهل بيت خيرالانام از شام غم انجام مراجعت كردند به نزديكى مدينه رسولخدا رسيدند بشير جذلم بفرموده امام چهارم وارد مدينه شد و خبر آمدن اهل بيت رسالت را به مردم مدينه داد از هر طرف ضجات واحسيناه واغريباه واشهيداه بلند شد مرد و زن صغير و كبير وضيع و شريف با سر و پاى برهنه روى به دروازه مدينه نهادند لا سيّما خويشان و اقارب حضرت از بنى هاشم و هاشميات به شور و غلغله در افتادند چون خبر به محمد حنفيه فرزند اميرالمومنين (عليه السلام) برادر حضرت امام حسين (عليه السلام) رسيد فى الفور از جا برخاست و بر مركب خود سوار شد بسرعت تمام روى به دروازه نهاد ديد مردم خاك بر سركنان حسين حسين گويان مى‏روند جناب محمد نيز اشگ مى‏ريخت و روان شد تا به منزلگاه قافله اشگ و آه رسيد چشمش بر علمهاى سياه و خيام بى صاحب برادرش افتاد از اسب بروى خاك در غلطيد و از هوش رفت خبر به امام عباد سيد سجاد دادند كه اينك عموى شما از غم بخاك افتاده و از هوش رفته بيمار كربلا از خيمه بيرون آمد و خود را ببالين عمو رسانيد سر او را بكنار گرفت تا آنكه بهوش آمد چشم گشود برادر زاده يتيم خود را بالاى سر ديد ناله‏اى از دل پر درد كشيد و گفت اه يابن اخى اين اخى اى پسر برادر كو برادرم كو تاج سرم اين قرة عينى و ثمرة فؤادى اين خليفة ابى اين الحسين كو نور عينم كو فخر عالمينم كو خليفه پدرم كو حسين برادرم امام زين العابدين با چشم پر اشگ فرمود يا عم اتيتك يتيما عمو جان با پدر رفتم يتيم آمدم به روايت ابى مخنف آنچه در واقعه طف از مصائب و نوائب بر سر ايشان آمده همه را بيان فرمود براى عمو يعنى عمو جان نبودى در كربلا كه چه‏ها بر سر ما آمد گرداگرد ما را چون نگين انگشتر محاصره كردند اول آب را به روى ما بستند و پس بناى جنگ با ما نهادند از صبح تا بعدازظهر اصحاب و انصار پدرم را شهيد كردند بيست و هشت جوان ما كه همراه بودند يكان يكان به ميدان رفتند از دم شمشير و تير و نوك خنجر و سنان بدنهاى نو خط جوانان گل عذار كه در روى زمين شبيه نداشتند پاره پاره نمودند.
شعر
كاش مى‏بودى زمين كربلا آنزمان كز پشت زين افتاده بود هر زمان مى‏گفت يا رب العطش   كاش ميديدى شهيد كربلا تن بزير پاى چكمه داده بود از عطش مى‏كرد هر دم شاه غش
از اين مقوله مصائب از شام و كوفه را بيان مى‏فرمود و محمد حنفيه بر سر و سينه مى‏زد و مى‏گفت يعز على يا اباعبدالله يا اخى كيف طلبت ناصرا فلم تنصرو معينا فلم تعن برادر حسين جان اين مصائب تو همه يكطرف اما آنچه دل ما را بيشتر از همه مى‏سوزاند آنستكه تو در كربلا يار خواستى و هل من ناصر فرمودى و كسى ترا يارى نكرده اى كاش دستم از قوت نرفته بود و كربلا بودم جان فداى برادر مى‏كردم يا اخى مضيت غريبا و صرت قتيلا بلا معين لعن الله قاتلك پس محمد حنفثيه خدمت خواهران آمد شور قيامت آن زنان برپا شد كه چشم محمد بر زينب غم ديده افتاد او را نشناخت زيرا بسيار صدمه و محنت و مصيبت كشيده بود گفت انت اختى تو خواهر من زينبى خواهر جان كو برادرم برادرم را بردى چرا نياوردى.
اگر تو زينبى پس كو حسينت   اگر تو زينبى كو نور عينت
جواب
حسين (عليه السلام) را در غريبى سر بريدند   تن پاكش بخاك و خون كشيدند
حاصل الكلام محمد حنفيه بمنزل برگشت در را به روى خود بست سه روز از خانه بيرون نيامد روز سوم از خانه بدر آمد بر اسب خود سوار شد و سر به بيابان نهاد تا وقت خروج مختار الالعنة الله على القوم الظالمين.

معذرت خواستن از نعمان قافله سالار

نقله اخبار بر آنند كه چون اهل بيت رسالت از اسيرى مراجعت نمودند وارد مدينه شدند سه شبانه روز مجالس عزا و محافل ماتم سرا در خانه‏ها براى حضرت سيدالشهداء برپا بود تا مردم از شور افتادند ليكن اهل بيت امام حسين (عليه السلام) نه روز قرار و نه شب آرام داشتند متصل در گريه و لا ينقطع در ناله بودند قوت و غذاشان آه و اشگ بود تا هفت سال دود از مطبخ خانه آل رسول بلند نبود نه خضاب كردند و نه حمام رفتند حاصل پس از آنكه اهل بيت رسالت در منزل خود قرين ناله و آه شدند صاحب مخزن مى‏نويسد نعمان بن بشير كه قائد و رئيس قافله اهل بيت از شام تا به مدينه زحمت اهل بيت كشيده بود قصد مراجعت نمود از خدمت اهل بيت رسالت اذن مرخصى خواست به روايت اخبارالدول آنكه فاطمه دختر اميرالمومنين (عليه السلام) خدمت زينب خاتون عرض كرد كه نعمان در اين سفر زحمت كشيده اكنون مى‏خواهد برود آيا صلاح مى‏دانى كه در حق وى احسانى شود فصول المهمه مى‏نويسد كه عليا مكرمه زينب فرمود بخدا سوگند كه با ما چيزى باقى نمانده كه بتوانيم به نعمان احسان كنيم مگر قليلى از زيور پس دو دست برنجن و دو بازوبند و خلخال پا به كنيز دادند كه به جهت نعمان ببرد به روايتى بعضى از رخوت نيز بر آنها افزودند و عذر خواهى نمودند كه اگر بيش از اينها مالك بوديم هر آينه مضايقه نمى‏نموديم تو از براى خاطر جد ما بر ما بگير به روايت فصول نعمان قبول ننموده عرض كرد اى خواتين حرم رسالت محض رضاى خدا و خوشنودى مصطفى خدمت بشما مى‏كردم و چشمم به زخارف دنيا نبوده خواهش دارم در عوض از براى من طلب آمرزش بنمائيد و در قيامت مرا فراموش ننمائيد.

اقوال اهل خبر و سير در باب دفن سر مطهر امام (عليه السلام)

ميان اهل خبر و سير در باب دفن سر مقدس حضرت سيدالشهداء اختلاف است برخى معتقدند پس از آنكه يزيد پليد چند روز سر مطهر را در درب دروازه شام آويخت حكم كرد آن سر را در خزانه نهادند و همچنان سر در خزانه بنى اميه بود تا زمان سليمان عبدالملك، او سر را خواست و آوردند، هنوز معطر و منور بود دستور داد صندوق كوچكى ساختند و آن سر را در آن نهادند طيب و عطر بر آن افشانده، كفن كردند و نماز بر آن خوانده و در مقبره مسلمين دفن كردند و در زمان عمر بن عبدالعزيز وى احوال آن سر منور را پرسيد گفتند در مقبره مسلمانان دفن شده حكم كرد قبر را نبش كردند و سر را بيرون آورده به كربلا فرستاد و در آنجا دفن كردند.
ابوريحان بيرونى در كتاب آثار الباقيه مى‏گويد:
در بيستم ماه صفر سر مطهر امام حسين (عليه السلام) به بدن شريفش ملحق شد.
از منصور بن جمهور نقل شده كه گفت داخل خزينه يزيد بن معاويه شدم سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را در آنجا ديدم كه معطر و منور بود به غلام خود گفتم پارچه‏اى بياور، آورد سر را كفن كردم و در نزد باب الفراديس نزديك برج سوم در جانب شرقى دفن نمودم.
پاره‏اى مى‏گويند: آن سر مطهر در نزد قبر اميرالمومنين (عليه السلام) مدفون است و اعتقاد اماميه بر آن است كه سر مطهر بالاخره به بدن شريف ملحق شد والله العالم.
تمام شد كتاب شريف از مدينه تا مدينه مشتمل بر شرح احوالات خامس آل عبا سلام الله تعالى عليه در شب دوم ماه ذيقعدةالحرام سنه 1420 هجرى قمرى به دست ناتوان بنده كمترين سيد محمد جواد ذهنى تهرانى نزيل قم المشرفه و از خداوند منان درخواست مى‏كنم كه اين خدمت ناچيز و ناقابل را از بنده كمترين به شايستگى قبول فرموده و آن را ذخيره براى يوم المعاد منظور نمايد.
به محمد و آله الطاهرين آمين يا رب العالمين